دوست داشتی؟
رمان باران ماه مرداد اثر zari dokht و gandom

رمان باران ماه مرداد

  • زبان فارسی
  • 64.2K 👁
  • 52 ❤️
  • 26 💬

خلاصه رمان باران ماه مرداد

گاهی با یک شروع ساده می‌توان پایانی خوش را به ارمغان آورد، حال می‌خواهد آن آغاز با یک تصمیم بزرگ یا کوچک باشد. داستان درباره‌ی دختری است که با توجه به علاقه و هدف مهم زندگی‌اش، آشپزی، تصمیمی می‌گیرد که دورانی عجیب به زندگیش بدهد و همان تصمیم او را وارد بازی‌هایی می‌کند؛ بازی‌های خطرناکی که رنگ و بوی حقیقت دارند.

قسمتی از متن رمان باران ماه مرداد

-مامان بیا یه‌کم بچش ببین چه‌طور شده؟
مامان کمی از غذا خورد.
-اومم عالی شده! دستت درد نکنه مامانم.
-خواهش می‌کنم، قابل شما رو نداشت.
-دیگه کم‌کم حاضر شو، روشنک رو هم بیدارش کن الان هاست که باباتم بیاد، برو دخترم.
-چشم.
یه دوش گرفتم و روشنک رو بیدار کردم. شلوار لی پوشیدم و بافت کرمم رو که مادربزرگ پارسال برام بافته بود، پوشیدم. داشتم شالم سرمه‌ایم رو درست می‌کردم که روشنک صدام کرد:
-آجی راشا ببین لباسم خوشگله؟
به سمتش برگشتم، یه دامن مخمل سبز پررنگ پوشیده بود با پیراهن سفید و جلیقه‌ای به رنگ دامنش و جوراب شلواری سفیدش؛ پالتوی قهوه‌ایش رو هم پوشیده بود و کلاه بافتنیش دستش بود.
داشتم نگاهش می‌کردم که یه گوشه ی دامنش رو گرفت و یه دور چرخید، با این کارش دلم واسه‌ش ضعف رفت و رو دو زانو نشستم و بغلش کردم و لپ‌هاش رو بوسیدم.
-معلومه. هم خودت خوشگلی هم لباست، مگه میشه عروسکا خوشگل نباشن.
خنده‌ی سرخوشی کرد، لپ‌هام و بوسید و دوید رفت تو سالن.
یه بار دیگه تو آینه‌ی کنسول کنار در نگاهی به خودم کردم و کتونی‌های مشکیم رو پوشیدم. با روشنک به داخل ماشین رفتیم. بابا سبد غذا رو گذاشت تو صندوق عقب ماشین که مامانم اومد و همه سوار شدند و حرکت کردیم.
ظرف کلوچه دست خودم بود و چشم روشنک هم بهش.
-شکمو خانم تازه یکی خوردی.
-آجی اون که مال دو ساعت پیش بود.
لپش رو کشیدم.
-هر وقت رفتیم خونه‌ی مادرجون، اون‌جا هر چه‌قدر دلت خواست کلوچه بخور.
سری از ذوق تکون داد و مشغول کشیدن نقاشی رو شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین شد.
خونه‌ی مادربزرگ تو یکی از روستاهای نزدیک شهر بود، بارون می‌اومد و بوی نم خاک هوش از سر آدم می‌برد. وقتی رسیدیم، بارون تندتر شده بود. بابا ماشین رو داخل حیاط برد و کنار ماشین دایی علی پارک کرد؛ انگار همه اومده بودن و ما آخرین نفر بودیم. سریع از ماشین پیاده شدیم و به داخل رفتیم.
خونه‌ی مامان‎بزرگ یه حیاط بزرگ داشت، یه اتاق بزرگ و یه آشپزخونه و یه اتاق دیگه که زیادی بزرگ نبود؛ تراس بزرگش جون می‎داد واسه این‌که تو سرما بشینی و چای داغ و کلوچه بخوری، به صدای بارون گوش بدی و بوی نم خاک رو استشمام کنی.
همه تو سالن بزرگه بودن. دوتا دایی داشتم که تو کار کیف و کفش بودند و کار پدربزرگم رو ادامه داده بودند، خاله‌م هم معلم ادبیات بود. دایی اولم دایی علی، دوتا پسر داشت به نام‌های سیاوش و طاها که سیاوش سی‎سالش بود و مهندس عمران و طاها که تازه رفته بود تو چهارده‎سالگی. دایی کوچیکم دایی حسین، یه دختر داشت به اسم روژین که از من یه سال کوچیک‌تر بود و خالم که تازه دوساله ازدواج کرده و قصد بچه‎دارشدن نداشت. خانواده‌ای ساده و صمیمی که به واسطه‌ی مادربزرگ عزیزم همه دور هم جمع می‌شدیم.
