دوست داشتی؟
رمان مسخ عسل اثر malihe.jalilavi

رمان مسخ عسل

  • زبان فارسی
  • 78.7K 👁
  • 144 ❤️
  • 128 💬

خلاصه رمان عاشقانه مسخ عسل

آهو غفار - گرافیست با ذوق و استعدایست که در شرکت استاد دوران دانشجویی اش مشغول به کار است. از دار دنیا فقط یک دوست صمیمی دارد که او هم با ازدواجش از زندگی اش کمرنگ می شود. او مدتیست تعقیب کننده هایی دارد که مشکوک اند تا این که یک شب به دلیل تب بی موقع اش از خانه بیرون می زند و ربوده می شود و با این ربودن دریچه هایی از عشق و نور به سمت آهو و زندگی یکنواختش باز می شد.

قسمتی از متن رمان مسخ عسل

خندیدم و ادامه دادم:
- اما من باهوش تر از این حرف هام. با این صداقتم زیر سیبیلی به طرفم می فهمونم که حواسم به کاراش هست! زیر آبی بره از خرخره می گیرمش.
با صدای بلندی خندید. سری تکان داد. انگار این را هم می دانست!
- یه چیز دیگه هم هست. شما منُ خیلی خوب می شناسی. شاید این دلیل محکمیه برای اینکه من بفهمم مجبورم که اعتماد کنم. درسته؟
به طرفش برگشتم و نگاهش کردم. بدون آنکه نگاهم کند زمزمه کرد:
- آره.
برایم عجیب بود که تا دیروز با این مرد هیچ احساس راحتی نمی کردم ولی حالا. شاید چون خودش پیش قدم شده بود و پوسته ی دورش را شکافته بود و به من گفته بود که باید اعتماد کنم. منم در عین بی اعتمادی مجبور به اعتماد بودم.
سرفه هایم کمی متوقف شده بود و راحت تر نفس می کشیدم. ولی حرارت بدنم دوباره برگشته بود. آرام بودم و سکوت ماشین را فقط صدای آرام آهنگ الهه ناز استاد بنان می شکست.
صندلی را با زور و اجبار برایم خوابانده بود و پالتویش را رویم انداخته بود و من داشتم از آهنگ مورد علاقه ام لذت می بردم. زیر لب تکرار می کردم"الهه ناز با دل من بساز". با یاداوری گذشته بغضم گردو شد در گلویم.صدایی که در پنج سالگی برایم می خواند "باز می کنم دست یاری به سویت دراز، بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم."
نمی دانم. شاید هم برای من نمی خواند و برای الهه نازش که رفته بود و من مانده بودم می خواند. واقعاً نمی دانم! الهه نازش که واقعاً الهه بود و من از این الهه هیچ سهمی نداشتم. سهمم فقط یک عکس کوچک بود و لبخند قشنگی که تا ابد روی ذهنم خط انداخت!
نگاهی به مرد آرام کنارم انداختم. ساکت و صامت به راهش ادامه می داد. اشک هایم را که نمی دانم کی فرو ریخته بود پاک کردم تا نفهمد که گریه می کرده ام. کاش می دانستم او کیست. کاش می دانستم که چه بلایی سر زندگی تکراری و ملال آورم آمده است.
- گریه برای چیه دختر خوب؟
عجیب است این مرد. حتی نگاهی به من هم نیانداخته بود و فهمیده بود که گریه می کنم؟ چگونه؟
حیرت زده گفتم:
- شما که حتی به من نگاهی هم نمی اندازی پس چطور فهمیدی که دارم گریه می کنم؟ اون هم گریه ی بی صدایی که..
لبخندی آرام اما غمگین روی لبش نشست و زمزمه کرد:
- وقتی گریه می کنی پاهاتو عصبی تکون می دی!
داشتم دیوانه می شدم. دوست داشتم بفهمم این مرد. این مرد.. این مرد.. نمی دانستم چه بگویم. چگونه فکر کنم. اصلاً چگونه این اعجوبه ی کناری ام را توصیف کنم. برای خودم که قابل توصیف نبود!
او مرا بیشتر از خودم هم می شناخت! این دیگر عادی نبود! به خدا که نبود.
هنوزم نگاهم نمی کرد:
- لازم نیست خیلی حیرت زده بشی. من روی حالات افراد خیلی دقیقم!
سرم را تکان دادم. نه. نه. نه. این نبود. مطمئنم که نبود. داشت خودش را تبرئه می کرد. می خواست که من اینقدر تعجب نکنم. چون واقعاً چیزی به دیوانه شدنم نمانده بود! چیزی نمی گفتم. یعنی چیزی نداشتم که بگویم، چون هر چه می گفتم دلیل های خوبی می آورد تا از گفتن دلیل اصلی فرار کند و این وسط من بودم که الکی خسته شده بودم!
