پارت هفده :

فصل ششم

صبح فرشته با زنگ‌های پی‌درپی نازگل از خواب سنگین بیدار شد. لحافش را کنار زد. بیرون روی زمین دولایه برف نشسته بود و گربۀ سیاه، مهمان همیشگیِ بالکن فرشته، استخوان‌های مرغی را که دیشب برایش روی نرده‌ها گذاشته بود تا ته خورده و حالا مشغول آفتاب گرفتن بود.

فرشته تلفن همراهش را از روی گنجه کشید و با صدایِ لهیده جواب داد: الو نازی؟! چیه سر صبح؟

جیغ نازگل خط تلفن رØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🎀فاطمه🦋

    0

    اگر جای فرشته بودم توی اون مسابقه شرکت میکردم و نقص هلگورد رو به زیبایی نمایش میدادم

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    0

    به هر دری بزنه،التماس اسو را بکنه،بالاخره که ادمه و دل داره به نوه ش رحم میکرد

    ۲ ماه پیش
  • jinx

    0

    از هلگورد پول میگرفتم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    منم بودم میگرفتم

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    پدرش مثل اینکه جز قرض بالا آوردن هنر دیگه ای نداشته،البته بغیر گول زدن کژال،همون زندان بمونه خطرش کمتره،حق با آسو 😁

    ۳ ماه پیش
  • میم

    1

    پدرش مثل اینکه جز قرض بالا آوردن هنر دیگه ای نداشته،البته بغیر گول زدن کژال،همون زندان بمونه خطرش کمتره،حق با آسو 😁

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    1

    استرسی که ما سر فرشته و هلگورد داریم تو هیچی دیگه نداریم😄😄😄

    ۴ ماه پیش
  • تانیا

    0

    وای خیلس راست گفتی دقیقا😀😀😀😀

    ۴ ماه پیش
  • صغری

    0

    وقتی نامه شو خوند قلب من چرا تند تند می تپید😊😃

    ۴ ماه پیش
  • ربابه

    0

    وای چرا نامه شو انداخت دوووررر پاشو برو پیشش

    ۴ ماه پیش
  • هاله

    0

    پا میشه میره نگران نباش😜

    ۴ ماه پیش
  • طوبی

    0

    اره بابا خودشم حتی مسدونه بنده خدا

    ۴ ماه پیش
  • فیونا

    0

    حتی ما هم میدونیم😄😄 بالاخره میره

    ۴ ماه پیش
  • مرمر

    0

    حاجی ما هم بودیم با کله میرفتیم😆😆😆😆😆

    ۴ ماه پیش
  • سوسانو

    0

    فقط جوری که فرشته خودشو دیس میکنه😂😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • تکتم

    0

    اره بامزه ست کلا منم خوشم میاد😁😁😁

    ۴ ماه پیش
  • ......

    0

    کاش یه جوری بشه هلگورد اذیتش نکنه🥲🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • آنه شرلی

    0

    از پارت یک خوندم تا اینجا چقدر خوش گذشت

    ۴ ماه پیش
  • ونداد

    0

    من به جای فرشته مخم پوکید با چه چیزایی درگیره بنده خدا

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    0

    چرا بهش میگه چشم عسلی چشمای فرشته آبیهههههه

    ۴ ماه پیش
  • قرنجیک

    0

    خوبه فزشته به مامانش رفت خوشگل شد به بابابش نرفت

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    طفلکی فرشته با همه چی باید بجنگه. از یه طرف پدرش... هلگورد... خونواده مادری

    ۴ ماه پیش
  • مسیح

    0

    تازه اون زندایی فتنه اش به کناز. خودش واسه اعصاب خردی بسه

    ۴ ماه پیش
  • امینه

    0

    وای چقدر ار دعا و طلسم بدم میاد ادم خیلی از این چیزا میترسه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️