رمان این جاده به دریا می رسد به قلم دینا قاسمی
جادههای زندگی... همیشه به آفتاب ختم نمیشوند. برای برخی، مثل ما، دنیا جای بیرحمی است، شبها سردند و روزها طاقتفرسا. در دنیای ما، برادر به برادر خیانت میکند، پدرها به فرزندانشان پشت میکنند... و عشق؟ عشق، رؤیایی دور است. اینجا عاشق شدن جرم است؛ چون آخرین کسی از ما که عاشق شد، مرد. اما شاید... فقط شاید، این مسیر، این راه تاریک و پر پیچ و خم، راه درست باشد. شاید نور نرفته باشد، فقط پنهان شده، خیلی دور. شاید باید ریسک کنیم، از روی مینها بپریم. میتواند مرگ باشد. میتواند نیستی باشد. یا... شاید، فقط شاید، اگر جلو برویم، نسیم را حس کنیم و خورشید را ببینیم. شاید سفر ما پایانی خوش داشته باشد. شاید این جاده به دریا برسد.
ژانر : عاشقانه، معمایی، مافیایی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۲۸ دقیقه ۳۱ ثانیه
ژانر : #مافیایی #عاشقانه #معمایی
خلاصه :
جادههای زندگی... همیشه به آفتاب ختم نمیشوند. برای برخی، مثل ما، دنیا جای بیرحمی است، شبها سردند و روزها طاقتفرسا. در دنیای ما، برادر به برادر خیانت میکند، پدرها به فرزندانشان پشت میکنند... و عشق؟ عشق، رؤیایی دور است. اینجا عاشق شدن جرم است؛ چون آخرین کسی از ما که عاشق شد، مرد.
اما شاید... فقط شاید، این مسیر، این راه تاریک و پر پیچ و خم، راه درست باشد. شاید نور نرفته باشد، فقط پنهان شده، خیلی دور. شاید باید ریسک کنیم، از روی مینها بپریم. میتواند مرگ باشد. میتواند نیستی باشد. یا... شاید، فقط شاید، اگر جلو برویم، نسیم را حس کنیم و خورشید را ببینیم. شاید سفر ما پایانی خوش داشته باشد. شاید این جاده به دریا برسد.
"به نام اویی که عشق از آن اوست"
موهایم را پشت گوشم زدم تا جلوی چشمم را نگیرند. رو به بچه ها کردم:
– کی بهتون گفت تا این وقت شب بیرون باشین؟ ها؟ مگه من نگفتم نهایتا ده برمیگرداند قلعه؟
فقط یک روز زود تر برگشتم و به فهیمه سپردمشان .
سارای کوچک پنج ساله لب هایش را بر هم فشرد و با آستین لباسی که حداقل دو سایز برایش بزرگ بود، اشکش را پاک کرد.
جلویش زانو زدم و اشک هایش را از روی صورتش پاک کردم:
– گریه نکن دیگه. حالا بهم بگو کی گفته ؟
آستینش را روی بینی اش کشید:
– فهیمه
اخم غلیظی روی صورتم نشاندم و با جدیت گفتم:
– غلط کرده
-چه خبره؟
برگشتم و چشمم به جمال فهیمه که دست به کمر ایستاده بود روشن شد. بلند شدم و زانویم را تکاندم. بعد رو به او گفتم:
– برای چی انقدر از این بچه ها کار میکشی؟ قانونش بوده که تا بیش تر از نُه بیرون نمونن. برای چی انقدر دیر برگشتن؟ مشکلت چیه با اینا؟ نکنه پول و پله نداری؟ تو چت شده چند وقته؟
و با چشم و ابرو به لباس هایش اشاره کردم.
شانه بالا انداخت:
– من کارمو میکنم .بعدشم، دیر وقت نیستش که.
سری تکان دادم. بحث کردن فایده ای نداشت. سرتق تر و کله شق تر از فهیمه، خودش بود. تازگی ها پادوی شهین شده بود و از صبح تا شب دور و برش میپلکد هرچند قبلا مانند همه کار میکرد.
درب اتاق دوازده متری را که موکت های پوسیده اش و بوی نم و رطوبتش توی ذوق میزد، باز کردم و پسر ها را هم مثل دختر ها فرستادم تا استراحت کنند. از روز هایی که نوبت من بود که مدریتشان کنم خوشم می آمد .
زیادی مظلوم بودند. در این به اصطلاح قلعه، که فقط اسمش ابهت داشت و خودش آشغال دانی بیش نبود، بعضی شب ها زیادی سرد میشد و تنها کاری که شهین برایشان میکرد، این بود که عید به عید یک دست لباس بهشان بدهد و در طول سال هم میگشتند ببینند کدام خانواده ای لباس اضافی آورده است که بگیرند و بدهند این طفل معصوم ها تنشان کنند.
قلعه قبرستان ماشینی بود، قدیمی و ترسناک و از زمانی که یادم میآید، شهین رئیسش بود و بچه های بیچاره که زمانی من هم جزوشان بودم، از صبح تا شب سگ دو میزدند که پولی دست شهین را بگیرد.
اما قلعه، حداقل برای ما قلعه بود . شاید شب ها هوهوی باد بین ماشین های درب و داغان و زنگ زده اش میپیچید و باعث میشد زهره مان بترکد و یا زمین سردش نمیگذاشت خستگی از تنمان در برود. اما برای ما بی کسان، خانه بود. سقفی بود بالای سر و غذایی بود برای اینکه از گرسنگی نمیریم .
پایم را روی کاپوت پیکان آبی رنگ گذاشتم و بالا رفتم. روی سقفش نشستم، نفس عمیقی کشیدم و به چراغ های شهر خیره شدم . صدای ترق و تروق آهن ها باعث شد سرم را برگردانم و به شایان و آن لبخند خسته اش خیره شوم.
آمد و کنارم نشست:
– چه خبرا؟
به اطراف نگاه کردم:
– بقیه کجان؟
نفس عمیقی کشید و قلنج گردنش را شکاند:
– رفتن دنبال شاهین و بر و بچش. بد گیرن؛ الانا بر میگردن منم چهار راه بودم، دنبال مواد برای شیرمراد.
به سمتش برگشتم، بزرگ شده بود . شایان هجده ساله، مرد تر از تمام هم سن و سال هایش .
ابرو بالا انداختم و با صدای سرزنشگری گفتم:
– مگه قرار نبود دیگه براش مواد جور نکنی؟ اینجوری پیش بره کل دخلمونو باید بدیم مواد و ژل لب، که این شهین مفت خور تر از اون داداش مفنگیش تزریق کنه به لب و لوچش تهشم یه پاپاسی دست ما و این بچه ها رو نمیگیره.
خندید و دستی به سرش کشید:
– چیکار میشه کرد؟ گفت اگه براش مواد جور نکنم آرتینو میفرسته ور دل سهراب.
لبخند تلخی زدم و شانه اش را فشردم:
– اگه نشد هفته های بعد و من جور میکنم
خندید:
- توام که وضعت بهتر از من نیستش که ...
و از جیب روی پیراهن مردانه اش، بسته ی سیگار را بیرون کشید و به من هم تعارف کرد که دستم را به نشانه ی منفی بالا آوردم:
– ممنون ، دیگه نمیکشم
ابرو بالا انداخت:
– به به...منم از فردا دیگه نمیکشم
و با فندک، سیگار گوشه ی لبش را روشن کرد و پک سنگینی به آن زد. من هم هفته ها بود که جعبه ی سیگارم در جبیب جلویی کیفم خاک میخورد. متاسفانه، هیچ کسی نبود که اگر سیگار کشیدیم گوشمان را بگیرد و چهار تا حرف بارمان کند تا سمتش نرویم. در دنیای ما، تنها کسی که میتوانست نجاتت دهد خودت بودی.
نفس عمیقی کشید. برای پیر شدن زیادی جوان بود. اما چه میشد کرد؟
سرش را برگرداند:
– اومدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به عقب کردم و لبخندی به روی هر دویشان پاشیدم . خسته به نظر می آمدند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– چه خبرا ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو با خونسردی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– خبرای خوبی نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– چطور ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفته بودند ببینند اوضاع بقیه چطور است . حالا بماند که چند تا قلعه، مثل قلعه ی ما بودند. زیر دست "او" همان که همه پدرخوانده میخواندنش. اما دریغ از یکیشان که تا به حال دیده باشدش. اسمش را اول از همه صابر روی زبان همه انداخت. به گفته ی شهین یک بار در عمرش فیلم دیده بود و آن هم فیلم معروفی بود به اسم "پدرخوانده" اوهم از آن به بعد تحت تاثیر آن فیلم و شخصیت اصلی اش، اسمش را سر زبان همه انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگاهی شهین، برای اینکه این طفل معصومان را بترساند به آنها میگفت اسمتان را در لیست پدرخوانده نوشتم تا بیاید ببردتان. آنها هم که ساده، حسابی ازش میترسیدند.همه....همه و همه .....از کسی که ندیده بودند، حساب میبردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن به جای مینو جوابم را داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– نوچه های صابر دارن بیشتر از همیشه میتازونن. شهروز میگفت رفتن زدن دم و دستگاه سهرابو داغون کردن. سر اینکه یکی از بچه هاش در رفته .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لعنتی. زنده نمیذارن اگه پیداش کنن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان سر تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– دردشون چیه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو یه شهر خیره شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– پول....دردشون پوله. ولی تهش عاقبت هممون یکیه. پدرخوانده به کی رحم کرده که به ما رحم کنه؟ تهش هممون مجبوریم به پاشون بیفتیم که نکشنمون .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-حتی تا حالا ندیدیش و انقدر ازش میترسی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو به دود سنگین سیگار شایان خیره شدم که روی زمین انداختش. هومن، پایش را روی سیگار گذاشت تا خاموش شود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شنیدم که .....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه هایمان به سمتش کشیده شد تا ادامه ی حرفش را بشنویم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به سر و صورتش کشید و با کلافگی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– از یکی از نوچه های سهراب شنیدم میگفت یکی جدید اومده رو کار .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان قیافه اش را کج و کوله کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– یکی جدید ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن از جعبه ی قرمز رنگ، سیگاری بیرون کشید و با فندک روشنش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– میگن پسرشه یا شایدم فامیلش، چه میدونم....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اینم بازی جدیدشونه ،معلوم نیست دوباره کی شایعه کرده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو مشکوک نگاهی بهم انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بعید میدونم. شیده میگفت دو سه تا از قلعه هارو سرکشی کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– ماکه چیزی برای از دست دادن نداریم. باید حواسمون به این بچه ها باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان سری تکان داد و با ناراحتی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– تو فکر اینم که آرتینو بفرستم بره .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن با اخم و بی ملاحضه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– کجا بره ؟ بره ولگرد شه یا کارتون خواب ؟ پیش کی میخوای بفرستیش ؟ نه کس و کاری دارین نه دوست و آشنایی. بعدشم .....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی عاقل اندرسفیهانه به شایان انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– شیرمراد معتاد هست، ولی مغزش هنوز به وقتش خوب کار میکنه. ببینه از بچه ها کم شده به صابر میگه، اونم میزاره کف دست پدرخوانده، اونم پدرتو در میاره. ندیدی با بساط سهراب چکار کردن؟ یادت نیست چه بلایی سر سامی اومد ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست به سرش اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عقل نداری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا آمدن اسم سامی، مینو لبخند تلخی زد، با پایم به کتف هومن زدم و او هم تازه یادش آمد که نباید اینگونه بی پروا نامش را میبرد. سامی بیچاره را....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبردنش، و بعد، جنازه اش را فرستادند. با لباس هایی خاکی و خونی! آنقدر کتکش زده بودند تا مرده بود و روی صورتش چیزی را تتو کرده بودند . حرف "پ" را بزرگ و خوانا ، روی گونه اش .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن روز برای اولین بار، باور کردم که پدر خوانده واقعا مانند اسمش ترسناک است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنامش را که میبردند، لرزه بر جان بچه ها میفتاد و بزرگان حرفی نمیزدند که اگر چیزی اشتباه میگفتند، اشهدشان خوانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو سرنوشت سامی، غمگین تر از آنچه بود که لیاقتش را داشت. پسر مهربان قصه، که عاشق بود و عشقش سرش را به باد داد. کشتنش....و مینو ماند و یک دنیا غصه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی مزاری هم نداشت. جسدش را شیرمراد سوزاند تا اثری از ننگش نماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسامی میخواست برود.وبیست و خورده ای سال سنش بود و مثل همه ی ما فکر میکرد که اگر سنش بالا برود و شغلی پیدا کند، میتواند از این زندگی سگی خلاص شود. اما زهی خیال باطل .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک شب نامه ای برای مینوی بیچاره به جا گذاشت که میروم دنبال کار تا برایت زندگی بسازم و خوشبختت کنم، اما نمیدانست تا ابد داغ خودش را بردل این دخترک عاشق میگذارد. رفت و دو سه روز نیامد....مشکوک شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیرمراد میخواست به صابر خبر بدهند که مینو با گریه و زاری یک روز دیگر مهلت خواست. اما باز نیامد. البته آمد ....اما زنده نبود... نفس نمیکشید و لب های سفیدش و آن تتوی روی گونه اش، زنگ خطری بود که بگوید دست از پا خطا کنیم خونمان حلال است. همین....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را روی شانه ی مینو گذاشتم و به سمت کانکس کوچک رفتم. پتوی قدیمی قهوه ای رنگ را برای هر دو نفرمان پهن کردم و منتظر ماندم مینو بیاید. دلم کمی برای شایان و هومن سوخت که مجبور بودند تا صبح در اتاق کناری شیرمراد سر کنند و بوی گند موادش را تحمل کنند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو داخل آمد و در را بست و با دست دیگرش، روسری ساده اش را در آورد و صاف گذاشت کنارش که نکند چروک شود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنارم خوابید و پتو را روی خودش کشید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-فردا نوبت توعه ها
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– میدونم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه بدون حرف گذشت و تقریبا داشت خوابم میبرد که صدایش دوباره هوشیارم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بیداری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آره چیزی میخوای ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار دو به شک بود که بگوید یا نه:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به یه چیزی شک دارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنجکاو روی یک دستم تکیه دادم و تند تند پلک زدم تا چشمم به تاریکی عادت کند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– چی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– توی این چند سال، کم پیش اومده منطقه کاسبی ما با بر و بچه های شاهین یکی باشه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خب ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امروز که با هومن و شایان افتادیم دنبال کارای لباس برای بچه ها دیدمشون اونا توجهی نکردن، ولی قسم میخورم دیدم که یکیشون مواد جابه جا کرد !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا پریدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مطمئنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر نور کم سر تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آره. و اینکه....خب، تا حالا ام ندیدم، یا نشنیدم کسی بگه بچه های شاهین یا حتی سهراب در حال فروختن فال یا گل بودن، یا چه میدونم شیشه پاک میکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی فکر کردم، راست میگفت. یکبار هم که نوبت سر و سامان دادن بچه ها با من بود، از سیما شنیدم که گفت بچه های سهراب کار نمیکنند. فقط لم میدهند روی چمن ها و نیمکت های پارک و هر از چند گاهی با کسی صحبت میکنند. آنروز توجهی نکردم اما الان قضیه کمی بودار شد. شهین همیشه میگفت، پدرخوانده هرکاری کند سمت مواد نمیرود. اما از کجا میدانسته؟ او که کلا سرش گرم خوشگذرانی با پول زحمت این بچه هاست و با صابر هم ارتباط چندانی ندارد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی زمین سرد به چپ چرخیدم. مشکلی نبود. بلاخره، بعد از بیست و سه چهار سال زندگی و بدبختی کشیدن در این شرایط، این چیز ها عادی هم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمین سرد، سرما، خستگی ای که هیچوقت از تن آدم نمیرود و شب هایی که با گرسنگی خوابمان میبرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.............................
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جایم بلند شدم و دستی به صورتم کشیدم و نگاهی به اطرافم و سپس به ساعت گوشی انداختم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو نبود، امروز نوبتش بود پس زود تر بیدار شده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایم را صاف کردم و لباس هایم را برداشتم و به طرف حمام رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحوله را دور موهایی که قدشان تا شانه ام میرسید، چرخاندم و به سمت کانکس رفتم. هنوز نصفی ها خواب بودند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشهین معمولا، خودش تا لنگ ظهر میخوابید و بچه ها را میفرستاد بروند در کوچه خیابان که التماس مردم کنند تا شاید یک نفر دلش به رحم بیاید یک اسکناس از ته کیف پولش پیدا کند و به آنها بدهد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از آن چند دست لباسی که با مینو شریکی استفاده میکردیم و آنقدر شسته شده بودند که رنگ و رویشان رفته بود، پوشیدم وآستین سه متری اش را تا روی مچم تا زدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز در بیرون رفتم و به سمت شایان که داخل می آمد رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پشت سرش نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– جایی بودی اول صبحی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– با هومن و مینو رفتم بچه ها رو رسوندیم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آهان .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدسته های بلند شال را، دو طرف شانه هایم انداختم و راهم را سمت بیرون کج کردم و او هم دنبالم آمد. بین راه ژاکتم را تنم کردم که یخ نزنم. همینم مانده بود که سرما بخورم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کجا ؟ مگه الان برنگشتی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بیکارم دیگه. پس منم میام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم و دوباره راه افتادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر طی این بیست و چند سال، همه مان میتوانستیم فرار کنیم. اما همه میدانستند که اگر فرار کنی، دیگر اطمینانی نیست که زنده بمانی.میرفتی و جنازه ات برمیگشت. روال کارشان همین بود. مثل این بود که در زندانی باز باشد، ولی نتوانی از ان بیرون بروی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه تنها در این شهر بزرگ، بلکه تا جایی که خبر داشتم در شهرهای دیگر مثل بیماری نفوذ کرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان دست در جیب سوییشرتش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید پیاده بریم، نیسانو مینو برد هومنم با موتور رفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– عیبی نداره پیاده میریم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا شهر راهی نبود، اما مسیری را هم باید با اتوبوس میرفتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراه را پیش گرفتیم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– خوبه این اواخر خبری از صابر و نوچه هاش نشده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– صابرمثل روح میمونه. همه جا هست. این اواخرم اگه نیومده حتما یه چیزی زیر سر داره و فکر کنم بدونم چیه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب نگاهش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– چیکار میخواد بکنه؟ چیزی شنیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایستاد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– دیشب تو مگه نبودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی فکر کردم و با یادآوری چیزی که هومن گفته بود، زدم زیر خنده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– خنده داره ؟ تو فکر کن یه درصد واقعا از فک و فامیلش باشه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– که چی ؟ اونم یکی مثل بقیشون دیگه. همشون لاشخورن. یه مشت عوضی پول پرست که همشونم عین سگ از پدرخوانده میترسن. حالا فرقی نمیکنه کی باشن. چه شیرمراد شیشه ای باشه چه صابر یا این پسره ی تازه وارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراه افتادم و او هم پشت سرم آمد. خورشید حالا کامل رنگ طلاییش را روی شهر میپاشید و شهر هم از خواب بیدار شده بود. هرچند این روز ها دیگر مثل قدیم ها نیست. روز و شب فرقی ندارد. شهر همیشه شلوغ است، چه سه صبح باشد چه پنج بعد از ظهر، بازهم انگار نه انگار .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– کجا میخوای بری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دو طرف خیابان نگاه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– میخوام یه چیزیو چک کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– مینو میگفت دیروز دیده بعضی از بچه ها مواد میفروشن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حرکت ایستاد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– واقعا ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– حالا میخوای کل تهرانو خبر کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– ببخشید... یعنی میگی راسته ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه پس گردنی بهش زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– عقل کل الان دارم میرم چک کنم دیگه. تو ام نیای بهتره باز با بچه های شاهین دعوا راه میندازی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی خیال راه افتاد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اتفاقا منم میام. خوبه یه مرد همراه آدم باشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آخه جوجه تو که از من کوچیک تری !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– سن یه عدده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان دادم و دنبالش راه افتادم. خودم هم بدم نمی آمد که او همراهم باشد اصولا بچه هایی که دور و بر کسانی مانند شاهین و سهراب بودند، همه پسر های نوجوان بودند و آدم های درستی نبودند. البته تقصیر خودشان هم نبود. مگر خانواده ای بود که یادشان دهد چگونه رفتار کنند؟ از کودکی در کوچه خیابان و زیردست یک سری علاف مفنگی بزرگ شدن، چیزی بهتر از این نمی ساخت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن موقع ها که بچه های مردم درس زندگی یاد میگرفتند، ما یاد میگرفتیم که چگونه گلیم خودمان را از آب بکشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت درختی ایستادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– منطقه ی شاهین اینجاست دیگه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– خودشه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را دولا کردم و نگاهی به اطراف انداختم. راست میگفتند، هیچ کدام از آن بچه ها در حال کار یا فروختن گل و فال نبودند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان نگاه مشکوکی به اطراف انداخت و بعد چشمانش جایی ثابت ماند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– مثل اینکه درست دیده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخط نگاهش را دنبال کردم و آنچه که میگفتند را دیدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسری نوجوان و آنطرف ترش یکی از آن سانتال مانتال کرده های امروزی روبه روی هم ایستاده بودند و بعد از اینکه مطمئن شدند ماموری آن اطراف نیست، بسته ای جابه جا کردند که تشخیص اینکه درونش چیست، خیلی هم سخت نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بدو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع برگشتیم و به طرف خروجی پارک رفتیم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان نفس زنان با دست مشت شده به پارک اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– لعنتی! پس بگو چجوری از این رو به اون رو شدن. زدن تو کار مواد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اطرافم نگاهی انداختم و روی نیمکت چوبی نشستم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– ساخت خودشون نیست، یعنی توانشو ندارن، جرئتشم ندارن. شیشه ساختن به این راحتیا نیست. قطعا از بالا بهشون دستور و مواد میرسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه کنجکاوی انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– یعنی میگی فقط اینا نیستن ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جایم بلند شدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– طبق چیزایی که شنیدم نه، بچه های سهرابم هستن، شاید بیشتر !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir…………………………..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآخرین ساندویچ را دست مینو دادم و خودم هم گازی به ساندویچ نون و پنیر زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– ساعت چنده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– هشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا هم داشت تاریک میشد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دیگه برگردیم هوا داره سرد میشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و با هومن بچه ها را جمع کردند و شمردند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان نگاهی اجمالی به بچه ها انداخت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بریم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن اخم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– صبر کن ببینم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره بچه ها را شمرد و چهره اش نگران شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– یکی نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان مینو گرد شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– کی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به بچه ها با صدای بلند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بچه ها کی نیست ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشبنم کوچک از بینشان داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– سارا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نگرانی اطراف را از زیر نظر گذراندم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن سمتم آمد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرفش برگشتم و لب هایم را تر کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– کجا مونده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– دیر وقته باید سریع پیداش کنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس کلافه ای کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– میگی چیکار کنیم؟ من میمونم دنبالش میگردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اگه با ما نیای دردسر میشه !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– چرا باید فرا.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گریه ای که خوب میشناختمش، حرفم را قطع کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سرعت برگشتم. به سمتش رفتم و بغلش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– تو که ما رو نصفه جون کردی آخه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبینی اش را بالا کشید و دوباره زیر گریه زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– جعبه ی فالا رو یه آقایی ازم دزدید. دنبالش دویدم ولی از من تند تر میدوئید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهره اش ترسیده شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اگه به خاله شهین بگی پدرخونده رو خبر میکنه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند خسته ای به رویش پاشیدم و سرش را نوازش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– یه کاریش میکنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان هم همانطور که بچه ها را به سمت ماشین هدایت میکرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– از بین این جمع هیچ کس پیش پدرخوانده نمیره .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد، نگاه مطمئنی به تک تکشان انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– من با موتور میام .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن سری تکان داد و پشت فرمان نشست و مینو هم کنارش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هم بعد از شمردن بچه ها، پشت وانت نشستم و به سقفش ضربه زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– برو. همه هستن .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به چهره های خسته ی بچه ها انداختم. بزرگ ترینشان فاطیما بود که ته تهش، دوازده سیزده سال داشت و کوچکترینشان هم سارا بود. همین دخترک کوچک مو طلایی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی آوردنش قلعه نوزاد بود، شاید یک یا دو ماهه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک روز شیرمراد آمد، با قنداقی در بغلش. از سر و وضع و لباس هایش معلوم بود بچه ی یکی از آن پولدار های بالای شهریست. حال اینکه چرا بچه اش را ول کرده بود را خدا داند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیرمراد گفت زیر پل پیدایش کرده. هر چند میدانستم یک جای کارش میلنگد. کی راست میگفت که حالا بگوید ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها چیزی که میدانستیم نامش بود که روی قنداقش گلدوزی شده بود. سارا. همین، سارا ی خالی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل من، دریای خالی، بی نام و نشان، اهل ناکجا آباد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما بعضی ها نام و نشان هم داشتند. مثل مینو. قبل از آنکه سر از این خرابه در بیاورد خانواده ی بزرگی داشت. اما پیشانیت که سیاه باشد ، کاری ندارد اهل کجایی یا اسم و رسمت چیست. با خاک یکسانت میکند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه اش را آتش زدند. با هر کسی که داخلش بود و چه کسی ماند؟ هیچکس به جز او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفک و فامیل با مرامش هم مال و اموال را بالا کشیدند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو هم سر از اینجا در آورد. شاید هر کسی نتواند درک کند، اما کودکان آواره و بی کس و کار یا باید کار کنند، یا بمیرند. و یا اگر خیلی خوش شانس باشند ببرنشان یتیم خانه ای جایی. هر جا که بهتر از اینجا باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسامی هم به این دلیل کارش به اینجا کشید که گم شده بود. دست مادر را ول کرده بود و تمام .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند پروازی هایش هم به همین دلیل بود. روز هایی که نوبت سر و سامان دادن بچه ها با او بود، نامحسوس دنبال خانواده اش میگشت و اتفاقا فهمید کجا رفته اند. اما مگر خودش میتوانست برود!؟ سامی ولگرد را چه به خارج رفتن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان هم از سه یا چهار سالگی اینجا بود. قیافه اش را شبی که اینجا آوردنش یادم است .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسر کم سن و سال گریان با نوزادی که با سختی در بغلش نگه داشته بود. برادرش آرتین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو من. قضیه ی پیدا شدن من اما کمی پیاز داغ اضافه داشت. شهین میگفت بیست و سه سال پیش، یک شب مردی آشفته و ترسیده، در زده و من را دست شهین داده. گفته بود برمیگردد اما هیچ وقت برنگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای محمد از فکر در آمدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آبجی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنجکاو نگاهم را به او دوختم و سر تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– چیه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بغل دستی اش نگاهی انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– پیتزا گرونه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– حالا چرا یهویی؟ هوس کردی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند خجلی زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– نه هوس نکردم. آخه اصلا تاحالا نخوردم. ولی امروز کنار خیابون یه نفر داشت پیتزا میخورد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش را بست و انگار که دارد همان صحنه ها را میبیند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بوش خیلی خوب بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضم را قورت دادم و سعی کردم لحنم غمگین نباشد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– نمیدونم والا، مزندش دستم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو به بحث پایان دادم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرزو های ما، به همینجا ختم میشد. در حد اینکه حرفی بزنیم و همانجا هم خاکش کنیم. چون پر و بال دادن به آرزو ها، زمانی که میدانی بهشان نمیرسی، کاری است بیهوده که فقط باعث میشود عذاب بکشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز پشت وانت پایین پریدم و درش را باز کردم. بچه ها، یکی یکی بیرون آمدند و شایان هم کمک کرد تا آن هایی که نمیتوانند پایین بیایند، پایین بیاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به سر و رویم کشیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کجا بودید خدا بخواد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه شهین دست به کمر نگاه کردم و پوزخندی زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– علیک سلام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– سوالم جواب نداشت ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو نفس کلافه ای کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– با اجازت ترافیک بود، گیر کردیم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری به نشانه ی تاسف تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– خب از اون ور زود تر راه میافتادید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده ی عصبی ای کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– شرمنده که اگه دخل این بچه ها دو تومن کم تر بشه خرخره شونو میجویی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– با من درست حرف بزن جوجه. تو زیر دست منی .اراده کنم میفرستمت بری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آره بفرست برم. اونموقع علاوه بر جنازه ی من ، جنازه ی خودتم میمونه رو دست شیرمراد مفنگی و اون فهیمه ی مفت خور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش گرد شد. جلو آمد و با عصبانیت یقه ی لباسم را در دستش گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– جرئت داری یه بار دیگه اسم منو اینطوری بیار. اونوقت دیگه نمیفرستمت بری، همینجا چالت میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– پس زود تر اینجا چالم کن. شاید از این زندگی سگی خلاص بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش باعث شد از حرکت بایستم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– پدرخونده آدم جدید فرستاده! دیر یا زود قلعه ماام میاد. اونوقت ما باید جواب پس بدیم که چرا دخل و خرجمون یکی نیست .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبانی به طرفش برگشتم و با پوزخندی حرصی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اولا اینکه کدوم خرج؟ ها ؟ برای این بچه ها خرج میکنی؟ نکنه نون و پینر و املتی که بهشون میدی خرجه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو تر رفتم و آرام تر گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– ببین شهین. ازم بزرگتری احترامت واجبه. ولی فقط کافیه اسم خرج بیاری تا ببینم مارو توبیخ میکنن، یا این لبای شتریه تورو؟ یا اون گوشی میلیونی دستتو؟ یا شایدم اون داداش عملیتو که سال بیاد بره سرشو از لای در نمیاره بیرون ببین قیامت شده یا نه. پول مواد اونو کی میده؟ نکنه تو کار میکنی؟ یا خودش میره مسافر کشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره راهم را کشیدم بروم که چیزی یادم افتاد و برگشتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– در ضمن. نترس اون پسره اگه بیاد اینجا چیز خاصی دستشو نمیگیره .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانست که قلعه ها و آدم های درپیتی مانند من و او، فقط پوشش خرابکاری و ها و گند های بزرگی که میزنند بودیم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانست که همه ی آنها مانند این بچه های بیچاره صبح تا شب در خیابان نمیگشتند که گل و فال بفروشند یا اسفند دود کنند . آنها کارشان با ما فرق میکرد، چیزی هم که دست مردم میدادند خطرناک بود، خیلی . و من تقریبا مطمئن بودم که این مواد ها جایی بیرون از این شهر، ساخته میشوند. شاید هم فقط یکجا نیست .حالا کاملا واضح بود که چرا هیچ کس نمیتواند برود و پشت سرش را هم نگاه نکند. ما مثل نخ یویو میماندیم، هر چه میکشیدنمان، باز برمیگشتیم سر جای اول.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا شهین نگران است نکند صابرخان یا آن پسر احمق پدرخوانده ناراحت بشوند که چرا یکی از بچه ها کمتر از آن یکی آدامس فروخته .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو رو به بچه ها کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– دخلتونو بدید بچه ها
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی یکی جلو آمدند و پول ها را دست او و هومن دادند. هومن همه ش را برداشت برد و به شهین داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفهیمه به بچه ها نگاه میکرد. من خسته بودم یا واقعا انگار ناراحت بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو سمتم آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– من میرم دخترا رو سرو سام.......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر و صدای ناگهانی چندین موتور متعدد، باعث شد دختر ها جیغ بکشند و ما هم به دروازه خیره شویم. چه گرد و خاکی به پا شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان با چشمان گرد شده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– پسر چه ماشینی، کمِ کم هر کدوم یکی دو میلیارد هست .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو به ماشین سیاه رنگ مدل بالا اشاره کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-الان وقت این حرفاست؟...بدبخت شدیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irضربان قلبم بالا رفته بود و ترس به وجودم نفوذ کرده بود. بچه ها را کمی بیشتر پشت خودمان قایم کردیم و همان چیزی که حدس زده بودیم اتفاق افتاد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان دولا شد و در گوشم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– صابر سوار موتوره. پس اصلیه سوار ماشینست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این حرفش نگاهی به ماشین مدل بالای مشکی رنگ انداختم که شیشه هایش کاملا دودی بود و چیزی از داخلش دیده نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتور، جلوی پایمان با فاصله ی دو یا سه متر ترمز بدی کرد و صابر از آن پایین پرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– به به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطرف صحبتش با من و شایان بود. ذاتا با ما مشکل داشت. بی اهمیت به او به هومن و مینو و آنطرفترش شایان، اشاره زدم که بچه ها را ببریم و بچه ها را به سمت ساختمان ها هدایت کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کجا ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– تو مگه طرفت ما نیستیم؟ با این بچه ها چیکار داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی زد و سیگار گران قیمتش را جا به جا کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-باید شمارش بشن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن با خنده ای سعی کرد جو را کمی عوض کند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– صابرخان آخه تو که هر ماه شمارش این بچه ها دستته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر، دود غلیظ حاصل از سیگارش را بیرون داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– نه دیگه، اینبار فرق داره .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن اخم کرد و صابر ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اونی که توی اون ماشینه از آشناهای پدرخواندهس خودشون شخصا اومدن که چک کنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو به ماشین سیاه رنگ اشاره کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را از پشتش دراز کردم و متعجب پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– پس خودش چرا نمیاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چرا باید خودش بیاد؟ وقتی من اینجام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان خندید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– صابر خان، میبینم سوژه ی جدید برای موس موس کردن پیدا کردی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر دستش را بالا آورد تا روی صورت شایان بکوبد. اما همان بالا مشنتش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– حیف که آقا اینجاست وگرنه خونت حلال بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اصلا از کجا معلوم واقعا کسی توی اون ماشینه باشه ؟ از کجا معلوم شگرد جدیدتون نباشه برای آزار و اذیت این بچه ها ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر که از قضیه ی مینو و سامی خبر داشت، با سر به مینو اشاره زد و پوزخند سوزانی گوشه ی لبش نشست:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– شما چی ؟ اذیت نشدین تو این چند وقت ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینو بدون هیچ احساسی در صورتش ، با با یک دستش روی آن یکی کوبید: – این پوستو میبینی صابر جون ؟ کلفت شده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشهین به این سمت دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن و شایان با خنده به یکدیگر خیره شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آقا صابر! از این طرفا ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو سرش را دولا کرد تا ماشین را ببیند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– مهمون داریم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر تنها سری به رویش تکان داد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداختم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– شهین جون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشت و به من نگاه کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمسخر ادامه دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بعید میدونم کسی توی اون ماشین باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر چینی به بینی اش داد، حرصش را در آورده بودم. خواست چیزی بگوید که صدای ناآشنایی مانعش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بعید میدونم عقل داشته باشی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای ناشناس، همه مان برگشتیم و به پسری که این حرف را زده بود نگاه کردیم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را به کمرم زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– اونوقت شما کی باشی نظر میدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر با تته پته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آق..آقا شما چرا اومدین؟ خودم حلش میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخون در رگ هایم یخ بست، خودش بود. لعنت به دهان من که بی موقع هرچه دلش بخواهد میگوید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایان نیم نگاهی به من انداخت و اشاره زد که این همان کسی است که حرفش را میزنند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به او که بی حرف ایستاده بود و صابر برایش چرت و پرت سر هم میکرد انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقد بلندی داشت، اگر کنارش می ایستادم تا شانه اش بودم. حتی از زیر کاپشن هم میتوانستم بدن ورزیده را ببینم، سرتا پا مشکی پوشیده بود و پوتین های چرمی اش، تا ساق پایش میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرانجام حرف های صابر ته کشید و او هم به سمت ما برگشت و بی حرف بهمان خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر با دست او را که نامش هم نمیدانستیم به سمت ماشین هدایت کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– آقا شما بفرمایید هوا سرده. من به اینجا رسیدگی میکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمی کرد و نگاه بی حوصله ای به صابرانداخت و با سر به ما اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– لازم نکرده .برو کارتو بکن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصابر که به نظر میامد از ضایع شدنش راضی نیست، به شهین و شیرمراد که از نعشگی جلوی پایش را هم نمیدید، اشاره زد که داخل بروند و وقتی داشت میرفت هم رو به ما چشم غره ای رفت که خیلی وقت بود دیگر تاثیری رویمان نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن به مینو اشاره زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بیا بریم این بچه ها رو ببریم. از سرما یخ زدن .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو با مینو، بچه ها را به سمت ساختمان بردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراست میگفت، هوا سرد بود و نفس هایمان، بخار مانند از دهان هایمان بیرون میرفت. سعی کردم به پسری که حدودا پنجاه متر آنطرف تر ایستاده بود اهمیت ندهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی پایین مانتویم را کشید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایین را نگاه کردم و سعی کردم لبخندم واقعی باشد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– جانم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشادان کوچک که سنش به شش نمیرسید، عروسکش را سمتم گرفته بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– میشه دامنشو درست کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به دامن عروسکش انداختم و سرش را نوازش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– درستش میکنم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست به سمت مینو هدایتش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– صبح که بیدار شی کنارته .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و به سمت مینو رفت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشالم را روی سرم جمع و جور کردم و آستین هایم را کمی پایین تر کشیدم تا شاید از سرمای هوا کم شود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدینا قاسمی
10ممنون عزیزم✨️
۲ روز پیشعاطفه خسروی
10برای بار اول نوشته ات خوب بود هر چندمی دانم برای نوشتن رمانت چه لحظه هایی که اططراب وهیجا وعشق داشتی امیدوارم بازهم رمانی دیگر خلق کنی موفق باشی دینا جان👋
۳ روز پیشآرام
20خوب بود دوسش داشتم و اینکه موضوعش جدید بود و ممنون از نویسنده
۵ روز پیشسمیرا
00بد نبود برای سرگرمی خوب بود
۵ روز پیشNahal
10خوب بود دوست داشتم
۶ روز پیشمینا
20عالی بود ممنون واقعا کامل باهاشون انس گرفته بودم و تک تک لحظه ها رو حس میکردم کنارشونم
۷ روز پیشتینا
10سلام چرا نمیشه رمان رو از طریق اپ خوند؟
۱ هفته پیشHana
10توی بخش آفلاین روی رمان جدید چی داریم بزنید تا رمان به برنامه اضافه بشه
۱ هفته پیشپریا
20رمان قشنگی بود😍
۱ هفته پیشلیانا
00چطور تونستی بقیش بخونی من از رمان های جدید هم زدم پیدا نشد
۱ هفته پیشدینا قاسمی
00عزیرم اگه رمان کامل برات نیومده توی بخش آفلاین اسمشو جستجو کن و دوباره روی گزینه ی گرفتن رمان کلیک کن
۱ هفته پیشدینا قاسمی
20این خیلی برام با ارزشه♡
۱ هفته پیشSara.M
20رمان باحالی بود، فضاسازی فوق العاده ای داشت طوری که احساس میکردم منم کنارشونم در کل دم نویسنده گرم
۱ هفته پیشدختر الماس
11بنظرم خیلی میتونست کاملتر و بهتر باشه و اینکه احساس دریا و کوهیار و بهتر و بیشتر نشون بده و یا ماجرای حشمت پیچیده تر باشه تا اینقدر سطحی ولی درکل رمان عالی نه ولی خوبی بود ممنون از زحمت های نویسنده
۱ هفته پیشدینا قاسمی
10ممنون از نظرتون عزیزم♡ ولی اینم بگم که دریا و کوهیار به عنوان کسایی که هیچ پیش زمینه ای از عشق نداشتن، تا حدودی اعتراف به عشق برای هر دو سخت بود.
۱ هفته پیشاسرا
11دیدجالبی نسبت به فقربچهکارواحساست داشت وقویترازقاب عکاسهاقصه میگوین بود
۲ هفته پیشدینا قاسمی
10ممنونم که وقت گذاشتی عزیزم✨️
۱ هفته پیشملیس
20عکسی که انتخاب کردین خیلی زیباست ❤
۱ هفته پیشدینا قاسمی
10چشم هات زیبا میبینن عزیزم♡
۱ هفته پیشVitto Saeide
31بهترین رمانی که میشه تک تک احساسات و لحظه هارو توش حس کرد و باهاش کلی حال کرد دم نویسنده ی محترم گرم که با تلاش و علاقه و عشق همچین اثر هنریه جذابی رو خلق کرده خدا قوت بهت جوون ایرانی
۲ هفته پیشدینا قاسمی
10لطف داری عزیزم✨️
۲ هفته پیش
مهناز
20دینا جون دست طلا،رمان خوبی بود و موضوع متفاوتی داشت من از خوندنش لذت بردم ❤️