دوست داشتی؟
رمان ابلیس و ساده لوح اثر نفس.س

رمان ابلیس و ساده لوح

  • به قلم نفس.س
  • ⏱️۷ ساعت و ۲۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 67.9K 👁
  • 149 ❤️
  • 110 💬

خلاصه رمان طنز ابلیس و ساده لوح

نیلوفر که از کنایه‌ها و رفتارهای تحقیرآمیز اطرافیانش خسته شده‌است برای تغییر سرنوشتش تصمیم به ترک شهر و محل زندگی‌اش می‌گیرد. با این تصور که برای خودش آینده‌ای بهتر بسازد، به دنیایی جدید وارد می‌شود؛ اما طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود این تغییر آسان نیست! او با پاکی و سادگی‌اش پیش می‌رود غافل از این‌که در این دنیای پرهیاهو، شیطان در کمین دل‌های ساده است!

قسمتی از متن رمان ابلیس و ساده لوح

شانه‌هایم را بالا انداختم.
- من از کجا بدونم؟ هروقت که دلشون خواست!
دخترعمویم نسترن که در کنارمان بود خنده‌ی بلندی کرد.
- مثل این‌که اعصاب نداری!
این را گفت و همراه مارال با هم قهقهه زدند. من از میثم خشمگین بودم، اما مطمئنم آن‌ها می‌خواستند خشم من را چیز دیگری تعبیر کنند!
نسترن: البته حق داری ناراحت باشی؛ اگه قرار بود ناهید زودتر از من ازدواج کنه، من هم خیلی غصه می‌خوردم و عصبانی می‌شدم!
ناهید خواهرش بود که او هم به تازگی ازدواج کرده بود. خواستم جوابش را بدهم که مارال مانعم شد.
مارال: ای بابا این رسم و رسومات همش الکیه! خوب این بیچاره که خواستگار نداره، اونوقت نازنین باید پاسوزش می‌شد!
نسترن سری تکان داد و بعد متأثرانه نگاهم کرد.
- وای من دارم فکر می‌کنم اگه واقعاً کسی واست پیدا نشه چیکار می‌کنی؟
از حرف‌هایشان به شدت خشمگین شدم باید جوابشان را می‌دادم، در غیراین‌صورت نمی‌توانستم شب را آسوده بخوابم! چهره‌ی به ظاهر غمگین به خودم گرفتم و سرم را تکان دادم.
- آخ راست می‌گین اگه کسی برام پیدا نشه چیکار کنم؟ آخه نه این‌که همه‌ی شما که شوهر کردین تاج ملکه بودن سرتون گذاشتن، من از این مسئله بی‌نصیب می‌مونم!
به سرعت حالت چهره‌هایشان تغییر کرد. مارال ابروهایش را درهم کشید.
مارال: زبونت خیلی تند و تیزه! ما که منظوری نداشتیم، دلمون برات می‌سوزه!
- من شماها رو می‌شناسم؛ واسه من ادا در نیارین! در ضمن من به دلسوزی شما نیازی ندارم!
حرفم که تمام شد از کنارشان بلند شدم و به سمت دیگر خانه رفتم. اگرچه حرف‌هایشان آزارم می‌داد، اما نمی‌خواستم در مقابلشان خودم را ضعیف نشان بدهم! اصلا مگر همه‌ی دخترها باید ازدواج کنند؟ آخر این رسم مسخره دیگر چیست؟ شاید یک نفر مثل من نخواهد ازدواج کند! نه، نه این‌که نخواهد، شاید مردی را نپسندد! درهمین لحظه احساس ناشناخته در وجودم بیدار شد! آه خیلی خوب، مردی من را نمی‌پسندد! راحت شدی؟! خوب من چیکار کنم که من چشم کسی را نمی‌گیرم؟! اصلا مگر همه‌ی زندگی باید به این باشد؟ اینکه به دنیا بیاییم بزرگ شویم و با جنس مخالف خود ازدواج کنیم؟! نمی‌شود برای یک‌بار هم که شده این رویه تغییر کند؟ شنیده‌ام خدا برای همه جفتی در نظر دارد، یعنی همه‌ی موجودات را جفت‌جفت آفریده است؟ پس کجاست جفتی که قرار است سراغ من بیاید؟ ای کاش قلم پایش خورد شود که هرچه می‌آید به مقصد نمی‌رسد! خدا می‌داند سرش کجا گرم است که اصلا حواسش نیست یک‌نفر اینجا در شیراز منتظرش است!