تنها چیزی که بهش واقف شده بودم همین بود "او مرا بیشتر از همه ی آدم های دور و برم می شناخت."
اواخر آزاد راه تهران-ساوه بودیم که راهش را به سمت شهر ساوه کج کرد و جاده ی اصلی را رها کرد. تعجب کردم از این کارش. اگر می خواست به راهش ادامه دهد و از ساوه هم بگذرد نباید ساوه-سلفچگان را رها می کرد.
ریشه های بی اعتمادی ام آنقدر قوی شده بودند که روی قلبم سنگینی می کردند. از ناتوانی و مریضی خودم لجم گرفت. من چه کار کرده بودم؟ خودم را به دستش سپرده بودم که چه؟ او مگر که بود؟
با بی اعتمادی زیر چشمی می پاییدمش. حال خراب و سرفه هایم را فراموش کرده بودم و در حال تجزیه و تحلیل اتفاقات دور و برم بودم.
مانند این خنگ ها خودم را به دستش سپرده بودم. از کجا معلوم که خودش پشت سر قضیه ی ربوده شدن من نباشد؟ آن طور که او مرا نجات داد بعید به نظر می رسد که کاسه ای زیر نیم کاسه اش نباشد.!
حال و احوال مریضم روی ذهنم اثر گذاشته بود و مریضش کرده بود. من اصلاً سوال پیچش نکرده بودم. بیشتر سعی نکرده بودم که اطلاعاتی ازش به دست بیاورم. به حرف های گنگش اعتماد کرده و خودم را در مخمصه ی دیگری انداخته بودم.
از کجا معلوم آن کسانی که همیشه تعقیبم می کردند نوچه های این مرد نباشند؟ از کجا معلوم که...
کنار داروخانه ای پارک کرد و سریع پیاده شد. نفسم داشت قطع می شد. این را متوجه شده بود انگار. نباید حتی دارویی که می آورد را هم بخورم. حاضرم بودم بمیرم ولی نمی خوردم.
اعتمادی ندارم. نمی شود بخورم. دیدی خوردم و بیهوش شدم و بعدش بلایی که می خواهد را سرم آورد.. نه خدایا!
باید می رفتم. ولی کجا؟ هیچ چیز همراهم نبود. هیچ چیز. نه پولی. نه گوشی موبایلی و نه حتی یک وسیله ی دفاعی! خدا من را بکشد با این هم خنگی ام.
من بیمارم. با این حالم چگونه این همه احتمال را باید می دادم؟ حالا که نمی دانم چگونه مغزم شروع به کار کرده و دارم کم کم می فهمم که نباید می آمدم!
بدبختانه مشکلم این بود که اینجا را هم که نمی شناختم. ممکن بود پیاده شوم و گیر مرتیکه ی نا اهلی بیوفتم و دیگر خر بیاور و باقالی بار کن! شکوهمند قابل اعتماد تر بود تا یه غریبه ی دیگر.
این همه فشار باعث شده بود که گریه ام بگیرد. بدنم به لرزه افتاده بود و شکوهمند تازه یادش افتاده بود که نسخه ی داروهایم را بگیرد. تبم بالا رفته بود و حرارت بدنم به شدت زیاد شده بود.
قطره اشکی از چشمم چکید. چرا یادم نمانده بود که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیرد؟ شکوهمند که بود؟ این مرد که بود؟
«گازی به ساندویچ فلافل میان دستانم می زنم و با همان دهن پر، هیجان زده می گویم:
- سکوی پرتاب دوم من آماده اس. اگه من انتخاب بشم از بین طراح های شرکت نونم توی روغنِ.
می خندد:
- باشه بابا. خفه نشی.
ته مانده ی نان را هم می جووم و از روی نیمکت زنگ زده ی پارک بلند می شوم:
- بذار کارم بگیره می بینی کجاها می رسم. دیگه فکر کردی می یام اینجا باهات فلافل گاز می زنم؟ نه جونم. طراحی واسه ی مهرآسا می تونه من رو برسونه به اوج. همون جایی که همیشه آرزوش رو داشتم و براش تلاش کردم.
با خنده سرش را تکان می دهد و همراهم بلند می شود:
- دیوونه ای به خدا. انشالله به مراد دلت می رسی. ولی شنیدم این شکوهمند بدجور سخت پسنده.
چشمکی می زنم:
- من هم کم کسی نیستم. آهو غفارم!"
آره دیدیم کم کسی نیستی.. جان خودت. شکوهمند. مدیر مهرآسا. آری مدیر مهر آسا.