با همه احوالپرسی کردم و بعد از یه‌کمی نشستن برای کمک، با روژین به آشپزخونه رفتیم. همه بودند؛ ولی انگار یه نفر کم بود و یه‌کم بیشتر که دقت کردم فهمیدم که سیاوش نیست. کنجکاو شدم بفهمم سیاوش کجاست. همون‌طور که کلوچه‌ها رو با روژین تو ظرف کریستال می‌چیدیم زیر گوشش آروم پرسیدم:
-پس سیاوش کجاست؟
-دایی می‌گفت میاد، یه‎کم تو شرکتشون کار داره.
شونه‌ای بالا انداختم و به کارم ادامه دادم.
روی دست روژین که داشت به کلوچه‌ها ناخونک می‎زد، زدم.
-ناخونک نزن!
-اِ خسیس.
-خسیس چیه!؟ بذار بعد از شام می‌بریم جلو، به اندازه‌ی همه هست.
-باشه بابا بگیر.
ظرف رو روی اپن گذاشتم و پیش بقیه رفتیم.
دایی حسین داشت از خاطرات سربازیش می‌گفت و مارو می‌خندوند، وسطای خاطره‌ش بود که با صدای سلام کسی نگاه‌ها همه به طرف در چرخید. سیاوش بود که آخرین بار عید قربان دیده بودمش. موهای قهوه‌ایش که رو مدلشون خیلی حساس بود حالا خیس شده بودند و به هم ریخته، سویی‎شرت طوسیش هم خیس شده بود؛ انگار بارون خیلی تند شده.
با همه احوالپرسی کرد و پیش طاها نشست و دایی به تعریف خاطره‌ش ادامه داد.
ساعت ده شب بود و ما خانم‌ها در حال آماده‏‎کردن شام بودیم؛ من برنج رو می‌کشیدم و یاسی تزیینش می‌کرد؛ داشتم دیس دوم رو می‌ریختم که زن دایی سپیده، زن دایی علی گفت:
-وای بهارجان دستت درد نکنه، خوراک مرغت چه آب و رنگی داره.
مامان تک خنده‌ای کرد و گفت:
-باید از آشپزش تشکر کرد، نه من.
این‌ دفعه زن دایی مهری به حرف اومد:
-وا بهار آشپزش کیه؟ نکنه دادی آشپزخونه ‌های بیرون درستش کردن؟
-نه بابا، زحمت شام امشب رو راشا جان کشیده.
دیس چهارم هم پر کردم و دادم به روژین.
زن دایی سپیده: واقعا؟! ماشاءالله دخترم چه بزرگ شده، ان شاءالله خوشبخت بشی راشا جان.
-ممنون زن دایی.
خاله: به به چه کدبانویی! راشا جان خاله دیگه وقت شوهرکردنته ها.
با حرف خاله از خجالت آب شدم و با نگاهم برای لبخندای خبیث روژین خط و نشون کشیدم. همه ریزریز خندیدند و دیگه چیزی نگفتند. غذاهارو کشیدیم و آقایونم مشغول گذاشتن سفره شدند.
روشنک سمت راست من بود و روژین سمت چپم، روبروم هم بابا نشسته بود.
همه مشغول خوردن شام شدند. تعریف از خود نباشه واقعا خوشمزه شده بود. صدای روژین من رو به خودم آورد.
-میگما راشا ترشی نخوری یه چیزی میشی.
چشم‎غره‌ای بهش رفتم و مشغول خوردن شدم.
آقا محسن، شوهرخاله‌م، شب‌ها کم غذا می‌خورد و مثل همیشه غذاش رو زودتر تموم کرده بود.
-بهار خانم دست شما درد نکنه عالی بود.
یه دفعه خاله گفت:
-آقا محسن، زحمت غذای امشب رو راشاجون کشیدن.
همه با تعجب به خاله و بعد به من نگاه کردند.
بعد از چند لحظه همه از بهت در اومدند و سیل تشکر و تحسین بود که به سمتم حواله شد.
یه دفعه اون وسط طاها هم یه تیکه پروند:
-میگم دختر عمه از این به بعد ما شام و ناهار رو میایم خونه‌ی شما، از بس تخم‌مرغ خوردیم صدا مرغ می‌دیم.
بعدم شروع کرد به قدقدکردن که سیاوش زد پس کله‌ش:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان باران ماه مرداد

