اسپاگتی به قلم نوشین سلمانوندی
پارت بیست :
در با صدای تیکی باز شد.
نفس حبس شده در سینهام رو خالی کردم و به داخل رفتم.
حس سرما دربرم گرفت!
ناگهانی در بسته شد.
صداش بلند بود.
از جای پریدم و به عقب چرخیدم.
محافظ رو نبود.
مثل جریان هتل؛ وقتی وارد اتاقم کرد و ناگهان، در رو به رویم بست.
مهم نبود!
به هر حال که کسی باید بیاد و راه رو نشونم بده.
سر بلند کردم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب میکنه، پنجرههای
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارینا
1خیلی قشنگه خودت واقعا دارکی نوشین نیاز به نوشتن دارک نداری😍
۱ سال پیشFatemeh
0خیلی عالی بوددد
۱ سال پیشمایده
3ممنون از نویسنده
۱ سال پیشمریم
6عالیه منتظرم بیاد زودتر بتونم بخونم❤️😍
۱ سال پیشثریا
5چه جای باحال و ترسناکیه👌🏻 ممنون عزیزم 🤗💝
۱ سال پیشنفس
4ممنون عزیزم خسته نباشی
۱ سال پیشzahra
7مرسی نوشین جان
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

انیس
1خیلی زیبا قلمت مانا