اشق به قلم عاطفه میرزائی
پارت یک :
مقدمه:
در دنیای پرآشوب و پر از تضادهای زندگی، عشق به عنوان نوری در تاریکیها درخشیده و انسانی را به انسانی دیگر پیوند میزند. عشق (اِشق) سفر روحنوازی است به اعماق دل و احساسات، قصهای از دو انسان که در میانهی چالشهای زندگی و با وجود تمام ناملایمات، به جستجوی معنا و ارزشهای واقعی عشق میپردازند.
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم
(سعدی)
{ بهنام ایزد منان }
با احساس توقف ماشین، گوشهایش تیزتر و حس ششمش بهطرز عجیبی فعالتر شد. سردرگم و درمانده، سر سنگین شدهاش را بهطرفین تکان داد. باز هم تنها صدای یکنواخت سیستم موتور ماشین به گوشش رسید. گویی در برزخی مبهم گرفتار شده بود. آب دهانش را که همچون کویر خشک شده بود، به سختی قورت داد و ناگهان قلبش دوباره به تپش نامنظم درآمد. به محض اینکه صدای باز شدن درب سمت چپ ماشین به گوشش رسید، نسیم خنکی به درون اتاقک ماشین وزید و روحی از هوای خفقانآور و عطر تلخ و سردی که بر فضا غالب بود، آزاد کرد. با کنجکاوی، صورتش را بهسمت چپ چرخاند، به محض اینکه تصمیم داشت خود را به آنسو بکشد، در یک آن تن بیجانش از سمت راست در آغوشی به گرمی آتشفشان کشیده شد. آغوشی بیگانه که طی ۲۴ ساعت گذشته، میزبان او بود. برای لحظاتی ضربان قلبش به طرز ناگهانی ایستاد. با حس هرم نفسهایی که از پشت روسری مشکیاش به گوشش میخورد، موی بدنش سیخ شد و عرق سردی بر روی ستون فقراتش نشست و جمع شد. هر چه دخترک در خود جمع میشد، هیبت آغوش سفت و سختی که در آن محصور شده بود، تنگتر میشد. با تمام وجودش تلاش کرد و لب زد:
- و… و… لم ک… ک… ن.
صدای بوییده شدن حریصانهی رایحهی تنش از جانب شخصی که در آغوشش اسیر بود، به وضوح به گوشش رسید. گویی صیادش قصد داشت تمام رایحهی عطر گل تن او را برای همیشه در ریههایش نگه دارد. هنوز در شوک و حیرت از این موقعیت بود که حصار دورش باز شد و دستی از سمت چپ بازویش را گرفت و او را آرام و با احتیاط به بیرون کشید. با برخورد هوای خنک بهاری به صورتش، کمی از التهاب روی تبدارش کاسته شد. پس از اینکه پارچهی دور دستانش به دست شخص بیگانه باز شد، گیج و حیران، سرش را بهطرفین چرخاند.
- من… ک… کجام؟
جوابی نیافت و با صدای بسته شدن درب ماشین همزمان با جیغ لاستیکهای آن، اخم به ابروهای هشتی دخترانهاش نشاند. سپس دستان آزادش را بالا آورد و چشمبند مشکی را که بر روی چشمانش سنگینی میکرد، پایین کشید. با تابش تیرکهای آفتاب تیز ظهر به صورتش، جام عسلی چشمانش در پشت پلکهای متورم و سوزانش پنهان شد. دستش را به حالت سایهبان بر روی پیشانی کوتاهش گذاشت و به اطراف نگاهی انداخت.
از دیدن مکان آشنا، شادی وصفناپذیری در وجودش شعلهور شد. گویی دروازهی بهشت به رویش باز شده بود. خوشحال شد و نمیتوانست باور کند که دوباره به این محل و افرادش بازگشته است. هر ساختمان و خانهای که در اطرافش میدید، نوید آزادیاش را میداد. لحظهای به این اندیشید که شاید تمام این چند ساعت را خواب بوده و در اسارت کابوس گرفتار شده و حال از خواب بیدار شده بود. چشمش به کیف دوشی کوچک مشکیاش که کنار پایش بود، افتاد. خم شد و کیف را برداشت و سریع محتوای درونش را بررسی کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
واقعا چرا؟ چه چیزش شمارو جذب کرده😍
۶ ماه پیشوکیلی
1عاطفه جون به نظرمن شخصیت اصلی معین💐
۸ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون گلم
۸ ماه پیششراره
0شروع عالیست ولی منکه عضو هستم از پارت دوم به بعد باز نمیشه چرا؟
۸ ماه پیشدنیا
1خیلی خوبه و خوبه عزیزم ممنون که این رمان را ساختین
۸ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
شما لطف دارین. نوش نگاهتون امیدوارم تا آخر همراهیم کنین🌷
۸ ماه پیشمهوش
1متشکرم عالی بود
۸ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون، ممنون🌷
۸ ماه پیشمهدیه
1شروع جالب وقلم زیبا
۸ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرم شما🌷
۸ ماه پیشبنین
4چه شروع هیجان انگیزی داشت😍
۸ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون😍
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اسرین
0چرا من عاشق این پارت هستم