مهرآسا.. کارخانه های زنجیره ای لبنیات. طراحی... تصویر سازی... قالب های پنیری که توی ذهنم بود. قرار بود طرح بزنم. برای مهرآسا طرح بزنم. مرا قبول کرده بودند یا نه؟ کرده بودند یا نکرده بودند؟ اصلا طرحم را پیاده کرده بودم یا نه؟ مهرآسا قبولم کرده بود؟ اگر قبولم کرده بود پس اینجا چه می کردم؟ قرار بود پرواز کنم. من که هنوز روی زمینم. الناز گفته بود سخت می پسندد. راست گفته بود ولی من را پسندیده بودند یا نپسندیده بودند؟
یادم نمی آید.. گیجِ گیجم.. گفتی شکوهمند رئیس شرکت مهرآساست؟ مطمئنی؟ نمی دانم. این لحظه همه چیز به هم ریخته است و دارم از شدت سرما می میرم. سردم است و شکوهمند دیر کرده است. تبم بالا رفته و خس خس سینه ام برگشته. چشمانم دارند روی هم می افتند.. حس کسی را دارم که وارد دنیایی دیگر شده است. دنیایی از جنس اغما.
همه ی اطلاعات ذهنم درهم پیچ خورده اند. گویی ویروسی مخرب به جان سیستم های مغزم افتاده است و دارد از بینشان می برد! سی پی یوها را اول از همه خراب کرده است! خرابشان کرده.. خرابشان کرده.
راستی شکوهمند که بود؟ گفتی مدیر مهرآسا بود؟
- آهو.. چته؟ آهو..
همه چیز را می شنیدم و در عین حال نمی شنیدم. حالم خوب بود و نبود. شکوهمند مدیر مهرآسا بود و نبود. نمی دانم، اعتماد داشتم بهش یا نداشتم؟ من که بودم اصلاً؟ من ربوده شده بودم به دست شکوهمند یا شخص دیگری؟ آن زن کی بود؟ اگر خودِ شکوهمند نبود پس که بود؟ خودِ شکوهمند که نه، چرت می گویم. شکوهمند زن که نیست مرد است. آن زن را می گویم. موهایش بلوند و مش بود. قاطی با هم. چشمانی داشت ترسناک و متنفر.. از من یا شخص دیگری؟ کی بود؟ آشنا که نبود. سیگارش را پشت دستم خاموش کرده بود!
مستوفی گفته بود که قرار است مهرآسا برای تبلیغات به شرکتمان بیاید. مهرآسا. غول بزرگی که همه آرزویش را داشتند که برای محصولاتش تبلیغ کنند. پس گفتی مدیر مهرآسا شکوهمند است؟ شکوهمند. الناز وقتی دیده بودش گفته بود چشمانش سگ دارد. چشمانش. آری چشمانش. همان ها که از من پنهانشان می کرد.. بابا زمزمه می کرد "ای الهه ی ناز". بابا برای مامانِ مُرده زمزمه می کرد. مامانی که فقط عکسی کوچک ازش داشتم و لبخندی که توی عکس به من که توی شکمش بودم هدیه کرده بود. بابا می گفت الهه ناز. الهه نازش من بودم یا مادرم که فتوکپی برابر اصلش بودم؟ من الهه بودم؟ من که بدبختی بیش نبودم. من. من الهه کسی نبودم که.. من کیستم؟ جز همان صورتک خندان و شاد که هر لحظه هراس داشتم فرو بریزد و آبرویم را ببرد؟ من کیستم؟ دختر حسین غفار. مردی که عاشقانه دوستم داشت و الهه ناز خطابم می کرد. من که الهه نبودم؟ بودم؟ نه نبودم.
-آهو... لعنتی یه چیزی بگو.
شکوهمند. شکوهمند. شکوهمنـد... مردی که فقط یک فامیل ازش به خاطر داشتم. مردی که نمی دانستم کیست و چگونه از رازهای زندگی ام خبر دارد. رازهایی که راز نبودند و دو سه نفر موجود در زندگی سگی و تکراری ام می دانستندشان.. دو سه نفر صمیمی دور و برم.. دوتایشان که مرده بودند و یکی شان را که... راستی شکوهمند مدیر مهرآساست؟ چرا من در عین حال که همه چیز می دانم هیچی را نمی دانم؟
چیزی سفت میان دندان هایم بود و داشتم گازش می گرفتم. تنم می لرزید و من تشنجی بودم. من آسم داشتم و این ها رازهای زندگی ام بودند که فقط دو سه نفر می دانستند و شکوهمند هم چهارمشان بود. شکوهمند لعنتی که نمی دانم دقیقاً جایگاهش در زندگی ام کجاست هم می دانست.
همان که چشمانش را از من مخفی می کرد. باید اعتراف کنم که چشم هایش را که به همه نگاه می کرد به جز من، دوست دارم. چشمانش را فقط دوست دارم. دوستشان دارم.
عیبی که ندارد دنیا که همیشه از من رو برمی گرداند شکوهمند هم پشت بندش. عیبی که ندارد اگر شکوهمند "رو برگرداند". همه رو برگرداندند شکوهمند هم پشت بندشان..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مسخ عسل
  • اکرم

