رمان نتیجه ی عشق
- به قلم ساقی76
- ⏱️۱ ساعت و ۵۲ دقیقه
- 92.4K 👁
- 374 ❤️
- 300 💬
داستان درمورد دو دختر به نام آیسا و عاطفه ست که از سن 18 سالگی این دو تا وقتی که ازدواج میکنند ادامه دارد و در این داستان ایسا عاشق پسری میشود و بعد اتفاق هایی میوفته که از هم جدا میشن و آیسا به ادامه تحصیل ادامه میدهد و اتفاق هایی میوفته که این رمان رو جذاب میکنه…
- با من بحث نکن بیا بریم رستوران بعدم ما اقامون اینطوری دوس داری
- تو هم که مارو کشتی با این اقاتون ...
ولی یکم راست میگفت ااا خیلی چاق شدم باید یه رژیم درست حسابی بگیرم ...
دیگه اینقدر مثل دختر بچه ها اصرار کردم که بالاخره مامان عاطفه قبول کرد و با عاطفه دوتایی رفتیم رستورانبا کلی مسخره بازی وارد رستوران شدیم و گارسون اومد که سفارشمونو بگیره من جوجه کباب سفارش دادم و عاطفه کباب سفارش داد منتظر بودیم تا سفارشمونو بیارن و همش هم با هم میخندیدیم و همدیگرو اذیت میکردیم خیلی خوشحال بودم که دارم با عشقم ازدواج میکرنم و از یه طرف ناراحت بودم که نکنه ارمان از من دلسرد شده باشه توی فکر و خیال بودم که با دیدن این وضعیت نابود شدم باورم نمیشد که اون ارمان باشه چند بار پلک زدم نه ... باورم نمیشد ارمان با یه دختر دیگه اونم توی رستوران؟!
نه امکان نداره بلند شدم و ایستادم تا بهتر ببینم دیدم که ارمان دست دختره رو گرفته و با عشق به دختره نگاه میکنه که با دیدن من جا خورد و بلند شد ایستاد... عاطفه هنوز
هنگ بود باورش نمیشد ارمان همچین خیانتی در حق من بکنه ...
*********************************
عاطفه
ایسا گفت که گرسنشه منم قبول کردم که بریم رستوران همینطور منتظر سفارشمون بودیم و لوس بازی درمیاوردیم که با چیزی که دیدم شوکه شدم نگاهمو
از ارمان گرفتم و به ایسا نگاه کردم همینطور اشک میریخت کیفشو برداشت که بره منم همراهش رفتم و از رستوران خارج
شدیم من هیچ حرفی نزدم نمیخواستم نمک رو زخمش بریزم فقط شونه به شونه همراهش میرفتم که یه دفعه با صدای ایسا وایسا
ایسا ایستاد و ارمان بازوی ایسا رو کشید و ایسا برگشت سمتش ارمان خواست اشک های ایسا رو پاک کنه که ایسا دستشو پس زد
و همون لحظه ایسا دستشو برد بالا و یه سیلی بهش زد و بازوش رو از دست ارمان کشید بیرون اون دختره هم دم در رستوران ایستاده بود و هی ارمان رو صدا میکرد ایسا هم یه نگاه به ارمان کردم و گفت : برو انگار منتظرته خائن و به راهش ادامه داد سوار ماشین شدیم تو
راه نه من حرفی زدم و نه ایسا .. ایسا هم فقط گریه میکرد وقتی رسیدیم کسی خونشون نبود نمیخواستم تنهاش بذارم بخاطر همین همراهش رفتم توی خونه که نکنه بلایی سر خودش بیاره توی راه هم چندفعه موبایلش زنگ خورد ولی ارمان بود ایسا هم گوشیشو خاموش کرد
*************************************
ایسا
تو ماشین نشستم و نه چیزی گفتم و نه عاطفه حرفی زد به بیرون زل زدم و به خیانتی که ارمان بهم کرده بود فکر میکردم و اشک میریختم ارمان چندبار زنگ زد منم گوشیمو خاموش کردم
وقتی ماشین ایستاد به خودم اومدم و فهمیدم که رسیدیم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم ... عاطفه هم همراهم اومد توی خونه
فقط بغلم کرد و من فقط اشک میریختم باورم نمیشد ارمان با من همچین کاری بکنه ازت متنفرم ارمان .... متنفر...
همون روز نامزدی و قرار عقد رو بهم زدم دیگه نمیخواستم یه لحظه چشمم بهش بخوره خانوادم خیلی از این وضعیت ناراحت بودن وقتی حقیقت رو فهمیدن اونا هم عصبی شدن و امیر هم چند دفعه میخواست بره تلافیشو سر ارمان دربیاره اما من نذاشتم ولی ای کاش گذاشته بودم....
به درسم ادامه دادم یه وقتایی که به این اهنگ گوش میدم اشکم درمیاد یاد خیانتی که ارمان بهم کرد میوفتم
(مهدی احمدوند)
پشت تو بد و بدتر هی شنیدم
باور نکردم و باورش عجیب که
همش درست بوده درست می گفتن
من ساده به همه می گفتم نجیبه و
نجیب نبودی و دست تو خوندمو
یه عمر آزگار و کنار تو موندم و
حیف که عمرمو تلف می کردم و
یه عمری بی خودی به عشق تو خوندمو
پست تر از اونی بودی که فکر می کردمو
دلت یه جای دیگه بود و حس می کردم
به روت نزدم نمی خواستم بری
نمی خواستم بشینی و هی بد بگی
می گم برات مهم نی که چی سرم میاد
میگی بذار سیا بشه روزگارت
میگی بذار نباشه و فقط بره
اصلا بذار بمیره بی خیالش
گول چهره پاکتو خوردمو
تو هم درست همونی بودی که
همه می گفتن
این قده قشنگی که منم مباشم
خیلیا واسه داشتنت به پات بیفتن
تازه دارم می فهمم
منو واسه چی خواستی
با همه دور و بریات رو راستی
برای تو می میردم روت قسم می خوردم
این قده عوض شدی که یهو جا خوردم
داشتم این اهنگ رو گوش میدادم که تقه ای به در خورد و به خودم اومدم و سریع اشکامو پاک کردم و در رو باز کردم عاطفه بود پریدم تو بغلش اون تنها کسی بود که منو درک میکرد ..
