دوست داشتی؟
رمان این حقم نیست اثر آنالیا

رمان این حقم نیست

  • به قلم آنالیا
  • ⏱️۷ ساعت و ۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.6K 👁
  • 83 ❤️
  • 82 💬

خلاصه رمان این حقم نیست

درباره دختری هست که پرورشگاه بزرگ شده و حالا که از سن قانونی گذشته مجبوره از پرورشگاه بره. مسئول پرورشگاه براش معرفی می‌فرسته تا تو یه شرکتی کار کنه... دختر داستان هم همراه دوستش به یه پانسیون میره و بعد تو شرکت مشغول به کار میشه و اونجاست که با افراد جدیدی آشنا میشه. داستان تو دو زمان حال و گذشته بیان میشه.

قسمتی از متن رمان این حقم نیست

باید میپرسیدم؟ چی باید میپرسیدم؟ وقتی بوسه هاتو دیدم... وقتی ناله هاتو شنیدم... وقتی از شدت هوس تو وجودش غرق بودی... چی باید میپرسیدم؟ چیزی که جلو چشمم بود جای سوال داشت؟ وقتی تو بغلت پیچ و تاب میخورد و من مات داشتم به شوهرم تو آغوش یه زن دیگه نگاه میکردم جای حرفی بود؟ من فقط نفهمیدم جرمم چی بود؟ تو اون لحظه فکر کردم هر بار پیش من خوابیدنت هوس بود و با اون بودنت یه هم آغوشی عاشقانه.... انقدر پر از حس تشنه اندامش بودی که نفهمیدی مدت هاست بهتون خیره شدم.... انقدر گرم نوازشش کردی که دلم میخواست کاش من جای اون بودم...
من حرفی ندارم بزنم فقط میخوام بدونم چرا... اما میدونم حق ندارم بپرسم چون تو زندگیت من اضافیم
از کنارم بلند شد... میدونستم میره تو اتاق کارش روی کاناپه میخوابه، انگار عهد کرده بود دیگه کنارم نخوابه، از همون موقع تختش رو سوا کرد و منم سکوت کردم
--
سحر راس ساعت نیومد، نزدیک های نه اومد
صدای خانم کمالی در اومده بود اما با خواهش های من راش داد... چندتا ساک دستش بود و بدون اینکه حتی تشکر کنه رفت بالا
من تشکر کردم و پشت سحر از پله ها رفتم بالا
وقتی رفتم توی اتاق در رو بستم و گفتم:
-چرا دیر کردی؟
-خب خرید میکردم
-این همه وقت؟!!
-انقدر غر نزن، کمالی به قدر کافی مخمو خورد... ببین چیا خریدم
-همه پولاتو خرج کردی
-آره... میخوای تو هم استفاده کن ها
-نه نمیخوام... اجاره رو چطور میخوای بدی؟
-هه تو نگران خودت باش بچه ننه
لباساشو تو کمد آویزون کرد و گرفت خوابید... فکر نمیکردم انقدر محیط بیرون سحر رو عوض کنه که دیگه حوصله منم نداشته باشه... دوست صمیمی من با یه لبخند روی لبش و ذوق چند تا لباس که نو بودن و به سلیقه خودش خریده بود خوابید و من هنوز بیدار بودم با همه ترسهایی که داشتم
وقتی سحر خوابید رفتم سراغ کمدش و روی لباس های نوی اون دست کشیدم و بوشون کردم... این بو رو هیچ وقت حس نکرده بودم، هیچ وقت لباسا انقدر لطیف نبود برام... تو دلم به سحر حسودیم شد... میتونستم منم خرید کنم اما یه حسی مانع میشد
با تکونی که سحر خورد با ترس در کمدش رو بستم و روی تخت نشستم... انقدر به ماه خیره شدم تا خوابم گرفت و منم خوابیدم...
شب اول دور از محیط خونه یه طورایی سخت بود... پرورشگاه شده بود خونه ام... شبم با کابوس گذشت... با خوابهای ترسناکی که دیدم با صورت های زشت و ترسناک آدم هایی که فکر میکردم بیرون از این چهاردیواری منتظرم هستن.
صبح که بیدار شدم سحر نبود... وقتی از خانم کمالی سراغشو گرفتم گفت زودتر از همه رفته بیرون. منم رو کاغذ نصب شده رو دیوار اسم خودمو و سحر رو برای حموم نوشتم، به بچه ها گفتم که هر موقع اومد اجازه بدن بره حموم... وقتی میخواستم برای خریدن چندتا خوراکی به عنوان صبحونه برم بیرون با رویا آشنا شدم، دانشجو بود و اونم قصد خرید کردن داشت و با هم رفتیم بیرون. تو طول راه با هم حرف زدیم و بیشتر همدیگه رو شناختیم.
