لیست کلیه پارتهای رمان اسپاگتی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 44
-
رمان اسپاگتی - پارت 21
پلهها رو پایین میره و من هم به دنبالش. انگار پلههای قلعه رو پایین میری! کوتاه و درهم فشرده. به جای استفاده از چراغ، مشعل داشت. هر لحظه که پایینتر میرفتیم، صدای کوبش آهنگ بیشتر میشد. -اون پایین چخبره؟ با کمی تعلل جواب داد: -کازینوست. پس کازینو رو ساخته بود تو زیرزمین عمارتش. جالب بود...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 22
به سمت پلهها رفتم. -همراهیتون کنم؟ جوابش رو ندادم. میخوام همین الان رومانو رو ببینم. از انتظار خسته شده بودم. سالهاست که منتظر همچین لحظهای هستم. پلهها رو بالا میرفتم. آهنگ تند شد و نور سالن کم. با رسیدنم، درب شیشهای بصورت اتوماتیک باز شد. داخل شدم. نور طلایی رنگ به آبی تغییر کرد...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 23
از همون ابتدا میدونستم که رومانو به اون یتیم خونهی شوم ختم میشه. هنوز مطمئن نبودم که چه کسی سقوط کرده! دستم رو تکونی دادم. با کمی تعلل، دستش رو از روی دستم برداشت و با جدا شدن از شیشه، به سمتش چرخیدم. خونسرد بود. حتی یک پوزخند احمقانه هم گوشهی لبش جای خوش کرده. -کشتیش؟ بشکنی مقابل صورتم...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 24
سعی کردم مثل خودش باشم. خونسرد و بیتفاوت! زل زدم تو چشمهای طوسیش. -من کیام؟ با سوالی که پرسیدم، نیمچه لبخندی هم که روی لبش بود، به کل پاک شد. الان جدی نگاهم میکنه! -کسی که میل و علاقهی زیادی به اسپاگتی داره. حرصی چشم بستم. عوضی! میدونست چطور دست روی نقطه ضعفم بذاره. دلم میخواست ...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 25
جاری شدن خون از سرش و قطراتی که تندتند روی صورت و پیراهنش میریخت. -مرتیکهی حیوون! هرزه مامانته. صدای همهمهها زیاد بود. در تلاش بودند تا از همدیگه جدامون کنن. اسم و رسم داشت. چرا که همه با بهت نگاهمون میکردند. هنوز باورش نمیشد که همچین بلایی به سرش آورده باشم. اما پشیمون نبودم! حتی روی...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 26
موبایلم و تو جیب گذاشتم. حداقل این یکی خیس نشه؛ حقوق این ماهم رو نیاز داشتم. نمیتونم جای گوشی بدم. پلهها رو پایین رفتم. آسمون غرشی کرد و ابرهای سیاه، به سمت همدیگه هجوم آوردن و باعث تاریکی هوا شدند. باید به آلاچیق برم و بعد از بند اومدن بارون، به بای-دی-سی برگردم. هوا سرد شده و انگشتها...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 27
به سختی قدم برمیداشتم. باد به جسمم میزد و سعی داشت به عقب برونم. انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند برای دوباره بردنم به این عمارت کوفتی و کازینو. ولی محال بود! آب از موهام چکه میکرد. صدای قدمهایی از پشت سرم که مطمئنا کسی نیست جز محافظ رومانو. باید اسمش و بذارم روباه... با آن موهای حس...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 28
-ولم کن! چشمهای وحشیش رو دوخته به صورتم. -ولت نکنم چی میشه؟ -ازت شکایت میکنم! ابروهاش بالا پرید. -از هیجان خوشم میاد. از شدت عصبانیت نمیدونستم چی بلغور میکنم. توپیدم: -اسمت و میزنم تیتر اول روزنامههای وایت لاین! تا بدونن چه شیطانی تو بای-دی-سی زندگی میکنه. لبخندی زد. -شیطان تکرا...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 29
به بای-دی-سی دی سی رفتیم. بدون اینکه من آدرس بدم خودش بلد بود به کدوم محله بره. یک جای کار میلنگید. اما من به زودی همه چیز رو میفهمم. این همه سال صبر نکردم که این موقعیت رو از دست بدم. منتظر موند تا به خونه برم. لباس عوض کنم و برگردم. موبایلم و روشن کردم؛ بیانکا و ریچارد تماس گرفت...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 30
سم رو دیدم. الان بیرون از ماشین، تکیه بهش زده. -سلام بِلا! در جواب لبخندی زدم و دستم و واسش تکون دادم. بغل ساختمون سبزی فروشی داشت. -صبحبخیر خانم بتی. همینطور که به سبزیها آب میپاشید، جواب داد: -دیگه داره ظهر میشه بلا! لحنش بامزه بود. همیشه از مغازهاش سبزیهای تازه میخریدم و سوپ د...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 31
با قدمهای محکم و حساب شدهای، پلههای هتل رو یکییکی بالا رفتم. نور ملایم از شیشههای بزرگ کنار راهپله به نرمی میتابه و تصویر ساحلِ آروم روبهرو رو به رنگهای طلایی و آبی درمیاره. میتونم بگم که صحنهی با شکوهی بود. رومانو بزرگترین برد رو بابت ساخت هتل کنار ساحل داشته! ذکاوتش تحسینبرانگیز...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 32
جوابی ندادم. احساس کردم کمی نزدیکم شد. -اسمت چیه؟ دستم بالا رفت تا دوباره در بزنم که سریع باز شد. نگاهم افتاد به چشمهای طوسی آرتور. ابرویی بالا انداخت و نگاهش بین من، وَ مردی که بهم نزدیک شده و کم مونده لبهاش، گوشم رو لمس کنه، رد و بدل شد. مثل اینکه از صحنهی روبهرو زیاد خوشش نیومده بود....
