دوست داشتی؟
رمان پسرای بازیگوش اثر دختران معتمد

رمان پسرای بازیگوش

  • زبان فارسی
  • 100.3K 👁
  • 537 ❤️
  • 389 💬

خلاصه رمان طنز پسرای بازیگوش

زندگی پنج تا پسر…غرق تو خوشی .. دور بودن از دنیایی که اسمش زندگیه… زندگی ای که گاهی پستی و بلندیایی داره که شاید هممون یه روز خسته بشیم ازش… یا یه روزم انقدر خوشحال باشیم که دلمون نخواد حتی اون روزمون شب شه وحتی سر به بالش بزاریم … یه اتفاقاتی تو دنیای اطرافمون میوفته که بدون میل و اراده خودمونه… هر چیم که پولدار باشی . فقیر باشی یا… بازم برای اون بالایی بنده ای و تو یه سطح قرار داریم هممون. دوست،رفیق،آشنا،نمیشناسه… حتی پارتی بازیم نمیشه کرد که سرنوشت خودمون و بخوایم تغییر بدیم … مثل ورود نفر ششمی که مهمان خونه ای میشه که صاحب خونه ها نمیدونن رسم مهمون نوازی از این مهمان چجوریه؟؟؟؟؟

قسمتی از متن رمان پسرای بازیگوش

امیرم نامردی نکردو کنار رفت، بازومو کشوندو انداختم جلو رضا
_چاکریم داش امیر
_حسابشو برس
دستمو به حالت تسلیم بالا آوردم
_عاقا من غلط کردم
میلا_باگ...خوردنم دیگه درست میشه
رضاهم دستاشو بهم کوبیدو اومد سمتم .
حسینم تماشاگر بود
یکم بارضا زدو خورد کردیم ،آخرم اون کم آوردو رفت،هیچ کس توان مقابله بابدن ورزیدمو نداشت
آخر روز همه از خستگی رو به موت بودیم
بعد از شام حاظری که خوردیم راهی اتاقامون شدیم.
چشم بندمو زدمو به عادت همیشه پتومو تو بغلم گرفتمو خوابیدم .
از خستگیه زیاد خوابم نمیومد،یاد شوخیای امیر علیو رضا افتادم ،درسته اون لحظه خودمو نگه داشتم تا نخندم ،اما واقعا قیافه ی رضا اون لحظه مضحک شده بود
پاشو جفت کرده بود چشماش قیچ شده بودو دستشو رو ...گذاشته بود .
انگار قرار بود از دستش فرار کنه
تک خنده ای کردمو روی تخت دراز کشیدمو دستمو زیر سرم گذاشتم.
دلم برای مادرم تنگ شده بود،برای قرمه سبزیه ،خوش آب و رنگش....
دلم هوایش راکرد ،خواستم بهش زنگ بزنم که بادیدن ساعت که یک نصف شبو نشان میداد پشیمون شدم
صدای زنگ که پشت سرهم زده میشد از فکر بیرونم آورد .
ازاتاق زدم بیرون همه بچها باقیافه های خواب آلودجلو اتاقاشون وایساده بود
به سمت درب رفتمو باز کردم
راه رو تاریک بود
هیچ کس جلو در نبود ،این طرف آن طرفو نگاه کردم بازم خبری نبود
میلاد پشت سرم اومد...
_کی بود؟
_نمیدونـ....
باصدای گریه ی بچه ای، زیر پایم رانگاه کردم.
نوزادی درون سبدی در حال گریه بودو پاکت سفیدی کنارش بود....
بامیلاد به هم نگاه کردیم
بچه رو به داخل آوردمو روی میز گذاشتم ...
همچنان گریه میکرد
همگی دورش جمع شدیم
رضا_این دیگه چیه؟
میلا_واقعا نمیدونی؟بچست دیگه...
امیر علی_بچه ی مردم جلو خونه ی ما چکار میکنه؟
رضا_یه پاکت کنارشه
خم شدمو پاکتو باز کردم
باخوندنش مو به تنم سیخ شد
(بچتو خودت بزرگ کن)
همــــین ،برگه رو زیر رو کردم اما چیز دیگه ای نبود.
میلا_چرا ماتت برده برگه رو بده ببینم
از دستم قاپیدش
_چی؟بچتو خودت بزرگ کن؟
برگه رو انداخت تو بغل رضا
_بیا رضا انگار مال توعه
_من؟ به من چه !حتما بچه ی خودته ،نه نه مال امیر علیه
بچه همچنان گریه میکرد....
امیر علی_من که مثل شما نیستم دسته گل به آب بدم من تمیـــز کار میکنم
نگاهی به بچه انداخت
_میلاد ببین دماغش کپیه خودته
همه با دقت نگاهش کردیم ،راست میگفت مدل دماقش شبیه به میلاد بود....
_مال من که نیست ،اگه برا امیر علیو رضاهم نباشه حتما مال امیر یا حسینه...
حسینی که تاالان به دعوای آنها میخندید گارد گرفتو گفت:
_چی؟ من؟نه باو
باانگشتش به من اشاره کرد
_مال امیره
همه نگاهشونو به من دوختن اما باخشمی که در چهرم نشاندم همگی زدن گاراج
باخشمی که امیر نشونمون دادهیچ کس دیگه جرات حرف زدن نداشت
گریه ی بچه تمومی نداشت از تو سبد بیرون آوردمش خیلی کوچولو بود،رودستم گذاشتمشو کمی تکونش دادم ،آروم شد ....


