جاده‌های زندگی... همیشه به آفتاب ختم نمی‌شوند. برای برخی، مثل ما، دنیا جای بی‌رحمی است، شب‌ها سردند و روزها طاقت‌فرسا. در دنیای ما، برادر به برادر خیانت می‌کند، پدرها به فرزندانشان پشت می‌کنند... و عشق؟ عشق، رؤیایی دور است. اینجا عاشق شدن جرم است؛ چون آخرین کسی از ما که عاشق شد، مرد. اما شاید... فقط شاید، این مسیر، این راه تاریک و پر پیچ و خم، راه درست باشد. شاید نور نرفته باشد، فقط پنهان شده، خیلی دور. شاید باید ریسک کنیم، از روی مین‌ها بپریم. می‌تواند مرگ باشد. می‌تواند نیستی باشد. یا... شاید، فقط شاید، اگر جلو برویم، نسیم را حس کنیم و خورشید را ببینیم. شاید سفر ما پایانی خوش داشته باشد. شاید این جاده به دریا برسد.

ژانر : عاشقانه، معمایی، مافیایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۲۸ دقیقه ۳۱ ثانیه

مطالعه آنلاین این جاده به دریا می رسد
نویسنده : دینا قاسمی

ژانر : #مافیایی #عاشقانه #معمایی

خلاصه :

جاده‌های زندگی... همیشه به آفتاب ختم نمی‌شوند. برای برخی، مثل ما، دنیا جای بی‌رحمی است، شب‌ها سردند و روزها طاقت‌فرسا. در دنیای ما، برادر به برادر خیانت می‌کند، پدرها به فرزندانشان پشت می‌کنند... و عشق؟ عشق، رؤیایی دور است. اینجا عاشق شدن جرم است؛ چون آخرین کسی از ما که عاشق شد، مرد.

اما شاید... فقط شاید، این مسیر، این راه تاریک و پر پیچ و خم، راه درست باشد. شاید نور نرفته باشد، فقط پنهان شده، خیلی دور. شاید باید ریسک کنیم، از روی مین‌ها بپریم. می‌تواند مرگ باشد. می‌تواند نیستی باشد. یا... شاید، فقط شاید، اگر جلو برویم، نسیم را حس کنیم و خورشید را ببینیم. شاید سفر ما پایانی خوش داشته باشد. شاید این جاده به دریا برسد.

"به نام اویی که عشق از آن اوست"

موهایم را پشت گوشم زدم تا جلوی چشمم را نگیرند. رو به بچه ها کردم:

– کی بهتون گفت تا این وقت شب بیرون باشین؟ ها؟ مگه من نگفتم نهایتا ده برمیگرداند قلعه؟

فقط یک روز زود تر برگشتم و به فهیمه سپردمشان .

سارای کوچک پنج ساله لب هایش را بر هم فشرد و با آستین لباسی که حداقل دو سایز برایش بزرگ بود، اشکش را پاک کرد.

جلویش زانو زدم و اشک هایش را از روی صورتش پاک کردم:

– گریه نکن دیگه. حالا بهم بگو کی گفته ؟

آستینش را روی بینی اش کشید:

– فهیمه

اخم غلیظی روی صورتم نشاندم و با جدیت گفتم:

– غلط کرده

-چه خبره؟

برگشتم و چشمم به جمال فهیمه که دست به کمر ایستاده بود روشن شد. بلند شدم و زانویم را تکاندم. بعد رو به او گفتم:

– برای چی انقدر از این بچه ها کار میکشی؟ قانونش بوده که تا بیش تر از نُه بیرون نمونن. برای چی انقدر دیر برگشتن؟ مشکلت چیه با اینا؟ نکنه پول و پله نداری؟ تو چت شده چند وقته؟

و با چشم و ابرو به لباس هایش اشاره کردم.

شانه بالا انداخت:

– من کارمو میکنم .بعدشم، دیر وقت نیستش که.

سری تکان دادم. بحث کردن فایده ای نداشت. سرتق تر و کله شق تر از فهیمه، خودش بود. تازگی ها پادوی شهین شده بود و از صبح تا شب دور و برش میپلکد هرچند قبلا مانند همه کار میکرد.

درب اتاق دوازده متری را که موکت های پوسیده اش و بوی نم و رطوبتش توی ذوق میزد، باز کردم و پسر ها را هم مثل دختر ها فرستادم تا استراحت کنند. از روز هایی که نوبت من بود که مدریتشان کنم خوشم می آمد .

زیادی مظلوم بودند. در این به اصطلاح قلعه، که فقط اسمش ابهت داشت و خودش آشغال دانی بیش نبود، بعضی شب ها زیادی سرد میشد و تنها کاری که شهین برایشان میکرد، این بود که عید به عید یک دست لباس بهشان بدهد و در طول سال هم میگشتند ببینند کدام خانواده ای لباس اضافی آورده است که بگیرند و بدهند این طفل معصوم ها تنشان کنند.

قلعه قبرستان ماشینی بود، قدیمی و ترسناک و از زمانی که یادم میآید، شهین رئیسش بود و بچه های بیچاره که زمانی من هم جزوشان بودم، از صبح تا شب سگ دو میزدند که پولی دست شهین را بگیرد.

