پارت پنجم :
دستش دستگیره را کاوید. همان مردی که روزها موحد زیر گوشش تعریفش را میکرد، حالا مقابلش نشسته بود. با آن پیراهن سفید طوسی راهراه و ریشهای بلند که از همان فاصله هم سفیدیهایش عیان بود.
- کلاس که ندارید؟
دستش بالا آمد و ساعتمچیاش را کاو ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

فخری
0حنانه جون خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا 🙏🏻🌹❤