دوست داشتی؟
رمان نتیجه ی عشق اثر ساقی76

رمان نتیجه ی عشق

  • به قلم ساقی76
  • ⏱️۱ ساعت و ۵۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 96.9K 👁
  • 390 ❤️
  • 331 💬

خلاصه رمان طنز نتیجه ی عشق

داستان درمورد دو دختر به نام آیسا و عاطفه ست که از سن 18 سالگی این دو تا وقتی که ازدواج میکنند ادامه دارد و در این داستان ایسا عاشق پسری میشود و بعد اتفاق هایی میوفته که از هم جدا میشن و آیسا به ادامه تحصیل ادامه میدهد و اتفاق هایی میوفته که این رمان رو جذاب میکنه…

قسمتی از متن رمان نتیجه ی عشق

- خیلی لاغری واقعا ؟!
- با من بحث نکن بیا بریم رستوران بعدم ما اقامون اینطوری دوس داری
- تو هم که مارو کشتی با این اقاتون ...
ولی یکم راست میگفت ااا خیلی چاق شدم باید یه رژیم درست حسابی بگیرم ...
دیگه اینقدر مثل دختر بچه ها اصرار کردم که بالاخره مامان عاطفه قبول کرد و با عاطفه دوتایی رفتیم رستورانبا کلی مسخره بازی وارد رستوران شدیم و گارسون اومد که سفارشمونو بگیره من جوجه کباب سفارش دادم و عاطفه کباب سفارش داد منتظر بودیم تا سفارشمونو بیارن و همش هم با هم میخندیدیم و همدیگرو اذیت میکردیم خیلی خوشحال بودم که دارم با عشقم ازدواج میکرنم و از یه طرف ناراحت بودم که نکنه ارمان از من دلسرد شده باشه توی فکر و خیال بودم که با دیدن این وضعیت نابود شدم باورم نمیشد که اون ارمان باشه چند بار پلک زدم نه ... باورم نمیشد ارمان با یه دختر دیگه اونم توی رستوران؟!
نه امکان نداره بلند شدم و ایستادم تا بهتر ببینم دیدم که ارمان دست دختره رو گرفته و با عشق به دختره نگاه میکنه که با دیدن من جا خورد و بلند شد ایستاد... عاطفه هنوز
هنگ بود باورش نمیشد ارمان همچین خیانتی در حق من بکنه ...
*********************************
عاطفه
ایسا گفت که گرسنشه منم قبول کردم که بریم رستوران همینطور منتظر سفارشمون بودیم و لوس بازی درمیاوردیم که با چیزی که دیدم شوکه شدم نگاهمو
از ارمان گرفتم و به ایسا نگاه کردم همینطور اشک میریخت کیفشو برداشت که بره منم همراهش رفتم و از رستوران خارج
شدیم من هیچ حرفی نزدم نمیخواستم نمک رو زخمش بریزم فقط شونه به شونه همراهش میرفتم که یه دفعه با صدای ایسا وایسا
ایسا ایستاد و ارمان بازوی ایسا رو کشید و ایسا برگشت سمتش ارمان خواست اشک های ایسا رو پاک کنه که ایسا دستشو پس زد
و همون لحظه ایسا دستشو برد بالا و یه سیلی بهش زد و بازوش رو از دست ارمان کشید بیرون اون دختره هم دم در رستوران ایستاده بود و هی ارمان رو صدا میکرد ایسا هم یه نگاه به ارمان کردم و گفت : برو انگار منتظرته خائن و به راهش ادامه داد سوار ماشین شدیم تو
راه نه من حرفی زدم و نه ایسا .. ایسا هم فقط گریه میکرد وقتی رسیدیم کسی خونشون نبود نمیخواستم تنهاش بذارم بخاطر همین همراهش رفتم توی خونه که نکنه بلایی سر خودش بیاره توی راه هم چندفعه موبایلش زنگ خورد ولی ارمان بود ایسا هم گوشیشو خاموش کرد
*************************************
ایسا
تو ماشین نشستم و نه چیزی گفتم و نه عاطفه حرفی زد به بیرون زل زدم و به خیانتی که ارمان بهم کرده بود فکر میکردم و اشک میریختم ارمان چندبار زنگ زد منم گوشیمو خاموش کردم
وقتی ماشین ایستاد به خودم اومدم و فهمیدم که رسیدیم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم ... عاطفه هم همراهم اومد توی خونه
فقط بغلم کرد و من فقط اشک میریختم باورم نمیشد ارمان با من همچین کاری بکنه ازت متنفرم ارمان .... متنفر...
همون روز نامزدی و قرار عقد رو بهم زدم دیگه نمیخواستم یه لحظه چشمم بهش بخوره خانوادم خیلی از این وضعیت ناراحت بودن وقتی حقیقت رو فهمیدن اونا هم عصبی شدن و امیر هم چند دفعه میخواست بره تلافیشو سر ارمان دربیاره اما من نذاشتم ولی ای کاش گذاشته بودم....
به درسم ادامه دادم یه وقتایی که به این اهنگ گوش میدم اشکم درمیاد یاد خیانتی که ارمان بهم کرد میوفتم
(مهدی احمدوند)
پشت تو بد و بدتر هی شنیدم
باور نکردم و باورش عجیب که
همش درست بوده درست می گفتن
من ساده به همه می گفتم نجیبه و
نجیب نبودی و دست تو خوندمو
یه عمر آزگار و کنار تو موندم و
حیف که عمرمو تلف می کردم و
یه عمری بی خودی به عشق تو خوندمو
پست تر از اونی بودی که فکر می کردمو
دلت یه جای دیگه بود و حس می کردم
به روت نزدم نمی خواستم بری
نمی خواستم بشینی و هی بد بگی
می گم برات مهم نی که چی سرم میاد
میگی بذار سیا بشه روزگارت
میگی بذار نباشه و فقط بره
اصلا بذار بمیره بی خیالش
گول چهره پاکتو خوردمو
تو هم درست همونی بودی که
همه می گفتن
این قده قشنگی که منم مباشم
خیلیا واسه داشتنت به پات بیفتن
تازه دارم می فهمم
منو واسه چی خواستی
با همه دور و بریات رو راستی
برای تو می میردم روت قسم می خوردم
این قده عوض شدی که یهو جا خوردم
داشتم این اهنگ رو گوش میدادم که تقه ای به در خورد و به خودم اومدم و سریع اشکامو پاک کردم و در رو باز کردم عاطفه بود پریدم تو بغلش اون تنها کسی بود که منو درک میکرد ..
کمی دردو دل کردیم و بعد نشستیم و درس خوندیم اخه چند وقت دیگه کنکور داشتیم و چون من حالو روز خوبی نداشتم عاطفه همیشه پیشم بود باهم درس میخوندیم یاد اونروزی افتادم که عاطفه میگفت چاقم افتادم رفتم جلوی اینه الان دیگه واقعا لاغر شدم فک کنم 47 کیلویی شدم دیگه لازم نیس رژیم بگیرمعاطفه هر کاری میکرد که حالو هوام عوض بشه تا بتونم ارمان رو فراموش کنم دیگه قسم خورده بودم که دیگه عاشق نشم دیگه اون دختر ساده نباشم گول ظاهر افراد رو نخورم خدارو شکر میکنم که دوستی مثل عاطفه دارم حالا فهمیدم چرا اون حس خوبی نسبت به ارمان نداشت ولی بازم خداروشکر میکنم که قبل از عقد دستش برام رو شد تویه این مدت خودمو با درس مشغول میکردم به اینده فکر میکردم به اینده ی شغلیم ....سرنوشت برام اینطور رغم زده بود شاید نباید عاشق میشدم و دل میبستم .. شاید
********************************
عاطفه
بعد از اون جریانات ایسا خیلی ضعیف شده حالا دلیل نگرانی هامو فهمیدم که چرا از ارمان خوشم نمیومد و روزی صد بار خداروشکر میکنم که ایسا فهمید و این رابطه تموم شد ایسا لیاقتش بیشتر از ایناست
فردا امتحان کنکور داریم و خیلی استرس دارم ایسا هم نسبت به قبل خیلی بهتره و اماده ست که کنکور امتحان بده فقط خدا خدا میکردم که یه رشته قبول بشیم و با هم باشیم
رفتم دنبال ایسا بهش زنگ زدم بعد از 4تا بوق جواب داد
ایسا : الو... عاطی رسیدی؟؟؟؟؟
من: اره رسیدم بیا پایین منتظرتم
- باشه الان میام عزیزم


