دوست داشتی؟
رمان اگه گفتی من کیم اثر خیر ندیده

رمان اگه گفتی من کیم

  • زبان فارسی
  • 127.8K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 683 💬

خلاصه رمان اگه گفتی من کیم

بهار راد ۲۱ساله لیسانه معماری بر حسب عمل انجام شده مجبور به ازدواج زوری(البته زوریه زوری هم نه) با نوه ی دوست پدر بزرگش می شه اما چون پسره پول داره تصمیم کبری می گیره که اول خوب پسره(پرهام) بچاپه و بعد…پایان خوش

قسمتی از متن رمان اگه گفتی من کیم

مثل بچه ی آدم رفتم پایین. انگار شاخ شمشاد هنوز تو نیومده بود. اوف، خانواده ی خودمم که همه هستن. بدون این که کسی منو ببینه، بی سر و صدا رفتم جلوی در تا پسره از تیپم فیض ببره. اما تا در رو باز کردم چشمام شش تا شد. جفتمون زل زده بودیم به هم، حتی پلک هم نمی زدیم. چند دقیقه گذشت که مهرشاد اومد دم در. پشتم بهش بود، قیافه ی پسره هم تو دید نبود.
مهرشاد - اِ شما این جایین؟ چرا نمی یاین تو؟
سریع به خودم اومدم و رفتم کنار. تا مهرشاد ما رو دید چشماش داشت از کاسه در می اومد. خندم گرفته بود. خیلی ریلکس:
- بفرمایین داخل، خیلی خوش اومدین.
پسره - سلام، حال شما؟ شرمنده مزاحم شدم.
- اختیار دارین! بفرمایین خواهش می کنم. اِ عمو جان برو کنار ایشون می خوان رد شن.
مهرشاد عین آدمای مات زده خودش رو کشید کنار و فقط به یه بفرمایید اکتفا کرد. آخه قیافه ی پسره خیلی داغون بود. اونم یه عینک عین من زده بود، دندوناشم سیاه که با لبخندش تو چشم بود. جای عطرم بو حشره کش می داد. تا وارد اتاق شد، چنان بوی جورابش همه جا رو گرفت که داشتم بالا می آوردم. برای این که از طرف مهرشاد مواخذه نشم، سریع دنبال پسره راه افتادم. تا وارد شدیم، خانواده ها با دیدنمون عین برق از جاشون بلند شدن. حتما با خودشون می گن خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده؛ چی می خواستیم، چی شد. صدا از کسی در نمی اومد. آخر خودم دست به کار شدم.
- سلام، خواهش می کنم بفرمایید. چرا ایستادین؟ دیگه بیشتر از این شرمندمون نکنین.
بعد سلام و احوال پرسی، اگه به همشون کارد می زدی خونشون در نمی اومد. حتما توقع داشتن دختر شاه پریون عروسشون شه. دو تا پدر بزرگا، فقط تو این جمع عین خیالشون نبود. یعنی خدایی من هم سطح اینم؟ آقا جون واقعا چه فکری با خودش کرده. کم کم همگی شروع کردن با هم دیگه حرف زدن. بعد کلی بخور بخور و تعارف تیکه پاره کردن، بحث رسید به ما دو تا. علی آقا، پدر بزرگ پسر:
- اگه اجازه بدین این دو تا برن با هم اول حرف بزنن تا ببینیم خدا چی می خواد.
همه تایید کردن.
فرشاد - بله بالاخره این دو تا می خوان یه عمر با هم زیر یه سقف زندگی کنن. پا شو عمو جون، پا شو با هم برین زِراتون رو بزنین.
جمع ساکت بود. داشتم منفجر می شدم از خنده. اول میثم بعدش مهرشاد شروع کردن قهقه خندیدن. کم کم بقیه. عجب سوتی با حالی، زر زر؟ بیچاره فرشاد از خجالت سرخ شده بود.
بابا - پاشو دخترم.
یاد دیشب مامانم افتادم.
- پرهام جان رو راهنمایی کن اتاقت.
اِ پس اسمش پرهامه.
از جام بلند شدم. پرهام هم اومد دنبالم. هنوز شش قدم نرفته بودم که پام گیر کرد لبه ی فرش و نزدیک بود با مخ بخورم زمین. ولی سریع خودمو کوبیدم تو دیوار نزدیکم و یه لنگه کفشمم پرت شد بغل فرشاد. یاد یه جکی افتادم. یه بنده خدایی داشته تو خیابون راه می رفته، چند تا دختر می بینه و حواسش پرت می شه. پاش گیر می کنه لب جوب و می خوره زمین. برای این که ضایع نشه یه دست و یه پاشو می گیره بالا و می گه حـــــــــــرکتو داشتین؟
منم ناخودآگاه رو به همه گفتم:
- هـــــــــــــــــه، حرکتو داشتین؟