نیمه‌های شب بود که مراسم تمام شد. با آشفتگی روی تختم نشسته و به نازنین خیره بودم او لباسش را تعویض کرده و آرایش روی صورتش را پاک می‌کرد، لحظه‌ای نگاهم کرد و گفت:
- چیزی شده؟ انگار زیاد سرحال نیستی.
با کلافگی سری تکان دادم.
- چیزی نیست، فقط اون لعنتی‌ها طبق معمول من‌ رو مسخره می‌کنند!
به سویم آمد و روی تخت در کنارم نشست.
- ولشون کن، به حرف‌هاشون اهمیت نده، بالاخره برای هر دختری یه روز خواستگار میاد!
به چشم‌های زیبای مشکی خوش حالتش خیره شدم.
- می‌خوام نیاد، بعد از این‌همه تحقیر شدن ارزشش‌ رو نداره! درضمن با این قیافه‌ای که من دارم هیچ کس از من خوشش نمیاد! خداروشکر از هر انگشتم یه زشتی می‌باره!
خنده‌ی بلندی کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد.
- نه دیوانه اینطور نیست! آخه نیلو تو باید یکم بیشتر به خودت برسی، ابروهات رو برداری خیلی تغییر می‌کنی و بهتر می‌شی!
- اینکار رو کنم تا یه نفر از من خوشش بیاد؟ درضمن فرضاً ابروهام رو بردارم، این ذره‌بینی که روی چشم‌هامه‌ رو چیکار کنم؟!
سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. شاید هم به من حق می‌داد. طولی نکشید که از کنارم بلند شد و به کارش ادامه داد. نازنین قد متوسطی داشت و از نظر من اندام متناسبی دارد. اگرچه اجزای صورتش همه بی‌نقص هستند، اما همین موهای بلند خرمایی رنگش برای دلبری کردن کافی‌ست!
آهی کشیدم و خودم را روی تخت رها کردم. ته دلم حسی شیطانی دلش نمی‌خواست نازنین ازدواج کند! می‌گفت کاش نامزدی‌اش بهم بخورد! دلش می‌خواست نازنین بعد از من ازدواج کند. اوه خدا اگر کسی از محتوای مغز من سر در‌بیاورد، بی‌شک من را شیطانی بیش نمی‌داند! نمی‌دانم این افکار از کجا در مغز من جا می‌گیرند!
***
"فصل دوم"
لیلا خانم مربی چهل ساله‌ی آموزشگاه خیاطی بود. مادرم هم در همین آموزشگاه خیاطی را یادگرفت؛ برای همین من را هم برای یادگیری در اینجا ثبت نام کرد. در سالن آموزش که از بخش‌های دیگر جدا بود، چندین میز خیاطی قرار داشت که هرکدام از شاگردها پشت یک میز نشسته و خیاطی می‌کردند. مربی برای دیدن کارم سمت من آمد. از روی صندلی بلند شدم و ایستادم، او هم در مقابلم آن طرف میزخیاطی‌ام ایستاد. پیراهن صورتی رنگی که دوخته بودم را به دستش دادم بعد از اینکه آن را زیر و رو کرد ابروهای تاتو شده‌اش را درهم کشید و با چهره‌ای شبیه به جادوگرهای خبیث آن را به سمتم پرتاب کرد.
- این چیه دوختی؟ بعد از هزاربار توضیح دادن هنوز یاد نگرفتی یه پیرهن ساده‌ی یقه گرد بدوزی؟! چقدر دیگه باید برات توضیح بدم؟! هردفعه همین‌ رو تحویلم می‌دی!
چشم‌هایم را ریز کردم و با خشم خیره نگاهش کردم. درست است که در این مورد تقصیر من بوده که بی‌استعداد هستم و پس از یک ماه هنوز نمی‌دانستم چطور یک پیراهن ساده بدوزم، اما لیلاخانم هم از آن زن‌هایی بود که زود از کوره در می‌رفت البته شاید مطلقه بودن به او فشار آورده که سرهرمسئله‌ی کوچک فریادش بلند می‌شود. همه‌ی بچه‌ها می‌گفتند که شوهرش طلاقش داده و این موضوع باعث شده نقل خیلی از مجالس باشد و همه بگویند که چون بی‌اعصاب بوده شوهرش تحملش نکرده است.
