پارت نود و نهم :

دربِ جلوی ماشین با تقی خفه باز شد. هوای سردِ شب، مثل موجی سنگین، به داخل ماشین خزید. سروش با همان چهره‌ی بی‌احساس و چشم‌های بی‌نور ظاهر شد و بی‌هیچ کلمه‌ای روی صندلی راننده نشست.
چراغ سقف برای لحظه‌ای روشن شد، نور زردش روی فرمان و لکه‌های خون روی انگشتانم افتاد , تصویری کوتاه، مثل فریمِ ثابتی از یک کابوس , بعد خاموش شد و دوباره تاریکی حاکم شد.
سروش با حرکتی حساب‌شده ریموت را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری گلی

    0

    اما داره تقاص میده و با تفکر خودش که تقاص خیانت مرگه و عسل رو کشت داره عذاب میبینه ، هیچ دلسوزی ای براشون ندارم

    ۷ ماه پیش
  • لیلی

    0

    لنا فکر نکنم بخاد دفتر بده بازم یه نقشه ای تو سرشه

    ۱ سال پیش
  • ارزو

    1

    این روزا با پارت های هدیه حسابی سوپرایزمون میکنی عزیزم مرسی عالیه همینجور ادامه بده دمت گرم

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    هر کسی ی اندازه گناه کاره

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    چقدروحشتناک حس بدی

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️