پارت صد و شصت و نهم :


درب که بسته می‌شود، محمد با اخم مچ دستم را می‌گیرد.

- خب نظرت چیه من الان صبرم سر برده؟

با گنگی نگاهش می‌کنم. هنوز اتفاقی که در حال رخ دادن است را نفهمیدم که دستم رها می‌شود. دست محمد اما بیکار نمی‌ماند و به طرف دکمه مانتو می‌رود.

- یادته بار اول که دیدمت بهت چی گفتم؟

بار اول را به یاد ندارم. محمد بیمار بود و برای من مانند بقیه بیماران. هنوز جوابش را ند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!