دوست داشتی؟
رمان خون و عشق اثر *سورن

رمان خون و عشق

  • به قلم سورن
  • ⏱️۶ ساعت و ۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 83.7K 👁
  • 204 ❤️
  • 175 💬

خلاصه رمان معمایی خون و عشق

از میان کابوس‌های شبانه معماهایی برمی‌خیزد! دختری سرد چون بلور یخ گذشته‌ای تلخ چون سرابی وهم‌انگیز نبردی بین اسلحه وخون بین عشق ونفرت اسلحه‌ی قانون و خون بیگناه عشقی ماندگار و نفرتی پابرجا آینده‌ای روشن و زیبا؛ شکل گرفته در میان بازی خون شیطانی به دنبال قتل آرزوهای تمنایِ داستان، و مردی… (پایان خوش)

قسمتی از متن رمان خون و عشق

بينيمو چين دادم و با لحن حرص درآري گفتم:
- محدثه در خواب بيند پنبه دان گهي لپ لپ خورد گه دانه دانه ...آخه قلقلي کي مياد تو رو بگيره
محدثه با شنيدن حرفام چنان جيغي کشيد که پرده ي گوش چپم چسپيد به راستيه
نگاهي به قيافه ي لبو از عصبانيتش انداختم...از گوشش بخار بلند ميشد و مثل گاو وحشي آماده ي حمله
محدثه دستشو به کمرش زد و گفت:
- حالا من شترم و قلقلي ام من فقط يه ذره اضافه وزن دارم
ميخواستم بيشتر حرصشو در بيارم چون اين جور موقع ها قيافش به شدت بامزه ميشد
با خونسردي دستامو زدم زير بغلم وگفتم:
-به هرحال از نظر من همون قلقلي اي
همينجور که انگشتشو تکون ميداد خيز بر داشت طرفم
اوه اوه اوضاع خرابه اگه يه دقيقه ي ديگه اونجا وايميستادم شقه شقه ام ميکرد...
پا گذاشتم به فرار و رفتم پشت نيمکتا سنگر گرفتم تادستش بهم نرسه
همينجور که انگشتشو تکون ميداد رو به من با حرص ميگفت:
محدثه- تمنا با پاي خودت بيا اينجا که اگه بگيرمت اون چشاي ورقلمبيدتو از کاسه در ميارم و به بلايي سرت ميارم که کبوترا هم به حالت گريه کنن
عمراًآًآًآً خودمو تسليم کنم بياي منو بخوري اِي خدا حالا چه جوري در برم
هي من ميرفتم اين طرف نيمکت اون ميرفت اون طرف نيمکت ...مگه دست برميداشت
فکري به سرم زد ...
يهو سيخ وايسادم وبا حالت نمايشي چشامو گشاد کردم با هول گفتم :
- سلام استاد
تا اينو گفتم محدثه تو جاش خشک شد رنگش پريد با ترس برگشت پشتشو ببينه
منم فرصتو مناسب ديدم با سرعت نور در رفتم ...
رسيدم به محوطه نفسي از سر اسودگي کشيدم خوب خدا رو شکر اينجا در امانم
واسه خودم تنهاي بدون خطر جاني کيف ميکردم که...
آخ دستم سوخت
محدثه با سرخوشي گفت:
محدثه - حقته حالا منو سر کار ميزاري ما بازم باهم تنها ميشيم
بازمو ماليدم وبهش چشم غره رفتم
-آخ آخ محدثه دستات بشکنه جاش کبود ميشه
لبخند دندون نمايي نشونم داد
محدثه - به جاش دل من خنک شد
خواستم جوابشو بدم که يادم اومد کلاس داريم
ساعتمو نگاه کردم ربع ساعت از کلاس گذشته بود
با دست زدم به پيشونم
- اِي واي محدثه بدو کلاسمون دير شد
به عادت هميشگي دستاي محدثه رو گرفتم کشيدم
*************
*************
باقدمها لرزون به سمتش رفتم....
دسته گلي رو که خريده بودم تو دستام فشار دادم اونقدر که يکي از خاراش تو دستم فرو رفت باعث شد دستم خون بياد ...
مهم نبود ...
مهم اون بود....
دستم ميسوخت اما بهش توجهي نداشتم ...
رسيدم بهش ...
هنوز بعد از پنج سال باورش برام سخت بود...
کثيف وخاکي شده بود...
آب آوردم وشستمش تميز شد برق ميزد...
کنارش نشستم و بهش تکيه دادم و به چهره ي معصومش خيره شدم...
لباش ميخنديد ...
مثل يه لبخند زنده...
ساکت نشسته بودمو تو دلم باهاش حرف ميزدم
-سلام عزيز دلم بازم منم.. طبق قرارمون تنها... اون جوري نگام نکن ميدوني که نمي تونم بيشتر از اين بهت سر بزنم... تو هم بي معرفت شدي ديگه نمياي پيشم
مکثي کردم و با بغض ادامه دادم
-امروز شد پنج سال...پنج ساله که تو اينجايي ومن هنوز باور ندارم اينو...
سرم و بلند کردم سمت آسمون ... نفسِ عميقي کشيدم وبا صدا خش داري گفتم:
-دلم برات تنگ شده خيلي زياد ...هنوز اون روبان قرمز رو که باهاش موهامو مي بستي رو دارم
بغضم سختتر شد ميدونستم نبايد اين حرفا رو بزنم نبايد به اين چيزا فکر کنم ولي نميخواستم...
ميخواستم بگم...
از اين دردي که تو سينه ام بود دم نميزدم
بازم گفتم اين بار با نفرت


