در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت هفتاد و دوم :
هیچ راهی نبود. خودش را به سمت بیرونیترین دیوار راهرو که حجم آتش کمتری داشت، کشید و روی زمین نشست. اشهدش را خواند. قلبش در سینه میکوبید. احتمالاً یا در اثر خفگی جان میداد یا ریزش آوار. بعید میدانست دری از معجزه به رویش باز شود. با حالی که اکنون داشت، شنیدن صدای معشوق، برایش کم از معجزه نبود. بهسختی گوشی تلفنش را درآورد و روشن کرد. آنتن داشت. تماس گرفت. با دومین بوق لیلا جواب داد:
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0حتی اگه زنده هم بمونه باز اون حسام قبل نمیشه😭😭😭