مکانی مشترک ، نقطه ای مشترک ،اتفاقی مشترک ،همه چیز مشترک بود…درست مثل تولد ، تولد مشترک آنها…دور هم گرد شدند …چه ترسناک است…قدم نهادن در مکانی که اطمینانش باز شدن است و پاشیدن…چه ترسناک است با وجود او نزدیکی به همدیگر…حتی با باوری سفید

ژانر : ترسناک، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۲۶ دقیقه

مطالعه آنلاین تولد مشترک
نویسنده : کار گروهی

ژانر :#ترسناک #معمایی

خلاصه :

مکانی مشترک ، نقطه ای مشترک ،اتفاقی مشترک ،همه چیز مشترک بود…درست مثل تولد ، تولد مشترک آنها…دور هم گرد شدند …چه ترسناک است…قدم نهادن در مکانی که اطمینانش باز شدن است و پاشیدن…چه ترسناک است با وجود او نزدیکی به همدیگر…حتی با باوری سفید

نویسندگان : aram-anid، sevin jooni، N e G a R ، ستاره چشمک زن ، doni.m ، FooLaD

"کارلوس"

جلوی تلویزیون نشسته بودم و در حالی که پاهام رو روی میز رو به روم گذاشته بودم مشغول تماشای فیلم بودم که تلفنم زنگ خورد، با بی حوصلگی فحشی به این خروس بی محل دادم و تلفن رو برداشتم.

-بله؟

-سلام کارلوس، منم خوان.

اخم هام رفت تو هم:

-خوان دیگه کیه؟!

خوان:

-یعنی اسم مربیت یادت رفته؟

شناختمش، مربی سه سال پیشم بود، وقتی که تازه تنیس رو حرفه ای شروع کرده بودم، نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم:

-من هیچ وقت مربی نداشتم اما تمرین دهنده زیاد داشتم.

خوان:

-می دونم، الان هم حرفم سر مربی و این ها نیست، یه خبر مهم دارم برات.

حواسم رفت به تلویزیون، فیلم به جای حساسش رسیده بود اما این خروس بی محل ول کن نبود، کلافه گفتم:

-ببین من الان نمی تونم خبر مهمت رو بشنوم، بعدا اگه وقت کردم باهات تماس می گیرم.

اومدم گوشی رو قطع کنم که ازم خواهش کرد قطع نکنم، نگاهم هنوز به تلویزیون بود، لحظه ی حساس فیلم گذشته بود، یه فحش تو دلم به خوان دادم و با حرص گفتم:

-بگو خوان.

خوان با خوشحالی گفت:

-کارلوس، امروز یه نامه برای باشگاهمون اومد، واسه مسابقات تنیس مونترال که دو هفته دیگه برگزار می شه دعوت شدیم.

با بی تفاوتی گفتم:

-خوش بگذره.

خوان:

-برات یه پیشنهاد دارم کارلوس...

بی حوصله گفتم:

-می شنوم.

خوان با هیجان گفت:

-ببین، تو یکی از بهترین شاگردهای من بودی.

از این کلمه متنفر بودم، می خواست تمام موفقیت های من رو به اسم اون سه ماه مربیگریش یا بهتره بگم تمرین دهیش بذاره... عصبی گفتم:

-من هیچ وقت شاگرد هیچ کسی نبودم خوان، این رو بدون, تو فقط یه تمرین دهنده ی ساده بودی برام، همین.

خوان:

-باشه کارلوس, تو یکی از بهترین تنیسورهایی بودی که من از نزدیک دیدم، حالا هم ازت می خوام بیای تو باشگاه ما تا تو بتونی توی اون مسابقات شرکت کنی، می دونی که... اگه بدون باشگاه باشی هیچ وقت نمی تونی توی این مسابقات جهانی شرکت کنی, تا کی می خوای فقط یه ستاره کشوری باشی؟ ولی این جوری هم اسم باشگاه ما میفته روی زبون ها، هم تو توی یه مسابقه ی معتبر شرکت می کنی و جهانی می شی. در ضمن پونصد هزار یورو هم پاداش پیوستنت به باشگاه است, جدای پاداش مقام آوردنت تو مسابقه. خوب، چی می گی؟!

پیشنهادش بد نبود، به قول خودش این کار بازی ای بود دو سر برد، هم من به شهرت جهانی و یه پول خوب می رسیدم، هم اون ها اسم باشگاهشون می افتاد سر زبون ها.

با لحنی که رضایتم توش پنهان بود، سرد گفتم:

-روی پیشنهادت فکر می کنم، اما معلوم نیست که قبول کنم.

خوان درحالی که نمی تونست خوشحالیش رو از موافقت ضمنی من پنهون کنه با ذوق گفت:

-باشه کارلوس, پس منتظر جوابت می مونم؛ حتی اگه منفی باشه!

گفتم باشه و قطع کردم, بنده خدا یه چیزیش می شد! با ذوق می گه منتظر جواب منفیت هم می مونم! حالا اگه بفهمه جوابم مثبته حتما از خوشحالی پس میفته!

نگاهی به تقویم کوچیکم که همیشه همراهم بود انداختم، امروز بیست و سوم می بود و اگه دو هفته ای که خوان می گفت دقیق بود می شد ششم جون. خوشبختانه هیچ کار و برنامه ای نداشتم تو اون تاریخ, پس می تونستم خوان رو با جواب مثبتم ذوق مرگ کنم، تلفن رو برداشتم تا بهش جوابم رو بدم، نگاهم به ساعت افتاد؛ پنج بعد از ظهر بود و موقع تمرین هام.

"جـینا واتسون"

به نام پدر و پسر و جان پاک یکی, خدا.

وارد استیج شدم و کناره های پیراهنم رو کمی بالا گرفتم و سری خم کردم. پایان این نمایش با من بود.

همیشه این دعا رو می خوندم اما نه تو جمع بلکه برای خودم, اما امروز چون آنیکا مشکل داشت از من خواست که کمکش کنم و به جاش بیام و حالا من باید جلوی جمع می خوندم.

