خلاصه رمان :
فرشته روی پله های نردبان قدیمی کمی جابجا شد تا جای راحتی برای خودش پیدا کرد . کتاب درسی اس را که مدتی بود بی مصرف توی دستش مانده بود روی دیوار گذاشت و به خورشید که میرفت غروب کند چشم دوخت. نفهمید کی خوابش برد ولی با صدای باز شدن در از جا پرید تعادلش بهم خورد وبا سرو صدا روی زمین افتادمامان محکم توی صورت خودش زد....
قسمتی از متن رمان طبقه وسط
تارا
0بسیارجذاب ودوست داشتنی تشکر.قلمت مانا
۲ ماه پیشفاطمه
0رمان قشنگی بود، ولی تازه منتظر شروع عاشقانه هاشون بودم که تموم شد😃
۳ ماه پیشگیلانی
3سلام ممنون از رمان زیباتون لذت بردم موفق باشید
۴ ماه پیشفاطمه
0خوب بود کاش طولانی تر بود
۴ ماه پیشjojo
3رمان خیلی عالی بود همه چیش به جا بود ممنون
۴ ماه پیشسلطان غم
3عالی بود حرف نداشت
۵ ماه پیشترمه
0رمان خوبی بود ساده و روان ولی کوتاه بود....کاش یه کم دیگه ادامه میداد
۵ ماه پیشfatemeh
3رمان قشنگی بود،ساده، بدون اغراق و دلنشین
۶ ماه پیشهستی
1شخصیت فرشته و بهراد بامزه بود
۶ ماه پیش🍂پاییز
3رمان عالی و زیبایی بود لحنش روان و دلنشین بود از اینکه زیادی داستان رو پیچیده نکرده بوود خوشم اومد. خلاصه که حتما ارزش خوندن داره آرزوی موفقیت دارم برای نویسنده این رمان زیبا
۶ ماه پیشزهرا مشاک
3رمان زیبا و روانی بود .تشکر از نویسنده محترم
۸ ماه پیشآرام
2خوب بود ، الکی کشش نداده بود
۸ ماه پیشفاطمه
1رمان عالی بود ونوشتاری خوبی داشت ممنون ازنویسنده جان خداروشکر که خیلی طولانی وکش دار نبود مثل بعضی از رمانها...که واقعا حوصله ی ادم سر میره اینقدر کش میدن همه چیو...مرسی مانا باشی گلم
۱۲ ماه پیشمستانه
2رمان بسیار زیبایی بود،لذت بردم، همه چیز در عین سادگی زیبا بود
۱۲ ماه پیش

سمیرا
0رمان قشنگی بود