هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت ششم :
برای مادرش دستی تکان داد و از حیاطِ گِلی بیرون رفتند. شاید فرشته حس امنیت در خانۀ مرد نمیکرد، اما بههرصورت این آدم نجاتش داده بود و غیر از این امکان نداشت که این وقت شب تنهایی در تاریکی از جنگل رد بشود و دوباره در آن آسفالت خلوت راه برود.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سمیرا
0رمان جدیدتون کی میاد ما خیلی وقته منتظریم 🥲