لیست کلیه پارتهای رمان اسپاگتی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 44
-
رمان اسپاگتی - پارت 1
هوای سنگین و سردی توی سالن بلند یتیمخونه، پیچیده است. هفده روزی تا رسیدن فصل پاییز مانده است و اما؛ هوا زیادی و غیرطبیعی سرد شده. سقف بلند و ترک خورده، دیوارهای رنگ و رو رفته که سالهاست از یاد بردهاند روزی چه رنگ بودند! نور کم رمق چراغهای قدیمی که سرپرست بجای خرید یک چراغ درست، هر بار تعمی...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 2
-بِلا؟ لعنتی! الان نمیخواستم ببینمش. شروع کرد به سوت زدن و آواز خواندن. صدای تقتق کفشهای پاشنهدارش رو در راهروی یتیمخونه میشنوم. با خنده داد زد: -اوه بِلا بِلا... من یه دختر حنایی، که منتظر هیولام! به من بگو اون کجاست؟ کجاست کجاست کجاست؟! اوه بِلا بِلا... عصبی چشم بستم. از این شعری...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 3
پیراهن بلند خاکستری به تن دارد با دکمههایی بسته تا زیر گلو که نشان از انضباط و وقار او دارد. اما ای کاش حرفهایش هم وقار داشت. از پیراهنش یقهی سفید و تمیزی که سخت اتو کشیده، بیرون زده که من و یاد پرستارهای دو دهه پیش میاندازد. بشقاب پلاستیکی که اطرافش پر از قطرات سس اسپاگتی بود که سرآشپز ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 4
آب رو بستم. دستمالی برداشتم و شروع به خشک کردن صورت و گردنم کردم. چشم بستم و با فکر به اینکه الان، در یک قدمی ماجرا هستم؛ سعی داشتم به خودم امیدواری بدم. درب سرویس به صدا دراومد. پلک گشودم. -بِلا؟ نمیخوای بیای؟ دیر میشه ها! برای بار آخر صورتم رو در آینهی تمیز سرویس هتل رصد کردم. صدایم رو...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 5
از این مرد حرفهای زیادی به گوش رسیده است. خیلیها اعتقاد دارند او یک قاتل است. برخیها معتقدند که با پرورشگاه و یتیمخانهها برای ربودن دخترهای زیر هجده سال قرارداد بسته. اما کسانی هم بودند که از او تعریف و تمجید میکنند، طوری اسمش رو میارن که انگار یک قدیسه است. با هتلی که نزدیک به ساحل ساخ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 6
دستم رفت برای درآوردن عینکم؛ اما پشیمان شدم. موهایم رو مرتب کردم. از اینکه استرس داشته باشم، بیزارم و همیشه سعی دارم با خونسردی کارهایم رو به نتیجه برسونم. اما امشب فرق میکرد. حتی هوای ساحل و هتل هم متفاوت از شبهای دیگر است. ستارههای آسمان کارمل بای-دی-سی، انگار که رخت بستهاند و شاید هم ا...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 7
کمی از لابی فاصله گرفتم. چشم دوختم به ساحلی که از پشت پنجرههای قدی و طویل هتل که با هر باد و موج آب، نقش ماه به رویش، باعث درخشش میشود. موجها، آرام به ماسهها میخوردند و صدای خندهی توریستهایی که پاچهی شلوار بالا زدهاند و در آب قدم میزنند، با صدای ملایم نواختن پیانو، قاطی شده است. چراغ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 8
من، همان دختری که در یتیم خونه بزرگ شدم؛ روز و شبم رو با فکر به اینکه خبرنگار شدم و اون مرد مرموز رو پیدا کردم، اینکه وارد قلمروش شدم و قراره به همه نشون بدم که یه مافیای ترسناک تو شهر بای-دی-سی داره زندگی میکنه! نشون بدم که پشت این چهره مثلاًخیرخواه، چه هیولایی خوابیده؛ گذروندم! الان نمیتونم این...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 9
برعکس بیانکا که ترس داشت بابت دیدن رومانو؛ من حالم میزون بود. شاید کمی استرس داشته باشم. تنها کمی! طبقهی هفتم هتل. پس اینجاست... این طبقه، به نسبت بلند و کشیده است. راهرویی طولانی و نیمهتاریک، با فرشی مخملی به رنگ آبیِ ساکتِ شب. انگار به شب گفته بود تو برو! من هستم. اتاقها یکییکی در ا...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 10
پرسیدم: -اینجاست؟ تنها گفت: -بله. یک بار دیگه، نگاهم روی شماره چرخید. اتاق ۳۲۱! از اعداد فرد خوشم میاد. نمیدونم! ولی احساس میکنم خوش شانسی میارن. -اجازه بدید لطفاً. قدمی به عقب برداشتم و او، با جلو کشیدن خودش، کمی خم شد و دستگیره رو گرفت و پایین کشید. پس درست گفتم! صاحب اینجا زیادی خو...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 11