سرم رو به پایین گرفتم و شروع کردم:

< پدر آسمانی

ای پدرِ ما که در آسمانی، نام مقدس تو گرامی باد

ملکوت تو برقرار گردد

خواست تو آن چنان که در آسمان مورد اجرا است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر زمین نیز اجرا شود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانِ روزانه ی ما را امروز نیز به ما ارزانی دار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خطاهای ما را بیامرز چنان که ما نیز آنان را که به ما بَدی کرده اند می بخشیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما را از وسوسه ها دور نگهدار و از شیطان حفظ فرما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیرا ملکوت قدرت و جلال تا ابد از آن تو است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمین >

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از گفتن آمین همه بلند شدن و برام دست زدن؛ وجودم پر از آرامش شده بود, احساسم می گفت این آرامش به تک تک تماشاچی ها و شنونده ها انتقال داده شده و این باعث ارضای روح و جسمم می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه های دیگه ی نمایش هم اومدن رو استیج و همه با هم تعظیم کردیم و بعد هم پرده ها کشیده شد. اِدموند اومد سمتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه صدای گیرایی داری, عالی بود جینا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه پر غرورم رو بهش دوختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونم مثل همیشه عالی بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه آره, اوه خدای من, عالی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم وارد اتاق تعویض لباس شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لطفا زیپ لباسم رو باز می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این که ادموند زیپ لباسم رو باز کرد رفتم سمت اتاق مخصوص آنیکا و مشغول تعویض لباس شدم. با اینکه سخت بود اما احساس رضایت و خوشحالی داشتم. خواستم بزنم بیرون که ادموند صدام کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جینا کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدم دم در اتاقت برای خداحافظی اما حموم بودی, من دارم میرم, با سوزان قرار دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که ساعتش رو می بست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه, صبر کن باید با ماشین مخصوص بری بیرون, دیگه معروف شدی دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی کوتاهی کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی خیال پسر... چهار خط اون هم از دعامون که این حرف ها رو نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امتحانش مجانیه, در رو باز کنی می بینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو باز کردم و رفتم بیرون؛ موهای لختم رو که به خاطر باد روی صورتم رو پوشونده بود زدم کنار, انگار حق با ادموند بود. درست جلوی در خروجی پر بود از خبرنگار و مردم, ناچارا برگشتم داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لعنتی, مجبورم با تو بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی خم شد و در اصلی مخصوص بازیگرها رو بهم نشون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادموند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش می کنم بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالش راه افتادم, راننده ی مخصوصشون در رو برام باز کرد و سوار شدیم و ماشین راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط من رو نزدیک کافه مایا پیاده کنید سوازن اون جا منتظرمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"جسیـکا پرونی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس نشستم رو تخت. قلبم تند تند می زد, نوک انگشت هام یخ زده بود, نفس نفس می زدم. همه ی لباس هام هم از شدت عرق خیس شده بودن و چسبیده بودن به تنم. این دیگه چه خوابایی بود که من این چند روز اخیر می دیدم؟ بدنم از شدت ترس می لرزید, به ساعت نگاه کردم, شش صبح بود. تصمیم گرفتم دیگه نخوابم تا دوباره این کابوس برام تداعی نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من حتی جرات این که برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم نداشتم, همش حس می کردم اون مرد سیاه پوش کنارمه؛ سرم رو گرفتم بین دست هام, چند دقیقه ای تمرکز کردم, بعد در یک لحظه به خودم جرات دادم و از جام بلند شدم. سرم رو چرخوندم اما چیزی ندیدم. لبخندی زدم و با خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیدی کاری نداشت جسی؟ آفرین به تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم. لعنت به این خونه, این قدر بزرگ بود که آدم ازش می ترسید. نفسم رو فوت کردم بیرون. هنوز هم می ترسیدم و پاهام کمی می لرزید اما به خودم قبولوندم که اون فقط یک خواب بوده و هیچ واقعیتی نداشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخی تو خونه زدم و از امن بودنش مطمئن شدم, رفتم طبقه ی بالا تو اتاق خودم. در رو باز نگه داشتم, هنوزم می ترسیدم... از کمد لباس هام رو برداشتم و رفتم دوش بگیرم. در حموم رو نبستم. وقتی حموم بخار می کرد همش عکس اون مرد لعنتی می اومد جلوی چشمم. دیگه از شدت ترس گریه ام گرفته بود. سریع یک دوش گرفتم و رفتم بیرون, دیگه نمی تونستم تحمل کنم. زنگ زدم به ماریا بهترین دوستم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو ماری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته اول صبحی نمی ذاری بخوابم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ماری می تونی بیای این جا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟ چیزی شده جسیکا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه, چیزی نیست. فقط می ترسم, بیا دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه دختر خوب تو این همه سال اون جا تنهایی زندگی کردی نمی ترسیدی, الان می ترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی شدم با صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ماری میای یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خب, خیلی خب آروم باش. دارم میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و گوشی رو قطع کرد. چند لحظه ای به گوشی تو دستم نگاه کردم. بعد آروم گذاشتمش رو عسلی کنار تخت و از اتاق زدم بیرون. آفتاب طلوع کرده بود و این برای من خیلی خوب بود. همه ی پنجره ها رو باز کردم تا نور به داخل خونه برسه. رفتم توی آشپزخونه و برای خودم آبمیوه درست کردم, چند تا میوه هم برداشتم و خرد کردم و گذاشتم روی میز و خودم صندلی رو کنار کشیدم و نشستم روش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نباید به اون خواب لعنتی فکر می کردم اما همش اون صحنه ها می اومد جلوی چشمم, سرم رو تکون دادم. همش سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما سرم رو به هر طرف می چرخوندم چیزی نمی دیدم, توهم خوابم بود... هر چی بیشتر بهش فکر می کردم ترسم هم بیشتر می شد. لیوان آبمیوه رو تو دستم فشار دادم و بشقاب میوه رو با کلافگی برداشتم و از آشپزخونه زدم بیرون. تی وی رو روشن کردم و شبکه هاش رو زیر و رو کردم, یک کانال داشت آهنگ پخش می کرد, گذاشتم