لیلا خانم: تو از پس یه دوخت به این سادگی برنمیایی، چطور می‌خوایی بقیه چیزها رو یاد بگیری؟! یالا تکلیف خودت‌ رو روشن کن!
ای خدا من اصلا به خیاطی علاقه ندارم، از دوختن‌ها و باز کردن‌ها بدم می‌آید! دیگر حوصله‌ام سر رفت! پیراهن را برداشتم و هم‌زمان گفتم:
- درست می‌گی، ببخشید فهمیدم چطور باید این رو می‌دوختم!
سپس قیچی را برداشتم و درست از وسط پیراهن شروع به چیدنش کردم.
- این‌طوری باید بدوزم، آهان...آهان... .
از سه طرف که پیراهن را تکه‌تکه کردم، لبخند پهنی زدم و لباس را جلویش گرفتم.
- این‌طوری باید می‌دوختم، مگه نه؟! می‌پسندی؟!
این کارم را که دید چهره‌اش درست شبیه به اژدهایی شد که می‌خواهد از دهانش آتش بیرون زند. تمام اجزای صورتش لرزید و فریاد زد:
- من‌ رو مسخره می‌کنی دختره‌ی دیوانه؟! همین الان وسایلت رو بردارو از آموزشگاه برو بیرون!
شانه‌هایم را بالا انداختم و خونسردانه وسایلم را برداشتم.
- خدا خیرت بده، راحتم کردی!
آرام‌آرام سرش را به بالا و پایین تکان داد.
- بذار مادرت رو ببینم، می‌دونم چی بهش بگم!
یک ابرویم را بالا بردم و با لحن تحقیرآمیزی گفتم:
- بیشتر از این هم ازت انتظار ندارم که آلو توی دهنت خیس نمونه!
می‌خواست برود، اما این را که شنید درست مثل همان جادوگر که این‌بار آتش گرفته، به سمتم برگشت. یک دستش را به کمرش زد و سرتاپایم را نگاه کرد.
لیلاخانم: باورم نمی‌شه دختر معصومه خانم یه همچین زبونی داشته باشه! بیخود نیست که تا الان یه خواستگار هم نداشتی!
این را که شنیدم برایم مثل این بود که زمان متوقف بشود و همه‌ی جهان از کار بیفتد! حالت چهره و چشم‌هایم چنان عوض شد که احساس کردم لیلا خانم همان لحظه خودش را باخت! بی‌شک نمی‌دانست درست دست روی نقطه‌ی ضعف من گذاشته است! کیفم را روی زمین کوباندم و یک قدم به سویش برداشتم.
- تو چی گفتی؟!
سپس قدم بعدی را برداشتم.
- هنوز مونده تا اون روی هیولایی دختر معصومه خانم‌ رو ببینی!
و بعد قدم بعدی. با هر قدم من لیلا خانم با وحشتی که هرلحظه در چهره‌اش بیشتر می‌شد، یک قدم به عقب می‌رفت.
- می‌خوایی بهت نشونش بدم؟!
درست وقتی که می‌خواستم مثل شیری که می‌خواهد آهویش را شکار کند به سمتش حمله‌ور شوم، دوتا از بچه‌ها بازوهایم را گرفتند تا از خون و خون‌ریزی جلوگیری کنند! پس از ده دقیقه کشمکش و ناکام ماندن تلاش‌های من برای کشیدن موهای لیلا خانم، دست از پا درازتر از آموزشگاه بیرون آمدم. با این جنجالی که راه انداختم مادرم درست و حسابی سرم را ازتنم جدا خواهد کرد، اما حقش بود! جادوگر خبیث خواستگار نداشتنم را به رخم کشید! آخ اگر دستم به موهایش رسیده بود در عرض پنج دقیقه کچلش می‌کردم.
در خانه را باز کردم و داخل شدم. باید چهره‌ی مظلومانه به خودم می‌گرفتم تا بتوانم تقصیرها را گردن لیلا خانم بیندازم و به آرامی بگویم که دیگر کلاس خیاطی نمی‌روم. به محض اینکه داخل شدم مادرم با چهره‌ی ذوق‌زده و خوشحال جلویم ایستاد. ل**ب‌های خندانش را که دیدم، لیلا خانم و حرف‌هایی که آماده کرده بودم را فراموش کردم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ابلیس و ساده لوح
  • طوفان

