دومینو به قلم آزاده دریکوندی
پارت هفتاد و دوم :
سهند متحیرانه پلک میزد و منتظر یک توضیح بود. دستانش را از هم باز کرد و نگاهش را میان هر دوی آنها چرخاند.
- تو اینجا چیکار میکنی ویولت؟
خواهرش هیچ جوابی نداد. از توی کیف روی دوشش یک شی خیلی کوچک بیرون کشید و آن را میان انگشتان شست و اشارهاش نگه داشت.
- چیزی که دنبالشین! فیلم یکی از جنایتهای بیشمار همایونفرها!
و نگاه تحقیرآمیزی به ستایش انداخت که پشت سر سهند با چند ق
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Roghayyeh
0بچه ام چرا گیر افتاد😪 خب سهند دیر کردی قارداش اون گردن درازتو یکم زودتر میچرخوندی بهتر بود
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۱ سال پیشNarges.g
1میدونستم ویولته..الان خوشحال ترینم که سورن دستگیرشده،شبم ساخته شداصلا😍 دم ستایش گرررم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیخوام میخوام برم گریه کنممممممممم😭😭😭😭 یعنی چی که خوشحالید😭😭😭
۲ سال پیشNarges.g
0بس که این سورن خان بد ذاته.. حکایتش ،حکایت یکبار جستی ملخکه.. انشالله خبر اعدام خودش و بابا جونش😍😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عهههههههههه چیکارش داری خانوم وکیل🤨 با منوچهر کاری ندارم ولی سورن...😍
۲ سال پیشNarges.g
0آخه نباید میکاییل می رفت 🥲
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
والله نظر خودمم همینه 😭
۱ سال پیشآتنا
0خدایی سهند حافظه رو گذاشت توی دهنش و قورت داد منم فکر کردم جدی جدی خوردش
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منم همین فکرو کردم🥴
۱ سال پیشآتنا
0تو برو به فکر روون کردن شکمت باش عوضی....😂😂😂😂😂😂یعنی عالیییی کیف کردم دمت گرم سورنا جون🌻
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😂😂😂
۱ سال پیشZahra
0این چاقو همونی نبود که میکائیل ماشین سورنو پنچر کرده آخه اونم دکمه داشت؟؟
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
الان گریه میکنم هاااااا.... انتظار نداشتم کسی بهش اشاره کنه😭😭😭💚💚💚آره مال میکائیله الان یادگاری دست سورنه
۲ سال پیشZahra
0نه بابا منوچ هیچیش نمیشه مثل تصادف قسر در میره
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
شاید به اکسیر هم دسترسی پیدا کرده🤔
۲ سال پیشZahra
0ایول دمت گرم👏 یکی از بچه هاحدس زده بود حرف زدن ستایش ومامانش نقشه باشه ها آفرین بهش👌 الان من دومینو میخونم دلم براسهند میسوزه مهمیز میخونم دلم برا سورن میسوزه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
همه مشکلات خاص خودشونو دارن🙁💔 سورن مشکلات خودش... سهند هم مشکلات خودش...
۲ سال پیشفاطمه
0چه نقش عالی بود آقای خرسند کشید و به کمک ستایش این نقش به سر انجام رسید خوشحالم منو چهرخان به زندان میر و تاسف برای سورن که خودش از اول درگیر جنایت کرد 😪🧸
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سورن به اجبار پدرش درگیر شده💔
۲ سال پیشزهرا
0عالی چی شد ولی خدا کنه سهند با ستایش به هم برسن
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
با دعاهای شما😁
۲ سال پیشساناز
0درباره سهند وستایش باشه💚🧡🤍🩵🩶💛💜❤️💙🤎
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشم
0عالی بود ،پس عمدی بود ستایش میخواست سورن بفهمه،امیدوارم خرسند موفق شده باشه منوچهرو گیر بندازه وسهندوستایش بهم برسن
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بله عمدی بود... با تهمینه هماهنگ کرده بود توی خونه😅
۲ سال پیشلیلا
0اخیش دلم خنک شد😁😁
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ببخشید عزیزم از چه بابت؟؟؟ سورن من توی هچل افتاده یعنی چی که دلت خنک شد؟؟😂😂😂😭😭😭😭حالا هر چند که من فرقی بین کاراکترام نمیذارم هاااا ولی معلومه که طرفدار سهندی🤨
۲ سال پیشسحر
1پارت فوقوالعاده ای بود واقعا ممنون آزاده جون خیلی دوستش داشتم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما💚💚💚امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری🥰
۲ سال پیشسوگند
0عااالی بود
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
asall
0این بشر کلا از خواهر و برادر شانس نیاورد همشون دغلباز