بعد صبحونه که با رویا و تو اتاق ما خورده شد رفتم حموم. لذت خاصی داشت دوش گرفتن تو یه جای تمیز و قشنگ.. با آبی که همیشه گرم بود با صابون هایی که بوی خوبی میدادن... موهای زیتونی رنگم با شسته شدن برق میزدن، صورتم هم یه طور دیگه خودشو نشون میداد، حس میکردم از همیشه بهتر شدم.
از حموم که اومدم بیرون یه حال خوبی داشتم که دلم نمیخواست هیچی خرابش کنه.. شاید حق با سحر بود و این بیرون اوضاع بهتر پیش میرفت اما من میترسیدم. نه برای خودم، برای سحر...
ظهر شد و سحر نیومد، نهار رو مهمون رویا و هم اتاقیش نسترن بودم، بهشون گفتم شام باید مهمون من باشن و اونا هم خوشحال شدن و قرار شد عصر برای شام با رویا برم خرید
هنوز با اونجا خوب آشنا نشده بودم و با اینکه با رویا میرفتم اما هربار آدرس پانسیون رو توی جیبم میذاشتم تا اگه گم شدم بتونم برگردم
حوالی غروب مشغول پختن شام بودم... البته شام شاهانه ای نبود یه املت بود، اما برای اولین بار حس میکردم که دارم مهمون نوازی میکنم
هنوز سحر نیومده بود، نمیدونستم امشب باید چیکار کنم چطور از خانم کمالی خواهش کنم راهش بده
ساعت هفت و نیم بود که اومد، یه لبخند رو لبش و یه ساک دستش
خانم کمالی یه کم غر زد اما بدون اینکه نیاز به خواهش من باشه راهش داد. سحر هم اومدبالا.. وقتی بهش گفتم مهمون دعوت کردم واسه شام شاکی شد و گفت این اتاق اونم هست وحق ندارم خلوتش رو بهم بزنم
-اما نبودی که بهت بگم
-نبوده باشم، نمرده بودم که
-سحر زشته دور هم شام میخوریم تموم میشه میره
-همین که گفتم
-سحر تروخدا لج نکن
فکر کنم صدامون بیرون رفته بود که رویا در زد و گفت:
-مریم بیا اتاق بهناز اینا، قراره همه اونجا دور هم شام بخوریم بزرگتر هم هست
با بغض از اتاق رفتم بیرون. سحر واسه شام نیومد. بعد شام و عذرخواهی برگشتم اتاقمون
سحر نشسته بود رو تخت و با یه سری وسیله رو صورتش داشت کار میکرد
-چیکار میکنی؟
-به تو چه
از صدای آخ و اوخی که ازش در میومد میدونستم که دردش میاد اما درد رو به جون میخره
متعجب فقط نگاهش میکردم... حوصله کاراشو نداشتم، مخصوصا که اخلاقش هی بدتر میشد. رو تختم دراز کشیدم و چشامو بستم
صبح که بیدار شدم بر خلاف تصورم سحر بود... حس میکردم عوض شده مخصوصا که رنگ صورتش عوض شده بود
تا دید چشمامو باز کردم گفت:
-ببین خوب شدم؟
-تو چیکار کردی؟
-بهش میگن اصلاح صورت، میخوای تو هم بکنم؟
-نه نمیخوام
-ابروهامم نازک کردم
و من به ابروهای تا به تا شده که مشخص بود ناشیانه تمیز شده خیره شدم
وقتی دید به صورتش خیره شدم گفت:
-دفعه اولمه خب... سری بعد میرم میدم بیرون درستش کنن... مثل عقب افتاده ها نگام نکن
بعد یه نگاه به ساعت کرد و با گفتن باید برم سرکار مشغول حاضر شدن شد
-مگه خانم سعادت نگفت از فردا باید بریم؟
-فکر کردی من میرم اونجایی که اونا گفتن؟ واسه خودم کار پیدا کردم، تو یه فروشگاه بزرگ کار میکنم، دیروز روز اولم بود...با یه مقدار از اولین حقوقم دیشب خرید کردم
-پس اونجا چی؟
از کشوی میزش کاغذ محل کارشو بیرون کشید و پرت کرد سمتم و گفت: دوست داری خودت برو
لباساهای تنش رو روی تخت ریخت و حاضر شد بره و بعد بهم گفت:
-اینجا رو یادت نره تمیز کنی