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نتیجه ی عشق
  • نازی

    0

    رمانش خوب بود بد نبود ولی برای بچه های 10یا 12سال نه برا بقیه ولی چند تا نکنه یک خیلی خلاصه بود باید بیشتر توضبح بدی راجبش دو طنز نبود من رمانو از قسمت طنز برداشتم طنز نبود سه زیاد واقعی نبود از خیلی جاها تند رد شدی که اشتباه بود

    ۳ هفته پیش
  • همون

    0

    واقعا قشنگ بود، ممنون از نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • قشنگ

    0

    از خوندنش لذت بردم دست نویسنده،همچنان با قلمش درخشان

    ۲ ماه پیش
  • زهرا بیرامی

    0

    واقعا عالی بود 🩷🫀🌺🌹

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خوب بودولی زیاد واقعی نبود

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    0

    ممنون از نویسنده اش بی نظیر بود🤍

    ۲ ماه پیش
  • زهرا سلارصالحی

    0

    خیلی عالییییییی بود از خوندن این رمان هیلی خوشحال

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    خیلی چرت بود

    ۳ ماه پیش
  • Tanaz

    0

    خوشم نیومد

    ۳ ماه پیش
  • ....

    1

    خیلی تند تند نوشته شده بود انگار دنبالش کرده بودن ای کاش یکم بیشتر راجب موقعیت ها صحبت میکرد

    ۳ ماه پیش
  • Yas

    1

    کاملا کودکانه بود و سر تهش رو فقط جمع کرد بود ، هیچ جزئیاتی از روند داستان نبود اصن روند خاصی نبودی انکار یه بچه نشسته و انشا نوشته

    ۳ ماه پیش
  • ساغر

    3

    عالی بود🦦🎀

    ۳ ماه پیش
  • رها

    5

    واقعا نظرات مثبت واقعیه؟ بینهایت ابکی بچه دوساله نوشته

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    واقعا لذت بردم دست نویسنده هاش درد نکنه از بس قشنگ بود حس میکردم داستانش واقعی و همش توی دلم آرزوی خوشبختیشونو میکردم😍

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    4

    خیلی رمان خوبیه و داستانش خیلی جالب بود دم نویسنده اش گرم فقط خیلی خلاصه بود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!