همون کانال و تکیه دادم به مبل, چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم. آبمیوه ام رو خوردم و بشقاب میوه رو هم داشتم لیس می زدم! از جام بلند شدم تا ظرف ها رو بذارم تو آشپزخونه که صدای زنگ خونه بلند شد. تو جام ثابت شدم, از ترسم لیوان از دستم افتاد و هزار تیکه شد. سر جام چند دقیقه ای به تکه های لیوان خرد شده نگاه کردم که مغزم شروع به کار کرد. من زنگ زده بودم به ماریا تا بیاد اینجا, صدای زنگ دوباره و هزارباره بلند شد. به خودم اومدم و در رو باز کردم. به خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو که این قدر ترسو نبودی جسی, چت شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"آستن مایسن"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تشویق که بلند شد, لبخندم عمیق تر شد. سر بلند کردم و به تک تک افرادی که پشت میز بیضی شکل بزرگ کنفرانس نشسته بودن نگاه کردم. رضایت از سر و روشون می بارید و تشویق های بلندشون هم این رو تایید می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم موفق شده بودم. باز هم طرح پیشنهادیم قبول شده بود. بیخود به من نمی گفتن نابغه ی طراحی. من تو کارم حرفه ای بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من, آستن مایسن طراح تبلیغاتی فرزند دوم از یه خانواده پنج نفره بودم. یه خانواده ی خوشبخت که با وجود تفاوت زبانی و فرهنگی پدر و مادرشون عالی زندگی می کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم دانیل مایسن یه مسیحی ایرانی تباره که تو دو سالگی با خانواده اش از ایران خارج می شن و به آمریکا میان و تو شهر نیویورک زندگی می کنن و مادرم یه دختر ایتالیایی که اون ها هم به این کشور و شهر مهاجرت می کنن و دیدارشون تو کالج باعث ایجاد پیوند عظیمی بینشون می شه و در آخر عشق... حاصل این عشق پر شور و با دوام سه تا بچه است, دو تا پسر و یه دختر. برادر بزرگم آنسل بیست و هفت سالشه و آرشیتکته. خواهر کوچیکم امیلی که هممون عاشقشیم هفت سالشه. زندگی تا حالا به من لبخند زده. من به هر چی می خواستم رسیدم, یه خانواده عالی, یه شغل خوب که به خاطر نبوغم تو طراحی و برانگیختن احساسات مردم, مدام در حال پیشرفتم. به نظر من تبلیغات یعنی قلقلک دادن احساس مردم, یعنی یه چیز, یه وسیله, یه خوراکی یا هر چیزی رو جوری نشون بدی که با روح ملت حرف بزنه. هر کسی تو هر سنی که می بینه باهاش بتونه ارتباط برقرار کنه و این همون راز موفقیت من تو این حرفه است. من به روح آدم ها توجه می کنم. دنبال درونی ترین حس هاشونم, حس هایی که فراموش کردن رو به یادشون میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال و خرسند از قبول طرحم وسایل و کاغذهام رو از رو میز جمع می کنم, با آدم های تو جلسه یکی یکی دست می دم و همراه دیوید دوست و همکارم از اتاق بیرون میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق خودم حرکت می کنم. تو راه با هر کسی که می بینم سلام و خوش و بش می کنم. کلا آدم خوش مشربی ام. با همه زود کنار میام و به خاطر شوخ طبعیم دوست های زیادی دارم. دیوید داره حرف می زنه. برای بار صدُم تو گوشم زمزمه می کنه, باز هم همون حرف های تکراری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چارلز دست تکون می دم. به ماری که میره پشت میزش بشینه یه چشمکی می زنم و با خنده می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه بلوز قشنگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماری با ذوق لبخند می زنه و دست پاچه تشکر می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هی آستن با توئم اصلا به من گوش می کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم در دفترم بر می گردم سمتش و سینه به سینه اش می شم و از پیشروی بیشترش جلوگیری می کنم. سر تکون می دم و می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینم تو چی می خوای بگی که من تا حالا نشنیده باشم؟ بابا برای بار هزارم, من از چتر بازی خوشم نمیاد. بابا من از ارتفاع می ترسم, به کی بگم؟ بعد شما می خواید من رو ببرین یه جایی سوار هواپیمام کنید و از چه ارتفاعی پرتم کنید زمین؟! بابا من نمی خوام, نمی خوام هنوز شمع بیست و چهار سالگیم رو فوت نکردم جوون مرگ بشم! بابا دور من رو خط بکشید, خب؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوید دوباره توجیهی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه آستن اون جا که فقط چتر بازی نداره, کلی تفریح می تونیم بکنیم. جای قشنگیه, در ضمن کلی آدم هستیم, بهمون خوش می گذره مطمئن باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه پوفی کردم و دوباره چرخیدم سمت اتاقم. در رو باز کردم و وارد شدم و دیوید هم روضه خون دنبالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص به فارسی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اَه این دیوید هم برام شده خروس بی محل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوید یه کم گیج نگام کرد و سعی کرد جمله فارسی من رو تقلید کنه و گیج پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این خاروس کج محل چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفته بود. چه قدر حال می داد به فارسی و زبون پدری جمله ها و اصطلاحاتی بگی که کسی ندونه. کلا خیلی خوب می شه. هر چی تو دلته رو با این زبون می گی کسی هم نمی فهمه. هر چند شاکی می شن اما در هر حال چیز خوبیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم زبون فارسی رو با اصطلاحات و ضرب المثل هاش خوب بهمون یاد داده بود. حتی به مادرم هم یاد داده بود. دوست داشت که ما فارسی رو هم روون حرف بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره دیوید بعد از کلی حرف زدن تونست راضیم کنه که باهاشون به این سفر برم. زیاد تمایلی به این سفر نداشتم, اما به هر حال اگه من نمی رفتم جمع می پاشید! چون یه جورایی سر دسته ی شادیشون بودم, هر چی هم کاری نمی کردم ولی جمع شاد می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر موفقیتم تو کار با دوست هام و چند تا از همکارهام قرار جشن گذاشتیم. ساعت ده تو بار رو به روی شرکت هم دیگه رو می دیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار پاتوقمون شده بود. من خودم که همیشه پلاس بودم, چون به خاطر کارم مجبور شده بودم یه خونه نزدیک به شرکت بگیرم که بار هم نزدیکش بود. برای همین هم اوقات بیکاریم رو می رفتم بار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان این ها تو حومه ی شهر زندگی می کردن. تو یه خونه دوبلکس با فضای سبز و یه استخر. خیلی وقت ها دلم برای اون خونه و اتاقم تنگ می شه اما چه می شه کرد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه تیپ اسپرت زدم. بر خلاف شرکت که معمولا رسمی میرم با شلوار پارچه ای و پیراهن مردونه و کت و این ها, این جا تیپ اسپرت می طلبه, متناسب سنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه شلوار جین تیره پوشیدم و یه تیشرت خاکستری به همراه یه کاپشن چرم کوتاه مشکی. به مدد ورزش کردن هیکل خوبی دارم. عشقم بسکتبال بازی کردنه برای همین قدم هم بلنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای تیره ام رو از پدرم به ارث بردم و رنگ ترکیبی سبز و قهوه ای چشم هام رو از مادرم و چون بچه شر و شیطونی بودم و همیشه بیرون از خونه, پوست سفیدم رنگ آفتاب گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در بار وارد می شم. ببین این جا چه خبره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا بیشتر مشتری های بار رو می شناسم. بس که زیاد میام این جا. می رم سمت میزی که دوست هام نشستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند دست هام رو باز می کنم و بلند می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به به ببین این جا چه خبره؟! همه هستن فقط من کم بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره فقط خنگولمون کم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند زدم زیر خنده. چون خنگول رو با یه لحن بامزه ای فارسی گفت. خودم یادش داده بودم, این قدری که با شوخی و بی شوخی بهش می گفتم خنگول آخرش فهمیده بود چه معنی داره و حفظ شده بود. حالا مقابله به مثل می کرد و از کلماتم علیه خودم استفاده می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتم و تو هوا دست هام رو کوبوندم به دست های پسرها و شونه امون رو زدیم به هم. با دخترها اما باید با ملایمت برخورد کرد, دست دادن و یه بوسه ی ظریف رو گونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببین کی این جا است؟ کاترین, یه دختر بلند و باریک با یه هیکل خیلی قشنگ. بدجوری چشمم دنبالشه اما خیلی احساساتیه و به همین راحتی با کسی جور نمی شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم دنبال رابطه ی عمیق نیستم. ترجیح می دم فعلا رو کارم تمرکز کنم, همه چیز به وقتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بین این پونزده نفری که امشب تو این بار جمع شدن ده نفرشون میان به شارلوت تاون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نمی دونم این همه جا چرا باید بریم کانادا؟ ولی تعریف این شهر رو زیاد شنیدم. این هم یه جور تفاوته. تولد تو یه کشور و شهر دیگه. انگاری تولد بیست و چهار سالگیم قراره متمایز و خاطره انگیز باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد کلی رقص و تکون دادن خودمون و کلی مشروب خوردن و حال و هول بالاخره بچه ها بلند شدن هر کی بره خونه اش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا تعطیل بود و برای همین همه تا خرخره خورده بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم خونه! یا اصلا رفتم؟! نرفتم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"مارگاریتا دوما"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو خواب و بیداری سر و صداهایی می شنیدم, همین باعث شد چشم هام رو باز کنم و گوش بسپرم ببینم چه خبره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم دعوا, باز هم... باز هم جنگ, خسته شدم. هه... باید تو خواب ببینم روزی رو که تو این خونه آرامش داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاه کردم, ساعت از دوازده گذشته بود اما دیگه برای پدر و مادر من روز و شب بی معنی بود و سر و صداها هنوز نخوابیده بود. سعی داشتم دوباره بخوابم ولی چون چشمام تازه گرم شده بود هم خستگیم دراومده بود و هم خوابم پریده بود. به سقف نگاه می کردم. امروز روز پر مشغله ای داشتم, لا به لای صداها صدای بابا رو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این حق مارگاریتاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق من؟! جالبه, تا این سن به یاد ندارم که چیزی حق من بوده باشه! اصلا یادم نمیاد که کسی با توجه به حق من تصمیم گرفته باشه و حرفی زده باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاوی زیاد باعث شد بلند بشم, روبدوشامبرم رو پوشیدم و راه افتادم سمت سالن. با دیدن عمو جک و عمو ویلیام شوکه شدم. اون ها این جا چی کار می کردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این قدر غرق حرف هاشون بودن که کسی متوجه من نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام, به ساعت نگاه کردید؟ اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ی سرها به طرف من برگشت. بابا توی نگاهش ترس و تردید بود, شاید تردید برای اینکه آیا من چیزی شنیدم یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه عزیزم, چیزی نیست, برو بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که با بچه صحبت می کنن, من که احمق نیستم! این موقع شب جلسه تشکیل دادن, اون هیچ, اصلا چطور برم بخوابم؟ مگه می شه با این همه سر و صدا خوابید؟ رو کردم به جمعشون و نگاهم رو بینشون چرخوندم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوهوم, پس بخاطر هیچی همچین بل بشویی راه انداختید؟ به خاطر هیچی من تو این خونه هیچوقت آرامش ندارم؟ آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا یه نگاه به عمو جک انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جک:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی نیست عموجان, تو خودت رو نگران نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم عموجان, خوب شد گفتید! من خودم رو نگران نمی کنم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان اینا فقط دلشون می خواد من رو بپیچونن, مشکلی نبود مامان بعدا همه چی رو در اختیارم می ذاره و بهم می گه که چه خبره. سعی کردم خونسرد باشم, بعضی اوقات بهتر بود بی خیال باشی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتما مهم نیست دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو ویلیام خشمگین نگاهم می کرد, انگار جرمی مرتکب شده باشم. روم رو ازشون گرفتم, واسم اهمیتی نداشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-روز پرکاری داشتم, می رم برای استراحت, امیدوارم دیگه هیچ صدایی مزاحم استراحتم نباشه یا اگه هست خنده و شادی باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا رسیدم تو اتاق روبدوشابرم رو انداختم رو زمین و کلافه خودم رو پرت کردم رو تخت و سعی کردم به چیزی جز خواب فکر نکنم, با همین سعی کردن ها نفهمیدم که کی خوابم برد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسیم خنک اول صبح باعث شد چشم هام رو به روی یه روزِ جدید باز کنم. به اولین چیزی که چشمم خورد عکس فارغ التحصیلیمون بود. اولین نفر خودم بودم, کنارم سندی ایستاده بود, بغلم کرده بود, ذوقمون حتی تو عکس هم دیدنی بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همین ترتیب, جنیفر و دنیل و لیزا هم کنار هم ایستاده بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم این قاب رو رو به رو زدم تا هر روزم با خاطره ی شیرینِ اون روز شروع شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه آبی به دست و صورتم زدم تا کسلی فراموشم بشه و خواب از سرم بپره, یه لباس رسمی تنم کردم, برای کار مناسب بود. یه کت مشکی کوتاه با شلوار کتون, کفش های مشکی پاشنه بلندم رو هم پوشیدم. موهای مشکیم رو دورم آزاد ریختم, با یه آرایش ساده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق اومدم بیرون. میز مثلِ همیشه چیده شده بود, با میل خیلی زیادی شروع کردم به خوردن. بابا نبود, حتما زودتر از من رفته, درحین خوردن آب پرتقال بودم که موبایلم زنگ خورد. نیکول بود, بی حوصله جوابش رو دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز چی شده اول صبحی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکول:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام دختر, چـــی شــــده!؟ من رو باش که اومدم دنبال تو تا باهم بریم شرکت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه, من هنوز دارم صبحونه می خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکول:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی چی؟ من جلوی درتونم, زود بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستی نیای! انگار من بهش گفتم که بیا! با بی میلی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سعی می کنم زود بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکول:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانس آوردم که دوستام با شرایطم کنار می اومدن, این رو درک می کردم اما خوب متاسفم براشون که این قدر مهربونن...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجایی تو دختر؟ نیکول خسته شد این قدر منتظرت موند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مامان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من چه! می خواست نیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان تشر زد بهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جای تشکرته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان تورو خدا بی خیال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمتش بوسش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من امشب دیر میام خونه, امشب مهمونی ساموئلِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان فقط با یه مواظب خودت باش من رو بدرقه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"آندرا گارسیا"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آب اومدم بیرون و عینک شنا رو از روی چشم هام برداشتم. دو ساعت شنا باعث شده بود احساس خستگی شدیدی کنم. حوله رو دور خودم پیچیدم و به سمت رختکن رفتم. چون برای رسیدن به خونه عجله داشتم سریع مایو رو در آوردم و تی شرت و شلوارکی تنم کردم, موهام رو همون طوری خیس بالای سرم بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار خیابون منتظر تاکسی بودم, تمام فکرم درگیر کافی شاپ بود, اگه این بار هم دیر برسم این بار حتما اخراج می شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بوق تاکسی تند پریدم داخل و آدرس کافی شاپ رو دادم. چند بار گوشیم رو چک کردم, شایلی گوشی رو سوزوند این قدر که زنگ زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره اش رو گرفتم, با اولین بوق صدای جیغ جیغوش توی گوشم پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجایی دختر؟ مت خیلی عصبانیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم خیلی کم استرس داشتم این هم موج منفی بهم می ده:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب چه کار کنم؟ تمرینم طول کشید, الان توی تاکسی ام؛ دیگه دارم می رسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نیای بهتره, مت اعصابش بهم ریخته؛ اگه بیای حتما اخراج می شی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم خودم رو آروم کنم و به این فکر کنم که این بار هم مثل دفعات قبلی مشکل حل می شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودم درستش می کنم. مطمئن باش این بار هم مثل قبلیا هیچی نمی شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما این بار خیلی جدیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای راننده گوشی رو از گوشم دور کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم رسیدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو نزدیک دهنم گرفتم و به شایلی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رسیدم؛ برام دعا کن! بای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این راه هر روزه ام بود. برای همین می دونستم چقدر باید کرایه بدم. مبلغی که همیشه می دادم رو روی صندلی جلو گذاشتم و از ماشین پیاده شدم که صدای راننده بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم بیشتر می شه. کجا داری می ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب برگشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما من همیشه همین قدر می دم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هم این مسیر رو همیشه دوازده دلار می برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یه حساب سرانگشتی فهمیدم سه دلار کم بهش دادم. چون وقت کل کل به خصوص با راننده تاکسی رو نداشتم سریع سه دلار در آوردم و بهش دادم, بعد هم با سرعت خودم رو به کافی شاپ رسوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جک مثل همیشه مشغول بود و از این میز به اون میز می رفت. می دونستم که باید به سرعت برم به اتاق مت؛ مت رئیسمون بود و خیلی هم عصبانی و اخمو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه ای به در اتاقش زدم که با صدای ترسناکی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو باز کردم و سرم رو انداختم پایین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم اول... قدم دوم... قدم سوم مساوی بود با صدای عصبانی مت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا الان کجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای آرومی جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تاکسی نبود, برای همین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اخراجی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب سرم رو بلند کرد و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بحث نکن؛ یا باید این جا کار کنی و به موقع بیای یا این که به استخر رفتنت برسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کلمه ی دیگه کافی بود تا اشک هام سرازیر بشن؛ من به این کار احتیاج داشتم, همون قدری که به غریق نجات بودن احتیاج داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای جانز, قول می دم از دفعه ی بعد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دفعه ی بعدی وجود نداره, تا ننداختمت بیرون خودت برو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست نداشتم غرورم رو بیش از این خرد کنه برای همین هم بدون گفتن هیچ حرفی پشتم رو کردم و از اتاقش خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کارلوس"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو گذاشتم سر جاش، مثل این که هنوز وقتش نبود تا خوان رو ذوق مرگ کنم! لباس های تمرین رو پوشیدم و رفتم به زمین تنیس اختصاصیم که پشت خونه ام قرار داشت، دستگاه توپ پرت کن رو یه طرف زمین گذاشتم و خودم هم رفتم اون طرف تور، شروع کردم به زدن توپ هایی که پشت سر هم از دستگاه به سمتم می اومدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از امروز باید شدت تمریناتم رو بیشتر می کردم، آخه قرار بود بعد از مدت ها برم به یه مسابقه جهانی؛ باید نشون می دادم که چند سالی دیر کشف شدم و حقم رو خوردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چه قدر بازی کرده بودم، اما دیگه هوا تاریک شده بود و من هم دیگه نای وایسادن نداشتم دیگه چه برسه به ادامه تمرین، رفتم خونه تا یه دوش بگیرم که دیدم تلفن چندبار زنگ خورده و برام پیغام گذاشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین پیغام رو پلی کردم و در حالی که با حوله داشتم عرق هام رو پاک می کردم روی مبل کنار تلفن نشستم و به پیام گوش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارلوس منم خوان؛ تصمیمت رو گرفتی؟ اگه گرفتی بگو تا برگ قرار دادت رو بیارم در خونه ات، فردا هم باید بلیت های سفر رو بگیریم، خواهشا قبول کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این همه هیجان خوان پوزخندی زدم و رفتم سراغ پیام بعدی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاترینم، می دونم انتظارش رو نداشتی، نباید هم داشته باشی چون هنوز ازت متنفرم، مثل بابا، اما مجبور بودم بهت زنگ بزنم، می خواستم بگم محصولات بابا رو آفت زده، برای جبرانش به یه مقدار پول نیاز داره، کمکش کن کارلوس؛ الان از ناراحتی داره سکته می کنه، برای جبران ظلمی که به مامان کردی بیا و بابا رو نجات بده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یه پوزخند دیگه زدم آخرین پیام:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای گونزالس؟ از مجله ... زنگ می زنیم؛ می خواستیم برای مصاحبه ازتون وقت بگیریم، حتما با ما تماس بگیرین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این پیغام ها که فقط همون تماس اول به درد بخور بود رفتم سراغ تلفن و شماره خوان رو گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان با هیجان جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو کارلوس منتظرت بودم پسر! خوب زود بگو تصمیمت رو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی سرد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین خوان، من خیلی فکر کردم، این قضیه یه جورایی به نفع هردومونه, پس قبول می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده های از سر شادی خوان گوشم رو بدجوری آزار داد، اخمی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوان ادامه داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان آروم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه شرطی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه شرطی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین من روی بعضی مسائل خیلی حساسم این رو خودت هم می دونی، اول این که جام تو هواپیما باید فرست کلاس باشه و حتما توی هتل یه سوییت بزرگ می خوام که تک و تنها توش باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان که یه کم از آب و تابش کم شده بود با من و من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این دیگه دست من نیست کارلوس، من فقط هماهنگ کننده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ اصراری سردتر از قبل گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس دیگه کاری با هم نداریم خوان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومدم گوشی رو بذارم که دیدم داره می گه قطع نکن، گوشی رو گذاشتم در گوشم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا قطع نکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من با مدیر صحبت می کنم، تو امضا کن قرارداد رو بقیه اش با من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب اگه قبول نکرد چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبول می کنه، مطمئن باش، اگر هم مخالفت کرد خودم خرجش رو می دم, خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه من راحتی مهم بود، دیگه اهمیتی نداشت که چه جوری این راحتی پیش میاد، از طرف مدیر، خوان یا هر کس دیگه ای ، الان هم که خوان قبول کرده بود پس دیگه دلیلی واسه مخالفت نداشتم، نفسم رو دادم بیرون و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرست قرارداد رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم سریع گوشی رو قطع کردم و رفتم یه دوش آب گرم بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه از حموم اومده بودم بیرون که در خونه رو زدند، یعنی کی می تونست باشه این موقع شب؟! بعد از این که این جمله از ذهنم گذشت سرم رو یه چند باری تکون دادم تا این جمله کلیشه ای و لعنتی که هراز چند گاهی بی اجازه به ذهنم می اومد، از مخم بیرون بیاد... کمربند حوله ام رو محکم کردم و رفتم در رو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان تا من رو دید اخم هاش از هم باز شد و با لبخند عریضی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس حموم بودی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جلوی در رفتم کنار تا بیاد داخل. هیکل چاقش رو به زور از در رد کرد و در حالی که سبیل پرپشتش رو با دستش صاف می کرد خودش رو روی مبل مخصوصم که جلوی تلویزیون گذاشته بودم انداخت، دو دستش رو گذاشت دو طرف مبلم و شروع کرد به صحبت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیگه داشتم از بودنت ناامید می شدم! اما گفتم بذار این آخرین بار رو هم در بزنم بعد برم... خدا رو شکر که خونه بودی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم وایساده بودم کنارش و با اخم نگاهش می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان بعد از اون همه حرف که هیچیش رو نفهمیدم رو کرد به من و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخ! اصلا یادم رفت که واسه چی اومدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیف سامسونتش رو دو دستی و به زور از کنار مبل برداشت و گذاشت روی پاهاش، بازش کرد و بعد کلی زیر و رو کردن کاغذهای داخل کیفش، سه برگ درآورد، داد بهم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب این هم برگ قرارداد، امضاشون کن تا بقیه کارات رو فردا صبح زود انجام بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاعذ رو گرفتم و عصبانی از اینکه روی مبل اختصاصیم لم داده و قصد بلند شدن هم نداره رفتم روی مبل کنار تلفن نشستم، یه نگاهی به قرار داد انداختم، مشکلی نداشت؛ امضاشون کردم، تازه یادم افتاد لباس هام رو نپوشیدم، یه راست رفتم سمت اتاقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوان که ترسیده بود جا زده باشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نترس جا نزدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از اتاقم اومدم بیرون گردنش افتاده بود پایین و داشت خر و پف می کرد! آخ که چه دل خجسته ای داشت این!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنترل تلویزیون رو از روی میزش برداشتم و محکم انداختم زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیوونی همچین از خواب پرید که فکر کنم سکته ناقص رو زد! از روی مبل بلند شد و در حالی که قلبش رو گرفته بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم چی شد یه دفعه خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با ترس دور وبرش رو نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون صدای چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یه پوزخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی! کنترل تلویزیون بود, از دستم لیز خورد افتاد زمین. حالا هم اگه حالت بده یه کم بشین تا حالت جا بیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم "تا تو باشی دیگه روی مبل اختصاصی من نشینی!