دوست داشتی؟
رمان آغوش غریب اثر فاطمه زهرا سعیدی

رمان آغوش غریب

  • زبان فارسی
  • 71.8K 👁
  • 34 ❤️
  • 55 💬

خلاصه رمان عاشقانه آغوش غریب

در مورد دختریه که به دلیل انتقام اشتباه نقص عضو میشه و این نقص عضو زندگیشو دگرگون میکنه،اطرافیانش خیلی مواظبشن و بهش محبت میکنن اما اون این محبتهارو ترحم میدونه و تصمیم میگیره زندگیشو عوض کنه و در این بین کسایی وارد زندگیش میشن که...

قسمتی از متن رمان آغوش غریب

-خونه.
و زیرِ لب ادامه داد:
-هیچ جا بهتر از خونه نیست!
معلوم بود که حالش خوب نیست،آدرسِ خونه رو پرسیدم و یک راست رفتم سمتِ خونشون.وقتی رسیدیم دمِ خونشون به دختری که دمِ درشون ایستاده بود نگاه کرد و زیرِلب چیزی گفت که نشنیدم.بعد بدونِ اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد و دوید سمتِ دختره،صداش کرد و بغلش کرد.از ماشین پیاده شدم و رو به دختری که سوارِ ماشینم شده بود گفتم:
-خانم؟
برگشت سمتم و گفت:
-آخ ببخشید حواسم پرت شد،ممنون بخاطرِ کمکتون.
لبخند زدم و دیدم دختری که پشتِ سرش ایستاده خیره م شده.خواستم حرف بزنم اما اِنگار لال شده بودم.زبونم از اون همه زیبایی بند اومده بود،سری به معنای سلام تکون دادم اما هیچ عکس العملی نشون نداد!خورد تو ذوقم و با خودم گفتم"عجب دخترِ مغروری."
اون دختر گیجه روشو کرد سمتِ خانمِ مغرور و گفت:
-دیبا جان شما برو داخل،من الان میام.
پس اسمش دیباست.دیبا یه لبخندِ ملیح زد و گفت:
-زن دایی نیست،چون هر چی زنگ زدم کسی درو باز نکرد.خودت درو برام باز کن فَریا.
فریا درو براش باز کرد و اونم رفت داخل.فریا درو بست و روشو کرد به سمتِ من،لبخندی زد و گفت:
-بازم ممنون بخاطرِ کمکتون.
به زور یه لبخندِ مسخره تحویلش دادم و گفتم:
-خواهش میکنم،کاری نکردم.
بازم تشکر کرد و بعد هم خداحافظی.وقتی سوارِ ماشینم شدم هنوزم فکرم درگیرِ دیبا و رفتارش بود،خیلی عجیب غریب رفتار کرد.کمی که گذشت زدم تو سرِ خودم که دیگه به این چیزا فکر نکنم و راه افتادم سمتِ شرکت.
[پارت ششم]
"جِلوه"
ناامید از کلاس اومدم بیرون و سوارِ ماشینِ آلبالوییم شدم.دلم نمی خواست برم خونه،کاش کلاس کنسِل نمی شد.کمی فکر کردم و به ذهنم رسید برم شرکتِ شاهرخ،شاید روحیه م عوض شد.راه افتادم و آهنگِ موردِ علاقه م رو داخلِ پخش گذاشتم:
"-همینجوریش یه شهر بام بَده
تو سمتِ من باش،عذابم نده
بی تو کاش این ساعت نره
که کُلِ سال با تو واسم کمه
همینجوریش یه شهر بام بده
تو سمتِ من باش،عذابم نده
چشم به راه،طاقت کمه
اون بی تو ترسید و باخت از همه
نمی بینی وابستته،دیوونه ی ماتم زده
نمی بینی حالم بده
منو به تنهایی باز عادت نده
چرا گذشته آب از سرت
دلم تنگه صدا خندته"
رسیدم دمِ شرکت،پخشِ ماشین رو خاموش کردم و از ماشین پیاده شدم.دزدگیرشو زدم و رفتم داخلِ شرکت.با آسانسور رفتم طبقه ی دوم و وارد شدم.به محضِ ورودم با لیلا منشیِ شرکت رو به رو شدم.با لبخند نگام کرد و گفت:
-سلام جلوه خانم،خوبین؟
منم متقابلاً لبخند زدم و گفتم:
-مرسی عزیزم،تو خوبی؟
-ممنون،کاری داشتید؟
نگاهی به درِ اتاقِ شاهرخ انداختم و گفتم:
-می خوام شاهرخ رو ببینم.
لبخندِ دیگه ای تحویلم داد و گفت:
-آقای مهندس جلسه دارن.
با خونسردی روی یکی از صندلی های داخلِ سالنِ انتظار نشستم و گفتم:
-منتظر می مونم جلسه شون تموم بشه.
سری به معنای تأیید تکون داد و به کارش ادامه داد.چند دقیقه ای گذشته بود که عطا از اتاقِ شاهرخ خارج شد و با دیدنِ من سریع اومد طرفم و گفت:
-سلام،تو اینجا چیکار میکنی؟
جواب سلامشو دادم و گفتم:
-اومدم شاهرخ رو ببینم.
با کلافگی نگام کرد و بی هوا دستمو کشید و برد سمتِ اتاقِ خودش که طبقه ی پایین بود.وقتی رفتیم داخلِ اتاقش و درو بست،دستمو از داخلِ دستش کشیدم بیرون و گفتم:
-چه خبرته عطا؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
-چرا اینکارارو می کنی آخه تو؟چرا هِی میای دیدنش وقتی اِنقدر از دیدنت متنفره؟!تو غرور نداری جلوه؟بخدا من جای تو خجالت می کشم!
پوزخندی زدم و گفتم:
-هِه،غرور؟!خجالت؟!نه،هیچ کدومشو ندارم،مخصوصاً غرور!یه بار به خاطرِ این غرورِ لعنتی ضربه خوردم،دیگه فکر کنم به دردم نمی خوره!
[پارت هفتم]
دستاشو با حالتِ طلبکارانه به پهلوش گرفت و گفت:
-درسته اون زمان غرورت الکی بود ولی حالا باید مغرور باشی.تو زمان هارو با هم قاطی کردی و این اصلاً خوب نیست.
خیلی داشتم سعی می کردم تا اشک نریزم برای همین با صدایی که از بغض داشت خفه می شد گفتم:
-آره من زمان رو از وقتی خاطره جای من رو گرفت،قاطی کردم!من زمان رو از وقتی خاطره مرد و همه داغدار شدند،قاطی کردم!من زمان رو از وقتی شاهرخ به جای من خاطره رو خواست قاطی کردم!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آغوش غریب
  • عباسی

    0

    من خوش اومد سرگرم شدم ،ممنون موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • فریبا

    4

    خوب بود ولی بیشتر به واقعیت نمی خورد شخصبت شاهرخ مردی بیاد زن یکی دیگه رو بیاره شرکت بگه بشین من نگات کنم یا حامله قبولش کنه واقعا به دور از واقعیت بود ولی برا داستان تخیلی خوب بود

    ۴ سال پیش
  • فاطمه‌زهراسعیدی

    3

    این یه رمان تخیلیه عزیزم،واقعی که نیست.بعدشم در واقعیت بوده مردی که با یک زن حامله ازدواج کنه و حتی عاشقشم باشه

    ۲ سال پیش
  • سمیرا

    0

    از نظر شرعی نمی شه

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه هستم 47ساله

    0

    ممنون از نویسنده ابتدای رمان عالی بود اما از حاملگی دیبا همه داستان می شد حدس زد

    ۶ ماه پیش
  • sbora

    0

    رمان خیلی خوبی بود و کاش کامبیز انقد بد نبود ونمی مرد و تا آخر با هم میموندن ب هر حال ممنون از نویسنده عزیز بخاطر رمان قشنگی که نوشتن🥲🙏🏻❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • الی

    4

    رمان قشنگی بود و خوب تموم شد اما هامون اصلا معلوم نشد ک اخرش چی شد بقیشونم ک خوب و خوش بودن اما اونم باید تکلیفش روشن میشد و اینکه زیبا و کامبیز م شخصیاتاشون و اخر داستانشون بد بود ولی در کل قشنگ بود❤

    ۶ سال پیش
  • فاطمه‌زهرا سعیدی

    0

    مرسی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    نویسندگان محترم از شما خواهشمندم اطلاعاتتون رو در مورد معلولین افزایش بدین. نابیناها فقط نمیبینن. فلج مغزی نیستن که با یک راه رفتن ساده زمین بخورن.

    ۲ سال پیش
  • فاطمه‌زهرا سعیدی

    2

    بله عزیزم منم ننوشتم فلج اطفالن،یه زمین خوردن حتی برای ماهایی که کور نیستیم هم پیش میاد و چیز غیر قابل پیش، بینی نیست. لطفا جبهه ی بیخودی نگیرید😐

    ۲ سال پیش
  • بهار

    1

    و همچنین ما فدراسیون نابینایان داریم و نابیناها میتونن تو رشتههای ورزشی از جمله دو شرکت کنن.

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    سلام. ممنون از نویسنده محترم. ولی به خدا ما نابیناها اونقدر هم که شما توی رمانهاتون مینویسید، بی دست و پا نیستیم. برای اینکه فضای رمانتون رو احساسی کنید، از معلولین سوء استفاده نکنید

    ۳ سال پیش
  • بهار

    0

    دقیقا. خواهشا وقتی میخواین ی رمانی بنویسید در

    ۲ سال پیش
  • سحر ۳۵

    0

    بد نبود خوب بود

    ۳ سال پیش
  • فاطی

    3

    من خوشم نیومد چرا باید اینقدر زنهارو ضعیف نشون بدید یا مردسالاری رو عادی جلوه کنید

    ۳ سال پیش
  • Ava.

    1

    رمان خوبی بود ممنون از نویسنده 🤌🏻💋

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    3

    رمان خیلی قشنگی بود و من خیلی دوسش داشتم و پیشنهاد میکنم بخونینش

    ۴ سال پیش
  • ستاره

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ستاره

    3

    سلام رمان قشنگی بودفقط به نظرم یه جاهاییش اشکال داشت مثلااون قسمت زیباگفت چشمم به یه مؤسسه خورد رفتم داخل یه دختر رو دیدم بهم حس خوبی دادگفتم شاید کمکم کنه اماآخرش به کامبیز گفت تومجبورم کردی

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!