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پسرای بازیگوش
  • هانا

    5

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • اقدس خانم نبش کوچه

    2

    گلم رمان آبکی نیست که فیلم هندی شه همه ازدواج کنن

    ۲ ماه پیش
  • تمنا

    2

    من رو امیر کراش زدم😅 کاش بابایی دریا می بود من از عادله بدن میاد برا امیر اصلا خوب نبود

    ۲ ماه پیش
  • تمنا

    0

    عالی بود ولی دلیل خوشبختی شون از دریا شروع شد

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    اخرش جالب نبود

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالیه از دستش ندید

    ۲ ماه پیش
  • ماهی

    2

    فوق العاده بود اینکه بقیه میگن چون چند راوی داشت بده ولی از نظر من خوب بود که از احساسات همشون گفته می شد و کاش آخرش امیرعلی و امیرم سامون میگرفتن یه جاهایی حرصم می گرفت احساس میکردم امیر تو جمعشون غریبه اس و بقیه کمتر دوستش دارن😅 یجاهاهم از خنده زمین گاز میگرفتم ولی خدایی دمتون گرم عالی بود 🌱💚

    ۲ ماه پیش
  • Tara

    4

    عالی بود کاش فصل دوم رو هم بنویس نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • سلام

    2

    متاسفانه نویسنده قید نکرده که داره از زبون کدوم شخصیت داستان رو تعریف میکنه و انقدر شخصیت ها زیادن که نمیشه فهمید راوی کدومه😐💔 پیشنهاد نمیکنم خوندشو اعصاب آدم خورد میشه

    ۳ ماه پیش
  • شبگرد تنها(⁦⁦:⁠-⁠🖤⁦

    1

    من واقعاً از این رمان خوشم اومد کاش آخرش سرنوشت امیر معلوم میشود اگه جلد دومی داره در برنامه بزارین فقط دوست دارم هم بهار و هم امیر سرنوشتشان معلوم بشه و یه داستان عاشقانه از زندگی بهار

    ۳ ماه پیش
  • شبگرد تنها (🖤⁦:⁠-⁠|

    0

    منظورم از بهار دریا بود من اسم بهارو بیشتر دوست داشتم برای همین اشتباه شد ببخشید

    ۳ ماه پیش
  • گیسو

    2

    رمان خوبی بود و تنها ایرادش از نظر من زیاد بودن شخصیت های داستان و راوی بودن همه اونها بود من فکر میکنم اگه داستان فقط زندگی یکیشون رو با جزئیات تعریف میکرد بهتر میشد نه اینکه هی راوی از این شخص به اون شخص عوض بشه

    ۴ ماه پیش
  • ریحان

    2

    رک بگم واقعا این رمان از اون دسته رمان هایی بود که چندین بار خوندمش و حتی اگر چند بار دیگه هم بخونمش برام تکراری نمیشه توصیف های خیلی جالبی داشت و با این رمان لبخند از روی لبام پاک نمیشد ممنون از نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • ناز

    4

    ی نقطه ضعف وحشتانک دارع اونم اینه که هروقت رمان به زبون یکیشونه نگفتی که کیه باید خودت بخونی و بفهمی افتضاحه اینش

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    2

    باحال بود ولی کاش تهش معلوم بود

    ۵ ماه پیش
  • seti

    1

    رمان عالییی بود خیلیی قشنگ بود واقعا ممنونم از نویسندش

    ۶ ماه پیش
  • Atena

    4

    رمان قشنگی بود ولی کاش امیر علی به عشقش میرسید امیرم با یکی اوکی میشد در کل رمان جالب قشنگی بود اگه امکان داره از این به بعد عکس های شخصیت هارو بزاید با تشکر رمان خیلیی زیبایی بود

    ۶ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    آتنای عزیز معمولا رمان‌های آنلاین اپلیکیشن عکس شخصیت دارن

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!