دوست داشتی؟
رمان دقایقی تا نیمه شب اثر fatima.n

رمان دقایقی تا نیمه شب

  • به قلم fatima.n
  • ⏱️۸ ساعت و ۱۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 75.4K 👁
  • 217 ❤️
  • 188 💬

خلاصه رمان ترسناک دقایقی تا نیمه شب

امیر پسری هیجده ساله‌ست و شخصیت گوشه‌گیر و منزوی‌ایه... تنها دوستاش دختر دایی و پسر خاله‌ش هستن. تا این که اتفاقای عجیب و غیر معمول تو محیط اطرافش شروع به رخ دادن می‌کنن.. بعد یه مدت امیر متوجه میشه که این اتفاقا مربوط به دنیایی جدا از دنیای معمولی هستش... دنیایی پشت آینه... دنیایی پر از شرارت... دنیایی که در اون نمیشه به هیچ کس اعتماد کرد... و امیر به دلایلی به پشت آینه میره تا دنبال یه قاتل روانی بگرده. امیر طی جستجو برای پیدا کردن قاتل از یه سری حقایق با خبر میشه... که نباید میشد! امیر متوجه میشه قبلا به نحوی با این دنیای عجیب ارتباط داشته.

قسمتی از متن رمان دقایقی تا نیمه شب

- نمیدونم والـ .. ! من کلا هندسه م لنگ می زنه . تو اثبات مجموع زوایای داخلی مثلث هم مشکل دارم . چه برسه به این ! چقد شما بدبختین ...!
- کله پوک ... یه مسئله م بلد نیست حل کنه .
دمپاییش رو در آورد و زد تو سرم ..
- می خواستی بری کلاس تقویتی ریاضی ! به من چه ؟!
نچ ... اصن راه نداره .. با مهبد تماس گرفتم .
یه بوق ... دو بوق ..
- چته وسط کلاس ؟!
- مرض .. مسئله های صفحه 56 رو حل کردی ؟
- آره . فقط شیشمی رو نتونستم حل کنم .
- پس اون کله پوکت به چه دردی میخوره؟ ها؟
- خودت تونستی حلش کنی جناب گاوس ؟
- خب ... نه .. !
- پس زر اضافی نزن ..
بــــــــــــــــــوق ....
همیشه همین طور بود .. بدون خدافظی قطع می کرد .
خــــــــــــــــب ... حالا من چه گلی به سرم بگیرم ؟؟؟ اگه حلش نکنم جویده شدن کله م توسط قاسمی حتمیه .. ولی بدتر از اون این که حسابانم به شدت افت کرده و اگه نتونم جواب بدم میشه سومین گندی که در طول سال بالا میارم.. معلم های مدرسه ما هم خیلی خیلی لوس و چندش آورن.. یه مسئله رو حل نکنی انگار که قتل عمد انجام دادی!
***
- فتوحی ... مسئله شیش .
احساس کردم فشارم افتاد!
- فتوحی !
- بله ؟
- کر شدی به حمد خدا ؟ میگم بیا پای تابلو مسئله شیش رو حل کن .
ای مردشور خودت و ادبت رو ببره ...
- چرا ماتت برده بچه ؟
- من ... چیزه .. حلش .. نکردم !
نگاه وحشتناکی بهم انداخت که قلبم به نقطه ای توی کف پای چپم سقوط کرد ...
- چرا اونوقت ؟
- سرمو پایین انداختم . نگاه تمسخر آمیزش آزارم می داد .
- خب ... نتونستم ... راه حلش به دست نیومد ..
- میگم چطوره بری پیش آقای رحیمی ! شاید اون تونست برات حلش کنه ! هان ؟ نظرت چیه ؟
با التماس نگاش کردم ... اگه رحیمی می فهمید به بابام می گفت .. از خودم بدم می اومد که انقدر ضعیفم که باهام مثل بچه های ابتدایی رفتار میشه و از طرفی نمی تونستم تو روش وایسم.. لعنت بهت عوضی.. لعنت به این مدرسه و معلماش.. لعنت به همه شون!
- آقا خواهش میکنم ! مگه دونستن یا ندونستن جواب دست خودمه ؟
داد زد :
- جمشیدی !
نماینده کلاس بلند شد .
- بله آقا ؟
- اینو می بریش پیش آقای رحیمی و بهش میگی چندمین باره که مسئله ش رو حل نمی کنه . بگو با پدرش تماس بگیره ...
