پارت دوازده :
همان لحظه که مهوان روپوش را صاف میکرد، حافظ ایستاده کنار در شانهاش به دیوار سرد و خودش درگیر مسیری شد که ذهنش بیاجازه به آن کشیده بود. نمیفهمید چه چیز در این زن ناخودآگاه او را نگاهدار میکرد؛ نه نگاهش شبیه نگاه آدمهایی بود که او میشناخت، نه خصلتش تابع قواعدی که در کار با مأموران میدید و باز همانقدر که جذبش شده بود، بهسرعت حس سنگین عذابوجدان در گلویش نشست. به یاد آورد
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون قلم زیبائی دارین خسته نباشی عزیزم قلمت مانا 🙏🏻🌹❤
۸ ماه پیشثریا
1حافظ چند سالشه؟
۹ ماه پیشفاطی
3میروم در دل داستان تا بفهمم چه چیزی برنده میشود عقل یا دل..عشق یا نفرت..و تو نمیدانی در کدام میدان قرار میگیری
۹ ماه پیشمحیا
1حافظ جون که داره وامیده کم کم مهوانم ادا میاد
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
رویا
0چه مکالمه عمیق و دوست داشتنی ای موفق باشی نویسنده عزیز☘