دوست داشتی؟
رمان مهمان ویرانگر اثر Fateme.313

رمان مهمان ویرانگر

  • به قلم Fateme.313
  • ⏱️۱ ساعت و ۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 98.7K 👁
  • 131 ❤️
  • 408 💬

خلاصه رمان مهمان ویرانگر

دختری شاد و شنگول که به دلایلی وارد یک خونه میشه که اون خونه دو تا شاخ شمشاد داره که یکیشون پلیسه یکیشون خلاف و روانی. و اتفاقاتی میفته که زندگی دختر شادمون و آقا پسرا عوض میشه…

قسمتی از متن رمان مهمان ویرانگر

_ خفه شو یادته که گفتم زبون درازی ممنوع
اشک تو چشماش جمع شد پووووف الان زار میزنه که یهو با کاری که کرد بیچاره شدنم حتمی بود وای
#لعیا
بچه پررو منو میزنی بیچارت میکنم
دستشو گرفتم انداختم رو خودم و تا ته هنجرمو جر دادم و جیغ زدم
_ کمک کمک . جییییغغغغغغ
خخخ اونم که هنگیده بود زودی اشک ریختم
حالتو میگیرم بمن میگن لعیا شر طولی نکشید زهرا و حاج خانوم با یه نفر دیگه درو باز کردن و منو که
دیدن اون مرده اومد سمتمون و داد زد
_ اینجا چه خبره
علی بدبخت بیچاره یه چک مشتی خورد ولی بد با کینه نگاهم میکرد
حاج خانوم چادر نمازشو انداخت روم چون عملا دارو ندارم بیرون بود
مرده اصلا نگامم نمیکرد بر خلاف این علی هیزه خخخخ
صورتمم که سرخ بود چه شود خودمو انداختم بغل حاج خانوم و اه و زاری کردم و گفتم
_ میخوام برگردم خونمون من امنیت ندارم اینجا
اون مرده با صدای خشن و سردش که با شنیدنش لرز کردم گفت
_ لازم نکرده شما اتاق من میمونید
_ عه عه عه این چاخان گفت اتاق خودشه که
و به علی اشاره کردم
عملا مرد گنده هه ادم حسابم نکرد فهمیدم علیه چاخان گو تشریف دارن حاج خانوم زد تو صورتش
_ وای دخترم صورتت چی شده
که مرد گنده هه نگام کرد نگاهی که کاش نمیکرد ماتش برد و منم غرق شدم در دریای سیاه چشمانش
_ علی این چه کاری بود هان ؟؟؟
ازت توقع نداشتم
_ داداش بخدا من
مرده با لحن شمرده ای گفت
_ علی از صد کیلومتری این رد نمیشی و گرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی میدونی که امانته دستم
با ذوق پریدم بالا
_ ایول داااااش بزن قدش اینو شوت کن بیرون چاخان گوئه
راستی تو رستگاری هستی که بابام میگفت دااااش ؟؟
_ برای اولین و اخرین بار میگم سرت تو کار خودت نباشه بلایی سرت میارم ارزوی مرگ کنی
_ برو باوووو
هیییین بی هوا اومد خرخرمو گرفت داشتم خفه میشدم
_ وحشی ولم کن
بیشتر فشار اورد حاج خانوم خواهش میکرد ولم کنه ولی انگار نمیشنید
اشک تو چشمام جمع شد خیره بهش نگاه کردم
چادر نماز داشت از روم میفتاد که با دست دیگش چادرو گرفت برام
_ هیچ علاقه ای با حرف زدن باهات ندارم اگر رعایت نکنی خودم میکشمت
واقعا ترسیدم پرتم کرد رو تخت و همه رفتن بیرون غیر حاج خانوم
_ دخترم ناراحت نشو شرمنده ام بخدا پسرام از دستم رفتن دیگه نه به من حرمت میزارن نه به مهمون
ببخش .
با امیر بحث نکن زیاد دور و برش نباش .
علی هم همینطور
با ب*و*سیدن سرم اتاقو ترک کرد حالا من موندم و جنگ با این خانواده
صبح بیدار شدم رفتم حموم دوش گرفتم
حوله کوتاهمو دورم گرفتم و اومدم بیرون
با دیدن امیر که سرشو کرده بود تو کمد دیواری با خودش حرف میزد خشکم زد
_ اه اه حالم از دخترای جلف بهم میخوره لباساشو نگاه اه اه
یه لحظه سرشو اورد بیرون دو باره سرش رفت تو کمد دیواری
یهو همچین برگشت سمتم که گردنش شکست فکر کنم
اخماش رفت تو هم و سرشو انداخت پایین
_بهت یاد ندادن درست لباس بپوشی
جان ؟؟؟ من باید طلبکار باشم نه اون
_ به شما یاد ندادن وقتی میری
جایی در بزنی ؟؟ ضمنا شما جایی
رو به اسم حمام اونجا میبینی که
میرن خودشونو میشورن فکر کنم
تا حالا نرفتی یه بار امتحان کن
با دیدن خودم اه از نهاد اجدادم برخاست وای دوییدم پشت در کمد دیواری وایسادم


بیشتر بخوانید

نظرات رمان مهمان ویرانگر

  • Aysana

    0

    درسته که اولش نامفهوم بود ولی نویسنده طوری رمان رو نوشته بود که فکر کردم بر اساس واقعیت هست خیلی رمان واقعی به نظر می رسد خلاصه رمان قشنگیه.

    ۴ هفته پیش
  • الهام

    1

    خیلی افتضاح بود اصلا سر و ته نداشت پشیمون شدم از خواندن رمان یه کم وقت بذارید و احساسی تر رمان بنویسید هنوز مرحله آشنایی شروع نشد خانواده ها مردن تا اومدیم عذا داری رو بخوانیم عاشقا به هم رسیدن خخ واقعا افتضاح بود

    ۴ هفته پیش
  • معصومه

    0

    اصلا معلوم نبود چی به چیه فقط کشتار بود افتضاح بود

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    0

    نظری ندارم چون تا نصفه خوندم

    ۲ ماه پیش
  • Rihana

    0

    نصفه ولش کردم من این رمان رو یه جا خونده بودم ولی این شکلی نبود کامل بود از اولش یادم نیست لعیا بخاطر چی اومد خونه ی اینا ولی وضع زندگی امیر اینا خیلی بهتر بود و علی خلافکار بود و یه پیانو داشتن تو خونه که یادمه یه بار علی نشسته بود پیانو میزد و آهنگ میخوند در آخر هم امیر و لعیا عاشق هم میشدن

    ۲ ماه پیش
  • حسین

    0

    معلوم نویسند تازه کار جالب نبود انشالله رمان های بعدی را بهتر مینویسید نا امید نشوید موافق باشید

    ۲ ماه پیش
  • رها

    6

    ینی به درد نخورترین رمانی بود که خوندم افتضاح

    ۳ ماه پیش
  • مهرآسا

    4

    خیلی آبکی و مزخرف بود

    ۳ ماه پیش
  • دختر بهار

    1

    افتضاح بود یه داستان بی سر و ته بود

    ۴ ماه پیش
  • قشنگ

    4

    شروع رمان نامفهوم ادامه داستان وکشتن ومردن دو خانواده گیچ کننده امیدوارم روابط گزینه ها منطقی تر،احساسی تر ومتن ادبی تر گرچه پایانش خوب ادامه داد

    ۴ ماه پیش
  • Tida

    3

    بعضی از نویسنده ها فقط به شعور خواننده توهین میکنن🤦🏻 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • م.ه

    1

    متاسفم اصلا خوشم نیومد

    ۴ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    حیف صدحیف *** سانیستا قطع شد بخدا وقتی میخوندی انگار اونجاهستی باهاشون زندگی میکنی اینقدر واقعی نوشته میشه

    ۴ ماه پیش
  • کیمیا

    2

    خدایش چقدرفکرکردی اینونوشتی بدی یه آدم خنگ کم ذهن بخونه خندش میگیره

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    آشغال ترین چیزی بود که یکی میتونست بنویسه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!