دستمو مشت کردم و محکم فشارش دادم تا خشمم رو کنترل کنم. سرمو پایین انداختم که نگاه پر از نفرت و خشمم رو نبینه.. اگه می شد با نگاه کسی رو کشت احتمالا من تا الان یه دو جین از فک فامیلام و معلم هام رو کشته بودم!
...
...
- من باید با تو چیکار کنم ؟
ساکت وایساده بودم و به کفشام نگاه می کردم . تجربه ثابت کرده بود تو اینجور مواقع سکوت بهترین کاره ..داد زد :
- وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن !
سرمو بالا آوردم و به چشمای به خون نشسته ش خیره شدم ...
- این چندمین دفعه ست که بخاطر توی بی لیاقت کلاسام رو نصفه ول میکنم میام مدرسه ت ؟
توی دلم گفتم " هرچند دفعه هم بوده باشه به خاطر آبروت بوده ... نه به خاطر پسرت .." ولی هیچی به زبون نیاوردم ... لالمونی گرفتم .. مثل هر بار .. مثل همیشه ...
- لپ تاپتو بگیرم آدم میشی ؟ نه ! گوشیتو بگیرم آدم میشی ؟ نه! پسر همون زنیکه هرزه ای..
عصبانی شدم ... داغ کردم ... داد زدم :
- حرف دهنتو بفهم عوضی! هرزه تویی با اون فک و فامیل آشغال تر از خودت!
رو مادرم حساس بودم! خیلی حساس! مادرم بود! اون چی میفهمید مادر یعنی چی که قداستش رو با چرت و پرتاش زیر سوال می برد؟
با تعجب بهم خیره شد . مطمئن بودم از خشم قرمز شدم . یهو محکم خوابوند زیر گوشم . پرت شدم رو زمین ... اومد و بازومو گرفت و کشون کشون برد سمت اتاقک زیر راه پله ..
در رو باز کرد و پرتم کرد تو . سرم خورد به یه چیزی و جاش بدجور شروع به سوختن کرد .
- وقتی آدم شدی میارمت بیرون !
بعد محکم در رو بست .
به زخم سرم دست کشیدم . خیس بود .. احتمالا از خون .
خودمو به گوشه اتاقک کشیدم و زانو هامو بغل کردم . پوزخندی گوشه لبم نشست ... خیر سرم هیجده سالمه ...هه ... درست مثل دختر بچه ها باهام رفتار میشه ... همیشه همین بساط بوده ... داد و بیداد ... کتک ... انباری ! من و سوسکای اینجا خیلی وقته رفیقیم .. بدبختی نه هیکلشو دارم و نه زورشو که بتونم باهاش دعوا کنم و بزنم.. لا اقل یکم دلم خنک شه.. امیر ریغو! هه.. فاطی همیشه بهم می گفت امیر ریغو..
کاش مهبد یا فاطی بودن ... اونا میدونن چطور آرومم کنن ... فضای خیلی بدی بود . سکوت مطلق و تاریکی باعث می شد بدبختی هام بیشتر جلوی چشمام بیان .
نبود مامان ، بداخلاقی بابا ، مسخره کردن های دیگران ، نگاه های تمسخر آمیز هم کلاسا و فامیلا ، تحقیر شدنم جلوی اطرافیانم ... بغض کردم ... فاطیما می گفت " مرد گریه نمی کنه " ... پس منم گریه نمی کنم ! ...نمی کنم ... ولی من که مرد نیستم ! .. هستم ؟! واقعا مسخره ست! مسخره تر از این نمیشه ..
مردم که میذارم حقم خورده بشه ؟! مردم که همه از رو م رد می شن ؟! .. احساس کردم شدیدا دلم برای مامانم تنگ شده.. دوست داشتم پیشم می بود. ولی نبود.. بغض کردم.. زمزمه کردم :


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دقایقی تا نیمه شب
  • S,S

    0

    نویسندهه تورو خدا بیا جلد دومش رو بزارر من خیلی وقته منتظر جلد دومشمم

    ۱ هفته پیش
  • S,S

    0

    تا الان حدود ۲۰ بار خوندمشش آخرش خیلی غمگین بودد. مایک نباید میمیردد😭😭 نویسنده کجایی ، لطفاً بیا جلد دومش رو بزارر من جلد دومش رو میخوامم زن بیا به ما رحم کنن ⚡😭😭 بیا و زود تر این جلد دومش رو بزارر

    ۱ هفته پیش
  • ....