بیشتر بخوانید

نظرات رمان این حقم نیست

  • H.M

    0

    عالی و آموزنده بود و عالیتر چونکه حاشیه نویسی نکردی نگارش گیرا و جذب کننده. موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    مریم چرا قبلا نگفت شایان اعدام شد چرا گذاشت وقتی رویا رو. دید گفت؟ تو طولانیه داستان وقتی شایان اعدام شد اشاره ای بهش نکرد؟

    ۵ ماه پیش
  • حلما

    0

    رمان خیلی خوبی بود داستان متفاوت و قابل باور بود فقط کاش بعد اون همه غم و تلخی شیرینی ورود سالار بیشتر خودشو نشون میداد و یه خلاصه از شروع یه عشق واقعی و زندگی شیرین خلاصه نوشته میشد

    ۶ ماه پیش
  • اکرم

    0

    خیلی خوب بود ولی خیلی حالم بخاطر اعتماد به نزدیک ترین ها گرفته شد

    ۷ ماه پیش
  • فندق

    1

    قلم خوبی داشت ولی اینقدر حالم بد شد از این همه خیانت ودسیسه ک نگم چجوری میشه شایان با این همه دوست داشتن این نقشه هارو برای مریم بکشه اصلا باورپذیریست من فکر کردم بعد از تصادف مریم رابطشون سردشده خیانت کرده نگو از قبل تو نقشه بودن یکم بعد از ازدواجش با سالارم میگفتی که زندگی باشایانوبشوره ببره

    ۱ سال پیش
  • آزیتا

    0

    رمان خوبی بود دوست داشتم ممون از نویسنده ی اون موفق باشی😘😘😘

    ۱ سال پیش
  • آلیس

    0

    خوب بود ولی نه زیاد

    ۲ سال پیش
  • بخار

    2

    تاقسمت۳خوندم کسل کننده بوده ام جذابیتی برام نداشت ازرمانهایی که قبلاهمه چیزش مشخص باشه وبعدهی بخوادگذشته رابگع خوشم نمیاد، رمان بایدجذابباشه نه اینکه همه چیزمشخصباشه چه اتفاقی افتاده بعد بری ببینی چیه خوشم نیومد بعضی جاهاش خیلی توضیح الکی داشت گسل کننده بود خوشم نیومد

    ۲ سال پیش
  • ملک محبت

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • افی

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    عالیییی بود

    ۲ سال پیش
  • ناهید

    1

    داستان جالب وآموزنده ای بود داستانی که میتونه سرنوشت خیلی از ماها باش.بخونید پشیمون نمیشید.

    ۳ سال پیش
  • معصومه

    1

    خیلی رمان خوبی بود حتما پیشنهاد میکنم بخونید زندگی بالاا و پایین داره سختی داره همیشه گل و بلبل و نیس ولی کاش سرنوشت شایان و رویا این جوری نمیشد

    ۳ سال پیش
  • Mobi

    0

    رمانش خیلی قشنگ بود و پایانش هم تلخه هم شیرین

    ۳ سال پیش
  • moon

    2

    تشکر از نویسنده عزیز رمان خیلی قشنگی بود فقط کاش برای شخصیت آخر که وارد رمان میشه ادامه بیشتری می دادید بازم ممنون

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!