پارت صد :

نفس‌هام بریده و نامنظم بالا می امدند. بوی خون و عرق در کابین ماشین پیچیده بود، و هر ثانیه بیشتر احساس می‌کردم دارم توی قفس آهنی خفه می‌شم. صدای لاستیک‌ها روی آسفالت، مثل ساییدن چاقو روی ذهنم بود. کف دستم هنوز باز بود، خون از بین انگشت‌هام روی صندلی چرم می‌چکید، رد سرخ و لغزانی که زیر نور چراغ خیابون برق می‌زد.
به سمتش چرخیدم؛ چشم‌هام از اشک می‌سوخت، ولی هنوز نمی‌خواستم نگاهش ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    نمیدانم ولی باخود میگویم تاوان کارم اینقدر باید سخت باشد..دیگر مغزم جوابگو نیست..ذهنم در گوشه ای گیر کرده..ومن باخود تکرار میکنم چرا...!

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️