دوست داشتی؟
رمان پاییز بی مهر اثر اسما کرمی پور

رمان پاییز بی مهر

  • زبان فارسی
  • 63.3K 👁
  • 57 ❤️
  • 108 💬

خلاصه رمان عاشقانه پاییز بی مهر

نیما ، در کارخونه ای کار می کنه که به تازگی ورشکست شده . رییس جدید به کارخونه میاد تا کارخونه رو از نو بسازه . رییس جدید که یک زن جوونه ، در برابر بعضی از اتفاقات ، عکس العمل های شدید و غیر قابل انتظاری نشون میده . و بالاخره از نیما برای انجام کاری تقاضای کمک می کنه . کمکی که باعث فهمیدن مطالب جالبی میشه…پایان خوش

قسمتی از متن رمان پاییز بی مهر

- من ايران نبودم كه بخوام ببينم. وكيلم آقاى مقدسى اينجارو ديده بودن. همه چيز به عهده ى ايشون بود. البته ايشون يه توضيحاتى داده بودن ولى خب، شنيدن كى بود مانند ديدن.
- يعنى اينقدر بهشون اعتماد دارين ؟
باز فقط نگاه كرد و لبخند زد.
كمى جلوتر رفتم تا كتاب رو ازش بگيرم. قدم آخرو كه برداشتم، ناهموارى كوچيكى زير پام احساس كردم! همون لحظه صداقت دستشو به لبه ى ميز گرفت و در حالى كه ابروهاش به هم گره خورده بود، آخ كوتاهى گفت! ناخوداگاه ابروهاى من هم گره خورد و زير پامو نگاه كردم. تازه متوجه شدم كه پامو گذاشتم روى پاش!
فورا پامو عقب كشيدم و پشت سر هم عذرخواهى كردم:
- شرمنده ... ببخشيد حواسم نبود ... معذرت مى خوام عمدي نبود ... چيزيتون شد؟
به كلى ريخته بود به هم. با زحمت نفس مى كشيد و قفسه ى سينه اش طورى بالا و پايين مى رفت كه حس كردم هر آن ممكنه نقش زمين بشه. يعنى اينقدر دردش اومده بود؟ چه سوسول. باز عذرخواهى كردم. براى لحظه اى سرشو بالا آورد و نيم نگاهى بهم انداخت :
- مهم نيست.
جل الخالق! چشمهاش پر از اشك شده بود. واسه يه لگد ساده؟ دستمالى از جعبه ى روى ميز بيرون كشيدم و طرفش گرفتم:
- واقعا متاسفم.
دستشو توى هوا تكون داد و گفت:
- چيز مهمى نيست. شما مى تونيد بريد. هر وقت خوندينش به آقاى حيدرى اطلاع بديد.
كتابو چپوند توى دستم كه هنوز با دستمالى به سمتش دراز مونده بود و با دست به سمت در اشاره كرد كه برم بيرون. زير لب " با اجازه اى " گفتم و به سمت در رفتم. قبل از اينكه درو ببندم گفت:
- لطفا بيشتر از سه روز طول نكشه.
- حتما. باز هم معذرت مي خوام.
منتظر جواب نموندم و از اتاق بيرون رفتم.
بدبخت شوهرش چه جورى با اين نازك نارنجى پولدار زندگى مى كنه؟ حتما تا بهش دست ميزنه، خانوم دو ساعت آبغوره ميگيره!
***
رفتم سمت ماشينم كه توى پاركينگ بود. 206 سفيد. پشت فرمون نشستم و كتاب رو روى صندلى ب*غ*ل انداختم. هنوز استارت نزده بودم كه در ماشين باز شد و بنيامين چپيد تو ماشين. قبل از اينكه بشينه، كتاب رو از زير ب*ا*س*نش بيرون كشيدم و روى صندلى عقب انداختم. سرى تكون دادم و گفتم:
- بفرما تو. دم در بده.
خنده اى تحويل داد و گفت:
- فرماييدم. خب ... چه خبر؟
- از كجا؟
با سرش به ساختمون رياست كه پشت سرمون قرار داشت اشاره كرد و گفت:
- شنيدم قراره از كيسه خليفه حقوق دريافت كنيم.
- اومدى كه همينو بپرسى؟
- نه داداش. اومدم كه منو برسونى خونه. يادت رفته ماشينمو فروختم. صبح كه قالمون گذاشتى و با بدبختى اومدم. كه اى كاش نيومده بودم. فقط پول كرايه از جيبم رفت. دو ساعت هم كه تو آ*غ*و*ش نسيم و آفتاب موندم. بايد برم كلى خرج پوستم كنم يه وقت كك مك نزنه. ديگه براى برگشت عمرا پول حروم نمى كنم.
