تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت یک :
در را به آرامی میبندد تا صدایی ایجاد نشود. کلافه چنگی میان موهای خوشحالتش زده و بهم میریزدشان. در میان این چهاردیواری دیگر نیازی نیست اینقدر عصا قورت داده و اتوکشیده باشد. اینجا خود خودش است. خاموشی چراغها خبر از رفتن آوا میدهد. کلید برق را میزند و لوستر سفیدرنگ وسط، سالن نه چندان بزرگ را روشن میکند. بوی کمرنگ شدهی عود، از همان ورودی، نگاهش را به سمت داخل سالن میکشاند. نگاهی اجمالی به اطراف میاندازد. طبق معمول همیشه، همه چیز مرتب و سر جای خودش است؛ دو دست لباس مرتب و اتو شده، از جالباسی درون راهرو آویزانند و خبری از پیراهنی که صبح روی دستهی مبل انداخته بود نیست.
جلوتر میرود و دسته کلیدش را به همراه موبایلش روی کانتر میاندازد. دریخچال را باز میکند و بدون تعارف بطری آب را سر میکشد.
- بترکی تو! تا زنت روشو کرد اونور، بطری و دهنی میکنی؟ لیوان ندارین مگه؟
دور لبش را از خیسی آب پاک می کند و زیر لب غر می زند.
- زن نیست که؛ ناظم مدرسه ست!
نیازی نمیبیند بطری را سر جای خودش برگرداند. برای برگرداندن بطری داخل یخچال، حداقل چهارروز فرصت دارد! روی مبل تک نفره مینشیند و دستانش را روی دو دستهی مبل میگذارد. گردنش را رو به عقب خم کرده و دستانش را از دو طرف میکشد، تا خستگی گردن و کتفهایش را در کند. اما چشمهایش دنبال لیوانیست که از کابینت بیرون کشیده میشود و از آب بطری پر میشود.
- بیلیاقتی دیگه! این خونه زندگی و به خوابتم نمیدیدی. برق میزنه همه جا.
- اون که آره!
کلافه و پرحرص میخندد و از جا بلند میشود. از همان بیرون آشپزخانه آرنجهایش را روی کانتر تکیه میدهد، تا تسلط بیشتری به منظرهی درون آشپزخانه داشته باشد. اما نگاهش با نگاه درون قاب عکس شانزده در بیست روی کانتر گره میخورد. سبزی چشمان درون قاب، حواسش را از حسرت درون صدایی که میشنود پرت میکند؛ تنها معنی لغات درون جمله را میفهمد.
- خوبه با اون همه کار همیشه خونهتون تمیزه، میوه آمادهست، سفر که می ره شام دوسه روزت به راهه، زندگیش عین بهشته...
بطری را از روی کانتر برمیدارد و بدون اینکه آب داخلش را عوض کند، همانطور داخل یخچال میگذارد. دست پشت کمر زن که همان ابتدا شالش را روی مبل پرتاب کرده بود، میگذارد و به نرمی او را به بیرون از آشپزخانه هدایت میکند. همزمان دستش را به سمت قاب عکس دونفرهشان با آوا دراز کرده و قاب را به صورت میخواباند. انگار چشمهای درون قاب عکس دارند نظارهشان میکنند.
- من هنوزم موندم چطوری به اینهمه کار میرسه! تا گلدونا رو هم آب داده و رفته!
از آشپزخانه بیرون میآیند. موهای زن را از روی شانه کنار میزند و چشمانش را خمار میکند.
- اومدی محاسن آوا رو یادم بندازی یا نشون بدی خودت چی تو چنته داری؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
1یه پارت خواندم تا حالا ولی به نظرم باید خواندنی باشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشزهرا
0خیلی قشنگه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋💋
۱ سال پیشمژده
0سلام چطوری میتونم رمان و کامل بخونم؟
۱ سال پیشAzam
0هنوز کامل نخوندم
۱ سال پیشآسمان
0تا اینجا که جالب نبود،خیلی سخت میشه داستان رو خوند چون زیر نوشته ها نوشته است و چشم را اذیت میکنه
۱ سال پیش.
0چرا تو قسمت آفلاین نیستش رمان؟
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
باید تو رمانهای آفلاین باشه عزیزم. به اسم خود نویسنده جستجو کنید.🌺
۲ سال پیشفاطمه موفق
0پارت اول عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺
۲ سال پیشفاطمه موفق
0پارت اول عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
متشکرم.🌺
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشآ
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
متشکرم🌺
۲ سال پیشپروین
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عالی نگاه زیبای شماست🌺
۲ سال پیشرویا
0عالیه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🙏🏻🌺🌺🌺
۲ سال پیشسما
0من دو پارت خواندم به نظرم رمان قشنگی باشد
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺
۲ سال پیشبهار
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مرضیه
0این الان شوهرس