    0

    وااای مایک نباید میمردددد تا الان هفت بار اینو خوندمممممم مایک نباید میمرددد نویسندع ترو خدااااااااااااااااا جلد دوم بزارررررر😭😭😭😭😭🔪

    ۲ ماه پیش
  • پریناز نوفلاح

    0

    عالی بود یکم پیچیده بود دلی با چند بار خوندن متوجه میشی

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    خیلی گیج کننده و نامفهوم بود.. هیچی ازش متوجه نمیشی وقتت رو حروم نکن با کلی متن اضافه.. ب زور تمومش کردم گفتم شاید جلوتر میره بهتر توضیح بده ولی تهشم مشخص نشد موفق شدن یا نه

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    گیج کننده و نامفهوم بود

    ۳ ماه پیش
  • SoS

    0

    اره گیج کننده بود ..... ولی دو سه بار بخونی اوکی میشه .

    ۲ ماه پیش
  • SoS

    0

    لطفااااا بزارشششششششش جلد دومممم روووووو 😭😭😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • SoS

    0

    این خیلی قشنگ بود ........ نویسنده کجایی بقیه اش رو بزاری من کلی منتظرم تو بقیه اش رو بزاری زن به ما رحم کن برامون جلد دومش رو بزاررررررررررررر😿😿😭😭 لطفاااااااااااااااااااااااااااااا 😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • یاسی

    0

    بچه ها کسی رمان مجموعه نور رو نداره تو شبکه های اجتماعی واسم بفرسته؟❤

    ۳ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    خیلییییییی خوب بوددددددددد اصن عالییییی بودددد من نزدیک ده بار خوندم و هنوز هم دوست دارم بخونمش ولییی فقط یه جای کار میلنگید و من همه چیزو متوجه شدم به غیر از یه چیز اونم اینکه چطور امیر در آخر مرد ولی بعد داشت خاطرات گذشته رو تعریف میکرد؟ البته این هم یه سری سناریو های منطقی میتونه داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    ولی این سناریو ها ساخته ی ذهن منه و ممکنه یوی از اینا باشه که جون داستان لو نره چیزی نمیگم و درکل نویسنده نگفته بود که چطور امیر درپایان مرد ولی داشت خاطراتش رو تعریف میکرد و بنظرم باید تو جلد دوم یعنی احشاء باشه که بعد از نزدیک ۱۰ یا ۱۱ سال هنوززز نوشته نشده و باید نوشته می شد تا برخی سوالات برطرف

    ۴ ماه پیش
  • ستایش

    0

    چرا اسپویل کردی:(

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    پس جلد دوم چی میشه:/

    ۴ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    و از این اپلیکیشن درخواست دارم تا اگر با نویسنده ی این رمان ارتباط داره راجع به جلد دوم یعنی احشاء بهش بگه تا سوالات ما برطرف شه یا برخی سوالاتی که در کامنت ها منطقی هستند و در این جلد مبهم موندن رو پاسخ بده نویسنده تا ما گیج نمونیم

    ۴ ماه پیش
  • یاسی

    1

    نویسنده جون جلد دوم رو کی منتشر میکنی

    ۴ ماه پیش
  • چی بگم

    0

    مکالمات خیلی سطحی و پیش پا افتادن، مکاامات امیر با خودشم خیلی جالب نیست انگار داره خاطره تعریف می کنه. نتونستم بیشتر از یه فصل بخونم

    ۶ ماه پیش
  • ریحانه

    2

    چون که داره واقعاً خاطراتش رو مینویسه اگر متن رو با دقت خونده باشی میفهمی

    ۶ ماه پیش
  • دلارا

    0

    کامل بخون بعد نظرت عوض میشه

    ۴ ماه پیش
  • Arezoo

    0

    فصل دوش هنوز نیومدههههههه؟؟؟؟؟؟😭😭😭 خیلی خیلی خیلی باحال بود عالی دمت گرم ممنونم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!