  • لطیفه

    0

    از اول همه فکر میکردم با یه شروع نسبتا قوی رو به رو میشم، اما باید بگم اول از همه داستان روی ۲x بود، در رمان نوشتن باید اصول سیرنوشتن رعایت شه، یعنی نه اونقدر که حوصله مخاطب سربره نه اونقدر سریع که مخاطب نفهمه چیشد، بنظرم نویسنده باید بیشتر روی قلمشون کار کنن و در نهایت قلمشون مانا^^

    ۷ ماه پیش
  • Faremeh

    2

    فقط میتونم بگم از اسمش خوشم اومد😂

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل

    2

    رمان خوبی بود ولی خیلی خلاصه شده بود یهویی گفت سیاوش مرد و خیلی بی احساس گذاشت مثلا میگیم حسین بهش نداشته پسردایش ک بوده کلی خیلی خلاصه کرده بود بعضی جاها رو ولی رمان قشنگی بود برای نویسنده آرزوهای بهترینها رو دارم و انشاالله رمانای قشنگتری بنویسه و موفق باشه همیشه

    ۱ سال پیش
  • م. ا

    0

    بسیار زیبا و لذت بخش بود

    ۱ سال پیش
  • راس

    2

    داستان قشنگی بود ولی در مورد سیاوش به نظرم یه کم غیر منطقی بود

    ۱ سال پیش
  • هلن

    5

    بد نبود درحد وقت پرکردن البته.سیاوش که یه چیز الکی بود و الکی مرد .یهاشپز تازه کار تو سطح بین المللی دوم میشه و....

    ۱ سال پیش
  • دنیا

    0

    ترجیح میدم نخونید اولش خوبه آخرش افتضاح

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خیلی رمان خوبی بود ولی کوتاه بود

    ۲ سال پیش
  • جانا

    2

    بهترین حسی که از این رمان گرفتم غذا پختن های راشا بود، یه انرژی خاصی بهم میداد و به نظرم نباید سیاوش میمرد، تشکر از نویسنده بابت زحمتاشون💮

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    خیلی عالی بود ممنون

    ۳ سال پیش
  • امیر

    0

    عاااالی بود مرسی از نویسنده🌹

    ۴ سال پیش
  • سارو

    13

    چرا نویسنده ها فکر می کنن باید اسم شخصیت های اول عجیب غریب باشه همین اسم هایی خودمون مثلا(فاطمه، زهرا، معصومه، مینا، مونا ، و...) چه مشکلی مگه داره ؟

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود لطفا تا نخوندینش کامل نظر ندین بقیه پشیمون میشن بخوننشش الکی هم منفی ندیدن

    ۴ سال پیش
  • تی تی

    10

    نویسنده جون الکی زحمت دادی به خودت کاش نمینوشتی الان موندم فازت از مردن سیاوش چی بود؟ اون کع بچه خوب و مودبی بود یهویی تصادف کردن و اون مرد دختره هم گور بابای دنیاش عاشق یکی دیگع شد واقعاچرا سیاوش م

    ۴ سال پیش
  • سارا

    10

    اینا فقط میخوان اسم بزرگ کنن وگرنه رماناشون کلا پراز ایراد و غلط املایی هستش موندم همه نویسندگان چطور درس املا و انشارو قبول شدن اینهمه غلط مینویسن کلی میگم و این رمان اصلا بدرد نمیخورد

    ۴ سال پیش
  • z

    2

    عالی😍

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!