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 33
-میشه بری عقب؟ ابروهای مشکی نه چندان پرش بالا رفت. -وَ اگه نرم؟ اخمی کردم. -مجبور میشم بهت سیلی بزنم! کوتاه خندید. خندیدنش باعث شد ترسم بریزه؛ اما غافلگیرم کرد و سریع، هر دو مچم رو به اسارت انگشتهای کشیدهی زمختش درآورد. -فکر نکنم دیگه بتونی سیلی بزنی. مثل خودش، کوتاه خندیدم. -پاهام ک...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 34
-چرا در نزد؟ تکیه به صندلی داد. -چون نیازی نبود! صدای تقتق کفشهاش روی پارکت چوبی اتاق، خط میندازه. از تاریکی راهرو جدا شد و با رسیدن به فضای سالن، لبخندی زد. -قربان. دست آرتور به سمت میز کشیده شد. جلو اومد. لباسش طراحی مدرن و جسورانهای داشت. فرم لباس کاملاً چسبان بود و خطوط بدن رو ...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 35
-میتونی بری. لحنش هم دستوری بود و هم، غیر دستوری. از خدا خواسته بودم. چه بهتر! نگاه از صورت جدیش گرفتم و به سمت درب خروجی رفتم. اما همین که پام به راهرو رسید، صداش رو شنیدم: -طبقهی اول، خانم تال چیف. ابروهام بالا برید. تالچیف! جواب ندادم. اتاقش رو ترک کردم و تونستم نفس راحتی بکشم. ب...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 36
خبری از خانم تالچیف نبود. هر چقدر که صبر کردم اما خبری نشد! قصد رفتن داشتم. باید برم و بیانکا رو ببینم. کفشی تا الان گرسنه مونده و رابرت و ریچارد مطمئنا از دستم حسابی شکارند. به پذیرش اطلاع دادم که یوقت دیگه میام و قصد رفتن کردم که کسی صدام زد: -خانم کاروزو؟ چه صدای آشنایی! به سمتش برگش...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 37
شروع به سخنرانی کردند. تو ذهنم اسم آرتور، مثل چراغی، خاموش و روشن میشد. اینکه یهو بیاد! تعقیبم کرده باشه و پیدام کنه. مثل فیلمها. اصلا از حرفهایی که میزدند نمیتونستم سردربیارم. بدترین سخنرانی قرن رو گوش میدادم. دوباره بهم گل تعارف کردند. زیر دستش زدم و هر چه داشت، روی زمین ریخت. انت...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 38
-بلا... باقی حرفش مساوی با جیغ شد. مطمئنم کفشی جلوش ظاهر شده که ترسید. بیرون زدم. تو دستش بطری مشروب است. -نمیخوای بهش عادت کنی؟ با اکراه و ترس، همینطور که به کفشی نگاه میکرد، گفت: -آخه... آخه معلوم از من خوشش نمیاد! چرخی به چشمام دادم. -کفشی! بدو کرمات دوباره خشک نشن. مثل عجل روبهروی...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 39
در رو باز کردم. بارون تازه قطع شده بود. بوی خاک خیس هنوز تو هوا میپیچید. از ته خیابون، چراغهای مشکی و سردِ یه مرسدس بنز S-Class مدل کلاسیک کمکم نمایون شد. ماشین با غرشی آروم جلوی در خونه ایستاده. هنوز روشن است. در عقب ماشین با یه حرکت نرم باز شد و بادیگارد بیرون اومد. مردی بلندقد، چهارش...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 40
روی شنهای سرد ساحل ایستادهام. به دستکشهای دستم نگاه میکنم. انگار مافیا من بودم. لبخند خوشحالی زدم. همون کت و شلواری که میخواستم رو پوشیدم. مثل همیشه مشکی! فقط با این تفاوت که تاپ زیر کت، زرشکی بود. اما یک زرشکی تیره که رنگش به سختی مشخص میشه. سر بلند کردم. نفس عمیقی کشیدم و چند قدم ج...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش