هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت ده :
زنداییکیوان، نسرین، درحالیکه شال قرمز و مشکی کُردی دور سرش بسته بود با یک سبد ساندویچ نان و پنیر داخل اتاق شد و با سرخوشی گفت: بهبه! این دخترهای زیبا گرسنهشون نیست؟
نازگل جیغ زد و از جا پرید و گفت: آخجون ساندویچ! مامان یعنی عاشقتم ها!
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
مینا
0از پارت ۱ تا اینجا خوندم انقدر قشنگ بود ، چشم سوخت🤧