همه لبشون رو می جوییدن که نخندن. مامانمم از عصبانیت بنفش شده بود. خب پام گیر کرد. کفش هم گشاد بود، تقصیره منه؟ این پسره ی ایکبیری هم نیشش تا بناگوش باز بود. سرشو انداخته بود پایین و به ریش نداشته ی من می خندید. دارم برات سیرابی! کفشمو برداشتم پوشیدم و با هم رفتیم سمت اتاقم. تا در رو باز کردم، گرخــــــــــــــیدم. لباس زیرمو پهن کرده بودم رو شوفاژ خشک شه. ولی یادم رفته بود بردارم. بدون این که برگردم به پرهام نگاه کنم، سریع رفتم برشون داشتم و پشت دستم قایم کردم.
پرهام - چیزی پشت سرتون قایم کردین؟
بازم این نیشش باز بود. عوضی حتما دیده.
- نه اصلا، بشینین دیگه.
پرهام - چرا قایم کردی، دستتو ببینم؟
عجب پررویی بودا.
- به شما چه ربطی داره؟ اگه می خواستم، نشون می دادم دیگه.
داشت می اومد جلو و من می رفتم عقب.
پرهام - حتما باید به زور ببینم چی دستته؟
رسیده بودم دم پنجره ی اتاقم که خوشبختانه درش نیمه باز بود. به سرعت نور چیزای ناموسیمو پرت کردم بیرون و درم سریع بستم.
- اینم دستم، چیزی واسه دیدن نیست. بهتر نیست بشینیم صحبت کنیم؟
یه پوزخند مسخره زد که می خواستم چشماشو در بیارم.
پرهام - حرف؟ مگه حرف زدنم بلدی کوچولو؟
شیطونه می گه براش سک و صورت نذارما. آخه بدبخت اگه یه فوتت کنم که مُردی. داشت می رفت سمتِ میز لب تابم. سریع رفتم نشستم رو صندلی. مجبور شد بره سمت تختم. دولا شد بشینه که در به ضرب باز شد و میثم پرید تو و جفتمون از جا پریدیم.
میثم - این جــــــــــــا چه خبره؟
- چی شده دایی؟ چرا این جوری می کنی؟
به جفتمون نگاه کرد.
میثم - پس اون که از پنجره ...
وای نه، بدبختی از این بیشتر؟ دیگه آبرویی برام نمونده بود.
- دایی یه دقیقه بیا بیرون.
با هم اومدیم بیرون. مجبوری توضیح دادم چی شده. فقط نگفتم طرف گیر داده چی دستته و می خوام ببینم. وقتی خیالش راحت شد گفت:
- رفتم حیاط با تل حرفم بزنم، دیدم یه چی پرت شد رو کلم.
خندید:
- که دیدم بله دیگه ...
کلی هم مسخرم کرد. اومد تو اتاق و از پرهام عذرخواهی کرد که مزاحم شده.
میثم - پرهام جان بشین، راحت باش من رفتم.
همین که دایی اومد پاشو از در بذاره بیرون، پرهام نشست و یه صدای کاملا بی تربیتی تو فضا پیچید. میثم برگشت و دهنش باز مونده بود. پرهامم رنگ به رو نداشت. منم هی می خندیدم و کلم رو با تاسف تکون می دادم. پرهام هم هل شد:
پرهام - به جون خودم من نبــــــــــودم.
میثم فهمید کار منه، اونم دسته کمی از من نداشت. خندش رو نگه داشت و سریع رفت بیرون که خودشو راحت کنه و پرهام پتو رو بالا زد و فهمید که چه بلایی سرش آوردم. با چند قدم بلند خودشو رسوند به من. چنان از جام پریدم که صندلی پرت شد زمین. تا اومدم به خودم بجنبم دستامو گرفت و کوبیدم به دیوار؛ وحشیه دیگه!
- هــــــــــــوی چـــــــــــــته؟
صورتشو آورد نزدیک صورتم و با حرص:
پرهام - دختره ی زبون نفهم، انگار خیلی دوست داری با اعصاب من بازی کنی؟ اما با دم شیر بازی نکن چون برات گرون تموم میشه.
عینکمو از چشمام برداشت و یکم عینکشو کشید پایین و زل زده بود تو چشمام. عجب چشمای طوسی جیگری داشتا. ایـــــــــول هیکل. تابلو بود ورزشکاره. اما قیافش با عینک خیلی ضایعه. عیب نداره می گم چشمشو عمل کنه و لنز بذاره. دندوناشم درست می کنیم.
اَه چی دارم می گم. اوه اوه، اوضاع داره ناموسی میشه. چشاش داره هی می یاد پایین. دیــــــــــــــگه چی؟
دهنمو باز کردم و تو صورتش ها کردم.
-بلــــــــــــــــــــه هر چـــــــــی شما بگـــــــــــین. ها ها ها ها.
بسشه، یعنی خفه شد؟
سریع ازم فاصله گرفت. با تعجب نگام کرد و یه خنده ی موزماری هم کرد.
پرهام - انگار نمی خوایم حرف بزنیم. پس بهتره بریم پایین وقتِ دیگرانم نگیریم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اگه گفتی من کیم

  • فاطمه

    1

    عکس شخصیتارو داری نویسنده عزیز میشه خودتم یه چیزی بگی خیلی دوست دارم🌹🌹

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    من خیلیی دوست دارم این رمان و کاش بهار این شکلی از نزدیک می دیدم و اون شوهر شو پرهام بود؟گریم میگیره که هر بار میخونم چرا تموم میشه خیلی دوست دارم نویسنده که اینو نوشتی واقعا محشره 😍😘💔بازم می خوام اینو 🥹🤤

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    0

    عالی بود ب حرف کسایی ک نظر منفی دادن توجه نکنید واقعا ارزش وقت گذاشتنو داشت خیییلی خندیدم باهاش

    ۲ ماه پیش
  • مستانه

    0

    خیلی مزخرف و کلیشه ای هست

    ۲ ماه پیش
  • ZRA

    2

    دوستانی که رمان زیاد میخونین چندتا رمان طنز و عاشقانه یا ژانر متفاوت خوب معرفی کنین لطفا🌝

    ۵ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    1

    مگس، فرار دردسر ساز، در همسایگی گودزیلا ، به من نگو ببعی ، جسمم و پس بده

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    واقعا ی رمان عالیییییه❤️

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    1

    قشنگ بود ولی برای من زیادی اغراق آمیز بود صورت طرف عوض بشه ولی صداشم عوض میشه؟!

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    0

    واقعا رمان خیلی خوبی بود ممنون از نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    1

    واقعا محشره بعضی وقتا از خنده *** میشدم هرکسی نوشته واقعا هنرمنده خنده بر لبم کاشت با این رمانش ممنون😘

    ۵ ماه پیش
  • آنا

    1

    این رمان جزو قشنگ ترین و خنده دار ترین هاست هر وقت می خوام رمان بخونم میام سراغ این و گناهکار فقط این دوتا رو خیلی دوست دارم هر چی میخونم جاشون نمیگیره

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    1

    اسمو فامیل نویسنده عزیزمون فاطمه طباطبایی هستش منم خیلی این رمانو دوس دارم

    ۵ ماه پیش
  • فن خیر ندیده

    10

    این رمان سال های 98و97 واقعا توی ژانر خودش ترکوند. اون زمان سطح رمان ها همینقدر بود و نویسنده ها زیاد حرفی نشده بودند اما من یادم نمیره شبایی که با این رمان قهقه زدم و دستمو جلوی دهنم میگرفتم تا صدام بالا نره. نمیدونم نویسنده کیه ولی میخوام بدونه خاطرات قشنگی برام ساخت( :

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه💙

    3

    عزیزم این رمان خیلی قبل تر از سال ۹۸ اینا نوشته شده بود. من فکر کنم سال ۹۴ خوندمش شایدم قبل تر نوشته شده بود که تو اون سال ها من خوندمش. و کلن اوایل سال ۹۰ جزو خفن ترین رمان ها محسوب میشد

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه💙

    3

    این رمان رو وقتی ده سال بود خوندم. الان بیست سالمه. توی دوره خودش خیلی رمان خفن و طنزی بود و جزو محبوب ترین ها بود. برام بوی خاطرات قشنگ رو میده... ولی الان قلم نویسنده برام خیلی ساده و پیش پا افتاده میاد. خواستم از نویسنده تشکر بکنم بابت خاطرات قشنگی که برام ساخت💙 اسم و فامیلی واقعیشم هیچوقت ننوشت

    ۵ ماه پیش
  • فردوس

    1

    خیلی برام جالب بود جالب چیه اخه محشره

    ۵ ماه پیش
  • سوگل

    1

    خیلییییییییی قشنگ بوددد کلی باهاش خندیدم عالی بود مرسی از نویسنده 🩷🩷🩷

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!