يعني بنيامين ممكن بود با اين اخلاق شوخش پير هم بشه؟ از وقتى باهاش آشنا شده بودم، هم نشينيش در من هم تا حدودى اثر كرده بود و ديگه مثل روزهاى اول از اراجيفش اعصابم خورد نميشد.
استارت زدم و راه افتادم. فلشى از جيبش درآورد و پخشو روشن كرد. چند تا آهنگ رو رد كرد و آهنگ رپ خنده دارى گذاشت :
اگه ميگى دوسم دارى واقعا رژيم دارى ...
دستشو زير شكم كوچيكم، كه به خاطر حالت نشسته ام و كمربند شلوارم ايجاد شده بود، گذاشت و با آهنگ همخونى كرد:
پاشو پاشو بر*ق*ص واسم يه كم آب شه اون شيكم ...
خنده ام گرفت. پسره ى ديوونه ى سرخوش. انگار نه انگار كه سى سالشه. مثل بچه ها سرتق بود و شيطون.آهنگ مي خوند " خانوم ببخشيد " و بنيامين به جاش مي گفت " آقا ببخشيد " ...
- آقا ببخشيد چند كيلويى شما؟
خجالتى اى؟ واى مامانم اينا ...
و دستش رو به حالت كشيدن چادر توى صورتش، جلوى صورتش تكون داد. همزمان با مسخره بازى هاش منم كم كم داشتم وسوسه ميشدم كه يه كم بزنم تو خط " سرخوشى ".
نخور ديگه گز اصفهان بشه كمر مثل استكان ...
رسيديم پشت چراغ قرمز و آهنگ عوض شد:
زن زيبا بود در اين زمونه بلا
خونه اى بى بلا هرگزنمونه اى خدا
زن گل ماتمه خار و گل با همه
زن نامهربون دشمن جونه
دل سراي غمه غم عالم كمه
خونه ى دل ولى بى زن نمونه
آهنگش بدجورى بهم مزه داده بود. به خصوص كه بازخونى شده بود و بين آهنگ يه قسمت هايى رپ هم مى خوند و خنده رو به لبم مى آورد :
يه زن دارم شاه نداره ناصرالدين شاه نداره
آخ نداره شاخ نداره باباش ويلا و كاخ نداره
با چرت و پرتهايى كه خواننده مى گفت و قر و اطوارى كه بنيامين ميومد، از شدت خنده اشك توى چشمهام جمع شده بود. حالا ديگه هر دومون با آهنگ ريتم گرفته بوديم. من روى فرمون ضرب گرفته بودم و شونه هامو تكون ميدادم، بنيامين هم كه تمام اهنگ رو حفظ بود و باهاش مى خوند. شيشه ى سمت خودش رو هم پايين داده بود و حسابى هنرنمايى مى كرد.
واى جون، بازم جون، شكرى و قند قندون
كوچولوى ناز خندون، هر جا راه ميره ميشه راه بندون
ماشينى سمت راستمون رسيد و پشت چراغ متوقف شد. صداى موزيك سنتى اى كه از ماشين شنيده ميشد، سر هردومون رو به سمتش چرخوند. راننده ماشين ب*غ*لى هم با نگاه متعجبى به ما نگاه مى كرد. بنيامين همچنان با خواننده مى خوند:
- حالا پشت چراغ قرمزه/ وُلوم ميديم كه خانوم قر بده
نگاهم تو نگاه راننده ى ماكسيماى سورمه اى قفل شد ...
***
اخانوم صداقت با چشمهايى كه به خاطر تعجب كمى درشت تر و جذاب تر شده بودن، به ما خيره شده بود. اونقدر غافلگير شده بودم كه حتى دستم سمت ضبط نمى رفت كه حداقل كمترش كنم. بنيامين تا چشمش به صداقت افتاد، دستهاشو كه در حال تكون خوردن توى هوا بودن، روى سينه اش قلاب كرد و با تكون سر سلام كرد. آهنگ همچنان مصرانه مى خوند و آبروى نداشته امون رو بر باد ميداد:
- بيا تپلى ِ سبزه مبزه ... مى خوام بكنمت مزه مزه
نگاه متعحبش رنگ بى تفاوتى گرفت. در جواب بنيامين سرش رو تكون نامحسوسى داد و قبل از اينكه عكس العملى نشون بدم، صورتشو برگردوند و شيشه ى ماشينش رو بالا داد. چهره اش پشت شيشه هاى دودى پنهون شد. بنيامين مشتى روى رونم زد و گفت:
- خاك بر سرت. آخه اين مزخرفات چيه تو گوش ميدى؟ ببين مردم چى گوش ميدن يه كم ياد بگير !!
امان از اين بنيامين كه تحت هيچ شرايطى از رو نمى رفت.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پاییز بی مهر
  • سلام