معطل نکردم و سریع به عقب چرخیدم. هر دو، جا خورده به همدیگه نگاه میکنیم. ابرو بالا انداخت و من، اخم کردم. رومانو! پس رومانو این مرد بود! کسی که به سختی مصاحبه میکرد، هرگز بین مردم و تو شلوغیها دیده نمیشد. جز چند تا عکس تار و بیکیفیت که هر بار باید برای اخبار و روزنامهها استفاده میکردیم...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 12
از این کار متنفر بودم! اینکه که کسی وسط حرفم اسب سواری کنه. دفترم رو گشودم. نگاهم افتاد به اولین سوالی که نوشته بودم. بالاخره درب جعبهی فلزی رو باز کرد و سیگارهای مشکی مخملطورش رو دیدم. با صدای آرومی پرسیدم: -شنیدم این هتل فقط یه مرکز گردشگری نیست! یسری جلسات مهمم داخلش برگزار میشه... ...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 13
با صدای در، تونستم به خودم بیام. دستی به گردنم کشیدم. سنگینی نگاهش رو احساس میکنم؛ اما حاضر نیستم سر بلند کنم و ببینمش. طوسیهای عجیبی داره. وقتی نگاهش میکنی، تو صورتش یک گرگ زخمی رو میبینی. صدای تقتق پاشنههای کفشی که از راهرو به گوش میرسه. -عشقم؟ سر بلند کردم. ابرویی بالا انداختم...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 14
صدای قلبم رو نمیشنوم انقدر که کند میزنه. به کارتی که بهم داده بود نگاه میکنم. الان باور کنم؟ اصلا به این مرد نمیشد اعتماد کرد. مرموز بود و غیرقابل پیشبینی. یه کارت سفید و یه شماره! راهروی طبقهی هفت خالی بود... به چیزی که میخواستم رسیدم. الان حوصلهی ریچارد و رابرت رو نداشتم. به بیان...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 15
هر چقدر که بیشتر تو این خراب شده بمونم، دیرتر به خونه میرسم. عصبی چنگی به پیشانیام زدم. از برخورد ناخن به پوستم، سوزش بدی در جانم ولوله کرد. کلافه نزدیک به اولین تاکسی شدم. تکیه به ماشین زرد رنگش زده و سیگار میکشد. -میرم منطقه ساحل کارمل ... مسیرتون میخوره؟ تا صدام به گوشش رسید، سریعا به س...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 16
جلو رفتم. عجیب بود که استرس دارم. یاد این فیلمهایی افتادم که دختره رو استاک میکنن. بستهی کرم رنگ و پاکت صورتی رو برداشتم. تکونشون دادم. اما صدایی نیومد! داخل خونه شدم و با بستن در، قفلش رو زدم. چنگی به موهای کوتاهم زدم. عینک تزیینی که ریچارد داده بود رو از روی چشم برداشتم. باید خردشو...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 17
آب رو بستم. حوله تن کردم و بیرون زدم. پنجرهها رو بستم و با پوشیدن پیراهن و شلوار ساتن، آمادهی خواب شدم. موبایلم رو چک نکردم. مطمئنا پر از تماس و پیام از طرف بیانکاست و ریچارد دارم. الان اصلا حوصله نداشتم. فلش رو تو مشتم فشردم و روی تخت افتادم. یعنی تو این فلش چی هست؟ حتی نمیدونم چه کدی...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 18
پاکت شیر رو از یخچال درآوردم. تو کاسه ریختم. مقداری هم کورن فلکس و عسل بهش اضافه کردم. همینطور که مشغول خوردن بودم، به اتاق خواب رفتم تا لباس مناسبی برای قرار امروز بپوشم. امیدوارم بعد از رفتنم به بیگ سور، فردای بعدش تیتر اخبار نزنن یک خبرنگار به قتل رسید و جسدش رو بین صخرهها پیدا کردند! با...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 19
خونههای ویلایی در امتداد صخرههای بلند بیگسور کشیده شده بودند. شبیه به یک نقاشی بود. دستم بالا رفت، روی گوشهایم کشیده شد. درست شنیده بودم! ساختمانهایی با پنجرههای قدی که درست روبهروی اقیانوس بیکران باز میشدند. خونههای اینجا گرون بود. وگرنه دلم میخواست که یکیش و داشته باشم. به عقب...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 20
در با صدای تیکی باز شد. نفس حبس شده در سینهام رو خالی کردم و به داخل رفتم. حس سرما دربرم گرفت! ناگهانی در بسته شد. صداش بلند بود. از جای پریدم و به عقب چرخیدم. محافظ رو نبود. مثل جریان هتل؛ وقتی وارد اتاقم کرد و ناگهان، در رو به رویم بست. مهم نبود! به هر حال که کسی باید بیاد و راه رو نش...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش