رمان حواست نیست
- به قلم gopel
- ⏱️۵ ساعت و ۴۹ دقیقه
- 55.4K 👁
- 146 ❤️
- 176 💬
سر دو راهی عشق و نفرت.. در جستجوی چشمانی عاشق و بارانی درمانده تر از گذشته.. تنها گذر نامه ی جاده ای به اسم انتقام را در دستانم گذاردند.. بر خلاف مسیر عاشقی ظاهرش زیبا بود .. خوش میدرخشید در آن قیامت سرای انتقام جویان.. هر چه جلوتر میرفتم اشک و آه را پشت چشمان به خون نشسته از انتقامم پنهان میکردم.. قلبم ندای"بی پروایش را با نفرت میخواند".. و عقلم"فریاد حواست نیست هایش..را برایم نوار میکرد.. گذشت, تا زمانی که تنها فریاد عقلم را می شنیدم.. درست مقابل پرتگاه خونین و سرخی همچو برزخ در حالی که صدای رعب انگیز لاشخورهایی که بالای تپه به انتظار سقوطم بودند بدنم را به لرزه می انداخت,.. و تنها همین را میگفت: "در فکر انتقام بودی ولی حواست نبود سر دور برگردان داشت صدایت میکرد"
همه با هم براش دست زدیم که زنگ در خورد.
-قرار بود کسی بیاد؟
-اره.شایان. و رفت سمت در.شایان برادر فرهاد بود خیلی خوشگل و خوش تیپ بود ولی من اون رو مثل فرهاد می دیدم .ولی اون چند بار غیر مستقیم بهم ابراز علاقه کرده بود.
-سلام به همه.جمعتون هم که جمعه فقط گلتون کم بود که منم رسیدم.
-بابا یه کم خودتو تحویل بگیر.
خندید با همه دست داد نشست بغل من و یه سیب برداشت و گاز زد.
-چه خبر چیستا؟
-هیچی سلامتی.خبرا پیش شماست.هنوز نمی خوای زن بگیری؟
خنده تلخی زد و گفت :تو فکرشم.
تا ساعت 7 همه خندیدیم و بعد ما بلند شدیم که بریم وقتی می خواستیم بریم بیرون نیما گفت:امروز تولد همون دوستم که یه بار با خودم اوردمش اینجا.شما رو هم دعوت کرده می یاید؟
-کدوم دوستت؟
-همون که با من اومد اینجا دوستای تو هم بودن.کی دیگه بابک.
تازه دوهزاریم افتاد و گفتم :اها فهمیدم.
رو به بچه ها کردم با سر علامت تایید دادن و گفتم :باشه ما هم میایم.
خدا رو شکر بابام وقتی شایان منو جایی دعوت می کرد اجازه می داد برم اخه خیلی به شایان اعتماد داشت.
از خونه بیتا اومدیم بیرون اونارو رسوندم خونشون تا اماده بشن خودمم رفتم خونه ساعت 8:30 بود نیما الان کلمو می کند.رفتم تو خونه نیما بالا بود وقتی رسیدم بالا مثل شیر سریع اومد جلوم.
-سلام داداش گلم
-ساعت چنده؟
-خب بابا نیم ساعت دیر اومدم.
-من ساعت 8 با یکی قرار داشتم الان برسم اونجا 9 اون وقت چی می شه؟
-پر.
-افرین.حالا می دونی که من الان باهات چیکار می کنم.
-خب در اون صورت منم الان پر می شم.
اینو گفتم سریع دوییدم سمت اتاقم.نیما تند داشت می دویید تا به من برسه.
-من یه پدر از تو در بیارم صبر کن.
-اول باید به من برسی.تند دوییدم رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم.
-باز کن درو.
-نمی کنم.
-گوش کن مثل بچه ادم.حالا درو باز کن.
-گوش می کنم
نمی شنوم
گوش مرا
-باسه من شعر می خونی صبر کن.
اینو گفت رفت یه کم بعد یه صداهایی شنیدم.
-صبر کن چیستا خانوم.فکر کردی من درو نمی تونم باز کنم.
و به دنبال این حرف در باز شد و اومد تو.
-که گوش می کنی نمی شنوی باشه و باشت رو تختمو برداشت محکم داشت باهاش می زد تو سرم حالا من از خنده نمی تونم کاری کنم اون بیشتر زورش می گرفت منو محکم تر می زد.
-بیشعور احمق.مگه من نگفتم من ماشین رو می خوامساعت هشت ها؟
-باشه قلت کردم دیگه از این گه ها نمی خورم.
-بگو گه خوردم
-حالا که تو گفتی نمی گم.
من ادم خیلی مغروری بودم و نیما می دونست که من عمرن حالا که اون گفته بگم.
-یا می گی یا من به زدنم ادامه بدم.
-ن - م -ی -گ - م
-گه خوردی که نمی گی.
می دونستم که الان فرشته نجاتم یعنی شمسی جون از راه می رسه.شمسی جون از بچگی ما تو خونه ما کار می کنه.خیلی مهربونه و هم فرشته نجاتمه.
-چه خبرتونه.نیما این چکاریه.
-شمسی جون حقشه.من اگه دیگه به این ماشین دادم.
-نده بابا می خواد برام ماشین بخره.
دست از زدن برادشت و با چششم های گشاد شده گفت :چی؟
-پیچ پیچی.گفتم بابا می خواد برای تولدم ماشین بخره.
شصتشو گرفت پایین و بقیه انگشتاشو مشت کرد و گفت : به همین خیال باش.
-از بس که حسودی.
با دهنش صدا در اورد و گفت :اگه هم بخره از مدل ماشین من که بیشتر نمی خره.ارزونی خودت.
و به طرف در حرکت کرد.شمسی جونم خیالش راحت شد و رفت . اومدم برم اماده شم که گفت :زود اماده شو من حوصله ندارم منتظر بمونم.
-ا مگه تو هم دعوتی؟
-اختیار داری اول به من گفت بهت بگم بیای بعد خودش بهت گفت بچه.وقتی منو مهمونی دعوت می کردن تو تُو قنداق بودی.
-خیله خب.باید دنبال مریم و الهه هم بریم.
امیر
0بد نبود ولی چنتا اشکال داشت یک یه دفه همه با یه نگاه عاشق میشدن و ازدواج میکردن دو ازدواجها داخل چهار چوب دوستان و فامیل های آراد و چیستا بود سه چیستا بعد شروع *** فقط برای یک بار لباس محجبه(زیاد باوری به این اعتقادات ندارم)پوشید و با شایان دست نداد ولی بقیه داستان مثل قبل بود و راحت لباس میپوشید
۳ هفته پیشYalda
0دمتون گرم هم گریه کردیم هم خندیدیم ولی می ارزید چون خیلی خوب بود دست نویسندش هم دردنکنه😭✨️💙
۳ هفته پیشنیلوفر
3اخه چیستا چه اسمیه خدایی !!!!
۴ هفته پیشرویا
1رمانش اصلا بدرد نمی خورد انگار یک بچه نوشته😐
۴ هفته پیشدنیا
0داستان عالی بود تشکراز نویسنده
۴ هفته پیشSedi
2خسته نباشید خدمت نویسنده گرامی متاسفانه نتونستم با رمان ارتباط بگیرم و اوایل رمان ولش کردم :(
۴ هفته پیشنهنگ قاتل
3رمان بدی نبود زحمت کشیدی ولی خیلی آبکی بود خیلییی زیاددد
۲ ماه پیشستا
2خیلی بد نوشتی من بیست تا پارتش خوندم همش حرص خوردم و اعصابم خورد شد انگار یه بچه ده ساله این رمان رو نوشته😐
۲ ماه پیشالناز
1بی نظیرررررر بوددددد عاشقشششش شدممم
۴ ماه پیشسحر
3رمان از زبان یه بچه نوشته شد.کاملا ابتدایی و غلط املایی زیاد داشت.
۴ ماه پیشنرگس
5خیلی رمان ضعیفی بود
۴ ماه پیشفاطمه
3قلم رمان خوب نبود داستان بدنبود میتونست قشنگ تر بنویسه بعضی جاها زیادی بچگونه بود
۴ ماه پیشnafas
3قلمش نسبتا ضعیف بود ولی من رمانش رو دوست داشتم یعنی داستانی که داشت زیبا بود درسته نویسنده میتونست یه رمان بهتری بنویسه ولی بازم خوب بود اما بهتره که روی املای کلمات دقت کنه و بعضی از جاهای داستان زیادی تخیلی بود باید کمی واقع بینانه تر میبود و همه چی یهویی وراحت اتفاق نمی افتاد،خسته نباشی نویسنده🌸
۵ ماه پیشزهرا
4درسته باید نویسنده رو تشویق کرد در نوشتن ولی نویسنده هم نباید به شعور خواننده توهین کنه،خیلی از جاهای کتاب که از روی رمان قرار نبود نوشته شده بود،بعدم یعنی چی خواهر و برادر رو نشناسه خواهر پسره ببره دی ان ای پر از غلط املایی فوق ضعیف بود تا آخر نخوندم
۵ ماه پیش
-
رمان ترنم عاشقی ژانر : #پلیسی #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
-
فرار دردسر ساز ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
-
همخونه شیطون من ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #ازدواج اجباری #همخونه ای #هیجانی
-
صدای بارون ، عطر نفسهات ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای #مذهبی
-
زندگی به سبک اورانگوتان ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
امیر
0چهار بعد از رفتن شایان و چیستا به باغ رستوران فردای اون شب رامین به چیستا گفت آراد از ترانه جدا شده،سرعت نور کمتر از سرعت طلاق آراد و ترانه بود در کل چنتا مورد دیگه هم بود که از جذابیت داستان خیلی کم کرده بود