کمی دردو دل کردیم و بعد نشستیم و درس خوندیم اخه چند وقت دیگه کنکور داشتیم و چون من حالو روز خوبی نداشتم عاطفه همیشه پیشم بود باهم درس میخوندیم یاد اونروزی افتادم که عاطفه میگفت چاقم افتادم رفتم جلوی اینه الان دیگه واقعا لاغر شدم فک کنم 47 کیلویی شدم دیگه لازم نیس رژیم بگیرمعاطفه هر کاری میکرد که حالو هوام عوض بشه تا بتونم ارمان رو فراموش کنم دیگه قسم خورده بودم که دیگه عاشق نشم دیگه اون دختر ساده نباشم گول ظاهر افراد رو نخورم خدارو شکر میکنم که دوستی مثل عاطفه دارم حالا فهمیدم چرا اون حس خوبی نسبت به ارمان نداشت ولی بازم خداروشکر میکنم که قبل از عقد دستش برام رو شد تویه این مدت خودمو با درس مشغول میکردم به اینده فکر میکردم به اینده ی شغلیم ....سرنوشت برام اینطور رغم زده بود شاید نباید عاشق میشدم و دل میبستم .. شاید
********************************
عاطفه
بعد از اون جریانات ایسا خیلی ضعیف شده حالا دلیل نگرانی هامو فهمیدم که چرا از ارمان خوشم نمیومد و روزی صد بار خداروشکر میکنم که ایسا فهمید و این رابطه تموم شد ایسا لیاقتش بیشتر از ایناست
فردا امتحان کنکور داریم و خیلی استرس دارم ایسا هم نسبت به قبل خیلی بهتره و اماده ست که کنکور امتحان بده فقط خدا خدا میکردم که یه رشته قبول بشیم و با هم باشیم
رفتم دنبال ایسا بهش زنگ زدم بعد از 4تا بوق جواب داد
ایسا : الو... عاطی رسیدی؟؟؟؟؟
من: اره رسیدم بیا پایین منتظرتم
- باشه الان میام عزیزم
هانیه
0خیلی قشنگ بود ممنون
۲ هفته پیشAra
2چرا انگار بچه ده ساله نوشته بودش:/
۴ هفته پیشافتضاح بود
0افتضاااااح
۲ هفته پیشفاطمه محمدی
0عالی بود دست طلا خوش بدرخشی
۳ هفته پیشیه نفر هستم دیگه
0ضعیف ضعیف بشدت ضعیف همه چی خیلی خلاصه بود ولی چون داستان خوبی داشت از ۱۰میتونم ۳ یا ۴ بدم در کل نخونین
۳ هفته پیشراسا= شاهی
2داستان واقعا خوب بود ولی چون قلم نویسنده ضعیف بود زیاد جالب به نظر نمیرسه آخرش خیلی بد و زود تموم شد تمام اتفاقا رو حداقل توی بیست خط یا بیشتر خلاصه کرده باید بهش یکم شاخه و پر میداد تا رمان بهتر باشه در کل نویسنده همه چیزو خلاصه وار نوشته ولی بازم میگم خوب بود نویسنده اگه بخواد میتونه بهترش کنه
۴ هفته پیشفاطمه
0رمان خیلی عالی بود خیلی خیلی ازش خوشم اومد
۴ هفته پیشساناز
1قلم نویسنده خیلی ضعیف بود و مزخرف ترین رمانی بود که خوندم.
۴ هفته پیشسامیار
2خیلی خوب بود ❤️ اما خیلی زود تموم شد😔 ممنون از نویسنده
۴ هفته پیشE.m
2خیلی خلاصه طور بود سریع همه چیز رو خلاصه میکرد اتفاق های طی دوسال مثلا توی ی روز بود انگاری😕
۴ هفته پیشعارفه
2اصلا خوب نبود و واقعا انگار نویسنده خیلی بچه و کم سن بوده، اتفاقاتش خیلی غیرمنطقی بودن، چون شروعش کردم تا آخر خوندم وگرنه با اینکه کوتاه بود سه روز طول کشید تا تمومش کنم و اینکه اصلا نفهمیدم چرا ژانرش غمگین بود
۴ هفته پیشزینب
2بشدت مزخرف بود و با این نوع نوشتار ب شعور مخاطب توهین میشد قلم نویسنده رو نپسندیدم
۴ هفته پیش....
0عالی بوددددد
۴ هفته پیششکوفه
0خیلی عالی بود ایشاالله کارهای بیشتری ازتون بخونم
۱ ماه پیششهریوری
3خیلیییییی مبتدی و چرت بود ارزش خوندن نداره🙁👎🏻
۱ ماه پیش
نازی
0عالی بود فقط این داستان واقعی بود؟ انگار این داستان خودنویسنده بوده