دومینو به قلم آزاده دریکوندی
پارت هفتاد و نهم :
بانو سرگرم کارهای خودش بود و اشتیاق مراسمش را داشت. آنقدر اشتیاق به خرج میداد که تمام عمارت عالیه خانم رنگ و بوی عروسی و شادمانی گرفته بود. طراحان مدام با رگالهای لباس به آنجا میآمدند و بانو با هیجانی تمام عالیه خانم را مجبور به پرو آن همه لباسهای رنگارنگ میکرد. عالیه حسابی خسته شده بود؛ اما نمیخواست توی ذوق دختر خواندهاش بزند. بانو این برنامه را برای سهند هم پیاده کرده بود. ب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😆😆مرسی از توصیهات
۱ سال پیشزهرا
1از ستایش بعید بود اینجور فوش دادن اصلأ به شخصیتش نمیومد
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره واقعا نمیاومد🤭دیگه اعصاب نداره بنده خدا
۱ سال پیشفاطمه ❤️
2خیلی عالی واز اینکه ستایش تو فرودگاه خودشو نگرفت خوشم اومد 👏👏 تهمینه واقعاً گناه داره 💜
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا دَمش گرم که خودشو نگرفت و تموم کرد این رمانو😂😂😂تشکر ویژه دارم ازش
۱ سال پیشساناز
1❤️🤎💜🤍🩵💚💛🧡🩶💙
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشپرنیا
0سهند جان مرسی که دووم اوردی ،منکه انقد حرصتو خوردم مادرت اگه زنده بود نمیخورد 😐😐
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای😂😂😂😂
۱ سال پیشم
0بانو جقدر خوشهاله انگار اون بیشتر از ستایش وسهند سالها دوری کشیده
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بانو داره عروس میشه قدمش هم سبک بود😂
۱ سال پیشم
1حال تهمینه این وسط مونده چه رفتاری با سهند داشته باشه ،بخاطر ستایش خوب باشه یا بخاطر سورن دشمن
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره طفلی... واقعا در این مورد تکلیفش با خودش معلوم نیست
۱ سال پیشنهال
1به به داریم به قسمتهای خوب خوبش نزدیک میشیم😍😍
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ان شالله....🥰
۱ سال پیشآمینا
1مامانه داره غصه میخوره واسه پسرش. دخترش برگشته میگه ول کن پسر لاشیتو. وای واقعا ستایش این چه حرفی بود😅😅
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😂😂😂
۱ سال پیشسهیل
0دمتون گرم.. امیدوارم دیگه این آخر سری مشکلی پیش نیااااد
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
رمان به پایان رسید اگه هنوز خبر نداری بدو بیا🤩
۱ سال پیشمهلا
0💜💜💜
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشهدی
0یعنی الان وضع نیلی چطوره؟
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
شاید یه چشمش اشک یه چشمش خون...😆
۱ سال پیشهدی
0تهمینه هم گناه داره خیلی سخته آخر عمری ببینی هرچی ساختی خیال واهی بوده😔
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره بنده خدا... بعد این همه سال زندگی مشترک💔
۱ سال پیشهدی
0پیشاپیش مبارکا ستایش خانوم😍
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤩🤩🤩
۱ سال پیشهدی
0وای چیکار کنم تکلیفم با خودم مشخص نیست میگم سورن بده ولی دلم نمیاد اینجوری بشه😢
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمی دونم چطور فکر کنی... هر جور صلاحه🤭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Zahra
1ستایش جان خواهرم خودتو اذیت نکن پوستت خراب میشه ها میخوای عروس بشی