هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت نوزده :
هلگورد هم او را دید. گردنش کج شد و لبش به لبخندی تمسخرآمیز و در عین حال تعجبآمیز تبدیل شد. مثل اینکه خودش هم خیلی امید نداشت با آن نیمخط دعوتش، روی کاغذ، فرشته بیاید.
از روی تخت بلند شد و کفشهایش را پوشید. فرشته شنید یکی از مردها فارسی گفت: هلگورد؟! زیدته؟
فرشته نفهمید هلگورد چی جواب داد که بقیه بلند قهقهه زدند. لابد باز هم متلک چرتی انداخته بود. حرصش گرفت و از آمدن پشیماÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
jinx
0بله قبول میکنه چون به خانوادش امیدی نیست و من اگر جای فرشته بودم حتما قبول میکردم
۲ ماه پیشjinx
0هلگورد برای من و شما یک فرشته بد هست
۲ ماه پیشآیما
0به نظر من که قبول میکنه و باعث میشه ارتباط شون یه قدم نزدیک تر بشه
۳ ماه پیشدیلا
0ولی کاری که این رمان با مغزمون میکنه❤️
۳ ماه پیشموآنا
0کی بشه اینا باهم دوست بشن خدا😍💖
۳ ماه پیشنادیا
1نمیدونم چرا جای فرشته بودم می پریدم بغلش
۳ ماه پیشناتاشا
0وای خدای من ! هلگورد چه ادم عجیبیه😏
۳ ماه پیشاکرم بانو
0چی فکر میکردیم و چی شد،مثل اینکه باید تو خواب بینیم هلگورد ابراز علاقه کنه
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😅😁
۳ ماه پیشمیم
1با ایندحرفی که زد فرشته از خانواده نا امید می شه،بالاخره پیشنهادشو قبول می کنه 😔
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
1هم دلم برای هلگورد میسوزه همه باش لجن هم دوسش دارم
۳ ماه پیشلطیفه
1آخ من گناهیم میاد برای هلگورد💔چرا همه دعواش میکن
۳ ماه پیشمارال
1وای آره منم قلبم یه طوری میشه براش😭
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
گناهه بچه م💔
۳ ماه پیشژینوس
1چه داستان قشنگیه😍 من تازه شروع کردم و رسیدم
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خوش اومدی💝💋
۳ ماه پیشگل خانوم
1نویسنده عزیز موفق باشین بسیار زیباست داستانتون
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😘😘😘
۳ ماه پیشTiti
0Vay Vay chera azash tarsidam
۳ ماه پیشاکرم
0چه سریع واکنش نشون میده به کلمه ی گرگ
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

jinx
0بله قبول میکنه چون به خانوادش امیدی نیست و من اگر جای فرشته بودم حتما قبول میکردم