دوست داشتی؟
رمان طبقه وسط اثر شاذه

رمان طبقه وسط

  • به قلم شاذه
  • ⏱️۳ ساعت و ۵۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 63.3K 👁
  • 70 ❤️
  • 75 💬

خلاصه رمان :

فرشته روی پله های نردبان قدیمی کمی جابجا شد تا جای راحتی برای خودش پیدا کرد . کتاب درسی اس را که مدتی بود بی مصرف توی دستش مانده بود روی دیوار گذاشت و به خورشید که میرفت غروب کند چشم دوخت. نفهمید کی خوابش برد ولی با صدای باز شدن در از جا پرید تعادلش بهم خورد وبا سرو صدا روی زمین افتادمامان محکم توی صورت خودش زد....

قسمتی از متن رمان طبقه وسط

بهراد گوشی را روشن کرد و گفت: عشقم سلام! عزیزم! ببخشید پشت خطی داشتم.
جانم بگو.... سفارش دادم برات. هنوز نرسیده. به محض این که برسه برات میارم. عشق منی.
می بوسمت. فعلاً...
فرشته ابرویی بالا انداخت و فکر کرد: خجالتم نمی کشه!
بهراد آهی کشید. گوشی را کنار انداخت. از جا بلند شد و از دستگاه قهوه ساز برای خودش
قهوه ریخت. فرصتی شد تا از گوشه ی چشم به دخترک نگاهی بیندازد. قدش زیادی بلند و
ظاهرش معمولی بود. امیدوار بود بتواند کمی دور و برش را سامان بدهد و اگر می توانست کاری
کند که سهیلا بویی از استخدام منشی نبرد خیلی بهتر بود. با دل خودش روراست و صادق بود و
می دانست که نظری نه به این دختر و نه به هیچ کس دیگر ندارد. نه از وقتی که عاشق سهیلا
شده بود، اما سهیلا خیلی حساس بود. دختر بود دیگر!
از یادآوریش لبخندی روی لبش نشست و دلش برایش پر کشید. فرشته سر برداشت و خنده
دلنشینش را دید. کمی نگران شد. خودش را جمع کرد و پرسید: چیزی شده؟
فبلت روی میز زنگ زد. بهراد لبهایش را جمع کرد و گفت: نه هیچی.
به گوشی اشاره کرد و گفت: جواب بده.
فرشته فبلت را برداشت و فکر کرد: گوشی به این بزرگی می خواد چکار؟
همین که گوشی را روشن کرد مرد جوانی مشغول حرف زدن شد: الو بهراد این گوشی من چی
شد؟ گفتم که بهت. از این تلفن گنده ها می خوام. اینا که تبلت نیستن ولی بزرگن. چی میگن
بهشون؟ فبلت؟ ویندوزیم باشه. هستی؟ گوشت با منه؟
فرشته تبسمی کرد. ظاهراً فقط بهراد نبود که به گوشی بزرگ علاقه داشت. آب دهانش را فرو
داد و گفت: سلام. من منشیشون هستم.
_: بله؟ سهیلاخانم شمایین؟ ارادت داریم خدمتتون. هومنم. بهراد نیست؟
+: من منشیشون هستم آقا.
روی دهنی را گرفت و زمزمه کرد: میگه هومنم.
بهراد که داشت چیزی را تایپ می کرد، زیر لب غرید: جوابشو بده. من گوشی رو بگیرم تا فردا
می خواد حرف بزنه.
فرشته سری تکان داد و گفت: ببخشید آقای هومن...
هومن حرفش را قطع کرد و گفت: اسمم هومنه نه فامیلم. شما سهیلاخانم نیستین؟
فرشته سعی کرد صبور باشد. شمرده گفت: نه. من منشی شونم.
هومن زد به شوخی و پرسید: منشی سهیلاخانوم؟
فرشته داغ کرد. با اخم پرسید: آقا امرتون چی بود؟ گوشی باید براتون سفارش بدن؟
کاغذ را پیش کشید و نوشت: فبلت. ویندوز فون.
در همان حال تند تند ادامه داد: گفتین یه ویندوزفون پنج شیش اینچ می خواین. دوربینش چقدر
باشه؟ رزولوشن؟ رم؟ کارت حافظه بخوره یا نه؟ برنامه های مصرفی تون بیشتر چیه؟
هومن با لحن شوخی گفت: خانوم یواش! پیاده شو باهم بریم. اصلاً شما برام سفارش بده. به
سلیقه ی خودتون. هرچی بگی حتماً خوبه. من حرف شما رو ندید قبول دارم.
فرشته نفس عمیقی کشید و در دل به خودش گفت: فرشته آروم باش. هیچ بی سروپایی لیاقت
ناراحت کردن تو رو نداره. هیچ کس لیاقتشو نداره. فرشته نفس عمیق بکش و لبخند بزن.
با لبخند گفت: چشم آقا. خداحافظ.
گوشی را قطع کرد و روی میز گذاشت. لبخندش پرید. از بین دندانهای بهم فشرده غرید: میگه
براش یه گوشی سفارش بدین.
بهراد تبسمی کرد و گفت: پاشو یه لیوان آب بخور.
واقعاً بهش احتیاج داشت. برخاست یک لیوان آب خورد. دور و بر آب سرد کن پر از لیوانهای یک بار
مصرف، مصرف شده بود. همه را جمع کرد و توی یک کیسه که همان دور و بر پیدا کرده بود
ریخت. کاغذ پاره هایی که به درد نمی خوردند را هم جمع کردند. البته یکی یکی را با بهراد چک
می کرد. بالاخره اتاق کمی مرتب شد.
پرسید: یه کهنه گردگیری ندارین؟
بهراد بدون این که نگاهش را از مانیتور بگیرد، گفت: اینجا نه. بالا هست.
+: بالا؟
بهراد از جا برخاست و گفت: میرم میارم. خونم بالاست.
و از در بیرون رفت. فرشته به در نیمه باز خیره شد و فکر کرد: تنها زندگی می کنه؟ بدتر شد!
کاش این کار را قبول نمی کرد. کاش مجبور نبود.
بهراد با کهنه گردگیری برگشت. آن را به طرف او گرفت و تقریباً توی هوا رهایش کرد و به طرف
گوشی تلفن ثابت روی میز رفت. با عجله شماره ای گرفت و مشغول صحبت شد.
فرشته در حالی که دور و بر را تمیز می کرد به حرفهایش درباره ی باری که می بایست برسد و
گویا هنوز نرسیده بود گوش داد. لابد همان سفارش سهیلاخانم بود!
گوشی را که گذاشت، فرشته نگاهی به راه پله انداخت و پرسید: اینجا سه طبقه است یا
بیشتر؟
_: اینجا دو طبقه است. همکف که کافی شاپه، اینجا اول، بالا هم دوم.
+: نه خب سه طبقه است. اینجا میشه طبقه ی وسط.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان طبقه وسط