بیشتر بخوانید

نظرات رمان خون و عشق

  • هانا

    0

    عاالی بود بخونید حتما ارزش داره

    ۱ ماه پیش
  • Yekta

    0

    سلام بر نویسنده ی عزیز ، رمانت بسیار زیبا بود خیلی باهاش حال کردم . تو این رمان درس گرفتم هیچ وقت دل یه مرد رو نشکونید چرا که اگر غرور یک مرد بریزه امید و انگیزه هاشو از دست میده البته به جز اهورا😂

    ۱ ماه پیش
  • Milad

    1

    بچه ها دنبال یه رمانم که توش پدر مادر دختر رو میکشن بعد عموی دختر که پلیس به اصرار دختر که میگه من انتقام میخوام بگیرم اونو میفرست ترکیه واسه آموزش کسی اسم رمان نمیدونه

    ۴ ماه پیش
  • پریسا

    0

    خوندمش ولی مطمئن نیستم اسمش اگه گفتی من کیم نبود؟

    ۲ ماه پیش
  • raHa

    0

    اسمش دردآشام هستش

    ۱ ماه پیش
  • ارزش خواندن داشت👌

    0

    سلام با توجه به ایرادات ریزی که داشت ولی من رو یاد حس خوب دوران جوانی انداخت که فکر میکردم رمان های زیبایی به این چنین نخونم

    ۲ ماه پیش
  • گندم

    0

    سلام ممنون بابت این خیلی قشنگ بود و من از رمان هایی که آخرشون هم معلومه خیلی خوشم میاد و اینم یکی از بهترین ها بود ♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • Mah

    0

    خیلی خیلی خیلی دوست داشتم رمان رک خیلی خوب بود مرسی از نویسنده اگه رمان خوب دیگه ای هم هست ممنون میشم دوستان بگن

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی قشنگ وعالی بود خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    عالی بود قلمتون بسیار توانا بود 🙏🙏👏👏👏

    ۳ ماه پیش
  • Rahele

    0

    جذاب بود برام ممنون از نوسینده

    ۴ ماه پیش
  • اوا

    3

    چرا بعضی ازنویسنده ها فکر میکنن تو رمانشون اهل کشور دیگه ای مسخره کنن خلاقیتشون نشون دادن یا قلم شیواشون یه افغانی بود نه که داف بود چقدر عقده ای هستین بی ذات

    ۴ ماه پیش
  • ..

    0

    خیلییی رمان قشنگی بود

    ۴ ماه پیش
  • کوثر

    0

    واقعا عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • Leila

    0

    رمان جذابی بود لذت بردم برخلاف چن تا رمان قبلی که خوندم بودم قوه تخیل و قلم زیبایی دارین

    ۴ ماه پیش
  • Milad

    6

    من قبل خوندن رمان اول میام نظرات میخونم و به نظر رمان خوبیه

    ۴ ماه پیش
  • hasti

    1

    بخوام نظر خدمو بگمممم خیلی خوب بود بازی با احساسات داخلش زیاد بود آدم همش بغض میکرد رمانی نیس بخوای ازش دل سرد شب همش کنجکاوی بعدش چی میشه درکل من خیلی خوشم اومد دست نویسنده واقعا درد نکنه✨

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!