پارت چهارده :

انگشتانم روی لبه خشک کاغذ یخ زد. مغزم از کار افتاده بود و نگاه من هنوز به جمله‌های بعدی قفل مانده بود. نام خانوادگی، آدرس، حتی تصاویر واضح آن خانه… همه‌شان قلبم را به تپش می‌انداختند. همان خانه‌ای که جسد جک در آن پیدا شده بود، همان‌جایی که برای من تبدیل به جهنم شده بود.
اثر ضربات چاقو… پلیس درحال بررسی… هیچ مظنونی دستگیر نشده… احتمال ترور سیاسی…
جملات روی صفحه مثل سنگ روی سی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    0

    داداش جدید🙂 ↕️

    ۴ ماه پیش
  • Sara

    0

    یه ثانیه نشده بودگفتم چه هیجانی چه رازالودیه رازدیگم اضافه شدجلل الخالق😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    0

    ورود فرد جدید

    ۷ ماه پیش
  • ساناز

    1

    ❤️🩶💚🩵🧡💙🤎💜💛🤍

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️