    0

    خیلی قشنگ بود لذت بردم کاش از این عشق های اسطوره ای زیاد بود

    ۱ ماه پیش
  • Bahar

    1

    من سالهاس رمان میخونم و میتونم بگم که بعد از رمان مگس که واقعا داستان جالب و متفاوتی داشت این رمان هم بسیار عالی بود البته که یک مقدار شخصیت ها با خودشون زیاد حرف میزن اما از کلماتی به کار میبردن که مهارت نویسنده رو نشون میداد اما در هر صورت من خوشم اومد چون از همون اول عاشق هم بودن ...

    ۶ ماه پیش
  • مبی

    1

    منم مگس رو خوندم واقعا عالی بود👍

    ۲ ماه پیش
  • فرناز

    0

    واااای من واقعا دوسش داشتم خسته نباشید قلمتون مانا😍

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    0

    خیلی قشنگ بوددددد🥲🥰

    ۳ ماه پیش
  • رزیتا

    0

    قلمش ضعیف بود و اینکه شخصیت دختره همش در حال چس ناله کردن و حرفای الکی بود،نویسنده عزیز لطفا برای نوشتن رمان به خواننده احترام بزارین،هیجان انگیز بودن،جذاب بودن و مرموز بودن یه داستان برای تشویق خواننده عالیه ولی نه اینکه از وسط داستان بنویسی خواننده خودش حدس بزنه ،واقعا پیشنهاد نمیکنم بخونین

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    2

    درکل رمان خوب بود اولش کلی با خودشون حرف میزد ولی از نصف بی بعد جذاب شد بچه ها یک رمان بگید مثبت 18+ داشته باشد یکم هیجان خوبه 😜😜😜

    ۵ ماه پیش
  • الی

    0

    ماهرخو بخون 😁

    ۴ ماه پیش
  • Ana

    0

    احیانا رمانی می شناسید که شخصیت فرعی پسرش (مثلا داداش دختره یا داداش پسره دوستش یا هر چی)مظلوم وگناهی باشه یا بیماری داشته باشه؟ سندرم شخصیت فرعی پیدا کردم 🤦🏻 ♀️ دلم یه دل سیر گریه میخواد که حواسم پرت شه😂😂

    ۴ ماه پیش
  • ل پ

    0

    نویسنده قلم خوبی داره اما موضوع خیلی کیلیشه ای شد دختر فقط مریض بود و هنوز قهرمان داستان که علیرضاباشه رو فقط خورد میکرد جای تشکر زیاد جالب نیس

    ۴ ماه پیش
  • اسم رمان

    0

    بچه ها ی رمان بود شخصیت اصلیش مرده زال بود بهش لقب های زیادی داده بودن پدر مادرش و بچگی جلوش می کشن خیلییی دنبالشم هیچی از اسم شخصیت هاشم یادم نیست

    ۴ ماه پیش
  • هانی

    1

    رمان خوبی بود ولی انگار نویسنده میخواست نویسنده بودن خودش و اطلاعاتش رو بکنه تو چشممون و نشون بده که خیلی چیز سرش میشه از بس که چیزای ادبی و فلسفی میگفت حرف زدن های کارکتر ها با خودشون خیلی زیاد و کسل کننده بود و سانسوری های رمان هم تو ذوق میزد از ده بهش ۵ میدم

    ۴ ماه پیش
  • رقیه کدخداکاظم ابادی

    0

    عالی بود ولی از نیمه عالی تر شد

    ۴ ماه پیش
  • رقیه

    0

    بهترین بود ولی اولش یکم پیچید بود از نیمه رمان عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    رمان قشنگی بود نمیشد حدس بزنی که چه اتفاقی میفته اوایلش که با خودشون حرف میزدن زیاد بود اما از نیمه به بعد دیگه خیلی کمتر

    ۶ ماه پیش
  • فری

    1

    خیلی لفتش داد با حرفای بی خودی وکلیشه ای

    ۶ ماه پیش
  • Sepide

    2

    کاملا مصنوعی بود و هیچ چیز طبیعی نداشت و به کار بردن کلمات تخصصی نامناسب بود بیخود فقط کشش داده بود

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!