اما قلعه، حداقل برای ما قلعه بود . شاید شب ها هوهوی باد بین ماشین های درب و داغان و زنگ زده اش میپیچید و باعث میشد زهره مان بترکد و یا زمین سردش نمیگذاشت خستگی از تنمان در برود. اما برای ما بی کسان، خانه بود. سقفی بود بالای سر و غذایی بود برای اینکه از گرسنگی نمیریم .

پایم را روی کاپوت پیکان آبی رنگ گذاشتم و بالا رفتم. روی سقفش نشستم، نفس عمیقی کشیدم و به چراغ های شهر خیره شدم . صدای ترق و تروق آهن ها باعث شد سرم را برگردانم و به شایان و آن لبخند خسته اش خیره شوم.

آمد و کنارم نشست:

– چه خبرا؟

به اطراف نگاه کردم:

– بقیه کجان؟

نفس عمیقی کشید و قلنج گردنش را شکاند:

– رفتن دنبال شاهین و بر و بچش. بد گیرن؛ الانا بر میگردن منم چهار راه بودم، دنبال مواد برای شیرمراد.

به سمتش برگشتم، بزرگ شده بود . شایان هجده ساله، مرد تر از تمام هم سن و سال هایش .

ابرو بالا انداختم و با صدای سرزنشگری گفتم:

– مگه قرار نبود دیگه براش مواد جور نکنی؟ اینجوری پیش بره کل دخلمونو باید بدیم مواد و ژل لب، که این شهین مفت خور تر از اون داداش مفنگیش تزریق کنه به لب و لوچش تهشم یه پاپاسی دست ما و این بچه ها رو نمیگیره.

خندید و دستی به سرش کشید:

– چیکار میشه کرد؟ گفت اگه براش مواد جور نکنم آرتینو میفرسته ور دل سهراب.

لبخند تلخی زدم و شانه اش را فشردم:

– اگه نشد هفته های بعد و من جور میکنم

خندید:

- توام که وضعت بهتر از من نیستش که ...

و از جیب روی پیراهن مردانه اش، بسته ی سیگار را بیرون کشید و به من هم تعارف کرد که دستم را به نشانه ی منفی بالا آوردم:

– ممنون ، دیگه نمیکشم

ابرو بالا انداخت:

– به به...منم از فردا دیگه نمیکشم

و با فندک، سیگار گوشه ی لبش را روشن کرد و پک سنگینی به آن زد. من هم هفته ها بود که جعبه ی سیگارم در جبیب جلویی کیفم خاک میخورد. متاسفانه، هیچ کسی نبود که اگر سیگار کشیدیم گوشمان را بگیرد و چهار تا حرف بارمان کند تا سمتش نرویم. در دنیای ما، تنها کسی که میتوانست نجاتت دهد خودت بودی.

نفس عمیقی کشید. برای پیر شدن زیادی جوان بود. اما چه میشد کرد؟

سرش را برگرداند:

– اومدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به عقب کردم و لبخندی به روی هر دویشان پاشیدم . خسته به نظر می آمدند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– چه خبرا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو با خونسردی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– خبرای خوبی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– چطور ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفته بودند ببینند اوضاع بقیه چطور است . حالا بماند که چند تا قلعه، مثل قلعه ی ما بودند. زیر دست "او" همان که همه پدرخوانده میخواندنش. اما دریغ از یکیشان که تا به حال دیده باشدش. اسمش را اول از همه صابر روی زبان همه انداخت. به گفته ی شهین یک بار در عمرش فیلم دیده بود و آن هم فیلم معروفی بود به اسم "پدرخوانده" اوهم از آن به بعد تحت تاثیر آن فیلم و شخصیت اصلی اش، اسمش را سر زبان همه انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی شهین، برای اینکه این طفل معصومان را بترساند به آنها میگفت اسمتان را در لیست پدرخوانده نوشتم تا بیاید ببردتان. آنها هم که ساده، حسابی ازش میترسیدند.همه....همه و همه .....از کسی که ندیده بودند، حساب میبردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن به جای مینو جوابم را داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– نوچه های صابر دارن بیشتر از همیشه میتازونن. شهروز میگفت رفتن زدن دم و دستگاه سهرابو داغون کردن. سر اینکه یکی از بچه هاش در رفته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لعنتی. زنده نمیذارن اگه پیداش کنن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان سر تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– دردشون چیه ‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو یه شهر خیره شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– پول....دردشون پوله. ولی تهش عاقبت هممون یکیه. پدرخوانده به کی رحم کرده که به ما رحم کنه؟ تهش هممون مجبوریم به پاشون بیفتیم که نکشنمون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتی تا حالا ندیدیش و انقدر ازش میترسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به دود سنگین سیگار شایان خیره شدم که روی زمین انداختش. هومن، پایش را روی سیگار گذاشت تا خاموش شود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شنیدم که .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه هایمان به سمتش کشیده شد تا ادامه ی حرفش را بشنویم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به سر و صورتش کشید و با کلافگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– از یکی از نوچه های سهراب شنیدم میگفت یکی جدید اومده رو کار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان قیافه اش را کج و کوله کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– یکی جدید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن از جعبه ی قرمز رنگ، سیگاری بیرون کشید و با فندک روشنش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– میگن پسرشه یا شایدم فامیلش، چه میدونم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اینم بازی جدیدشونه ،معلوم نیست دوباره کی شایعه کرده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو مشکوک نگاهی بهم انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بعید میدونم. شیده میگفت دو سه تا از قلعه هارو سرکشی کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– ماکه چیزی برای از دست دادن نداریم. باید حواسمون به این بچه ها باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان سری تکان داد و با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– تو فکر اینم که آرتینو بفرستم بره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن با اخم و بی ملاحضه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– کجا بره ؟ بره ولگرد شه یا کارتون خواب ؟ پیش کی میخوای بفرستیش ؟ نه کس و کاری دارین نه دوست و آشنایی. بعدشم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی عاقل اندرسفیهانه به شایان انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– شیرمراد معتاد هست، ولی مغزش هنوز به وقتش خوب کار میکنه. ببینه از بچه ها کم شده به صابر میگه، اونم میزاره کف دست پدرخوانده، اونم پدرتو در میاره. ندیدی با بساط سهراب چکار کردن؟ یادت نیست چه بلایی سر سامی اومد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست به سرش اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عقل نداری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آمدن اسم سامی، مینو لبخند تلخی زد، با پایم به کتف هومن زدم و او هم تازه یادش آمد که نباید اینگونه بی پروا نامش را میبرد. سامی بیچاره را....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بردنش، و بعد، جنازه اش را فرستادند. با لباس هایی خاکی و خونی! آنقدر کتکش زده بودند تا مرده بود و روی صورتش چیزی را تتو کرده بودند . حرف "پ" را بزرگ و خوانا ، روی گونه اش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز برای اولین بار، باور کردم که پدر خوانده واقعا مانند اسمش ترسناک است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نامش را که میبردند، لرزه بر جان بچه ها میفتاد و بزرگان حرفی نمیزدند که اگر چیزی اشتباه میگفتند، اشهدشان خوانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سرنوشت سامی، غمگین تر از آنچه بود که لیاقتش را داشت. پسر مهربان قصه، که عاشق بود و عشقش سرش را به باد داد. کشتنش....و مینو ماند و یک دنیا غصه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی مزاری هم نداشت. جسدش را شیرمراد سوزاند تا اثری از ننگش نماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سامی میخواست برود.وبیست و خورده ای سال سنش بود و مثل همه ی ما فکر میکرد که اگر سنش بالا برود و شغلی پیدا کند، میتواند از این زندگی سگی خلاص شود. اما زهی خیال باطل .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شب نامه ای برای مینوی بیچاره به جا گذاشت که میروم دنبال کار تا برایت زندگی بسازم و خوشبختت کنم، اما نمیدانست تا ابد داغ خودش را بردل این دخترک عاشق میگذارد. رفت و دو سه روز نیامد....مشکوک شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرمراد میخواست به صابر خبر بدهند که مینو با گریه و زاری یک روز دیگر مهلت خواست. اما باز نیامد. البته آمد ....اما زنده نبود... نفس نمیکشید و لب های سفیدش و آن تتوی روی گونه اش، زنگ خطری بود که بگوید دست از پا خطا کنیم خونمان حلال است. همین....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی شانه ی مینو گذاشتم و به سمت کانکس کوچک رفتم. پتوی قدیمی قهوه ای رنگ را برای هر دو نفرمان پهن کردم و منتظر ماندم مینو بیاید. دلم کمی برای شایان و هومن سوخت که مجبور بودند تا صبح در اتاق کناری شیرمراد سر کنند و بوی گند موادش را تحمل کنند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو داخل آمد و در را بست و با دست دیگرش، روسری ساده اش را در آورد و صاف گذاشت کنارش که نکند چروک شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم خوابید و پتو را روی خودش کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فردا نوبت توعه ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– میدونم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بدون حرف گذشت و تقریبا داشت خوابم میبرد که صدایش دوباره هوشیارم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بیداری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره چیزی میخوای ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار دو به شک بود که بگوید یا نه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به یه چیزی شک دارم ‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاو روی یک دستم تکیه دادم و تند تند پلک زدم تا چشمم به تاریکی عادت کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– توی این چند سال، کم پیش اومده منطقه کاسبی ما با بر و بچه های شاهین یکی باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امروز که با هومن و شایان افتادیم دنبال کارای لباس برای بچه ها دیدمشون اونا توجهی نکردن‌، ولی قسم میخورم دیدم که یکیشون مواد جابه جا کرد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا پریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئنی‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نور کم سر تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. و اینکه....خب، تا حالا ام ندیدم، یا نشنیدم کسی بگه بچه های شاهین یا حتی سهراب در حال فروختن فال یا گل بودن، یا چه میدونم شیشه پاک میکردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کردم، راست میگفت. یکبار هم که نوبت سر و سامان دادن بچه ها با من بود، از سیما شنیدم که گفت بچه های سهراب کار نمیکنند. فقط لم میدهند روی چمن ها و نیمکت های پارک و هر از چند گاهی با کسی صحبت میکنند. آنروز توجهی نکردم اما الان قضیه کمی بودار شد. شهین همیشه میگفت، پدرخوانده هرکاری کند سمت مواد نمیرود. اما از کجا میدانسته؟ او که کلا سرش گرم خوشگذرانی با پول زحمت این بچه هاست و با صابر هم ارتباط چندانی ندارد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی زمین سرد به چپ چرخیدم. مشکلی نبود. بلاخره، بعد از بیست و سه چهار سال زندگی و بدبختی کشیدن در این شرایط، این چیز ها عادی هم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمین سرد، سرما، خستگی ای که هیچوقت از تن آدم نمیرود و شب هایی که با گرسنگی خوابمان میبرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.............................

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایم بلند شدم و دستی به صورتم کشیدم و نگاهی به اطرافم و سپس به ساعت گوشی انداختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو نبود، امروز نوبتش بود پس زود تر بیدار شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را صاف کردم و لباس هایم را برداشتم و به طرف حمام رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوله را دور موهایی که قدشان تا شانه ام میرسید، چرخاندم و به سمت کانکس رفتم. هنوز نصفی ها خواب بودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهین معمولا، خودش تا لنگ ظهر میخوابید و بچه ها را میفرستاد بروند در کوچه خیابان که التماس مردم کنند تا شاید یک نفر دلش به رحم بیاید یک اسکناس از ته کیف پولش پیدا کند و به آنها بدهد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از آن چند دست لباسی که با مینو شریکی استفاده میکردیم و آنقدر شسته شده بودند که رنگ و رویشان رفته بود، پوشیدم وآستین سه متری اش را تا روی مچم تا زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در بیرون رفتم و به سمت شایان که داخل می آمد رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشت سرش نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– جایی بودی اول صبحی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– با هومن و مینو رفتم بچه ها رو رسوندیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آهان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته های بلند شال را، دو طرف شانه هایم انداختم و راهم را سمت بیرون کج کردم و او هم دنبالم آمد. بین راه ژاکتم را تنم کردم که یخ نزنم. همینم مانده بود که سرما بخورم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا ؟ مگه الان برنگشتی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بیکارم دیگه. پس منم میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و دوباره راه افتادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در طی این بیست و چند سال، همه مان میتوانستیم فرار کنیم. اما همه میدانستند که اگر فرار کنی، دیگر اطمینانی نیست که زنده بمانی.میرفتی و جنازه ات برمیگشت. روال کارشان همین بود. مثل این بود که در زندانی باز باشد، ولی نتوانی از ان بیرون بروی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه تنها در این شهر بزرگ، بلکه تا جایی که خبر داشتم در شهرهای دیگر مثل بیماری نفوذ کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان دست در جیب سوییشرتش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید پیاده بریم، نیسانو مینو برد هومنم با موتور رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– عیبی نداره پیاده میریم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا شهر راهی نبود، اما مسیری را هم باید با اتوبوس میرفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه را پیش گرفتیم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– خوبه این اواخر خبری از صابر و نوچه هاش نشده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– صابرمثل روح میمونه. همه جا هست. این اواخرم اگه نیومده حتما یه چیزی زیر سر داره و فکر کنم بدونم چیه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– چیکار میخواد بکنه؟ چیزی شنیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– دیشب تو مگه نبودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کردم و با یادآوری چیزی که هومن گفته بود، زدم زیر خنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– خنده داره ؟ تو فکر کن یه درصد واقعا از فک و فامیلش باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– که چی ؟ اونم یکی مثل بقیشون دیگه. همشون لاشخورن. یه مشت عوضی پول پرست که همشونم عین سگ از پدرخوانده میترسن. حالا فرقی نمیکنه کی باشن. چه شیرمراد شیشه ای باشه چه صابر یا این پسره ی تازه وارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه افتادم و او هم پشت سرم آمد. خورشید حالا کامل رنگ طلاییش را روی شهر میپاشید و شهر هم از خواب بیدار شده بود. هرچند این روز ها دیگر مثل قدیم ها نیست. روز و شب فرقی ندارد. شهر همیشه شلوغ است، چه سه صبح باشد چه پنج بعد از ظهر، بازهم انگار نه انگار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– کجا میخوای بری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دو طرف خیابان نگاه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– میخوام یه چیزیو چک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– مینو میگفت دیروز دیده بعضی از بچه ها مواد میفروشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرکت ایستاد و با صدای تقریبا بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– واقعا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– حالا میخوای کل تهرانو خبر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– ببخشید... یعنی میگی راسته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه پس گردنی بهش زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– عقل کل الان دارم میرم چک کنم دیگه. تو ام نیای بهتره باز با بچه های شاهین دعوا راه میندازی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی خیال راه افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اتفاقا منم میام. خوبه یه مرد همراه آدم باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آخه جوجه تو که از من کوچیک تری !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– سن یه عدده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان دادم و دنبالش راه افتادم. خودم هم بدم نمی آمد که او همراهم باشد اصولا بچه هایی که دور و بر کسانی مانند شاهین و سهراب بودند، همه پسر های نوجوان بودند و آدم های درستی نبودند. البته تقصیر خودشان هم نبود. مگر خانواده ای بود که یادشان دهد چگونه رفتار کنند؟ از کودکی در کوچه خیابان و زیردست یک سری علاف مفنگی بزرگ شدن، چیزی بهتر از این نمی ساخت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن موقع ها که بچه های مردم درس زندگی یاد میگرفتند، ما یاد میگرفتیم که چگونه گلیم خودمان را از آب بکشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت درختی ایستادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– منطقه ی شاهین اینجاست دیگه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– خودشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را دولا کردم و نگاهی به اطراف انداختم. راست میگفتند، هیچ کدام از آن بچه ها در حال کار یا فروختن گل و فال نبودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان نگاه مشکوکی به اطراف انداخت و بعد چشمانش جایی ثابت ماند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– مثل اینکه درست دیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خط نگاهش را دنبال کردم و آنچه که میگفتند را دیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسری نوجوان و آنطرف ترش یکی از آن سانتال مانتال کرده های امروزی روبه روی هم ایستاده بودند و بعد از اینکه مطمئن شدند ماموری آن اطراف نیست، بسته ای جابه جا کردند که تشخیص اینکه درونش چیست، خیلی هم سخت نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع برگشتیم و به طرف خروجی پارک رفتیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان نفس زنان با دست مشت شده به پارک اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– لعنتی! پس بگو چجوری از این رو به اون رو شدن. زدن تو کار مواد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اطرافم نگاهی انداختم و روی نیمکت چوبی نشستم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– ساخت خودشون نیست، یعنی توانشو ندارن، جرئتشم ندارن. شیشه ساختن به این راحتیا نیست. قطعا از بالا بهشون دستور و مواد میرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کنجکاوی انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– یعنی میگی فقط اینا نیستن ‌؟‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایم بلند شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– طبق چیزایی که شنیدم نه، بچه های سهرابم هستن، شاید بیشتر !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

…………………………..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخرین ساندویچ را دست مینو دادم و خودم هم گازی به ساندویچ نون و پنیر زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– ساعت چنده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– هشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا هم داشت تاریک میشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیگه برگردیم هوا داره سرد میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و با هومن بچه ها را جمع کردند و شمردند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان نگاهی اجمالی به بچه ها انداخت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بریم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن اخم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– صبر کن ببینم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره بچه ها را شمرد و چهره اش نگران شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– یکی نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان مینو گرد شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– کی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به بچه ها با صدای بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بچه ها کی نیست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبنم کوچک از بینشان داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– سارا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگرانی اطراف را از زیر نظر گذراندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن سمتم آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم و لب هایم را تر کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– کجا مونده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– دیر وقته باید سریع پیداش کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس کلافه ای کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– میگی چیکار کنیم‌؟ من میمونم دنبالش میگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اگه با ما نیای دردسر میشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– چرا باید فرا.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گریه ای که خوب میشناختمش، حرفم را قطع کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت برگشتم. به سمتش رفتم و بغلش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– تو که ما رو نصفه جون کردی آخه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینی اش را بالا کشید و دوباره زیر گریه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– جعبه ی فالا رو یه آقایی ازم دزدید. دنبالش دویدم ولی از من تند تر میدوئید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره اش ترسیده شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اگه به خاله شهین بگی پدرخونده رو خبر میکنه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند خسته ای به رویش پاشیدم و سرش را نوازش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– یه کاریش میکنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان هم همانطور که بچه ها را به سمت ماشین هدایت میکرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– از بین این جمع هیچ کس پیش پدرخوانده نمیره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، نگاه مطمئنی به تک تکشان انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– من با موتور میام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن سری تکان داد و پشت فرمان نشست و مینو هم کنارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم بعد از شمردن بچه ها، پشت وانت نشستم و به سقفش ضربه زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– برو. همه هستن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به چهره های خسته ی بچه ها انداختم. بزرگ ترینشان فاطیما بود که ته تهش، دوازده سیزده سال داشت و کوچکترینشان هم سارا بود. همین دخترک کوچک مو طلایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی آوردنش قلعه نوزاد بود، شاید یک یا دو ماهه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز شیرمراد آمد، با قنداقی در بغلش. از سر و وضع و لباس هایش معلوم بود بچه ی یکی از آن پولدار های بالای شهریست. حال اینکه چرا بچه اش را ول کرده بود را خدا داند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرمراد گفت زیر پل پیدایش کرده. هر چند میدانستم یک جای کارش میلنگد. کی راست میگفت که حالا بگوید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها چیزی که میدانستیم نامش بود که روی قنداقش گلدوزی شده بود‌. سارا. همین، سارا ی خالی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل من، دریای خالی، بی نام و نشان، اهل ناکجا آباد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما بعضی ها نام و نشان هم داشتند. مثل مینو. قبل از آنکه سر از این خرابه در بیاورد خانواده ی بزرگی داشت. اما پیشانیت که سیاه باشد ، کاری ندارد اهل کجایی یا اسم و رسمت چیست. با خاک یکسانت میکند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه اش را آتش زدند. با هر کسی که داخلش بود و چه کسی ماند؟ هیچکس به جز او.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فک و فامیل با مرامش هم مال و اموال را بالا کشیدند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هم سر از اینجا در آورد. شاید هر کسی نتواند درک کند، اما کودکان آواره و بی کس و کار یا باید کار کنند، یا بمیرند. و یا اگر خیلی خوش شانس باشند ببرنشان یتیم خانه ای جایی. هر جا که بهتر از اینجا باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سامی هم به این دلیل کارش به اینجا کشید که گم شده بود. دست مادر را ول کرده بود و تمام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند پروازی هایش هم به همین دلیل بود. روز هایی که نوبت سر و سامان دادن بچه ها با او بود، نامحسوس دنبال خانواده اش میگشت و اتفاقا فهمید کجا رفته اند. اما مگر خودش میتوانست برود!؟ سامی ولگرد را چه به خارج رفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان هم از سه یا چهار سالگی اینجا بود. قیافه اش را شبی که اینجا آوردنش یادم است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر کم سن و سال گریان با نوزادی که با سختی در بغلش نگه داشته بود. برادرش آرتین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من. قضیه ی پیدا شدن من اما کمی پیاز داغ اضافه داشت. شهین میگفت بیست و سه سال پیش، یک شب مردی آشفته و ترسیده، در زده و من را دست شهین داده. گفته بود برمیگردد اما هیچ وقت برنگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای محمد از فکر در آمدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آبجی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاو نگاهم را به او دوختم و سر تکان دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– چیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بغل دستی اش نگاهی انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– پیتزا گرونه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– حالا چرا یهویی؟ هوس کردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند خجلی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– نه هوس نکردم. آخه اصلا تاحالا نخوردم. ولی امروز کنار خیابون یه نفر داشت پیتزا میخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را بست و انگار که دارد همان صحنه ها را میبیند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بوش خیلی خوب بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم را قورت دادم و سعی کردم لحنم غمگین نباشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– نمیدونم والا، مزندش دستم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به بحث پایان دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرزو های ما، به همینجا ختم میشد. در حد اینکه حرفی بزنیم و همانجا هم خاکش کنیم. چون پر و بال دادن به آرزو ها، زمانی که میدانی بهشان نمیرسی، کاری است بیهوده که فقط باعث میشود عذاب بکشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت وانت پایین پریدم و درش را باز کردم. بچه ها، یکی یکی بیرون آمدند و شایان هم کمک کرد تا آن هایی که نمیتوانند پایین بیایند، پایین بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به سر و رویم کشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا بودید خدا بخواد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به شهین دست به کمر نگاه کردم و پوزخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– علیک سلام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– سوالم جواب نداشت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو نفس کلافه ای کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– با اجازت ترافیک بود، گیر کردیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نشانه ی تاسف تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– خب از اون ور زود تر راه میافتادید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی عصبی ای کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– شرمنده که اگه دخل این بچه ها دو تومن کم تر بشه خرخره شونو میجویی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– با من درست حرف بزن جوجه. تو زیر دست منی .اراده کنم میفرستمت بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آره بفرست برم. اونموقع علاوه بر جنازه ی من ، جنازه ی خودتم میمونه رو دست شیرمراد مفنگی و اون فهیمه ی مفت خور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش گرد شد. جلو آمد و با عصبانیت یقه ی لباسم را در دستش گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– جرئت داری یه بار دیگه اسم منو اینطوری بیار. اونوقت دیگه نمیفرستمت بری، همینجا چالت میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– پس زود تر اینجا چالم کن. شاید از این زندگی سگی خلاص بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش باعث شد از حرکت بایستم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– پدرخونده آدم جدید فرستاده! دیر یا زود قلعه ماام میاد. اونوقت ما باید جواب پس بدیم که چرا دخل و خرجمون یکی نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی به طرفش برگشتم و با پوزخندی حرصی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اولا اینکه کدوم خرج؟ ها ؟ برای این بچه ها خرج میکنی‌؟ نکنه نون و پینر و املتی که بهشون میدی خرجه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو تر رفتم و آرام تر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– ببین شهین. ازم بزرگتری احترامت واجبه. ولی فقط کافیه اسم خرج بیاری تا ببینم مارو توبیخ میکنن، یا این لبای شتریه تورو؟ یا اون گوشی میلیونی دستتو؟ یا شایدم اون داداش عملیتو که سال بیاد بره سرشو از لای در نمیاره بیرون ببین قیامت شده یا نه. پول مواد اونو کی میده؟ نکنه تو کار میکنی؟ یا خودش میره مسافر کشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره راهم را کشیدم بروم که چیزی یادم افتاد و برگشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– در ضمن. نترس اون پسره اگه بیاد اینجا چیز خاصی دستشو نمیگیره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانست که قلعه ها و آدم های درپیتی مانند من و او، فقط پوشش خرابکاری و ها و گند های بزرگی که میزنند بودیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانست که همه ی آنها مانند این بچه های بیچاره صبح تا شب در خیابان نمیگشتند که گل و فال بفروشند یا اسفند دود کنند . آنها کارشان با ما فرق میکرد، چیزی هم که دست مردم میدادند خطرناک بود، خیلی . و من تقریبا مطمئن بودم که این مواد ها جایی بیرون از این شهر، ساخته میشوند. شاید هم فقط یکجا نیست .حالا کاملا واضح بود که چرا هیچ کس نمیتواند برود و پشت سرش را هم نگاه نکند. ما مثل نخ یویو میماندیم، هر چه میکشیدنمان، باز برمیگشتیم سر جای اول.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا شهین نگران است نکند صابرخان یا آن پسر احمق پدرخوانده ناراحت بشوند که چرا یکی از بچه ها کمتر از آن یکی آدامس فروخته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو رو به بچه ها کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– دخلتونو بدید بچه ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی یکی جلو آمدند و پول ها را دست او و هومن دادند. هومن همه ش را برداشت برد و به شهین داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهیمه به بچه ها نگاه میکرد. من خسته بودم یا واقعا انگار ناراحت بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو سمتم آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– من میرم دخترا رو سرو سام.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر و صدای ناگهانی چندین موتور متعدد، باعث شد دختر ها جیغ بکشند و ما هم به دروازه خیره شویم. چه گرد و خاکی به پا شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان با چشمان گرد شده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– پسر چه ماشینی، کمِ کم هر کدوم یکی دو میلیارد هست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به ماشین سیاه رنگ مدل بالا اشاره کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان وقت این حرفاست؟...بدبخت شدیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربان قلبم بالا رفته بود و ترس به وجودم نفوذ کرده بود. بچه ها را کمی بیشتر پشت خودمان قایم کردیم و همان چیزی که حدس زده بودیم اتفاق افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان دولا شد و در گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– صابر سوار موتوره. پس اصلیه سوار ماشینست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش نگاهی به ماشین مدل بالای مشکی رنگ انداختم که شیشه هایش کاملا دودی بود و چیزی از داخلش دیده نمیشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتور، جلوی پایمان با فاصله ی دو یا سه متر ترمز بدی کرد و صابر از آن پایین پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– به به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طرف صحبتش با من و شایان بود. ذاتا با ما مشکل داشت. بی اهمیت به او به هومن و مینو و آنطرفترش شایان، اشاره زدم که بچه ها را ببریم و بچه ها را به سمت ساختمان ها هدایت کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– تو مگه طرفت ما نیستیم؟ با این بچه ها چیکار داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و سیگار گران قیمتش را جا به جا کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید شمارش بشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن با خنده ای سعی کرد جو را کمی عوض کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– صابرخان آخه تو که هر ماه شمارش این بچه ها دستته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر، دود غلیظ حاصل از سیگارش را بیرون داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– نه دیگه، اینبار فرق داره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن اخم کرد و صابر ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اونی که توی اون ماشینه از آشناهای پدرخوانده‌س خودشون شخصا اومدن که چک کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به ماشین سیاه رنگ اشاره کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را از پشتش دراز کردم و متعجب پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– پس خودش چرا نمیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا باید خودش بیاد؟ وقتی من اینجام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– صابر خان، میبینم سوژه ی جدید برای موس موس کردن پیدا کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر دستش را بالا آورد تا روی صورت شایان بکوبد. اما همان بالا مشنتش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– حیف که آقا اینجاست وگرنه خونت حلال بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اصلا از کجا معلوم واقعا کسی توی اون ماشینه باشه ؟ از کجا معلوم شگرد جدیدتون نباشه برای آزار و اذیت این بچه ها ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر که از قضیه ی مینو و سامی خبر داشت، با سر به مینو اشاره زد و پوزخند سوزانی گوشه ی لبش نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– شما چی ؟ اذیت نشدین تو این چند وقت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینو بدون هیچ احساسی در صورتش ، با با یک دستش روی آن یکی کوبید: – این پوستو میبینی صابر جون ؟ کلفت شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهین به این سمت دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و شایان با خنده به یکدیگر خیره شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آقا صابر! از این طرفا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سرش را دولا کرد تا ماشین را ببیند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– مهمون داریم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر تنها سری به رویش تکان داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– شهین جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و به من نگاه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمسخر ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بعید میدونم کسی توی اون ماشین باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر چینی به بینی اش داد، حرصش را در آورده بودم. خواست چیزی بگوید که صدای ناآشنایی مانعش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعید میدونم عقل داشته باشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای ناشناس، همه مان برگشتیم و به پسری که این حرف را زده بود نگاه کردیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را به کمرم زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– اونوقت شما کی باشی نظر میدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر با تته پته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آق..آقا شما چرا اومدین؟ خودم حلش میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون در رگ هایم یخ بست، خودش بود. لعنت به دهان من که بی موقع هرچه دلش بخواهد میگوید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایان نیم نگاهی به من انداخت و اشاره زد که این همان کسی است که حرفش را میزنند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به او که بی حرف ایستاده بود و صابر برایش چرت و پرت سر هم میکرد انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قد بلندی داشت، اگر کنارش می ایستادم تا شانه اش بودم. حتی از زیر کاپشن هم میتوانستم بدن ورزیده را ببینم، سرتا پا مشکی پوشیده بود و پوتین های چرمی اش، تا ساق پایش میرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرانجام حرف های صابر ته کشید و او هم به سمت ما برگشت و بی حرف بهمان خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر با دست او را که نامش هم نمیدانستیم به سمت ماشین هدایت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– آقا شما بفرمایید هوا سرده. من به اینجا رسیدگی میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کرد و نگاه بی حوصله ای به صابرانداخت و با سر به ما اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– لازم نکرده .برو کارتو بکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صابر که به نظر میامد از ضایع شدنش راضی نیست، به شهین و شیرمراد که از نعشگی جلوی پایش را هم نمیدید، اشاره زد که داخل بروند و وقتی داشت میرفت هم رو به ما چشم غره ای رفت که خیلی وقت بود دیگر تاثیری رویمان نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن به مینو اشاره زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– بیا بریم این بچه ها رو ببریم. از سرما یخ زدن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با مینو، بچه ها را به سمت ساختمان بردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست میگفت، هوا سرد بود و نفس هایمان، بخار مانند از دهان هایمان بیرون میرفت. سعی کردم به پسری که حدودا پنجاه متر آنطرف تر ایستاده بود اهمیت ندهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی پایین مانتویم را کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایین را نگاه کردم و سعی کردم لبخندم واقعی باشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– جانم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شادان کوچک که سنش به شش نمیرسید، عروسکش را سمتم گرفته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– میشه دامنشو درست کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به دامن عروسکش انداختم و سرش را نوازش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– درستش میکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست به سمت مینو هدایتش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

– صبح که بیدار شی کنارته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و به سمت مینو رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالم را روی سرم جمع و جور کردم و آستین هایم را کمی پایین تر کشیدم تا شاید از سرمای هوا کم شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    20

    دینا جون دست طلا،رمان خوبی بود و موضوع متفاوتی داشت من از خوندنش لذت بردم ❤️

    ۳ روز پیش
  • دینا قاسمی

    10

    ممنون عزیزم✨️

    ۲ روز پیش
  • عاطفه خسروی

    10

    برای بار اول نوشته ات خوب بود هر چندمی دانم برای نوشتن رمانت چه لحظه هایی که اططراب وهیجا وعشق داشتی امیدوارم بازهم رمانی دیگر خلق کنی موفق باشی دینا جان👋

    ۳ روز پیش
  • آرام

    20

    خوب بود دوسش داشتم و اینکه موضوعش جدید بود و ممنون از نویسنده

    ۵ روز پیش
  • سمیرا

    00

    بد نبود برای سرگرمی خوب بود

    ۵ روز پیش
  • Nahal

    10

    خوب بود دوست داشتم

    ۶ روز پیش
  • مینا

    20

    عالی بود ممنون واقعا کامل باهاشون انس گرفته بودم و تک تک لحظه ها رو حس میکردم کنارشونم

    ۷ روز پیش
  • تینا

    10

    سلام چرا نمیشه رمان رو از طریق اپ خوند؟

    ۱ هفته پیش
  • Hana

    10

    توی بخش آفلاین روی رمان جدید چی داریم بزنید تا رمان به برنامه اضافه بشه

    ۱ هفته پیش
  • پریا

    20

    رمان قشنگی بود😍

    ۱ هفته پیش
  • لیانا

    00

    چطور تونستی بقیش بخونی من از رمان های جدید هم زدم پیدا نشد

    ۱ هفته پیش
  • دینا قاسمی

    00

    عزیرم اگه رمان کامل برات نیومده توی بخش آفلاین اسمشو جستجو کن و دوباره روی گزینه ی گرفتن رمان کلیک کن

    ۱ هفته پیش
  • دینا قاسمی

    20

    این خیلی برام با ارزشه♡

    ۱ هفته پیش
  • Sara.M

    20

    رمان باحالی بود، فضاسازی فوق العاده ای داشت طوری که احساس میکردم منم کنارشونم در کل دم نویسنده گرم

    ۱ هفته پیش
  • دختر الماس

    11

    بنظرم خیلی میتونست کاملتر و بهتر باشه و اینکه احساس دریا و کوهیار و بهتر و بیشتر نشون بده و یا ماجرای حشمت پیچیده تر باشه تا اینقدر سطحی ولی درکل رمان عالی نه ولی خوبی بود ممنون از زحمت های نویسنده

    ۱ هفته پیش
  • دینا قاسمی

    10

    ممنون از نظرتون عزیزم♡ ولی اینم بگم که دریا و کوهیار به عنوان کسایی که هیچ پیش زمینه ای از عشق نداشتن، تا حدودی اعتراف به عشق برای هر دو سخت بود.

    ۱ هفته پیش
  • اسرا

    11

    دیدجالبی نسبت به فقربچهکارواحساست داشت وقویترازقاب عکاسهاقصه میگوین بود

    ۲ هفته پیش
  • دینا قاسمی

    10

    ممنونم که وقت گذاشتی عزیزم✨️

    ۱ هفته پیش
  • ملیس

    20

    عکسی که انتخاب کردین خیلی زیباست ❤

    ۱ هفته پیش
  • دینا قاسمی

    10

    چشم هات زیبا میبینن عزیزم♡

    ۱ هفته پیش
  • Vitto Saeide

    31

    بهترین رمانی که میشه تک تک احساسات و لحظه هارو توش حس کرد و باهاش کلی حال کرد دم نویسنده ی محترم گرم که با تلاش و علاقه و عشق همچین اثر هنریه جذابی رو خلق کرده خدا قوت بهت جوون ایرانی

    ۲ هفته پیش
  • دینا قاسمی

    10

    لطف داری عزیزم✨️

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.