پارت هفتاد و دوم :

هیچ راهی نبود.‌ خودش را به سمت بیرونی‌ترین دیوار راهرو که حجم آتش کمتری داشت، کشید و روی زمین نشست.‌ اشهدش را خواند. قلبش در سینه می‌کوبید. احتمالاً یا در اثر خفگی جان می‌داد یا ریزش آوار. بعید می‌دانست دری از معجزه به رویش باز شود. با حالی که اکنون داشت، شنیدن صدای معشوق، برایش کم از معجزه نبود. به‌سختی گوشی تلفنش را درآورد و روشن کرد. آنتن داشت. تماس گرفت. با دومین بوق لیلا جواب داد:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    حتی اگه زنده هم بمونه باز اون حسام قبل نمیشه😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    صورت دستهاش سوختن مشکل تنفسی داره وای باچه رنجی 🙏😭

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    امیدوارم زنده بمونه واسه لیلا ن واسه خودش واسه بی پناهی لیلا

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    واقعا چرا رنگ آرامش نمیگرفت😢😢

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️