  • سمیرا

    0

    رمان قشنگی بود

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    0

    بسیارجذاب ودوست داشتنی تشکر.قلمت مانا

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان قشنگی بود، ولی تازه منتظر شروع عاشقانه هاشون بودم که تموم شد😃

    ۳ ماه پیش
  • گیلانی

    3

    سلام ممنون از رمان زیباتون لذت بردم موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود کاش طولانی تر بود

    ۴ ماه پیش
  • jojo

    3

    رمان خیلی عالی بود همه چیش به جا بود ممنون

    ۴ ماه پیش
  • سلطان غم

    3

    عالی بود حرف نداشت

    ۵ ماه پیش
  • ترمه

    0

    رمان خوبی بود ساده و روان ولی کوتاه بود....کاش یه کم دیگه ادامه میداد

    ۵ ماه پیش
  • fatemeh

    3

    رمان قشنگی بود،ساده، بدون اغراق و دلنشین

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    1

    شخصیت فرشته و بهراد بامزه بود

    ۶ ماه پیش
  • 🍂پاییز

    3

    رمان عالی و زیبایی بود لحنش روان و دلنشین بود از اینکه زیادی داستان رو پیچیده نکرده بوود خوشم اومد. خلاصه که حتما ارزش خوندن داره آرزوی موفقیت دارم برای نویسنده این رمان زیبا

    ۶ ماه پیش
  • زهرا مشاک

    3

    رمان زیبا و روانی بود .تشکر از نویسنده محترم

    ۸ ماه پیش
  • آرام

    2

    خوب بود ، الکی کشش نداده بود

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    رمان عالی بود ونوشتاری خوبی داشت ممنون ازنویسنده جان خداروشکر که خیلی طولانی وکش دار نبود مثل بعضی از رمانها...که واقعا حوصله ی ادم سر میره اینقدر کش میدن همه چیو...مرسی مانا باشی گلم

    ۱۲ ماه پیش
  • مستانه

    2

    رمان بسیار زیبایی بود،لذت بردم، همه چیز در عین سادگی زیبا بود

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️