پارت صد :

نفس‌هام بریده و نامنظم بالا می امدند. بوی خون و عرق در کابین ماشین پیچیده بود، و هر ثانیه بیشتر احساس می‌کردم دارم توی قفس آهنی خفه می‌شم. صدای لاستیک‌ها روی آسفالت، مثل ساییدن چاقو روی ذهنم بود. کف دستم هنوز باز بود، خون از بین انگشت‌هام روی صندلی چرم می‌چکید، رد سرخ و لغزانی که زیر نور چراغ خیابون برق می‌زد.
به سمتش چرخیدم؛ چشم‌هام از اشک می‌سوخت، ولی هنوز نمی‌خواستم نگاهش ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    نمیدانم ولی باخود میگویم تاوان کارم اینقدر باید سخت باشد..دیگر مغزم جوابگو نیست..ذهنم در گوشه ای گیر کرده..ومن باخود تکرار میکنم چرا...!

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!