    0

    سلام مرسی از رمانتون موضوع جالبی داشت من از رمان طولانی خوسچشم میاد ولی یه سری نظر دارم امیدوارم بپذیریم من خودم اینجوریه وقتی داستان هی گذشته و حال میشه کیج میشم دوست دارم شخص خودش به صورت خلاصه تعریف کنه و خاطرات سایه یکم طولانی شده بود دوم در مورد جمله هاست خیلی طولانی بودن و چون پشت سر هم بودن

    ۲ ماه پیش
  • Myself

    0

    سرگذشت هورمند و سایه و ژاله غمگین بود،اما من کلش رو با سوتی های نیما خندیدم و غم داستان رو متوجه نشدم.اسم بنیامین بد دررفته نیما خودش و شوخیاش یه چیز دیگه ن...

    ۳ ماه پیش
  • خیال

    0

    رمان قشنگی بود. می شه لطفا رمان های دیگه ای که از زبان مرد قصه هستند رو معرفی کنید؟ غیر از رمان های خانم رهایش

    ۳ ماه پیش
  • Aban

    0

    خیلی قشنگ بود ، به یکی از مورد علاقه هام تبدیل شد

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    0

    خوب بود ولی جذاب و هیجانی نبود

    ۷ ماه پیش
  • ....

    0

    عالی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان جالبی بود اما می توانست جذاب تر باشه بعضی جاهاش خیلی باهم حرف میزدن و دلداری بیش از حد عادی بود یک سری جاها خیلی رمان و کش داده بود و خواننده حوصلش سر میرفت اگر کمتر بود جذاب تر و قوی تر میشد داستان اما جذاب و جالب بود درکل ارزش خوندن و داره خسته نباشی نویسنده

    ۱۰ ماه پیش
  • حمید تارخ

    0

    با تشکر فراوان از کسی که نوع کتاب خوانی رو به من معرفی کرد تا اینجای رمان رو که خوندم دوست داشتم با اینکه وقت زیادی ندارم برای خوندن کتاب در طول روز و اکثرا شبها کتاب میخونم توی مدت زمان هفت روز ۱۸ پارتی رو خوندم تا اینجای رمان خیلی جذاب بوده و تقریبا میشه حدس زد که چطور تمام میشه ولی دارم تمامش کنم

    ۱ سال پیش
  • زیبا

    1

    خیلی خیلی لذت بردم از رمانه زیباتون نویسنده جان واقعا دمتون گرم قلمتون مانا

    ۲ سال پیش
  • مهرنوش

    0

    خیلی خیلی خیلی جذاب و خواندنی ،ممنون تشکر

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    خیلی دوستداشتم.مرسی

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    با اینمه یک کلمه از رمان رو نخوندم و تازه میخوام شروع کنم ولی شک ندارم مثل زمستان داغ یک شاهکار از خانم کرمی هست

    ۲ سال پیش
  • الهه

    0

    با اینکه طولانی بود ولی خیلی قشنگ وجذاب بود

    ۳ سال پیش
  • فروغ

    2

    عالی بود با اینکه داستان طولانی بود اما اینقدر زیبا نوشته بود که متوجه طولانی بودنش نمیشی ..ممنون از نویسنده عزیز

    ۳ سال پیش
  • سحر 34

    0

    خیلی طولانی بود زیاد دوسش نداشتم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!