    0

    دوستان با خواندن نظراتتون بیشتر گیج شدم یکی میگه خوبه یکی میگه افتضاحه😕🤥 حالا شخصیت پسره چی بود هی از دختره حرف میزنید😄

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    0

    دوستان با خواندن نظراتتون بیشتر گیج شدم یکی میگه خوبه یکی میگه افتضاحه😕🤥 حالا شخصیت پسره چی بود هی از دختره حرف میزنید😄

    ۴ هفته پیش
  • سمیرا میس

    0

    دختر در داستان بی ادب نیست ادم های مقابلش هرحرفی بدون رودروایسی به اون میزنن منم بودم مقابل اونها این رفتار داشتم درکل ساده دل بود

    ۳ ماه پیش
  • سمیرامیس

    1

    مرسی از نویسنده خیلی خوب بود این داستان انگار بعضی از جاهاشو از من نوشته اونجای که برای خالی خودش به پارک دستشویی میرفت وبعضی از جاهاش چه خوب که اخرش خوب تموم شد حداقل برای من وامسال من نه

    ۳ ماه پیش
  • Niayesh

    1

    بسیاررررر رمان متفاوتی بود ارزش خوندن داره

    ۳ ماه پیش
  • آنیکا

    1

    من این رمانو شروع نکردم ژانرش عاشقانس؟؟؟

    ۳ ماه پیش
  • کیانا

    1

    سلام من تازه برنامه رو نصب کردم و تا الان نداشتم برنامه رو یکی از دویتام معرفی کرد امید وارم که رومان های راضی کننده داشته باشه🙃راستی از سازندش و عوامل خیلی تشکر میکنم چون حتما خیلی زحمت میکشن .🥰

    ۳ ماه پیش
  • moon

    2

    رمان تفکر جالبی داشت و از موضوع زیبایی هم برخوردار بود ولی تنها چیزی که وجود داشت نیلوفر خیلی الکی و اغراق آمیز عصبانی بود و بی ادب این دو موضوع به صورت اغراق آمیزی تکرار شده بود و از زیبایی و ارتباط گرفتن با رمان کم میکرد ، من خودم علاقه شدیدی دارم به مبتلایان هتروکرومیا 😁

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    2

    خیلی خوب بود کلی باهاش خندیدم و همچنین به نظر من نیلوفر خیلی هم زیبا بود و نمی دونم چرا همه میگن زشته یا باید زیبا میبود واقعا نمی دونم تصور شما از زیبایی دقیقا چه شکلیه که به نیلوفر میگین زشت خیلی جذاب دوست داشتنی و تودلبرو بود شخصیت نیلوفر دم نویسنده با این قلم عالیش گرم❤️

    ۴ ماه پیش
  • M.N

    3

    باسلام وخسته نباشید به نویسنده محترم ودست اندر کاران دنیای رمان ،رمان خوبی بود ولی به نظرمن کمی در عصبانیت نیلوفر اغراق شده بود، انگار برای تربیت این دختر زحمتی نکشیده بودند وخیلی دست بزن داشت ،امیدوارم توی جامعه رواج پیدا نکنه بازم ممنونم

    ۵ ماه پیش
  • ...

    3

    اخه چرا انقدر مسخرس /:

    ۵ سال پیش
  • فاطی

    1

    خدای نمیدونم چه جالبی تو این چرتو پرت دیدین به هر حال ت#خ#م#ی بود اوووق🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮

    ۴ سال پیش
  • پانی

    2

    اتفاقا برعکسه خیلی هم قشنگ و عالی بود

    ۶ ماه پیش
  • پانی

    2

    اصلا عالی بود

    ۶ ماه پیش
  • آرمی

    0

    نظرت محترمه ولی مهم نیس

    ۶ ماه پیش
  • فن همیشگی گادسیکلت

    0

    خب الان من بخونم یا نخونم رمان رو؟ اومدم نظراتو خوندم مطمئن شم بدتر گمراه شدم یکی میگه مسخره بود یکی میگه خوب بود.. 😐💔😂

    ۶ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    همراه عزیز دنیای رمان، قطعا که همیشه و در مورد هر چیز نظرات بسیار متفاوتی وجود داره. می‌تونید روی قسمتی از رمان کلیک کنید تا مقداری از رمان رو بهتون نمایش بده و تصمیم بگیرید آیا قلم نویسنده رو می‌پسندید که رمان رو دانلود کنید یا نه💚

    ۶ ماه پیش
  • کیمیا

    1

    به نظر من سام بهترین شخصیت داستان بود ولی یک نامردی توی داستان بود اینکه دختره خیلی زشت بود شاید میتونستی یک دختر ناز و زیبا با نمک و بی گناه درست کنی که مثلا سام اذیتش میکنه ولی بعد عاشقش میشه در حال خوب بود میشه پایان داستان رو عوض کنی به قرآن اگه عوض کنی اولین کسی که میخونه منم و اسمش بیتر میادب

    ۱ سال پیش
  • پانی

    4

    نمیشه که همه خوشکل و ناز و مظلوم باشن همه که عاشق زیبایی نمیشن این رمان نشون داد که یه پسر خوشکل میتونه صرفه نظر از زیبایی چهر و اندام عاشق رفتار یه دختر باشه که از همه رمان ها ممیز شده که بجای عشق هوس رو توش مبینی بعدش دختره تغییر میکنه...

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    1

    تا نصفش بیشتر نخوندم چون خیلی چرت بود سام اگه داداشش بود خیلی بهتر میشد کاراکتراش خیلی رو مخ بودن زیبا عماد رهام کلا همش سام آدم خوبیه معلوم بود کلا خلاصه بگم (بشدت چرت)🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮

    ۴ سال پیش
  • ...

    3

    تو هم خیلی داری چرت میگی بچه😐

    ۳ سال پیش
  • پانی

    1

    اصلا اینجوری نبود خیلی قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • پانی

    3

    نویسنده بیا دست رو ببوسم وای عالی بود عالی عالی عالی..بعد از مدتها یه رمان قشنگ و متفاوت خوندم حتی از شخصیت دختره که یکمی بدجنس بود بعدها خوشم آمد چون با تمام این اخلاق و بدجنسیش واقعا پاک بود و ساده. اگه رمانی از این نویسنده دارید بگید بخونم قلمش عالیه و ایده هاش جذابه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!