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار داد رو برداشتم و دادم بهش. با دیدن قرار داد حالش اومد سرجاش، یه لبخند زد و با اون وزنش مثل فنر از جاش بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی کارلوس! مطمئن باش بهترین تصمیم رو گرفتی، هیچ وقت هم پشیمون نمی شی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد همین جور که از خوشحالی بشکن می زد قرار داد رو گذاشت تو سامسونتش و سرخوش خداحافظی کرد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"جینا واتسون"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنِ همه ی دوستام، اونم تو کافه تعجب کردم! من فقط با سوزان قرار داشتم. اینا باز چه نقشه ای واسه جیبِ بیچاره ی من کشیدن؟! اوه! نه، همین هفته ی پیش تو بار کلی تخلیه شده بودم و دلار دلار ازم کشیده بودن. اما خب عادت ما دوست ها بود، همدیگه رو سر کیسه کنیم! کلا حال و هوایی خاص داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجبم بیشتر شد، وقتی که اِدموند پشت سرم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خوای بری تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توئم؟ این جا چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِدموند با گرفتنِ دستم و بردنِ من سمت بچه ها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا می فهمی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمتِ بچه ها و گذری، یه نگاهی به همشون انداختم! یه جورایی انگار خوشحال بودن و هیجان داشتن! حتما قراره خبر خاصی بشنوم! سوزان بلند شد و اومد سمتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوزان:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی خانم بازیگر! با این آرایش، شکل الهه های معبد شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام به همگی! مرسی سوزان. اما من الهه بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرارد با این حرفم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه! پس حتما باید یه دستی به این الهه رسوند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اومد سمتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه خدای من! با این حساب این الهه ی زیبا نیازی به تعریف ما نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی بهش زدم و با هم دست دادیم و بوسش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا یکی به من میگه این جا چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلینا دستش رو به هم کوفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره عزیزم! من بهت میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو کمی خم کرد و از پشت من به پیانیست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شروع کن لطفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن آهنگ تولدت مبارک به همشون نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه، کام آن! بی خیال! تولد من؟ خیلی مونده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرارد صندلیم رو داد عقب تا بشینم و بعد خودش نشست. همه سکوت کردیم تا آهنگ تموم شه. وقتی آهنگ تموم شد، همه دست زدیم و سلینا شروع کرد به حرف زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند هفته دیگه یعنی شیشِ جون، تولدته! و از اون جا که شما فردا سفر تفریحیت شروع میشه، گفتیم پیش پیش یه جشن دوستانه و دور همی گرفته باشیم! بالاخره باید یه کیکی بدی و یه کادوئی بگیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم دوستای خوبم. واقعا نیاز نبود! ممنون، اما کیک بی کیک! شماها هفته ی پیش کیک خوردین بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِدموند جعبه ی کوچیکی از جیبش در آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسیس نباش جیــنا! این از طرف من و آنیکا. چون باید برم، کادوی من رو زودتر از همه قبول کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و جعبه رو ازش گرفتم. وقتی نگاه منتظر همشون رو دیدم، به چهره های مثل علامت سوالشون خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی خیال! می دونید که من کادوهاتون رو باز نمی کنم. بعدا که استفادشون کردم می بینید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همشون می دونستن که من اخلاقای خاص خودم رو دارم و از حرفم بر نمی گردم! برای همین هر کی کادوش رو داد و یه جوری خوشحالیش رو ابراز کرد! امروز، روز آخری بود که می دیدمشون و متوجه بودم که سعی دارن آخرین روز، یه روز خاطره انگیز شه! چون معلوم نبود دفعه ی بعدی که من تو این جمع هستم، کِی می تونه باشه؟! من و دوستای چند ساله ام، حالا دیگه مثل یه خانواده ی گرم و صمیمی بودیم و این اولین باری بود که ما از هم، برای این مدت طولانی دور می شدیم! از این فکر، خودمم کمی ناراحت شدم. اما خب بالاخره بر می گشتم و می دیدمشون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم با همه خداحافظی کردم و هر کی رفت پیِ کارش و جرارد هم موند که من رو برسونه! تو راه، خودم بودم که بحث رو شروع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوزان خیلی دوستت داره جرارد! وقتی رفتم، دلم می خواد زنگ بزنی و خوشحالم کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم سمتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونی که با چی؟! با خبر نامزدیت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند بی جونی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدون تو نامزدی بگیریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب من تا عروسیتون بر می گردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو فهمیدم چی گفت! « بدون تو نامزدی بگیریم؟! » با صدای بلندی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای، نه! بالاخره فهمیدی هیچکس بهتر از سوزان نمیشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرارد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فهمیدم هیچ وقت نمی تونی من رو به جز یه دوست ببینی! وقتی دیدم سوزان من رو دوست داره، ازش خواستم یه مدتی رو با هم زندگی کنیم! هم من فرصت دارم یه چیزایی رو فراموش کنم و هم فرصت دارم به زندگی با سوزان فکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این عالیه پسر! تو داری یه فرصت به خودتون میدی! عالیه! سوزان جذاب و مهربونه! اون فوق العاده است! مطمئنم همه جوره جذبش میشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرارد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم! دعا کن برامون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو گذاشتم رو گردنبندِ صلیبم که همیشه همراهم بود و بوسیدمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما خوشبخت میشید! مطمئنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار نگه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هیچ وقت اشتباه حرف نمی زنی! من می دونم. امیدوارم بتونم با سوزان دووم بیارم! چون می دونم به خاطر احساسات لطیفش، اگه جدا شیم، براش بد میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من تا مدتی که تو کِشتی ام، گوشی ندارم! به محض این که برسم شارلوت تاون، اگه بتونم تماس می گیرم! اگه نه که اولین تماس ما میره برای چند ماه بعد که من می رسم ایران! چون توقفمون تو شارلوت، خیلی زیاد نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدم و به پنجره ی اتاقم نگاه کردم! درست حدس زدم! نگاهی که حس ششمم به من می گفت بابام بود! داشت از اون جا نگام می کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"جسیکا پرونی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ماریا که گفت سلام به خودم اومدم. سرم رو بی هیچ حرفی براش به نشونه ی سلام تکون دادم. نگاهم کرد و چیزی نگفت. دستم رو بلند کردم و به نشونه ی برو بشین تکون دادم. با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا حرف نمی زنی؟ داری نگرانم می کنی جسیکا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماریا، اصلا بیا بشین تا باهات حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریا با چشمایی که کمی گرد شده بود، سری تکون داد و روی اولین مبلی که بود نشست. منم آداب میزبانی رو به جا آوردم و براش چای بردم. همیشه از قهوه متنفر بود و این رو می دونستم! نشستم رو به روش و بهش خیره شدم. کمی نگاهم کرد و وقتی دید که من حرفی نمی زنم، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب جسیکا! می شنوم. چی باعث شده که تو این طوری بترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع کردم به بازی با انگشتای دستم. همیشه وقتی استرس داشتم یا می ترسیدم این کار رو می کردم! الان دیگه ماریا پیشم بود، پس هیچ اتفاقی برام نمی افتاد. نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم از اول خوابم تا آخرش رو براش تعریف کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صحبتم که تموم شد، لب پایینم رو محکم گاز گرفتم. جالب این بود که این خوابم رو بر خلاف خوابای دیگه ام مو به موش یادم بود! شاید به خاطر ترس زیاد بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریا اومد کنارم نشست و دستام رو گرفت تو دستش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جسیکا! این فقط یک خواب بوده. پس تمومش کن. این ترس لعنتی واسه چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماریا، خیلی واقعی بود! خیلی زیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه دیگه! شدی اندازه یه دختر چهار ساله! یه دختر ترسو. تمومش کن این بحث بی معنی رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم و شخصیتم رو دست پایین می گرفت. اخمی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من ترسو نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ثابت کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه طوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میری تو اتاقت، در رو می بندی و گوشیت رو برمی داری. روی تختت رو مرتب می کنی و رو تختیت رو هم عوض می کنی. بعد در اتاق رو باز می کنی و میای پیش من! چه طوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تردید داشتم. از اتاق خودم می ترسیدم! اما برای این که به ماریا ثابت کنم که در اون حد هم ترسو نیستم، باشه ای گفتم و از جام بلند شدم. توی راهرو بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از خودت پذیرایی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفتم توی اتاقم و در رو بستم. این از قدم اول که خوب بود! با قدم های آروم رفتم سمت عسلی و گوشیم رو برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. ترس داشتم! یک لحظه صدای جیغم توی خواب واسم تکرار شد. قلبم تند تند می زد و این رو به خوبی حس می کردم. یک جیغ دیگه! دستم رو گذاشتم روی گوشم و فشار دادمش. خدایا، فقط یک خواب بوده! من چرا این قدر می لرزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز تلویزیون جلوی تختم که از چوب بود، صدا داد. با این که می دونستم چون توش خالیه این طوری صدا میده، اما از جام پریدم. نفسام تند و کشیده شده بود! صدای اَرّه توی گوشم پیچید! نتونستم کاری کنم و جیغ کشیدم. همش دور خودم می چرخیدم و اصلا توی این زمان نبودم. همه جا رو، اون جنگل توی خواب می دیدم! یک لحظه در اتاق به شدت باز شد. جیغی کشیدم و رفتم پشت تخت! انگار که تازه به زمان خودم برگشته باشم. دیگه جنگلی نبود. صدای قدم هایی اومد و بعدش ماریا بود که من رو در آغوشش می کشید. زمزمه وار می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو که این طوری نبود جسی! چت شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و جواب من تنها سکوت بود و گریه! از این همه ضعفم متنفر بودم. من این دختر ترسو نبودم! من جسیکا پرونی بودم که هر کس اسمش رو می شنید، تنها کلمه ای که به ذهنش می رسید "سنگ" بود! من نباید این قدر ترسو باشم و از خودم برای دیگران یک آدم ضعیف بسازم. نباید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین واسم کافی بود. همین حرف واسم کافی بود تا اعتماد به نفسم برگرده! با این که کمی می لرزیدم، اما به ماریا گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من باید سعیم رو بکنم! برو بیرون تا کارهایی رو که گفتی رو انجام بدم. برو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریا می دونست که اگه چیزی بگه ممکنه عصبی شم. پس بی هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت. منم از کنار تخت بلند شدم. انگار نه انگار که داشتم از شدت ترس سکته می کردم! اطرافم رو نگاهی کردم و چیزی ندیدم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم. این هم از قدم دوم! با اعتماد به نفس بیشتر که کمی ترس چاشنیش بود، رو تختی رو عوض کردم و تخت رو مرتب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی می کردم به چیزی فکر نکنم و البته موفق هم شدم و با لبخند از اتاق خارج شدم! ماریا با دیدن لبخندم دستی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیدی کار سختی نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که گفتم نمی ترسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"آستن مایسن"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر و صدای برخورد ظرف و ظروف، چشم هام رو باز کردم. آفتاب وسط آسمون بود و نورش از پنجره تو صورتم می خورد. عجیبه! چون من همیشه پرده های اتاقم کشیده است تا تو تاریکی مطلق بخوابم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک، یه چشمم رو باز کردم و زیر چشمی به دور و برم نگاهی انداختم. دیوار جلوی دیدمه. چقده تابلو چسبوندن به دیوار؟! به زور اون یکی چشمم رو باز کردم. سرم رو چرخوندم. این جا کجاست؟ من رو مبل خوابیدم چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و تو جام نشستم. سرم رو خاروندم. ملافه ای که روم انداخته شده بود، سر خورد و از رو تنم افتاد روی پام. چشم هام رو مالیدم و از جام بلند شدم. یکی تو آشپزخونه سر و صدا می کرد. رد صدا رو گرفتم و رفتم سمتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشه گفت خونه ی کوچیکیه! یه اتاق بیشتر نداشت و حالش هم که من توش خوابیده بودم، کوچیک بود. کنار در آشپزخونه ایستادم و تکیه دادم به در. لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام کاترین! صبح بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای من، کاترین که پشتش به من بود، یه تکونی خورد و برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاترین:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای ترسیدم! کی بیدار شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید