دوست داشتی؟
رمان لمس خوشبختی اثر نفس

رمان لمس خوشبختی

  • به قلم نفس
  • ⏱️۲ ساعت و ۳۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 66.6K 👁
  • 36 ❤️
  • 18 💬

خلاصه رمان عاشقانه لمس خوشبختی

داستان راجع به دختریه که پدرش به علت قتل زندانه و دختر برای بیرون آوردن پدرش کاری می کنه که......

قسمتی از متن رمان لمس خوشبختی

تو پناهم باش آه
دستهای خالیمو ببین
بی پر و بالیم رو
گرفته حالیمو ببین
تکیه گاهم باش
(دستمو بگیر – حامد زمانی)
با نوازش های دستی چشم باز کردم، نگاهم با نگاه مامان که بالا سرم نشسته بود و با غصه نگاهم می کرد گره خورد. مامان لبخند غمگینی زد و گفت:
-چقدر می خوابی دختر؟
با گیجی گفتم:
-مگه ساعت چنده؟
مامان مهربون نگاهم کرد و گفت:
-ساعت 12 ظهره خوش خواب خانم
یهو از جا پریدم
-چی؟؟؟؟ 12؟؟؟؟ صبح رفتید؟؟؟؟
مامان با بغض گفت:
-اره رفتم
-خوب؟؟؟؟ نتیجه؟؟؟؟
مامان زد زیر گریه و گفت:
-درسا نبودی ببینی وقتی بهش گفتم چه حالی شد... بابات داغون شد... مرد من جلوی چشمم شکست... نبودی ببینی 10 سال پیر شد... نبودی ببینی اشک توی چشمای مرد قویه من جمع شد... نبودی ببینی چطری چشماش پر از شرمندگی شد...
گریه اجازه نداد مامان ادامه بده. مامانو در اغوش گرفتم و با گریه گفتم:
-مامان منم برای ندیدن شرمندگیه باباست که توی این 2 ماه ملاقاتش نرفتم. مامان من نمیزارم بابمو ازم بگیرن... حقش نیست به خدا حقش نیست... مامان کاش اون روز بابا با اون حالش نمی رفت کارخونه، کاش حاجی اون روز تصادف نمی کرد که عصبی بشه... کاش هیچ وقت اون دوتا رفیق که روی اسم هم قسم می خوردن دعواشون نمی شد... اگه همه ی این کاشا نبود من الان خون بها نبودم
مامان سخت توی اغوشش فشارم داد و هردو انقدر گریه کردیم تا کمی اروم تر شدیم. بعد از چند دقیقه مامان ازم فاصله گرفت پیشونیمو ب*و*سید و همون طور که از در خارج میشد گفت:
-پاشو یکی یدونم. پاشو دست و صورتتو بشور بیا ناهار بخوریم
مامان که پایین رفت از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم، به سمت سرویس طبقه بالا رفتمو بعد از شستن دست و صورتم خودمو مرتب کردم و پایین رفتم. وارد اشپزخونه که شدم بوی غذا گرسنگی 6 روزمو یادم اورد بی طاقت پشت میز نشستم و به دست مامان که داشت پلو کاریو توی دیس میکشید خیره شدم. دیس غذا که روی میز قرار گرفت بشقابمو پر کردم و با ولع مشغول خوردن شدم
داشتم سالاد می خوردم که موبایلم زنگ خورد. حوصله هیچ کسو نداشتم پس بی خیال جواب دادن شدم. نخیر انگار یارو دست بردار نیست، دست دراز کردم و موبایلمو که با خودم پایین اورده بودم برداشتم. شماره ناشناس بود. با این فکر که باز یکی از بچه ها خط عوض کرده جواب دادم:
-بله؟
-فردا صبح جایی قرار نزار میام دنبالت
جااااااااااااانم؟؟؟ این دیگه کی بود. با تعجب گفتم:
-اشتباه گرفتید اقا
خواستم قطع کنم که گفت:
-ربیعی هستم
با مسخرگی گفتم:
-منم صالحی هستم خوشبختم
شخص پشت تلفن با حرص گفت:
- مسخره بازی در نیار پسر حاجیم
اوهو حالا فهمیدم. سرد گفتم:
-اهان، امرتون؟
با خشم گفت:
-فردا صبح ساعت 7 اماده باش میام دنبالت
ریلکس گفتم:
-که کجا بریم؟
با خشم بیشتری گفت:
-ازمایشگاه
-باشه ادرس منزل مارو دارید؟
با حرص گفت:
-بله
و قطع کرد، مرض پسره روانی، شعورم خوب چیزیه نه سلام کرد نه خداحافظی. مامان که تا الان فقط نگاهم می کرد پرسید:
-کی بود؟
بی حوصله گفتم:
-پسر حاجی بود گفت فردا میاد دنبالم بریم ازمایشگاه
مامان اخمی کرد و همون طور که ظرفارو جمع می کرد گفت:
-بعدازظهر برو خرید میری خونه این یارو سر تا پات باید نو باشه. فردا هم بهش بگو ببرتت خونشو ببینی که بریم سریع جاهازتو کامل کنیم.
مامان مارو باش تو چه فکرایه، لباس نو می خوام چی کار یه کمد لباس دست نخورده دارم. به ناچار باشه ای گفتم و به سمت طبقه بالا رفتم.
وآرد اتاقم شدم روی صندلی میزتوالت نشستم، لیست مخاطبین موبایلمو بالا پایین می کردم که چشمم به اسم تارا خورد کمی مکث کردم و بعد دکمه سبز رنگو فشردم. بعد از چند بوق صدای پر نازش توی گوشی پیچید:
-الوووو؟
-سلام خواهری. خوبی؟
با دلخوری گفت:
-چه سلامی؟ حرف از خواهر نزن که تازه می فهمم از صدتا غریبه غریبه ترم
-حق داری تارا جون اما منم شرایطم درست نبود. ببخشید


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لمس خوشبختی
  • گل یاس

    0

    من که خوشم نیومد زیادی چرت بود

    ۱ ماه پیش
  • دیانا

    0

    خیلی غیر منتظره تموم شد این چی بود من خوندم الان داشتم تازه تو حس میرفتم که تموم شد از رفتار های درسا هم خوشم نمیومد سلام میداد عذر خواهی می کرد هیجان هم نداشت دوستان رمان خوبی دارین بگین

    ۳ ماه پیش
  • یوکابد باستیان

    7

    بیس داستان خوب بودا ولی خداییش این دیوانه بازیا چیه آخه..اگه میخواستیش از اول این اسکیزوفرنی بازیا چیه.. تهشم که شاهکار هیس لمس خوشبختی همینه کخ دستاتو گرفتم😒😕

    ۵ سال پیش
  • هلما

    0

    وای اره واقعا چرا اینجوری تموم شد من که تا یه ساعت هنگ کرده بودن ای چی بوددیگع😂🤦 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • Army

    1

    رمان خوبی بود ولی کاش نویسنده اخرش رو یکم بهتر تموم میکرد

    ۱ سال پیش
  • ایلا

    2

    رومانی کوتاه بود اما از این خوشم آمد که دختره لج لجبازی نداشت بدم میاد ولی تشکر از نوسینده

    ۲ سال پیش
  • M

    0

    اصلا خوب نبود

    ۳ سال پیش
  • مهربانو فرشته

    0

    خیلی جذاب وگیراست موفق باشید بانوشتن رمان های زیباتر برای مامخاطبین

    ۳ سال پیش
  • سارا احمدی

    1

    خیلی عالی بود

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    3

    نویسنده عزیز کامل افتتضاح بود ببخشید ولی باز ممنون

    ۵ سال پیش
  • گندم

    4

    میتونست بهتر باشه😑

    ۵ سال پیش
  • Mobina

    5

    واای که چقدر چررررررررت بود👎👎 چقدر هم کوتاه اصلا نپسندیدم پایانشم که دیگه نگم بهتره😒😒درکل خوب نبود

    ۵ سال پیش
  • رویا

    4

    قشنگ بود ولی خیلی خلاصه نوشته بودنویسنده عزیز

    ۶ سال پیش
  • دخی لجباز

    3

    عااااااااااالی بووود 😍😍 پیشنهاد می کنم بخونیدش ارزش یک بار خوندن رو داره ♥کاشکی پایانش یکم بیشتر بود....................

    ۶ سال پیش
  • سایه

    2

    رمان فوق العاده ای بود

    ۶ سال پیش
  • اتنا

    6

    رمان خوبی بود داستان قشنگی هم داشت ولی اگه طولانی ترش میکرد بهتر میشد🙂ممنون از نویسندش🙏

    ۶ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!