دوست داشتی؟
رمان در امتداد حسرت اثر طیبه امیر جهادی

رمان در امتداد حسرت

  • زبان فارسی
  • 72.5K 👁
  • 76 ❤️
  • 47 💬

خلاصه رمان عاشقانه در امتداد حسرت

عشق کهنه و پنهان کاوه بعد گذشت چند سال از مخفی ماندنش رو می شه و این اتفاق همزمان می شه با رو شدن واقعیات دیگه ای از گذشته…

قسمتی از متن رمان در امتداد حسرت

- پشمم روشن!
با صدای نازک و خوشگلی دقیقا کنار گوشم، وحشت زده هینی کشیدم و آیوار رو به عقب هول دادم.
با بهت به شخص گُلی نام چشم دوختم. قدش از منم بلندتر بود و بدنش کشیده‌تر! موهاش کاملا پسرونه بودن و شاید فقط یه نموره از موهای آیوار بلندتر. گوشه به گوشه‌ی موهاش یه رنگ بود. کلا رنگین کمونه لامصب.
چشم‌های درشت مشکیش از شیطنت برق می‌زد.
مرگ من این زن براتیه؟ نه من جدی می‌پرسم! از دور بهش نگاه کنی میگی هنوز هجده سالش نشده، بعد چطوریه پسر خونده‌ هفده ساله داره؟
با ذوق شونه‌هام رو گرفت و از شدت خوشحالی مثل قلک بالا پایینم کرد.
- وای خدا این فنج رو ببین! چقدر ریزه! وای آیوار همون نگاره؟
آیوار اصلا انگار نه انگار تا چند ثانیه پیش با غم نگاهم می‌کرد، ذوق مرگ پشتم ایستاد و خیره به مامانش لپای منِ مفلوک رو کشید و گفت:
- آره دیگه! همون نگاره که واست تعریف کردم. هی می‌گفتی تو سلیقت خوب نیست، نگاه عجب دافی بلند کردم!
مامانش من‌و به شدت یاد گیلدا می‌انداخت. لاکردار تا خود پذیرایی یه جوری بغلم کرده بود که اصلا نتونستم حیاط رو ببینم.
حضورش اصلا اجازه نمی‌داد معذب بشم. زن! تو که انقدر از من خوشت میومد یه زنگ می‌زدی مثل اسب می‌دویدم پیشت.
با رسیدن به پذیراییشون سرم رو بلند کردم. فضا رو ببین ناموسا!
با روحیه‌ای که از براتی می‌شناختم، منتظر بودم مبل‌های سلطنتی و هزار جور زلم زیمبو ببینم ولی زکی!
مبل‌های زرد رنگ اصلا به فرش‌های قرمز رنگ نمی‌اومدن. روی دیوار به جای قاب عکس، پر بود از جای مداد شمعی و رنگی و نقاسی‌های مسخره.
اینجاست که شاعر می‌فرماید:
- خودم ریختم، پشمام موند.
کیپ شده روی مبل نشستم که یهو صدای بوق وحشتناکی از زیر باسنم اومد. وحشتن زده به عروسک زیر باسنم نگاه کردم. عروسک بازی می‌کنن؟
- عه این عروسکِ پارمیسه.
با تعجب به آیوار نگاه کردم و پرسیدم:
- پارمیس؟
سوییشرتش رو درآورد و روی میز غذاخوری پرت کرد و جوابم‌و داد:
- خواهر کوچولومه، الان خوابه.
پس آیوار خواهر کوچک‌تر داره.
گُلی با ذوق کلاهم رو از روی سرم برداشت و برای بار هزارم گونه‌م رو ماچ کرد.
در کمال تعجب دستم رو بالا برد و رو به آیوار که روی مبل لم داده بود، با شعف گفت:
- وای خدا! نگاه چه انگشتاش کوچولوان! تو با همین دستا سپهر رو به هاچ دادی؟ شیر زنی تو، شیر زن.
یعنی تف تو گورم! همه ویدیو رو دیدن. طلبکارانه به دست‌هام نگاه کردم.
این خانواده آیوار کلا مسئول گند زدن به اعتماد به نفس من هستن. پسرش که میاد و به سینه‌هام گیر میده، زنش هم بهم میگه ریزی.
لعنت به منِ شصت و پنجی با قد صد و پنجاه و هفت.
توی دست گلی مثل سگ جابه‌جا می‌شدم و مجال نمی‌داد زر بزنم.
- تو چرا انقدر رنگت پریده؟ آیوار هوی... .
همون عروسک رو سمت شکم آیوار پرت کرد و عروسک مستقیم و چکشی روی شکمش فرود اومد. بدبخت سیبش کوفتش شد! با بهت روی مبل نشست و طلبکار یه مامانش نگاه کرد.
- مامان چرا میزنی؟
گلی با حرص به چهرم اشاره کرد و گفت:
- این بچه چرا انقدر رنگش پریده؟ نتونستی سوییشرتت رو بهش بدی؟! نتونستی براش یه خوراکی بخری؟
- سوییشرتم‌و چرا بهش بدم؟
- بچه سردش شده.
- من سردم نمیشه؟ من آدم نیستم؟
خیلی یهویی گُلی مثل پتک به فرق سرم کوبید. با بهت آخی گفتم و دست روی سرم گذاشتم.
متاسف سرش رو برام تکون داد و گفت:
- توی گاو هم به این بشر جواب مثبت دادی؟ خاک تو فرق سرت! شما دخترای نوجوون به پسرها رو می‌دید.
بالاخره زبون باز کردم و مظلومانه گفتم:
- به خدا من بهش گفتم هنوز آمادگی رابطه ندارم نمیخوام باهات باشم.
این بشر کلا غیر قابل پیش‌بینیه! مبهوت بهم نگاه کرد و دستش رو جلوی دهنش گذاشت.
نامحسوس رو به آیوار زمزمه کردم:
- این چرا اینجوریه؟
- نگاهش کن! چقدر ظریف حرف میزنی، چقدر صدات قشنگه. وای آیوار خدا بگم چیکارت کنه! بالاخره تونستی یه دختر جذاب پیدا کنی.
یعنی انقدری که مامانش توی این چند دقیقه ازم تعریف کرد، فنای آنجلینا جولی توی تمام این سال‌ها ازش تعریف نکردن.
معذب شدم و کمی خودم رو عقب کشیدم. صدای من ظریفه؟ ایشون باید من‌و موقع دعوا با سه‌قلوها ببینه.
- ببخشید من میتونم برم دستشویی؟
با همون لبخند پهنش سرش رو تکون داد و بلند شد.
- برو عزیزم. منم واست پیتزا بیارم قشنگ جیگرت حال بیاد.
درود خدا بر شرفت زن! فقط پیتزا میتونه حالم‌و خوب کنه.
آیوار بلند شد و دستم رو گرفت تا توالت رو بهم نشون بده.
توالت دقیقا پشت پذیرایی بود. با دور شدن از گلی، وحشت‌زده بازوی آیوار رو گرفتم و عاجزانه نالیدم:
- چرا مامانت مثل عروس آیندش بهم نگاه می‌کنه؟ اصلا مور مورم میشه. واسه چی راجب من به مامانت گفتی آخه؟
- من کلا همه‌چیز رو به مامانم میگم.
چند لحظه شوکه نگاهش کردم. وقتی این جمله‌ رو می‌گفت با یه لبخند ملیحی عقب رفت. یعنی چی همه‌چیز؟
- منظورت چیه آیوار؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در امتداد حسرت
  • بهار °•عشقت•°• عشقم

    0

    عشق کردم با این رمان اما من ازدواج نگار رو میخواستم ببینم عشقممممممممممم دانیال و آیوار بودند

    ۲ ماه پیش
  • دهقان

    1

    سلام رمان در امتداد حسرت رو ، وقتی میرم اولین مطلب رو باز میکنم تکنیک مخ زنی جلد دوم رو میاره . انگاری در بار گذاری دچار مشکل شدید و رمان اشتباهی رو گذاشتید

    ۲ ماه پیش
  • هوف

    1

    چرا رمان حمیده خوشبخت بجا رمان این میاد؟وات؟

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    یعنی خاککککک برسرتون بااین رمان نوشتنتون من حتی تا قسمت اول هم نخوندم ،یعنی دختراینقدر بدبخت دم دست که بااین اون بپره، چزت مینویسید به شماهم میگند نویسنده، حیف قلم که بگیرید دستاتون وحید چشمام که چندخط راهم خوندم 😡😡😡

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    0

    خلاصه رمان با خود داستان فرق داره داره.فکر کنم نویسنده چت زده

    ۶ ماه پیش
  • درسا صادقی

    2

    باسلام. این یک نوع کلاهبرداریه. چرا وقتی رمان رو دان میکنی ی رمان دیگه میاد😐😡

    ۶ ماه پیش
  • ماهورا

    4

    رکان درامتداد حسرت که درباره یه یه پسری به اسم رضا با یه دختر بود چرا یه رمان دیگه میاره کاوه کیه نگار کیه

    ۷ ماه پیش
  • پانیذ

    5

    چرا وقتی رمان در امتداد حسرت رو می خوایم یه رمان اشتباهی دیگه دانلود می شه؟!!!!!!

    ۱ سال پیش
  • ازاده

    1

    شما متوجه شدی چرا اینطوریه؟

    ۱۲ ماه پیش
  • ازاده

    1

    چرا اینجوری بود رمان؟اصلا کاوه توش نبود خلاصه رمان با رمان فرق داشت چرا؟

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • محدثه

    0

    من نفهمیدم چیشد جلد دوم هم داره؟

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    0

    رمان قسنگی بود ولی ورا اهرش اینجوری تموم شد جلد دوم هم داره؟

    ۱ سال پیش
  • Ronika

    2

    چرا وقتی میزنم روی قسمت اول رمان تکنیکهای مخ زنی میاد؟! خود رمان در امتداد حسرت رو نمیاره

    ۱ سال پیش
  • نازی

    0

    مسخره

    ۲ سال پیش
  • .

    1

    چاپیدی با رمانت...

    ۲ سال پیش
  • ریحان

    1

    خیلی رمان قشنگی بود با اینک زیاد بود اصلن حوصله سرنبود فوق العاده بود😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!