رمان پادشاهی بی گناهان (جلد دوم شاهزادهای از آسمان) به قلم نارسیس زد ای آر
در جلد اول متوجه شدیم، حسیبا دختری معمولی؛ اما بی باک به واسطهی یک نور آبی به همراه نامزدش آرتین پا به دنیای دیگهای میذارند. اونجا متوجه میشه که نیاکان و اجدادش از پادشاهان و شاهزادگان اون سرزمین بودند و پدرش سالها پیش به خاطر یک مشکل بزرگ مجبور به ترک خاندانش شده و حالا نوبت اونه که اشتباهات پدرش رو جبران کنه... (به همه کسانی که جلد اول رو مطالعه نکردند، پیشنهاد میکنم به خلاصه اکتفا نکنند و حتما اون جلد رو هم مطالعه کنند؛ چون خیلی از اطلاعات اونجا آورده شده.) و در جلد دوم در هیاهوی جنگ و خون و شمشیر؛ ناگهان معجزهای رخ داد و سرنوشت شاهزادهی قصه را به گونهای دیگر رقم زد. تنهایی و نبردی بیپایان با ظلم و جور همان تقدیری بود که در حال رقم خوردن است. لشکر ترس و ناامیدی از یک سو و لشکر سیاه و شیطانی از سویی دیگر؛ آیا این مبارزه را پایانی خواهد بود؟
تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۲۷ دقیقه ۴۴ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #تخیلی #فانتزی
خلاصه :
خلاصه جلد اول:
در جلد اول متوجه شدیم، حسیبا دختری معمولی؛ اما بی باک به واسطهی یک نور آبی به همراه نامزدش آرتین پا به دنیای دیگهای میذارند.
اونجا متوجه میشه که نیاکان و اجدادش از پادشاهان و شاهزادگان اون سرزمین بودند و پدرش سالها پیش به خاطر یک مشکل بزرگ مجبور به ترک خاندانش شده و حالا نوبت اونه که اشتباهات پدرش رو جبران کنه...
(به همه کسانی که جلد اول رو مطالعه نکردند، پیشنهاد میکنم به خلاصه اکتفا نکنند و حتما اون جلد رو هم مطالعه کنند؛ چون خیلی از اطلاعات اونجا آورده شده.)
خلاصهی جلد دوم:
در هیاهوی جنگ و خون و شمشیر؛ ناگهان معجزهای رخ داد و سرنوشت شاهزادهی قصه را به گونهای دیگر رقم زد.
تنهایی و نبردی بیپایان با ظلم و جور همان تقدیری بود که در حال رقم خوردن است.
لشکر ترس و ناامیدی از یک سو و لشکر سیاه و شیطانی از سویی دیگر؛ آیا این مبارزه را پایانی خواهد بود؟
--------
مقدمه:
تنهایی...
شاید واژه مقدسیست، برای کسی که به آن نیاز دارد و من اکنون بدون تو، در این تنهایی بینهایت سرگردانم.
دل بیطاقتم، در میانهی این نبرد بیرحم،
چه زود رازش را برملا میکند و روزی که تو بازگشتی چقدر دیر است...
تنهایی واژه مقدسیست؛ اگر تو کنارم باشی...
چه تفاوتیست که آبی باشی یا سیاه؟
تو برای من، ورای دنیای رنگهایی، اولین بیرنگی که به دلم نشستی و در آخرین لحظات این عشق توست که پناهم میدهد.
تنهایی واژه مقدسیست؛ اما...
--------
عرقی رو که از بین دو اَبروم به آرومی راه باز میکرد، حس کردم. سریع با پشت دست پَسِش زدم و تسمه بلند و نورانی اوریا رو سمت دستهای از شیاطین سیاه پایین آوردم.
این ضربه هم مثل تمام ضربههایی که در این ساعات سخت مبارزه زده بودم، موفقیت آمیز بود؛ اما انگار با هر ضربه تعداد این دشمنان نحس بیشتر میشد.
دور خودم چرخی زدم و نگاهی کوتاه به سربازان سیاهپوشی که قدم به قدم نزدیکتر میشدند، انداختم. چرا تموم نمیشدند؟!
درمانده و تنها آهی کشیدم و قدمی به عقب برداشتم. دوباره اوریا رو سمت دستهای که از بقیه نزدیکتر بودند پایین آوردم، ضربه سوم و چهارم رو پشت سرش وارد کردم و همه جا پر شد از نور آبی و دود سیاه!
اما به چند ثانیه نکشید که دود سیاه مثل اژدهایی خوفناک، نور آبی اوریا رو تو خودش بلعید و دوباره تو هوای مسموم دور و برم چیزی جز تاریکی باقی نموند.
ذهن سرگردانم بعد از دقایقی پر از اضطراب و دلهره کم کم داشت به نتیجهای با معنی میرسید، نتیجهای که شاید انتهایی جز مرگ نداشت؛ اما پایانی پر ثمر رو برام به همراه میآورد. جنگیدن برای خدا، مردمم و لشکرم...
چشمهام رو بستم و با یه نفس عمیق، رو به حقیقت غیر قابل انکار پیش رو باز کردم. حالا دیگه مشت تقدیر در برابر سرنوشتم باز شده بود و میدونستم که این آخرین مبارزهی من خواهد بود، پس باید بهترین هم میبود.
هنوز نسیم خنک این فکر امید بخش از برزخ داغ ذهنم نگذشته بود که هجوم دنیایی از نور از سمت اون شعله خداوند رو حس کردم و...
***
آغازی دوباره
«حسیبا»
چشمهام رو بستم و یه بار دیگه صحنه آخرین نبرد رو تو ذهنم زنده کردم. جنگ، خون، شمشیر و... معجزهای که تو یه لحظه اتفاق افتاد. همیشه همینطور بود. معجزهها یه دفعهای بودند، جوری میاومدند و میرفتند که انگار هیچوقت اتفاق نیفتادند.
وقتی جنگ به اوج رسید؛ وقتی ذهن آشفتم به این نتیجهی تلخ رسید که آخرِ این نبردِ یک به ششصد چیزی جز مرگ نیست، یه لحظه انگار تصمیمم رو گرفتم؛ مبارزه تا آخرین نفس برای خدا، لشکرم و مردمم...
همون موقع بود که اون معجزه اتفاق افتاد، پرتو آبی اوریا تبدیل به شعلههایی سرکش و لاجوردی شد، انفجاری از نور و از هم پاشیدن وجود سیاه تمام شیاطین!
هیچوقت فراموش نمیکنم، بعد از اون انفجار بزرگ تا چند دقیقه هیچکس حرکتی نمیکرد. تمام میدان شده بود، نمایشگاهی بزرگ از مجسمههایی با دهانهای باز که منتظر بودند، منتظر چیزی که بتونه این اتفاق رو توضیح بده؛ غافل از اینکه هیچکس نمیتونه یه معجزه رو توجیح کنه، اصلا معجزه به خاطر همین معجزهاست، به خاطر اینکه هیچ جوابی نداره؛ مثل نوری که از راه میرسه و یه دفعه اتاق ذهن رو با صدها سوال بی پاسخ روشن میکنه و تازه تو روشنایی اون نوره که میفهمی هیچی نمیدونی!
حال خودم هم دست کمی از اون جماعت بهت زده نداشت. با چشمهای گشاد شده از ترس و تعجب به آثار سیاه شیاطینی که تا چند لحظهی قبل هیچ امیدی به نابودیشون نداشتم، نگاه میکردم و دستکشهای سوخته از حرارت ناگهانی اوریا رو از دستم بیرون میکشیدم تا چرم آب شده بیشتر از این آتیشم نزنه.
چند لحظه بعد، صدای هشدار عقب نشینی از لشکر اتحاد شیطانی بلند شد و به یک دقیقه نکشید که میدان خالی از سربازهای دشمن بود!
فریاد شادی تمام دشت رو گرفت و سربازها دیگه تو حال خودشون نبود، این یه پیروزی قطعی بود.
اون موقع هضم این قضیه برام خیلی سخت بود؛ اما حالا با گذشت چهار روز و مرور لحظه به لحظهی اون اتفاقات بهتر میتونستم، درک کنم که خداوند چه سرنوشت عجیبی رو برای این مردم رقم زده. معجزهای که تونست، نتیجهی نامعلوم جنگ رو اونطور به نفع ما تغییر بده!
اما کاش کوتاهی نمیکردیم، کاش مغرور نمیشدیم، کاش اون طور جنگ رو رها نکرده بودیم، کاش همه چیز رو یک سره میکردیم و با خیال راحت به سرزمین خودمون برمیگشتیم. با یادآوری این تصمیم اشتباهِ شاهزادهها آهی کشیدم و چشمهای بیقرارم رو برای پیدا کردن آرتین باز کردم.
شاخههای اقاقیا، گلهای سفید و صورتی و بنفش، باد خنک و بوی سبزههای تازه، همه اینها از دنیای فکر و نگرانی جدام میکردند و من رو به دنیای زیبا و رویایی این باغ مخفی میکشوند، این بهشت گمشده، محل قرارهای مخفیانهی من و آرتین، جایی که میتونستیم دور از همه چشمها با هم تنها باشیم. من از دل خوریها و دلتنگیهام بگم و اونم مثل همیشه دلداریم بده.
تکیهام رو از درخت خوشبوی سنجد گرفتم و دنبالش چشم چرخوندم؛ میخواستم دوباره براش حرف بزنم، اونقدر که دلم سبک بشه.
شنلم رو دور خودم محکمتر پیچیدم تا هوای خنک صبح بیشتر از این به تنم سیخونک نزنه.
سرپا شدم و با یکم سرک کشیدن به اطراف پیداش کردم. کنار نهر آب نشسته بود و با نقاب طلاییش ور میرفت. به دقت زیر نظرش گرفتم و یک لحظه با خودم فکر کردم، امروز چقدر بهتر از همیشه به نظر میرسه. اون پوتینهای بلند، شنل قهوهای روی دوشش، کمربند پهن و نقاب طلایی به شدت جذابش میکرد و باعث میشد گاهی اوقات حتی از نگاههای زیر زیرکی خدمتکارها بهش احساس حسادت کنم.
دویدم سمتش و کنارش روی دو زانو نشستم و مثل دختر بچهها لب ورچیدم و گفتم:
_ کجا بودی؟ نمیدونی از نبودنت میترسم؟
سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد، داشت شاخ در میآورد!
حق داشت. از وقتی که با هم نامزد شده بودیم، چنین رفتارها و لوس بازیهای دخترانهای رو ازم ندیده بود. این مدت همیشه همراه با اضطراب و استرس بود و هرگز نتونسته بودم خود واقعیم، خود دخترونم رو بروز بدم و حالا که این کارها رو میکردم. تازه داشتم میفهمیدم؛ چقدر برای یه دختر طنازی و دلبری حیاتیه؛ بخشی از وجودشه که اگه صد سال هم پنهانش کنه، باز هم یه روزی از یکی از شکافهای شخصیتش بیرون میزنه.
با دیدن قیافهی متعجبش خندهام گرفت، دیگه خیلی داشت تعجب میکرد؛ خندیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چیه؟ به من نمیاد لوس بازی دربیارم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده روی لبش رو خورد و با دستپاچگی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه، نه، خوبه... یعنی... خب... تا حالا اینجوری نبودی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم براش سوخت، کاش حالا که به آرامش نسبی رسیده بودیم، میتونستیم رابطهامون رو برای شاهزادهها و همهی مردم این سرزمین علنی کنیم و با یه مراسم ازدواج ساده زندگی بهتری رو باهم بسازیم؛ زندگی غیر از این دیدارهای یواشکی، زندگی که توش بی هیچ ترسی کنار هم باشیم. تازه اون موقع میتونستیم با پادشاه صحبت کنیم و سری به پدر مادرم هم بزنیم، شاید یکم از دلتنگیم کم میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام رو توی چشمهای قهوهایش ثابت کردم و در حالی که چند تار از موهای بلندش رو روی پیشونیش میریختم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بعد از جشن پیروزی امشب به همه میگم تو کی هستی، میخوام از این به بعد باهم زندگی کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقریبا مطمئن بودم از خوشحالی قند تو دلش آب میشه؛ اما در نهایت ناباوری دیدم که با شنیدن حرفم همون خنده کوچیکم از لبش محو شد و سریع از جاش بلند شد. دستی به موهاش کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه، فعلا نمیخوام کسی چیزی بدونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهام رو بالا دادم و با تعجب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا؟ تو که همیشه میگفتی میخوای کنارم باشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشتش رو بهم کرد و در حالی که نقابش رو روی صورتش میذاشت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همین که گفتم، فعلا چیزی نگو، وقتی زمانش برسه خودم به همه میگم؛ حالا بیا بریم، زیاد تو قصر نباشیم، شک میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد راه افتاد. بغضم گرفته بود و دلم میخواست درباره علت این مخالفتش بیشتر بدونم؛ اما با قاطعیتی که در رفتارش دیدم مطمئن بودم چیزی نمیگه. باورم نمیشد این حرفها رو از آرتین شنیده باشم، اون که حتی یه لحظه تنهام نمیذاشت و مدعی بود همیشه نگرانمه، حالا چطور با این پیشنهاد مخالفت میکنه؟! شاید، شاید دیگه دوستم نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفضای قصر زنده و پر جنب و جوش تر از همیشه به نظر میرسید و باعث میشد کمی از حال و هوای غم فاصله بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپارچههای رنگارنگ از هر گوشه سقف آویزون بود و گاهی از یک طرف تا انتهای تالارها پیش رفته بود. گلهای تازه و شاداب تو گلدونهای بلندِ طلایی و برنزی و مسی، گوشه و کنار چیده شده بودند و عطرشون همه جا رو پر کرده بود. امروز روز جشن پیروزی بود و شاهزادهها میخواستند، بعد از یک ماه دوری از هر تجمل و خوش گذرونی با برگذاری یه جشن بزرگ همه سختیها رو باهم تلافی کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآروم از پلهها بالا رفتم و نزدیک اتاقم با دیدن مینوفر لبخند بیجونی روی لبهام جا خوش کرد، برگشتم رو به آرتین که از پشت سرم میاومد و با بدجنسی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ لطفا تنهامون بذارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار از این حرفم جا خورد، چون تا چند ثانیه چیزی نگفت و نفسش رو با حرص بیرون داد، بعد هم ازمون فاصله گرفت و رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا مخالفتی که تو باغ با خواستم کرده بود، بدجور ناراحت شده بودم، باید یکم بهش سخت میگرفتم تا مجبور شه، موافقت کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم سمت مینوفر و برای جنگیدن با عذاب وجدانی که ته دلم سنگینی میکرد، لبخندی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بریم داخل، باهاتون خیلی حرف دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر و باز کردم و وارد شدم. مینوفر هم پشت سرم اومد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من هم بعد از پیروزی خیلی مشتاق دیدارتون بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفش دوباره داغ دلم تازه شد، سری به نشونهی تاسف تکون دادم و در حالی که لبه تخت مینشستم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پیروزی؟ کدوم پیروزی بانو؟ پیروزی برای وقتی بود که میتونستیم لشکر دشمن رو نابود کنیم تا دوباره تهدید به جنگ نشیم، نه اینکه با بیخیالی فرصت فرار رو براشون محیا کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینوفر با شنیدن حرفهام دستی به بلوز دامن نقرهایش کشید، روی یکی از صندلیها نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه شاهزاده خانم، قبول کنید که فرار اونها خیلی غیرمنتظره بود و قبل از اینکه بخوایم، تعقیبشون کنیم؛ شبانه وارد سرزمینشون شده بودند. فرماندهان حتی فکرش رو هم نمیکردند که لشکر اتحاد شیطانی به این زودی به سرزمین تاریک برگرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو تکیه گاه بدنم کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب حرف من هم همینه بانو؛ چرا وقتی فهمیدیم برگشتند به سرزمینشون دنبالشون نرفتیم تا هم سرزمینهای غصب شده رو پس بگیریم، هم جنگهای احتمالی آینده رو پس بزنیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفم یه دفعه سرش رو با شوک چرخوند سمتم و با لرزش آشکاری که تو صداش بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_هرگز، هرگز ما نمیتونیم وارد اون سرزمین بشیم شاهزاده خانم. لطفا فکرش رو هم نکنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شنیدن حرفش ابروهام بالا پریدند و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آخه چرا نمیشه؟ اونها به این راحتی وارد سرزمین ما میشند، قتل و غارت به راه میندازند؛ ولی ما... اصلا متوجه نمیشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشید و در حالی که سعی می!کرد صداش رو تا حد ممکن پایین بیاره، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شما از سرزمین تاریک چیزی نشنیدید شاهزاده خانم؟ نیروهای شیطانی و فضای مسمومش چطور؟ به محض اینکه غریبهای وارد اون سرزمین بشه نابودیش حتمیه، اون سرزمین جای ما نیست؛ اگر وارد اون سرزمین میشدیم همگی از بین میرفتیم. اونها هم با عِلم به همین موضوع مثل موش به سرزمینشون فرار کردند؛ چون میدونستند اونجا خیلی برتر از ما هستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدجور رفتم تو فکر، پس اگه اینطور باشه که ما هیچوقت نمیتونستیم شکستشون بدیم و تا ابد باید با ترس و دلهره زندگی میکردیم! مطمئنا این صلح هم زیاد دووم نمیاره؛ این اصلا عادلانه نبود! حتما یه راهی وجود داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینوفر انگار متوجه درگیری شدید فکریم شده بود؛ چون چند لحظه بعد در حالی که میخندید، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نگران نباشید شاهزاده خانم، با وجود شما فکر نمیکنم جرات کنند، دوباره حمله کنند. امروز روز جشن، خوشحال باشید؛ لطفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدونستم حرفهاش فقط برای دلخوشی منه. با این حال لبخندی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ درست میگید، امروز رو نباید خراب کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوشحال از تایید من کلاهش رو روی موهای نقرهای و زیباش مرتب کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوبه، پس لطفا دعوت بانوان لشکر آسمان رو بپذیرید و امشب بعد از جشن قصر به جشنی که به افتخار شما در سالن تمرین ترتیب دادیم، تشریف بیارید. همهی بانوان هستند و با هم این مراسم رو ترتیب دادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خوشحالی نمیدونستم چی بگم، لطف و محبت زنان این سرزمین به من تمومی نداشت. خندیدم و با شوق بی اندازهای که تو صدام موج میزد، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بله حتما میام، اصلا انتظار نداشتم اینقدر به زحمت بیفتید، واقعا ممنونم بانو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جاش بلند شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فقط من نبودم شاهزاده خانم، همه با هم این جشن رو برگذار کردیم، شجاعت و لیاقت شما در صحنه نبرد بسیار ستودنی و لایق این قدردانی بود. پس ما بعد از جشن در سالن تمرین منتظر شما هستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه احترام مهمانم از جام بلند شدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میدونید که جشنها در این قصر تمومی ندارند؛ اگه بخوام پا به پای شاهزادهها در جشن باشم احتمالا تا صبح مشغولم، ترجیح میدم در جمع دوستانه شما باشم، پس بعد از صرف شام میام به سالن تمرین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینوفر خوشحال از حرفم قدمی به طرف در برداشت؛ اما وسط راه انگار چیزی یادش اومد، برگشت سمتم و نگاه پر از تردیدش رو بهم دوخت. یکم من و من کرد و بالاخره گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ام، شاهزاده خانم میخواستم بگم که... شما، چقدر به نقاب طلایی اطمینان دارید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفش اخمام رفت تو هم، منظورش چی بود؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی بهش انداختم و گفتم: خب... خیلی. منظورتون چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی تصنعی زد و در حالی که سمت در میرفت، گفت: هیچی شاهزاده خانم، همینجوری پرسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن این کارش اخمام بیشتر تو هم رفت، حتما یه چیزی بود. دویدم سمتش و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون دستش رو گرفتم و گفتم: خواهش میکنم؛ اگه چیزی هست بگید. برام مهمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای دم در متوقف شد و برگشت سمتم؛ تردید و دو دلی تو نگاهش موج میزد. بالاخره بعد از یک دقیقه کلنجار رفتن با خودش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب اینو من نمیگم، امروز از بقیه شنیدم که نقاب طلایی و رکسانا با هم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن اسم رکسانا ناخودآگاه ابروهام بالا پریدند و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی شده؟ لطفا راحت بگید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع دستش رو از دستم بیرون کشید و در حالی که ازم دور میشد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیزی نیست شاهزاده خانم. در حد یک شایعه است. مهم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباورم نمیشد چیزی که شنیدم حقیقت داشته باشه، آرتین و رکسانا؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم بهم ریخته بود و اضطراب بدجور وجودم رو زیر و رو میکرد. انگار این شایعه مسخره، همراه با مخالفت آرتین برای برملا کردن رابطهامون و تردیدی که روزهای اول آشناییمون ازش دیده بودم، دست به یکی کرده بودند تا شَک رو مثل خوره به جون ذهن و قلبم بندازند؛ اگه این شایعه حقیقت داشته باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلافاصله بعد از نهار صدای در بلند شد و بعد از کسب اجازه بانوی خیاط با هیکل تپلش و پارچهی تو دستش هن و هن کنان، داخل شد. پشت سرش زن لاغر و قد بلندی که تا به حال ندیده بودم، وارد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اینکه قیافه زن تقریبا به سی چهل سالهها میخورد؛ ولی انصافا خوشگل بود. مخصوصا با اون کت بلند و دامن سبز روشنی که تنش بود، چند سال جوون تر به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبانوی خیاط با دیدن نگاههای من به زن تازه وارد دستش رو سمتش گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ایشون بانوی چهرهآرا هستند، شما رو برای جشن آماده میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به بانوی تازه وارد انداختم و در حالی که سعی میکردم، خودم رو شاد و سرحال نشون بدم، سری به نشونهی احترام براش تکون دادم. حقیقتش بعد از حرفهای چند ساعت پیش مینوفر خیلی با خودم کلنجار رفته بودم و بالاخره تصمیم گرفته بودم امروز رو به چیزی فکر نکنم تا خودم بعدا درباره این قضیه جستجو کنم و به جواب قانع کنندهای برسم. نمیخواستم زحمات بانوان لشکر آسمان رو با حال بدم ندید بگیرم یا جشنی رو که برای من ترتیب داده بودند، خراب کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبانوی خیاط که انگار برای نشون دادن شاهکارش خیلی عجله داشت، سریع با اجازهای گفت و رفت سمت تخت و پارچه زرشکی تو دستش رو که بیشتر شبیه یه لباس بود، روش پهن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباس زرشکی که پیچکهای طلایی بیشتر قسمت هاش رو تزیین کرده بود و نمای خیلی زیباتری بهش داده بود، تاجایی که نمیتونستم به راحتی چشم ازش بردارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی کار بانوی خیاط تموم شد، کنار رفت و من هم عین آدمهای هیچی ندیده جلو رفتم و دست روی پارچه نرم و مخملی کشیدم، این لباس بی نظیر بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بانوی خیاط رو از پشت سرم شنیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوشحالم که خوشتون اومده شاهزاده خانم. به محض اینکه شنیدم قراره جشنی برگذار بشه، دست به کار شدم، امروز صبح تمومش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این برای جشن امروزه؟ نمیخوام زحماتتون رو نادیده بگیرم؛ ولی نمیتونم بپوشمش، این لباس بیشتر مخصوص مهمانیهای زنانست به یقه بازش نگاه کنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبانوی خیاط لبخند مادرانهای روی لباش نشوند و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میدونم شاهزاده خانم، شنلش رو هم آماده کردم، یقه اون کاملا بسته و پوشیدست؛ برای جشن قصر میتونید شنل رو بپوشید؛ از بانوان شهر شنیدم اونها هم جشنی جداگانه ترتیب دادند، میتونید تو اون مجلس زنانه لباس رو بدون شنل بپوشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفش تو دلم قند آب شد. راست میگفت فکر خیلی خوبی بود. دوباره نگاهی به لباس انداختم، واقعا زیبا و تک بود، کدوم دختری بود که بتونه از این لباس بگذره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پیشنهاد بانوی خیاط لباسها رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم تا اگه مشکلی داره برطرف کنه؛ اما مثل همیشه کارش عالی بود. مگه میشد از این شاهکار عیب گرفت؟! انگار دقیقا قالب تنم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن این همه زیبایی و ظرافت که محصول هنر بانوی خیاط بود، دستم رو روی یقه خوش دوخت لباس که از سر یه شونه تا شونه دیگم ادامه داشت و با پیچکهای طلایی تزیین شده بود، کشیدم و روی آستینهای تنگ و بلندش پایین آوردم. رنگش پوستم رو سفیدتر از همیشه نشون میداد و باعث شد همون لحظه برگردم سمت بانوی خیاط و بگم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_لطفا شنلش رو نشونم بدید، میخوام مطمئن بشم کامل گردنم رو میپوشونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبانوی خیاط لبخندی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چشم شاهزاده خانم، اجازه بدید وقتی حاضر شد میارم خدمتتون، دخترم داره روش کار میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خیال راحت سری تکون دادم و دوباره به خودم تو آینه خیره شدم و این بار دامن بلند و کم پف رو زیر نظر گرفتم؛ قدش کمی بلند بود که با کفش درست میشد. پیچکهای ریز و طلایی با ظرافت همه جاش کار شده بود و نماش رو چند برابر کرده بود، روی کمرش هم از پیچکهای درشت و زیبا بینصیب نمونده بود. بعد از آنالیز جزء جزء لباس این بار نگاهی دقیق و کلی به سر تا پام انداختم و لحظهای خودم رو مثل پرنسس قصهها دیدم و نتونستم به راحتی از این تصویر دل بکنم، مگه نه اینکه یکی از آرزوهای هر دختری اینه که مثل یه پرنسس زیبا باشه و بدرخشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای نرم و نازک بانوی چهرهآرا بالاخره چشم از خودِ زیبا و به شدت فریبندم برداشتم و رفتم سمت میز کنار پنجره؛ نمیدونستم قراره چیکار کنه که انقدر عجله میکرد، اینجا که امکانات یه آرایشگاه وجود نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو اومد، نگاه دقیقی به صورتم انداخت و با ناز گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_فکر نمیکنم کار خاصی نیاز باشه، چهرهی شاهزاده خانمها نیاز به آرایش نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراست میگفت، دور چشمام که خودشون آبی بودند، گونههام هم که با هاله نقرهای و آبی پر شده بود، دیگه باید چیکار میکرد؟ معجزه میکرد و دماغم رو کوچیک میکرد؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک ساعتی میشد که زیر دست بانوی چهرهآرا نشسته بودم و دیگه داشتم کلافه میشدم، این که میگفت کار خاصی نیاز نداره پس داره چیکار میکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود گلسا به اتاق سرم رو بالا گرفتم و نگاه زارم رو سمتش کشیدم تا شاید کاری کنه؛ اما اون انگار ماتش برده بود! با چشمهای گرد شده از تعجب اومد سمتم و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_وای شاهزاده خانم، خیلی زیبا شدید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدونستم داره هندونه میزنه زیر بغلم. با کشش موهای کنار سرم از پشت، آخی گفتم و چین انداختم به پیشونیم، داشت کلهی من رو میکند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناراحتی به گلسا گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_جشن شروع نشده؟ نباید بریم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه گنگی بهم انداخت و وقتی با چشم به بانوی چهرهآرا اشاره کردم، تازه انگار متوجه منظورم شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آهان... بله، بله گفتن زودتر حاضر بشید، بیاید پایین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمون لحظه بود که بانوی چهرهآرا بالاخره دست از سرم برداشت. اومد جلوم وایساد و بعد از یه نگاه کلی به سر و صورتم خنده ملیحی کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تموم شد شاهزاده خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخداروشکر یعنی بالاخره خلاص شدم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلسا دوید جلو و دستم رو تو دستش گرفت و با ذوق گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بلند شید شاهزاده خانم، بیاید تو آینه ببینید، چقدر زیبا شدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنخواستم دلش رو بشکنم، از جام بلند شدم و با بی میلی راه افتادم؛ اما با دیدن چهرهی خودم تو آینه یه لحظه فقط سکوت کردم، بعد سرم رو جلو تر بردم و دقیقتر شدم، باورم نمیشد با این امکانات کم بشه اینقدر تغییر کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیاهی سنگ سرمه شبِ، چشمها و ابروهام رو تاریکتر از همیشه به نمایش گذاشته بود و در تضاد با سایه آبی دورش ترکیب زیبایی رو به وجود آورده بود؛ چتریهای جلوی سرم روی پیشونیم ریخته شده بود و بقیه موهای تو هم تابیده شده و بلندم پشت سرم رها شده بود، دو تیکه نسبتا بلند از موهام هم از بغل سرم جمع شده بود پشت و همونجا به وسیله شونه آهنی تزیین شده با سنگ های زرشکی و طلایی ثابت مونده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز عالی و زیبا به نظر میاومد، لباسهام، موهام، چهرهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی از سر رضایت روی لبهای سرخم نشوندم و رو به بانوی چهرهآرا گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ واقعا عالی شدم ازتون ممنونم، فقط میشه لطفا یک مقدار از اون چیز قرمزی که به لبام زدید رو برای من بذارید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب نگاهم کرد و دستپاچه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از کارم راضی نیستید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه، گفتم که کارتون عالی بود؛ ولی من نمیتونم با این لبها به جشن قصر برم، شایسته نیست با این وضعیت اونجا ظاهر بشم؛ چشمها و ابروهام با شنل پوشیده میشه؛ ولی لب هام نه؛ اگر شما اون چیز قرمزو در اختیارم بذارید، هر وقت خواستم به مهمونی لشکر آسمان برم میزنمش، اینجوری خیالم راحت تره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه بانوی چهرهآرا با شنیدن حرفهام متعجبتر شد، دهنش رو باز کرد تا اعتراض کنه؛ اما قبل از اینکه بخواد چیزی بگه با دستمال روی میز لبهام رو پاک کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دیدن قیافه متعجبش بدجور خندهام گرفته بود؛ معلوم بود داره شاخ درمیاره. حق هم داشت، با شناختی که از رکسانا و بعضی دیگه پیدا کرده بودم احتمالا تا به حال از هیچ کدوم از شاهزاده خانمهایی که آمادهاشون کرده چنین کاری رو ندیده؛ اما باید میفهمید، باید میفهمید من با همه فرق دارم، من به هرکسی اجازه نمیدادم چشم به زیباییهام بندازه، من شاهزاده خانم پاک نژاد بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از خروج از اتاق یه بار دیگه جلوی آینه خودم رو برانداز کردم و پاهام رو تو کفشهای پاشنه دار زرشکی گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار همه چیز سر جاش بود به جز، به جز دلم، دلم پیش آرتین بود؛ کاش با خواستهام مخالفت نکرده بود. کاش این شایعه مسخره به گوشم نرسیده بود. اینجوری لااقل برای کاری که میخواستم انجام بدم عذاب وجدان نداشتم. امیدوار بودم که امشب اونقدر جرات پیدا کنم که بتونم برخلاف میل آرتین جلوی پادشاه و شاهزادهها دهن باز کنم و از رابطهامون بگم، از اینکه از خیلی وقت پیش، همون موقع که هنوز وارد این ماجراجوییهای عجیب نشده بودیم، قلبهامون به وسیلهی یک پیوند الهی به نام هم زده شده و هیچ قانون دیگهای نمیتونه این پیمان رو از بین ببره. امشب میخواستم رابطهامون رو برای همه علنی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای باز شدن در از فکر به این تصمیم بزرگ بیرون اومدم. برگشتم و با ترس به آرتین که بین درگاه ایستاده بود و تو سکوت زل زده بود بهم نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوای سکته کردم، انگار یه تار موش رو آتیش زدم، همین که فکرش رو کردم ظاهر شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه بود که فقط داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم و هیچکدوم حرفی نمیزدیم، من از ترس و اون، نمیدونم اون چرا حرف نمیزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره انگار تصمیمش رو گرفت؛ درو پشت سرش بست و نقابش رو زد بالا تا بتونم چهره مشتاقی رو که با علاقه براندازم میکرد، ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا حالا من رو با این مدل لباسها ندیده بود و مطمئنا براش جذابیت داشت، خوشحال از تحسینی که مهمون چشمهاش شده بود لبخند به لبم اومد؛ اما با یادآوری حرفهای امروزش و اون شایعه، یه دفعه دلم گرفت و دوباره سمت آینه برگشتم. موضوعِ امروز باید حل میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهاش رو که از پشت نزدیک میشد شنیدم و ضربان قلبم بالا رفت؛ اما سعی کردم بیتفاوت باشم. دستش که روی شونم نشست دیگه اختیار حرکاتم از دست رفت. طاقت نیاوردم و برگشتم سمتش، خدایا آخه چرا انقدر دل رحم بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه عجیبش تو اجزای صورتم در گردش بود و باعث شد از خجالت سرمو پایین بندازم. دستش که زیر چونم قرار گرفت قلبم بیتابتر شد و مجبورم کرد که دوباره سرم رو بالا بیارم. سعی میکردم هرجایی رو نگاه کنم جز چشمهاش، اونا نقطه ضعف من بودند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار نگاهش روی لباسهام چرخید و بلافاصله یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینجوری میخوای بیای جشن؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حرفش جا خوردم، انتظار هر حرفی رو داشتم جز این یکی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه شکایت گرم رو به چشماش دوختم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ واقعا فکر میکنی اینجوری میرم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد رفتم سمت شنل روی تخت و انداختمش روی شونه هام و سعی کردم ردیف دکمههای طلایی زیر گردنم رو ببندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نزدیک شدن آرتین اخم به پیشونیم نشست و پشتم رو بهش کردم، ناراحتی امروزم چیزی نبود که به این راحتی از دلم بیرون بره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوم در اومد و قبل از اینکه دوباره پشتم رو بهش کنم دستم رو گرفت و مجبورم کرد همونجا بمونم. بی هیچ حرفی شروع کرد به بستن دکمههای شنل و وقتی دکمه آخر رو هم بست با نگاه پر از جذبش چشمهام رو نشونه گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس منو دَک میکنی شاهزاده خانم زیبا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اون طرز نگاه دلم لرزید؛ اما با تمام زوری که از قلب بی طاقتم سراغ داشتم، اخمی کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه خیر من تو رو دک نکردم، میخواستم بانو مینوفر راحت باشند، جلوی تو که نمیتونستیم حرف بزنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهاش رو تنگ کرد و با همون لبخند جذاب که گوشه لبش جا خوش کرده بود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حتما الانم که این رفتارها رو میکنی ازم دلگیر نیستی؟ شایدم پیش خودت فکر کردی شاهزاده خانم به این زیبایی نباید به محافظش که از قرار معلوم عاشقشم هست توجهی کنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه نمیتونستم فیلم بازی کنم، باید لااقل بخشی از ناراحتیم رو بهش میگفتم، وگرنه از هجوم این همه حرف به ذهنم مغزم میترکید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرمو پایین انداختم و با ناراحتی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه، خودتم میدونی بحث این چیزا نیست، دلگیرم چون نمیدونم چرا دوست نداری همه بفهمند بین ما چه رابطهایه، مگه ما نامزد نیستیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفم یه دفعه انگار رنگ نگاهش عوض شد و قلبم رو از حرکت انداخت. دیگه خبری از اون لبخند هم نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشت و با لحنی که سرماش وجودم رو میلرزوند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_امشب نه، بهم فرصت بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوای خدا دوباره همین حرف رو زد، دیگه دارم دیوونه میشم از این شَک و تردیدش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام رو بستم و در حالی که سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چقدر فرصت میخوای؟ بهم زمان بگو، اینجوری لااقل میتونم امیدوار باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کرد و چند قدم به جلو برداشت، دیگه کم کم داشتم به عشق و علاقش شک میکردم. نمیدونم اگه قضیه اون شایعه رو میگفتم، چه بهانهای میخواست بیاره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه بعد برگشت سمتم، انگار بدجور مردد بود. دست برد به کلاه شنلم و کشید روی موهام؛ دیگه اصلا به چشمام نگاه نمیکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره به طرف در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یک ماه، یک ماه به من فرصت بده تا خودم همه چیز رو به همه بگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک ماه! با اینکه زمان زیادی نبود؛ اما نگرانی و شک مثل خوره به جونم افتاد؛ چرا باید یک ماه صبر میکردم؟ همه چیز مشکوک بود و عجیب؛ کی باورش میشه آرتین که انقدر برای بدست آوردنم تلاش کرده بود، حالا این حرفا رو بزنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلشوره داشتم و نمیتونستم این حرفها رو تجزیه و تحلیل کنم؛ اما قضیه هر چیزی که بود مطمئنا امشب نمیتونستم چیزی ازش بفهمم، شاید چند روز آینده میتونستم سوالاتی ازش کنم؛ ولی امشب نه. قشنگ حس میکردم فکرش به شدت درگیره و آماده یه جرقهاست تا آتشفشان خشمش فوران کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس سریع چشمی گفتم و در سکوت کلاه شنل رو تا روی بینیم جلو کشیدم، فعلا باید عقب نشینی میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه همراه آرتین پشت در تالار ضیافت ایستادیم تا جارچی ورودمون رو اعلام کنه. کنجکاوی بیسابقه تمام وجودم رو به قلقلک انداخته بود، آخه این تالار مخصوص مهمانیها بود و تا به حال داخلش رو ندیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسمم که تو تالار پیچید جلوتر از آرتین وارد شدم و به محض ورود انگار نمایشگاهی از رنگها جلومون ظاهر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود تالار یک دست سفید بود، میز و صندلیها، چلچراغ سنگی سقف، کفپوشها، دیوارها، همگی مثل صفحهی خالی یه بوم سفید بودند که شاهزادهها با لباسهای سبز، بنفش، طلایی و نقرهای مثل رنگهای زنده توش پخش شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین همه رنگ و زندگی که در آسمان سفید این تالار جاری شده بود؛ باعث شد، نگاهم سمت دامن زیبا و بینظیرم کشیده بشه. فکر کنم فقط من بودم که لباسم با همه متفاوت بود و بین این همه رنگ تک بودم، به خاطر همین با ورودم سر تک تک مهمانها برگشت سمتمون و یه لحظه صدای همهمه و گفتگو خوابید و فقط آوای موسیقی که انتهای سالن به وسیلهی نوازندهها در حال اجرا بود به گوشم رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به این سکوت و نگاههای خیره، تا وسطای سالن جلو رفتیم و سری به نشونهی احترام برای پادشاه که روی تخت باشکوه سفید و پر از دونههای الماس نشسته بود، تکون دادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از کسب اجازه به همراه آرتین سمت میز و صندلیهایی که گوشه سالن چیده شده بودند، حرکت کردیم. من نشستم؛ اما آرتین کنارم ایستاد؛ طبق قانونی که اصلا قبولش نداشتم، محافظها اجازهی نشستن در حضور شاهزادهها رو نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپادشاه که انگار منتظر ورود ما بود چند بار کف دستهاش رو بهم زد و سکوت کامل برقرار شد، به محض انجام این کار گروهی از خدمتکارها با سینیهای پر از شیرینی و شربت وارد و مشغول پذیرایی شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمزمان پادشاه از جاش بلند شد و شروع کرد به خیر مقدم و سخنرانی:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شاهزادگان و جنگجویان پیروز خوش آمدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه لطف و یاری پروردگار بزرگ، جنگ به پایان رسید و امیدواریم هرگز دوباره چنین نبردی در این سرزمین به وقوع نپیوندد، ما از خداوند بزرگ آسمانها به خاطر این پیروزی سپاسگذاریم، خداوندی که در بحرانیترین لحظات بار دیگر قدرت و عظمت خود را به نمایش گذاشت و با یک اتفاق عجیب دشمنان را تار و مار کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر این نبرد شاهزادگان ما خردمندانه تصمیم گرفتند، فرماندهان ما مقتدرانه رهبری کردند و سربازان ما شجاعانه جنگیدند. در این بین شخصی حضور داشت که همگی اطلاع دارند، چطور نتیجه را به نفع ما پایان داد. بی شک ما و آیندگانمان همگی قدردان زحمات شاهزاده پاک نژاد خواهیم بود و در کتب تاریخی این سرزمین همواره از ایشان به عنوان قهرمان یاد خواهد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم رو پایین انداخته بودم و از خجالت داشتم آب میشدم، پادشاه لطف زیادی بهم داشت و این همه تعریفش باعث شده بود، همهی نگاهها روم ثابت بشه؛ تو دلم خدا خدا میکردم زودتر تمومش کنه. دوست نداشتم، بیشتر از این زیر ذره بین نگاهها باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره سخنرانی پادشاه تموم شد و این بار باتیس که روی صندلی بزرگ و سلطنتی کنار پادشاه نشسته بود، از جاش بلند شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همون طور که پادشاه و برادر عزیزم گفتند، ما این پیروزی رو مدیون تلاش تمام ملت بودیم، علی الخصوص شاهزاده خانم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد نگاهش رو سمت میز ما گرفت و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مطمئنا ایشون با توانایی و مهارتی که در جنگ از خودشون نشون دادند به همه ثابت کردند جنگجویی بینظیر هستند که حتی نیاز به محافظی چون نقاب طلایی هم ندارند، ما همگی به توانایی ایشون ایمان آوردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدونستم آخرش باتیس یه تیکه به آرتین میندازه، نمیدونم اصلا چه لزومی داشت صحبت کنه. از زیر چشم مشت گره شده آرتین رو دیدم، معلوم بود از حرفهای باتیس بدجور شاکی شده، بهش حق میدادم ولی مگه همه اینا تقصیر خودش نبود؟ من که میخواستم همین امشب همه چیز رو به همه بگم، خودش نگذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره چرت و پرتهای باتیس تموم شد و صدای کمانچه و عود و چنگ دوباره فضای تالار رو پر کرد و همگی مشغول پذیرایی از خودشون شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقریبا همه همراه همسر و فرزندانشون سر میز نشسته بودند و این وضعیت باعث میشد بیش از پیش جای خالی آرتین رو کنارم حس کنم؛ سرم رو بالا بردم و سعی کردم با نگاهی عمیق به حامی و تکیه گاه گمنام زندگیم، کمی از این خلا رو جبران کنم؛ اما حضور الانِ آرتین، اونم در نقش یه محافظ اصلا حس باهم بودن رو بهم نمیداد؛ کاش ماهم میتونستیم مثل بقیه باهم باشیم، کاش نامزد من هم کنارم بود نه بالای سرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای خندههای بلند و پر عشوهای که از طرف دیگه تالار بلند شد از فکر و اندوه این تنهایی همیشگی بیرون اومدم. نگاه کنجکاوم رو به اون سمت کشوندم و رکسانا رو با اون چهره زیبا و سحرانگیز دیدم که موهای طلایی و زیباش رو با رنگ زرد لباسش سِت کرده و مثل همیشه مشغول دلبری از مردهاست و گاهی نگاهی پر معنی سمت ما میندازه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن نگاههای منظوردار و گاه و بیگاهش دوباره یاد اون شایعه افتادم و حالم بدتر شد. اخمام تو هم رفته بود و دستم تو چینهای دامنم گم شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هجوم ناگهانی فکری به مغزم، سریع سرم رو بالا گرفتم تا ببینم آرتین هم نگاهش میکنه یا نه؛ اما با دیدن نگاه تیزش از پشت اون نقاب طلایی که به دقت زیر نظرم گرفته بود، خیالم راحت شد و دوباره به رکسانا نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعا نمیفهمیدم این دختر چرا اینقدر راحت خودش رو در اختیار هرکسی قرار میداد تا از رفتارش سوء استفاده کنند؟ واقعا اینقدر تشنه محبت بود؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به اطراف انداختم و متوجه شدم، چشم اکثر حضار به اون قسمت از تالاره! با رفتارهای چندشآور امشب رکسانا دیگه مطمئن شده بودم، واقعا هیچ قید و بندی نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتما پیش خودش فکر میکرد در زیبایی همتا نداره و خیلیها شیفتش هستند؛ اما من مطمئن بودم، اگه همین بانوان قصر هم خودشون رو در این حد ول میکردند خیلی بیشتر از اون خواهان داشتند؛ ولی اونا ارزش خودشون رو خیلی بیشتر از این میدونستند که عروسک نمایشی هر کسی بشند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره نگاهم رو از جلف بازیهای حال بهم زن رکسانا گرفتم و کلافه به اطراف چرخوندم، این مراسم کم کم داشت حوصلم رو سر میبرد؛ تو دلم خدا خدا میکردم زودتر شام رو بیارند تا بتونم به جشن بیریای لشکر آسمان برم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود خدمتکارها و دیسهای بزرگ غذا یه دفعه ذوق زده شدم، انگار خدا حرف دلم رو شنید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا که تکلیف شام معلوم شده باید مینوفر رو پیدا میکردم؛ اگه هماهنگ میشدیم و بعد از شام با هم به سالن تمرین میرفتیم خیلی بهتر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر جام کمی به اطراف سرک کشیدم؛ اما انگار خبری ازش نبود، از جا بلند شدم و خدمتکارهای جلو در رو زیر نظر گرفتم؛ بعید نبود برای هماهنگی امورات جشن اونجا رفته باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه جستجوگرم به دنبال مینوفر بین درهای بزرگ تالار در گردش بود؛ اما با دیدن چهرهی آشنایی که بین خدمتکارها در رفت و آمد بود یک لحظه خشکم زد، اون... اون الهام بود! دوستی که کمی قبل از ورود به این سرزمین ناپدید شده بود و حالا اون رو اینجا میدیدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهول شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. اگر دوباره گمش میکردم؛ شاید دیگه هیچوقت اون رو نمیدیدم. در یک تصمیم آنی، برگشتم سمت آرتین و به بهانه صحبت با مینوفر ازش جدا شدم؛ از دیدن الهام بی نهایت ذوق زده شده بودم، شاید اون کلید پیدا کردن بقیه دخترها بود؛ اما نمیخواستم تا مطمئن نشدم، چیزی به آرتین بگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهام رو تند کردم و بین جمعیت انبوه خدمتکارها به سرعت از تالار خارج شدم. اطراف رو خوب زیر نظر گرفتم، اما دیگه اثری ازش نبود، انگار یه قطره آب شده بود، رفته بود تو زمین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج شده بودم، چطور ممکن بود به این زودی رفته باشه؟ اصلا تو این زمان کم کجا میتونه بره؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایین دامنم رو تو مشتم گرفتم و دویدم سمت حیاط؛ بین خدمتکارهای اونجا جستجوی دوبارهای کردم؛ ولی بازم هیچی، انگار واقعا خبری ازش نبود. اما... اما اون توهم یا خیال هرچی که بود، خیلی واقعی به نظر میاومد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سر و شونههای پایین افتاده نا امید از پیدا کردنش برگشتم سمت تالار؛ خوب شد چیزی به آرتین نگفتم وگرنه با این وضعیت چه جوری باید حرفم رو ثابت میکردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی درب بزرگ و سفید دوباره برگشتم و برای آخرین بار با چشم همه جارو به دنبال گمشدم زیر و رو کردم و وقتی کاملا ناامید شدم به طرف تالار برگشتم، اما هنوز قدم اول رو به داخل نذاشته بودم که چشمام روی صحنه غیر قابل باور رو به روم ثابت موند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک هام رو ناباورانه چند بار روی هم فشار دادم و دوباره نگاه کردم؛ نگاه کردم و باز هم نگاه کردم. باورم نمیشد این رکسانا باشه که جلوی آرتین ایستاده و با پرروگری تمام باهاش حرف میزنه! این یعنی... یعنی حرفهای مینوفر چیزی فراتر یک شایعه بوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بالا رفتن صدای خندهی رکسانا خون تو رگهام خشک شد و نفسم تنگ بالا اومد! دیگه تحمل دیدن این وضعیت رو نداشتم، امشب چه شبی بود که اتفاقاتش اونقدر آزاردهنده بودند؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک تو چشمهام حلقه زده بود و دلم میخواست به حال خودم گریه کنم. درسته رفتار آرتین باهاش سرد بود؛ اما دختری مثل رکسانا به چه حقی به خودش اجازه داده بود، بهش نزدیک بشه و آرتین به چه حقی داشت به هرزه گوییهاش گوش میکرد؟! مگه اون نامزد من نبود؟ پس چرا ردش نکرده بود بره؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم آتیش گرفته بود، برای یه سیلی که بخوابونم تو گوش رکسانا؛ اما نه، من آدم این بی حیاییها نبودم. لبم رو به دندون گرفتم و برای کنترل خودم مشتهام تو هم گره خورد. کم کم نفسهام داغ شدند و دستهام به لرزش افتادند. هوای اینجا برام تنگ بود و احساس میکردم؛ اگه یک دقیقه دیگه بمونم از شدت بغض و حسادت خفه میشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدویدم تو حیاط و اولین اسبی که جلوی قصر دیدم، سوار شدم و رو به خدمتکار که با تعجب نگاهم میکرد با بغض گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به نقاب طلایی... بگید من... سالن تمرین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینها تنها حرفهایی بودند که تونستم روی زبون بیجونم بیارم و بعد از اون به سرعت از قصر خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرتین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم رو سمت جای خالیش کشوندم و یک بار دیگه خودم رو به خاطر این کوتاهی سرزنش کردم؛ نباید اجازه میدادم تنها از تالار بیرون بره، علاوه بر این رفتارهاش قبل از رفتن خیلی عجیب بود و بیشتر به فکر وادارم میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دست خودم عصبانی بودم و حرصم رو سر دستمال مچاله شده تو دستهام خالی میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه سری تکون دادم و تکیهام رو از صندلی خالی گرفتم؛ باید همین الان برم دنبالش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمی به سمت درب خروجی برداشتم؛ اما با شنیدن صدای نازکی که از کنارم بلند شد، سر جام متوقف شدم و برگشتم سمتش؛ همون دختر مو بور بود! همون که سمت دیگه تالار برای باتیس مجلس گرمی میکرد؛ این اینجا چیکار داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به چشمهای زردی که روی جزء به جزء بدنم در گردش بود، نگاه خشک و عصبیم رو سمت دیگه گرفتم و به دنبال حسیبا یک بار دیگه کل تالار رو از نظر گذروندم؛ اما انگار دختر مو بور پررو تر از این حرفها بود؛ چون با دیدن بی توجهی من قدمی به جلو برداشت و با صدایی که سعی میکرد، اغواگر باشه، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همیشه دنبال یک نقاب طلایی بودم تا بتونم از نزدیک ببینمش و حالا انگار به این خواستم رسیدم. شما یک نقاب طلایی هستید دیگه؟ از نوع واقعیش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شنیدن حرفهاش جا خوردم، سوالات آخرش بوی توطئه میداد و انگار یه چیزهایی از هویتم میدونست، حتما باتیس بهش گفته بود، از اون آدم پست اصلا بعید نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای خندههای ریز دختر به خودم اومدم، نباید ضعف نشون میدادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه تند و تیزی به سرتا پاش انداختم و بدون اینکه جوابش رو بدم دوباره نگاهم رو دنبال حسیبا به اطراف چرخوندم؛ شاید با این بیمحلیها از رو میرفت؛ اما این بار خنده بلندتری کرد و باعث شد، بیشتر سالن به ما خیره بشند، این دختر حتما یه مرضی داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارهاش عامدامه به نظر میاومد؛ اما نمیتونستم دلیلش رو متوجه بشم؛ اخمی غلیظ همراه با نفرتی آشکار رو تو چشمهام ریختم و با خشم به چهرهاش خیره شدم. این جور دخترها حالم رو بهم میزدند، سبک، بیملاحظه و بیقید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه چند ثانیه نکشید که از تنها عضو مشخص صورتم، یعنی چشمهام، حساب برد و آروم ازم دور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رفتن این مزاحم نفس راحتی کشیدم و برای دهمین بار تمام سالن رو به دنبال حسیبا از نظرم گذروندم، دیر کرده بود و فکرم آشفته و مشوش میزد، چرا یه دفعه رفت بیرون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحدود نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری ازش نشده بود؛ تقریبا تمام مهمانها شام رو خورده بودند و خدمتکارها مشغول جمعآوری میزها شده بودند. دیگه صبر کردن جایز نبود، به اندازه کافی منتظرش مونده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تالار بیرون رفتم و دنبالش به همه جا سرک کشیدم، هیچ جا نبود و این نگرانی و عصبانیتم رو بیشتر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقریبا دیگه جایی جز طبقهی دوم و اتاق خودش نمونده بود، باید میرفتم و اونجا رو هم میگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت پلکان پا تند کردم؛ اما هنوز نیمی از پلهها رو بالا نرفته بودم که با صدای بلند یک مرد سر جام متوقف شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم سمتش و پلههای بالا رفته رو سریع پایین اومدم؛ خدمتکار جوانی بود که چند بار تو حیاط دیده بودمش؛ جلوش ایستادم و دستهام رو به نردههای پله تکیه دادم و هم زمان پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدمتکار سرش رو جلو آورد و در حالی که دستش رو کنار صورتش میگرفت، آروم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شاهزاده خانم پیغامی براتون گذاشتند؛ انگار حال مساعدی نداشتند و از تالار یک راست سمت حیاط اومدند، سوار یکی از اسبها شدند و قبل از رفتن به من گفتند به شما اطلاع بدم که به سالن تمرین میرند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفش شوکه شدم؛ چرا انقدر ناگهانی تصمیم گرفت به جشن بره؟ مگه قرار نبود من هم همراهش برم و بیرون سالن منتظر بمونم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتار حسیبا امشب بی نهایت مشکوک بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری برای خدمتکار تکون دادم تا بره. خودم هم دویدم سمت حیاط؛ باید میرفتم دنبالش، چطور بدون هماهنگی با من رفته بود؟ چرا حالش مساعد نبود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی در ورودی قصر راهم رو سمت اسطبل کج کردم، باید اسبم رو برمیداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحسیبا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حال خرابی که هرلحظه افتضاحتر میشد، خودم رو به نزدیکیهای سالن تمرین رسوندم. همیشه همین طور بودم، خیلی زود احساساتی میشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش اینقدر زود از قصر بیرون نیومده بودم، کاش لااقل میموندم و از آرتین درباره این شایعه و رکسانا میپرسیدم و وقتی مطمئن شدم ترکش میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار تلنگرهای ریز ناشی از عذاب وجدان این تصمیم عجولانه تازه داشت، مغزم رو بیدار میکرد؛ اما تو اون لحظه اصلا حالم جوری نبود که بتونم منطقی تصمیم بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقصد نداشتم به جشن بانوان برم، فقط میخواستم از فضای قصر دور بشم. با وجود تمام این عذاب وجدان و حس گناه باید چند ساعتی تنها میموندم و فکر میکردم. الان بیشتر از هر وقتی بهش نیاز داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی از سر غم و ناراحتی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. هوا مه آلود بود و وهم انگیز. تصمیم گرفتم زیاد از قصر و سالن فاصله نگیرم؛ هوای مه گرفته به شدت حس ناامنی رو بهم القا میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو نور ضعیفی که از در ورودی سالن به بیرون میریخت بی سر و صدا از اسب پیاده شدم و سعی کردم، بدون هیچ جلب توجهی خودم رو به پشت سالن برسونم؛ اونجا تنها جایی بود که میتونستم بیهیچ مزاحمی تو افکار پر از غم و ناامیدی خودم غرق بشم، اونقدر که هیچ راه نجاتی نداشته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای صحبت و شادی زنانی که مطمئنا انتظار من رو می،کشیدم از در نیمه باز بیرون میاومد و باعث میشد به خاطر این بدقولی از خودم متنفر بشم، کاش موقعیت بهتری داشتم و منتظرشون نمیگذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناراحتی افسار رو کشیدم و از دورترین فاصله ممکن به طرف پشت سالن حرکت کردم؛ اما شانس زیاد باهام یار نبود؛ چون مینوفر که انگار تازه از قصر رسیده بود. تو آخرین لحظه من رو دید و با صدای بلندی که مطمئنا خیلیها از داخل سالن میشنیدند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کجا میرید شاهزاده خانم؟ در سالن که از این طرفه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفش حالم گرفته شد و حس بد اجبار و عدم اختیار بهم هجوم آورد. با این افتضاحی که به بار اومد، راهی جز رفتن به جشن نداشتم؛ اما با حال و وضعیت روحی بدم چه میکردم؟ اگه وسط جشن میزدم زیر گریه چی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره صدای مینوفر بلند شد و برای اینکه بیشتر از این رسوا نشم افسار رو با حرص کشیدم سمت سالن، کاش نیومده بودی مینوفر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالن تمرین غرق نور بود و بانوان با خوشحالی شاخههای گل رو تو دستهاشون بالا گرفته بودند. صدای شور و شادی و خنده از هرطرف به گوش میرسید و درد هر دل غمگینی رو درمان میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمراه مینوفر تا وسطهای سالن پیش رفتیم و جلوی صندلیهای بلند و تزئین شده با پارچههای رنگی ایستادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمون موقع بود که بارانی از گُل روی سرمون ریخت و یک لحظه حس رویایی حضور در یک گلستان بهم دست داد و باعث شد با همهی غمی که تو سینهام داشتم، سر ذوق بیام؛ مگه میشد این همه محبت بانوان رو دید و باز هم غمگین بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کمرنگی که نا خودآگاه روی لبهام نشست رو حس کردم و با خوشحالی که کم کم داشت جای غم رو تو دلم میگرفت، روی صندلی نشستم. حالا شاید میتونستم به کمی شادی تو این شب ناراحت کننده فکر کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کمک مینوفر شنلم رو از روی دوشم برداشتم و دنبال بقیه تو سالن چشم گردوندم. هنوز افراد زیادی بودند که ندیده بودمشون و با وجود گذشت تنها چهار روز از آخرین دیدارمون دلم براشون تنگ شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشتیاقم برای دیدن این دوستان باوفا باعث میشد، جوری دلتنگ بشم که انگار ماهها از آخرین دیدارمون گذشته، وابستگی من به این لشکر خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پیشنهاد مینوفر و اعضای لشکر تصمیم گرفتم سخنرانی کوچیکی رو که از قبل برای این مراسم آماده کرده بودم شروع کنم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_درود بر شما بانوان شجاع. خوشحالم از اینکه یک بار دیگه در کنار شما هستم. مدتی که در کنار شما گذشت، بدون شک یکی از خاطره انگیزترین ایام عمرم بود و دلاوری و شجاعتی که از شما دیدم یکی از بینظیرترین نمونههای از خود گذشتگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتک تک شما بانوان تا ابد در یاد و خاطر من خواهید ماند، مثل دوستی عزیز که هرگز از خاطرهها پاک نخواهد شد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اتمام سخنرانیم صدای فریاد شادی بالا رفت و دوباره شعاری که قبل از جنگ هم یک بار شنیده بودم از بین جمعیت جون گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شاهزادهی آسمانی، شاهزادهی آسمانی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار لبخند پررنگتری روی لب،هام نشست و با امید بیشتر به زنان و دخترانی که با تمام ذوقشون این جشن رو ترتیب داده بودند، نگاه کردم. امشب من بیشتر از هر وقتی رابطه خونیم رو با مردم این سرزمین حس میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز مطبوع و دلپذیر به نظر میرسید و گرمای حضور بانوان جمع رو دوستانهتر از همیشه کرده بود؛ اما همهی این آرامش با صدای انفجار ناگهانی که سالن رو به لرزه انداخت تموم شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت و بعد صدای زنگ ممتدی که تو گوشم پیچید و چشمهام که به زحمت باز شدند. همه چیز مثل یک کابوس ناگهانی بود، کابوسی که بیمقدمه به زیباترین جشن عمرم یورش برد و گرد ناامیدی و مرگ رو روی همه این شادیها پاشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه جا ویران شده بود و از دیوارهای ریخته شده آتیش وحشیانه به داخل میبارید. باورم نمیشد اینجا همون سالنی باشه که تا دو دقیقه پیش زندگی توش جریان داشت! اینجا همه ویرانی بود و ویرانی، ویرانی که حاصل چند دقیقه غفلت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج شده بودم و با چشمهای گشاد شده از ترس مثل آدمی که انگار تازه از کما در اومده باشه اطرافم رو نگاه میکردم؛ چه چیزی باعث این انفجار مهیب شده بود؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز مثل صحنهی آهسته یک فیلم از جلو چشمهام عبور میکرد، زنها و دخترهایی که جیغ کشان و وحشت زده از در چهار طاق باز شده سالن فرار میکردند و مه و دود غلیظی که همه جا رو گرفته بود. دستم به وسیلهی کسی که نمیدیدم، کشیده شد. صندلیی که ازش جدا شدم و فرار از اون جهنم سوزان به هوای آزادی که به صورتم هجوم آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه با این هجوم زندگی بخش بود که تونستم از شوک اون انفجار بیرون بیام و چهرهی نگران آرتادخت رو جلوی صورتم تشخیص بدم، پس اون بود، این فرشته نجات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست لرزونم عرقی رو که از کنار شقیقههام پایین میاومد پاک کردم و خودم رو روی زمین کنار بقیه انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید خدا رو به خاطر این خطر از سر گذشته شکر میکردم؛ مرگ یک قدمی من بود و اگه آرتا دخت کمکم نکرده بود تا چند دقیقه دیگه چیزی جز خاکستر ازم باقی نمیموند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم رو به تک درخت کوچیک تکیه دادم و چشمهام رو بستم. باید یکم آرامش میگرفتم تا بعد بتونم به بقیه کمک کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذهنم رو از هرچی فکر و نگرانی بود، خالی کردم تا فرصت درست فکر کردن رو به مغزم بدم؛ اما با شنیدن صدایی که انگار از جایی دور اسمم رو صدا میزد، چشمهام آروم آروم باز شدند و نگاه وحشت زدم رو به اطراف چرخوندم. همه تقریبا سالم بودند و هیچ مشکلی نبود؛ اما این صدای آشنا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید صدای فریاد زن بیگناهی بود که تو آتیش گیر افتاده و از شدت بی پناهی من رو صدا میزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تصور این احتمال دردناک عذاب وجدان مثل سوزنی تیز و بیرحم شروع کرد به سیخونک زدن روحم؛ درسته خودم حال درستی نداشتم؛ اما باید مطمئن میشدم، کسی داخل سالن نمونده. این صدا هرچی که بود، نمیشد نادیده گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زحمت از جام بلند شدم و با پاهای شل شده از اضطراب و دلشوره سمت سالن دویدم. تا جای ممکن به محل آتش سوزی نزدیک شدم و وقتی از حرارت اون جهنم سوزان نتونستم جلوتر برم، از بین درهای باز به دقت داخل رو جستجو کردم، هیچکس اونجا نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه چند ثانیه نکشید که صدا دوباره بلند شد! این بار بلندتر و واضحتر از قبل، این زن کی بود که پشت سر هم اسمم رو صدا میزد؟ نکنه زخمی شده و جایی گیر کرده؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه نگرانم رو به جایی که مینوفر و آرتا دخت مشغول رسیدگی به حال بقیه بودند، انداختم و سالن رو به دنبال منبع صدا دور زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار هرچی به پشت سالن نزدیکتر میشدم، صدا واضحتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه قدمهام سرعت دادم و با دیدن زن لاغر و نحیف یک لحظه امید رو که به قلبم سرازیر شد حس کردم؛ روی زمین افتاده بود و همچنان اسمم روی زبونش بود، چیزی از قیافش مشخص نبود به خاطر همین دویدم سمتش و دستم رو روی شونش گذاشتم. باید میفهمیدم آسیب دیدگیش چقدره؛ اما به محض برخورد دستم با بدنش مثل برق گرفتهها برگشت سمتم و تونستم چهرهی بینهایت آشناش رو زیر نور شعلههای سربه فلک کشیدهی آتیش تشخیص بدم، الهام، اون خودش بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباورم نمیشد الهام، امشب، تو این موقعیت و این مکان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشکم زده بود و دیگه نمیتونستم کاری کنم؛ کسی که تمام این مدت دنبالش بودم، کسی که تو قصر هم دیدمش؛ اما به طور ناگهانی ناپدید شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواستم مطمئن بشم همه چیز واقعیه باید لمسش میکردم، دستم رو سمت صورت بیروحش جلو بردم؛ اما با احساس برخورد چیز سفت و سختی با پشت گردنم درد تو تمام بدنم پیچید و دنیا جلو چشمهام خاموش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه جا سیاهی بود و سیاهی، تاریکی مطلق همراه با حسی گنگ و نامفهوم. انگار که هیچوقت تو این دنیا وجود نداشتم. ذهنم، خاطراتم، مغزم، همه خالی بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترسی ناشناخته؛ ترس از سیاهی، معلق بودن تو تاریکی محض، دستهام که دیگه حسشون نمیکردم، صدای قدمهایی که از انتهای تاریکی نزدیک میشد و پلکهای سنگینم که بالاخره از هم باز شدند و باز هم تاریکی و کابوس در کابوس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید صدمین تلاش بیفایده برای رها شدن از کابوسی تاریک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموج گریه تا ساحل سیاه چشمهام هجوم آورد؛ اما اشکی نریختم. باید تلاش میکردم، صدها بار و شاید هزاران بار. میخواستم از این دنیای وحشت بیرون بیام، باید بیرون میاومدم، باید یه بار دیگه پلکهام رو روی هم میگذاشتم و با امید بازشون میکردم. تو دلم خدا رو صدا میزدم و یه بار دیگه امتحان میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلکهای خستم روی هم افتادند و دوباره چشم باز کردم و باز هم تاریکی؛ اما نه، این بار فرق داشت، انگار همه چیز داشت کم کم واضح میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام رو چند بار محکم به هم فشار دادم تا تاری دیدم بر طرف بشه: اما انگار اینجا خودش تا حدودی تاریک بود؛ یه خرابه با دیوارهای نیمه ریخته، وسطِ درختهای بلندی که از سوراخهای بزرگ و کوچیک دیوار، بین اون مه غلیظ کم و بیش پیدا بودند؛ من اینجا چیکار میکردم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم آخرین اتفاقات رو به یاد بیارم؛ اما تو سرم اثری از هیچ خاطرهای نبود، انگار مغزم کار نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا احساس درد و سوزشی که تو مچ دستهام و پشت گردنم حس کردم سرم رو بالا گرفتم و با دیدن دستهام که با طناب بلندی بالای سرم به سقف بسته شده بود دلم ریخت؛ فشار دوباره برای یاد آوری اتفاقات؛ اما، هیچ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور ماه به سختی راهش رو از بین مه باز کرده بود و از وسط سقف نیمه ریخته، اطرافم رو کمی روشنتر از بقیه قسمتها کرده بود و میتونستم تشخیص بدم اطرافم چه خبره. سعی کردم از جام بلند شم؛ اما نشد، پاهام بیحس بودند، درست مثل دستهام، انگار هیچوقت وجود نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهای آروم؛ اما اعصاب خوردکن، دوباره بلند شد و قلبم به تپش افتاد. سریع نگاهم رو روی لباس باز و موهای آشفتهای که دورم ریخته بود، انداختم و از شدت این حرکت شوک گونه گردنم دوباره تیر کشید. اخمام از درد تو هم رفت و ته دلم خدا خدا کردم، مقصد اون قدمها اینجا نباشه؛ تو بد وضعیتی گیر کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن سایهی سیاهی که کم کم نزدیک میشد، تقلای دوبارهای برای بلند شدن کردم؛ اما انگار واقعا بیفایده بود. من با دستهای بسته و پاهایی که بود و نبودشون برام فرقی نمیکرد، کاملا بی دفاع در برابر سایهی نامعلومی که لحظه به لحظه نزدیکتر میشد؛ این عادلانه نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نزدیکتر شدن صدا چشمهام رو تا جای ممکن باز کردم و نفسهای سوختهام رو بریده بریده بیرون دادم، شک ندارم این سایه میخواست من رو از اضطراب بکشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه پر استرس و بالاخره دیدمش. خودش بود، داریا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطلبکارانه دستش رو به کمرش زده بود و با چهرهی حق به جانبش زل زده بود بهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شدت هیجان حالت تهوع گرفته بودم و با هر نفس انگار راه گلوم بسته میشد، هنوز همون جوری بود، جذاب، با همون نگاههای گیرا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز موقعیتی که داشتم از این لباس نامناسب متنفر بودم و کاری از دستم بر نمیاومد؛ من داشتم جلوش آب میشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهام رو به زور از هم باز کردم، آروم و با تعجبی که هیچ تلاشی برای مخفی کردنش از خودم نشون نمیدادم پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند موذیانهای به لبهای خوش فرمش داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من از اولشم همینجا بودم، گه گاهی فقط برای ماموریتهام میاومدم اونجا؛ فقط نمیتونم بفهمم چرا دست کم گرفتمت؟ چرا از همون اول نفهمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهنم رو قورت دادم و با ترس و صدایی که به صورت عصبی کم کم داشت، بالا میرفت؛ گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی رو باید میفهمیدی؟ تو واقعا کی هستی لعنتی؟ با من چیکار داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش رو تو موهای قهوهای کوتاه و فرش برد و با همون چشمهای نافذ آبی نگاهم کرد، بعد از چند لحظه با حرص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اومدم کار نیمه تمومم رو تموم کنم، هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم تو اونی باشی که دنبالشم، باید اعتراف کنم واقعا ظاهر گول زنندهای داشتی؛ ولی حالا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به سر تا پام انداخت و باعث شد یکم تو خودم جمع بشم و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالا میبینم که خیلی بیشتر از اون که فکر میکردم بودی و متوجه نشدم، من به خاطر این اشتباهم خیلی تنبیه شدم؛ اما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای قدمهای سنگینی که داشت نزدیک میشد هر دو چشم دوختیم به تاریکی و سایه بزرگی که کم کم واضح شد و نفسم رو بند آورد، اینجا چه خبر بود؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداریا با دیدن مرد تازه وارد تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بفرمایید شاهزاده برسام، گفته بودم کارم رو نا تموم نمیگذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفهای داریا نگاهم روی مرد شنل پوشی که حالا دیگه کلاهش رو برداشته بود ثابت موند و خیلی زود اون رو شناختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاش بیهودهای برای جدا کردن دستهام از طناب آویزون از سقف کردم؛ اما تنها چیزی که نصیبم شد گرد و خاکی بود که از سقف نیمه جون روی سرم ریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ راه فراری نبود و تماشای تقلای بیهودهی من انگار جزئی از سرگرمیهای برسام به حساب میاومد؛ چون لحظه به لحظه لبخندش پررنگتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اشارهی سر برسام، داریا با یه تعظیم بیرون رفت و من با بزرگترین کابوس زندگیم تنها موندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرتین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه رسم قواعد بازجویی آخرین سوالم رو از زن میانسال رو به روم پرسیدم و وقتی ناامید از پیدا کردن حتی یک سرنخ کلیدی شدم، مشت محکمی روی میز چوبی کوبیدم، هیچ نشونهای نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا قبل از انفجار و آتش سوزی همه دیده بودنش و بعد از اون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدارم دیوونه میشم، این چه امتحان سختیه؟ چرا وقتی هنوز بدستش نیاوردم باید از دستش بدم؟ خدایا این دومین نفریه که گمش میکنم، دیگه طاقت ندارم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه از پشت میز نیم سوخته کنار سالن بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم. نیاز به آرامش داشتم، آرامشی که سلولهای خاکستری مغزم و شامه پلیسی که مدتیه ازش استفاده نکردم رو دوباره به کار بندازه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی دقیق و موشکافانه به اطراف انداختم. سقف کاملا سوخته و دیوارها کم و بیش ریزش کرده بودند. سربازها مشغول جستجو بین آوارها بودند تا شاید سرنخی از حادثه پیدا کنند. صدای همهمه زنهایی که با نگرانی باهم حرف میزدند روی مخم بود و باعث میشد همین یه ذره تمرکزم رو هم از دست بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید از اینجا دور میشدم، باید در تنهایی راهی پیدا میکردم، هر چقدر که از گم شدنش میگذشت اضطرابم بیشتر میشد، یعنی کجا میتونست رفته باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی قصر از اسب پایین پریدم و یک راست به طرف اتاق اوکتام حرکت کردم. تصمیم داشتم با کمک نیروهاش وارد جنگل بشم و همه جا رو جستجو کنم. هوا تاریک و مه آلود بود و بدون یک راهنما و بَلَد ورود به جنگل ممکن نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شانس بدم به محض ورود به تالار اصلی با باتیس روبرو شدم، بی توجه به نگاههای طلبکارانش راه اتاق اوکتام رو پیش گرفتم؛ اما صدای بلندش مانع از ادامه حرکتم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرجام ایستادم و دندونهام رو روی هم فشردم، بازم این مزاحم فرصت طلب داشت از موقعیت سوء استفاده میکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهاش رو از پشت سر شنیدم؛ اما برنگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوم ایستاد و با لحن طلبکارانه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمهام رو تو هم بردم و با لحن جدی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چه کار داری؟ عجله دارم، برو کنار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_دیدی لیاقت داشتن شاهزاده خانم رو نداشتی؟ تو حتی نتونستی درست ازش محافظت کنی، همین که یک دختر زیبا دیدی به کل فراموشش کردی. من به چشم خودم دیدم که شاهزاده خانم بعد از دیدن تو با رکسانا ناراحت شد و از تالار بیرون رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شنیدن حرفش جا خوردم، شک نداشتم فرستادن اون دختر کار خودش بود. مردک عوضی به هر دری میزد تا رابطه من و حسیبا رو خراب کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شدت خشم داشتم منفجر میشدم و اعصاب صغیفم اجازه شنیدن بقیه حرفهاش رو نمیداد. قبل از اینکه بیشتر از این به چرندیاتش ادامه بده صدام رو بالا بردم و فریاد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خودتم میدونی اینها همش نقشهی خودت بوده، میخواستی اینجوری از چشم حسیبا بیفتم؛ ولی کور خوندی، هر جا باشه پیداش میکنم و اونوقت کاری میکنم که نه تو و نه اون دختره معلوم الحال بتونید نگاه چپ بهش بندازید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه بیشتر از این نمیتونستم اینجا بمونم، فکر از دست دادن حسیبا باعث میشد یک لحظه هم آروم و قرار نداشته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراهم رو کج کردم برم که دوباره صدای نحسش بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی، تو لیاقت شاهزاده خانم رو نداری بی ریشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه نمیتونستم تحمل کنم و کنترل مشت فشرده شدم دست خودم نبود، بدون اینکه متوجه بشم دستم رو بالا بردم و تو صورتش فرود آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبر نکردم تا ببینم چه بلایی سرش اومده. دویدم سمت اتاق اوکتام، نگرانیم به اوج رسیده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحدود نیم ساعت بعد من، اوکتام و بیست و پنج سرباز جلوی سالن سوخته جمع شدیم تا جستجو رو شروع کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن سربازی که از پشت دیوارهای خراب شده سالن نزدیک میشد دست از صحبت با اوکتام کشیدم و با تعجب به پارچه زرشکی تو دستش خیره شدم، این پارچه خیلی آشنا بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدویدم سمت سرباز و پارچه رو از تو دستهاش بیرون کشیدم و جلوی صورتم گرفتم؛ یه شنل نیمه سوخته بود، شنلی که شک نداشتم متعلق به حسیباست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم رو پایین انداختم و پارچهی سوخته رو تو دستهام فشردم، حالا دیگه مطمئن بودم اتفاق بدی براش افتاده، اون بدون این شنل امکان نداشت جایی بره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم رو سمت سرباز گرفتم و سریع پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_این رو کجا پیدا کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشارهای به پشت سرش کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همون جا قربان، داخل سالن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار تکه سنگهای قهوهای رو که تو مشتش بود سمتم گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_این هم پیدا کردیم قربان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه دقیقی به سنگها انداختم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اینها چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهاش رو بالا داد و با تعجب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اینها سنگهای انفجاری هستند دیگه قربان، سنگهای مخصوصی که به وسیله خاندان کهربا فعال میشند، اینها پشت سالن بین آوار بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفهای سرباز شَک و احتمالی که از همون اول تو ذهنم بود به یقین تبدیل شد، انگار دوباره با اون موجودات پلید طرف بودیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع برگشتم سمت اوکتام و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بهتره زودتر بریم، با توجه به شواهد فکر میکنم باید از جنگلهای پشت سالن شروع کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به سنگهای تو دستم انداخت و بعد از چند لحظه با تردید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بسیار خوب، بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستور اوکتام همگی به طرف جنگل حرکت کردیم؛ اما هنوز چند قدمی نرفته بودیم که صدای لرزان زنی از پشت سر باعث شد سر جامون متوقف بشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم و گلسا رو در حالی که دوان دوان بهمون نزدیک میشد دیدم، این داشت کجا میاومد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقت تنگ بود و انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا به هر دلیلی فرصت رو از دست بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاوکتام و سربازها رو جلوتر از خودم فرستادم داخل جنگل تا زودتر جستجو رو شروع کنند و من هم بهشون ملحق بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نزدیک شدن دختر تپل و رنگ پریده دویدم جلو و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی شده؟ زود باش عجله دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir