این قسمت بهراد جن گیر شده و چند نفر میان۹ سراغش تا مشکلشونو حل کنه…در همین حین متوجه اتفاقات عجیبی در اطراف ِ خودش میشه و البته رفتار عجیب در دوستانش میشه که از پاسخ بهشون عاجزه و …

ژانر : ترسناک، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۵۸ دقیقه

مطالعه آنلاین هیچ کسان - جلد دوم(دژاســـــــــو)

نام رمان : هیچ کسان - جلد دوم(دژاســـــــــو)

نویسندھ: sober

ژانـر: #ترسناک #معمایی

خلاصھ:

این قسمت بهراد جن گیر شده و چند نفر میان۹ سراغش تا مشکلشونو حل کنه…در همین حین متوجه اتفاقات عجیبی در اطراف ِ خودش میشه و البته رفتار عجیب در دوستانش میشه که از پاسخ بهشون عاجزه و …

نیم ساعتی میشد که توی مطب مهراب منتظر بودیم.دیگه داشتم کلافه می شدم.بدبختانه اونجا سیگار هم نمی تونستم بکشم...

- چرا مهراب همیشه اصرار داره ما رو توی مطبش ببینه؟

مجید – چون احمق ِ.

- تو تا حالا خونه ش رفتی؟

مجید – آره، ولی می دونی اساسا مهراب معتقد ِ که آموزش های مربوط به جن گیری جزو ِ کارش محسوب میشن برای همین دوست نداره کسی به خاطر این کار بره خونه ش.

- اما اینجوری که ضرر می کنه! می تونه به جای دیدن ِ ما یه مریض ببینه که یه پولی هم گیرش بیاد.

مجید – گفتم که احمق ِ.

- راستی مهراب چرا خودش جن گیری نمی کنه؟

مجید - بهش نمی سازه.یادمه اون زمان که از این کارا می کرد اکثر مواقع تن و بدنش کبود میشد.اینه که دیگه الان فقط مردم رو خر می کنه.

- اگه برای منم همچین اتفاقایی پیش بیاد چی؟

مجید – برای من که پیش نیومده، تو هم امیدوار باش.

نزدیک ِ سه ماهه که برای آموزش میام پیش مهراب.همه چیز رو خیلی خوب توضیح میده، جوری که هر نکته ای کاملا توی ذهنم می مونه اما گاهی اوقات مجبورم بعضی چیزا رو یادداشت کنم...مثل دعاها.حفظ کردن متن های عربی واقعا کار سختی ِ!

بلاخره کسی که داخل ِ اتاق بود بیرون اومد و نوبت ما شد.با مجید وارد اتاق شدیم و با مهراب سلام و احوالپرسی کردیم...

مهراب – من دیروز منتظرت بودم.

- اتفاقا منم دیروز می خواستم بیام اما مجید نذاشت، گفت برنامه رو موکول کنیم به امروز که خودش هم بیاد.

مهراب – خب،فکر می کنم این جلسه ی آخر باشه.

- واقعا؟

چند ثانیه فکر کرد و گفت : نه ...یه جلسه ی دیگه هم باید بیای.

- بلاخره جلسه ی آخره یا نه؟

مهراب – نه نه...جلسه ی آخره.یادداشت هات همراهته؟

- آره، اوردمشون.

یادداشت ها رو از کیفم بیرون اوردم و بهش دادم.مهراب در حالی که داشت صفحه هات رو ورق می زد گفت : چقدر خوبه که تو حرفای منو یادداشت می کنی، اینجوری یادت نمیره.اما مجید یادداشت نکرده برای همین هر روز به من زنگ می زنه و وقتمو می گیره.

مجید – دروغ میگه...اصلا هم اینجوری نیست.من اصلا خوشم نمیاد بهش زنگ بزنم.

مهراب – آره، تو درست میگی...

مجید – معلومه که من درست میگم.

مهراب – درست گفتم ، جلسه ی آخره.هر سوالی داری بپرس...اگه چیزی رو یادت رفته بگو تا دوباره برات توضیح بدم.

- حس می کنم اگه بخوام یه کِیس رو حل کنم، توی تشخیص مورد مشکل داشته باشم.همش فکر می کنم در این زمینه گند می زنم!...

مهراب – همه اولش همین حس رو دارن.مثلا مجید...اوایل خیلی خنگ بازی درمی اورد، جوری که همش فکر می کردم این بشر هیچی نمیشه!

مجید – خفه شو.

مهراب – به هر حال...اولین کاری که باید بکنی اینه که از مُراجع توضیح بخوای، گاهی وقتا باید زیر زبونش هم بکشی.چون بعضی ها روشون نمیشه بگن چی کار کردن.

- چرا؟

مهراب – خب بعضی از کارای زشت آدم باعث یه سری آزار و اذیت ها از طرف جن ها میشه...به خاطر همین بعضی ها روشون نمیشه بگن دیگه...متوجه میشی چی میگم؟

- تقریبا...اما نه کاملا.

مهراب – مهم نیست.داشتم می گفتم...اطلاعاتی که میگیری رو یادداشت کن، البته این ضروری نیست اما اگه یادداشت کنی به خودت کمک کردی.معمولا نوع ِ آزار و اذیت ها مشخص می کنه که مشکل ِ طرف چیه.

- اگه همه ی کارایی که گفتی رو انجام دادم ولی باز هم نفهمیدم مشکل از کجاست اونوقت چی؟ منظورم اینه که کِی لازم میشه که از یه جن راهنمایی بخوام؟

مهراب – همیشه در آخرین مرحله این اتفاق میفته.تا جایی که من می دونم تو از طرف جن های شیعه مأموری...بنابراین نمی تونیم بگیم تو نسبت بهشون برتری خاصی داری که به فرمانت باشن...در واقع مطیع تو نیستن، چون می دونی که ملاک برتری تقواست.

- پس این قضیه ی اشرف مخلوقات چی میشه؟

مهراب – اون مصداق این بحث نیست.داشتم می گفتم، وقتی دیدی به ته ِ خط رسیدی ازشون کمک بخواه...راهنماییت می کنن.

- فهمیدم...آخرین مرحله.

مهراب – البته اینم بهت بگم...شاید هم پیش بیاد که خودشون قبل از تو پیش دستی کنن و موضوع رو بهت بگن و لازم نباشه چیزی ازشون بخوای.

مجید – بعضی وقتا هم اون جن یا جن هایی که مردمو اذیت می کنن، خودشونو بهت نشون میدن و دلیلو بهت می گن.دو سال پیش یه همچین چیزی برای یکی از دوستام توی تبریز اتفاق افتاد.

- چه جالب! اینجوری خیلی آسون میشه.

مجید – زیاد دلتو صابون نزن ، این جور جن ها چون نمی خوان آزار و اذیت هاشونو تموم کنن از همون اول خیال ِ جن گیرو راحت می کنن...یه جورایی شعارشون یا مرگ یا انتقام ِ.

- اونوقت در این نبرد کی برنده ست؟

مجید – معلوم نیست...هر کی خوش شانس تر باشه.اما خب...ما سعی می کنیم برنده باشیم.

- آخرش دوستت موفق شد؟!!

مجید – نه.جن ها تهدیدش کردن که اگه ادامه بده بچه هاشو آتیش می زنن، اونم جا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه همچین موردی برای منم پیش اومد چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – تو چرا انقدر بدبینی؟ اجازه بده وارد کار بشی بعد اگه از این اتفاق ها برات افتاد یه فکری می کنیم.تهش این ِ که مورد رو پیگیری نمی کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه...درک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – پس از امروز من و مجید، اولین موردی که به پست مون خورد رو می فرستیم پیش تو.اگر هم در حین کار به مشکل خوردی به ما زنگ بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه حتما.یه سوال ِ دیگه دارم که هیچ وقت بهش اشاره نکردین.از کسایی که مشکل شونو حل می کنم چقدر دستمزد بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – اون دیگه به مَرام ِ خودت بستگی داره.اما اینو بدون، هــمـه پول می گیرن...اولین باری هم که خودت با سورن اومدین پیشم، من پولمو از سورن گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی میگی؟!! بهم نگفته بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – رفیق با معرفتی داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چقدری ازش گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید لبخندی زد و گفت : من معمولا به این سوالا جواب نمیدم.اما اگه دوست داری بدونی برو از خودش بپرس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزودی با مهراب خدافظی کردیم و از مطبش بیرون اومدیم.چون به گفته ی خودش جلسه ی آخر بود، کاری زیادی نداشتیم.سوار ِ ماشین مجید شدیم و راه افتادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – خونه میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ، میرم پیش ِ سورن.باهاش کار دارم...می تونی منو تا اونجا برسونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – آره، تا اونجا که راهی نیست، منم کاری ندارم.راستی ماشینتو چی کار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فروختمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – چرا ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی درب و داغون شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – پس الان واسه کارِت چی کار می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین روزا یه کاری ردیف می کنم...خسته شدم بس که از اینجا تا تهران مسافر بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – خلاصه یه وقت گشنه نمونی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ، نگران نباش.برای چند ماه خرجی داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – اگه پول لازم شدی روی من حساب کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما...مرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید منو جلوی خونه ی سورن پیاده کرد.هر چقدر هم اصرار کردم بیاد داخل، راضی نشد و زود رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ِ حیاط باز بود و بدون ِ اینکه زنگ بزنم رفتم تو.وارد حیاط که شدم دیدم صاحبخونه ی سورن از پشت ِ پنجره داره نگاهم می کنه.عجب مرد فضولی ِ!چون دوست بابای سورن هم هست، هر اتفاقی اینجا بیفته گزارش میده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه به در زدم و چند لحظه بعد سورن درو باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – زود اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جلسه ی آخر بود، زیاد طول نکشید.سورن تو از دست این صاحبخونه ت چی می کشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – عذاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان دم ِ پنجره وایساده بود داشت منو می پایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – جدیدا شغلش شده اینکه درو باز بذاره بعد پشت پنجره کشیک بده ببینه کی میاد تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجب خری ِ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن رفت توی آشپزخونه و منم روی مبل نشستم.چند ثانیه بعد با یه کاسه تو دستش برگشت.توی کاسه یه مایع ِ آبی رنگ بود که سورن داشت با قاشق هَمِش می زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – رنگ ِ مو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو واقعا خُلی! دیگه دانشگاه هم که تموم شد.واسه کی می خوای دلبری کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اولا که من واسه دل ِ خودم موهامو رنگ می کنم، ثانیا بهم میاد.تازه با این مِش ِ تیکه ای که گذاشتم نمی تونم برم سر ِ کار، باید یه دستشون می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چه رنگی می خوای بزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – یه جور بلوند ِ پُررنگه.حس کردم بهم میاد...تازه واریسیَن هم گرفتم که طبیعی تر بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – واریسین...رنگو خوشگل تر می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی مگه کار گیر اوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره، برای جفت مون...توی دفتر ِ یکی از دوستای بابام.البته دوست ِ صمیمی نیستن، فقط با هم سلام علیک دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظرت اگه با همون لیسانس یه کار گیر می اوردیم بهتر نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه، چون اونجوری میشدی یه مشاور حقوقی ِ در ِپیت.ولی اینجوری چَم و خَم ِ کار دستمون میاد...تازه وکالت هم می کنیم و چند وقت دیگه خودمون یه دفتر می زنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می ترسم دفتر ِ طرفو به باد بدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نترس...الکی که این همه درس نخوندیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب...الان من باید تنها برم یا تو هم میای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – منم میام...چند دقیقه وایسا من این رنگو بزنم، بعد میریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دقیقا چند دقیقه طول می کشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نیم ساعت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه.صبر می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چه احساسی داری از اینکه جن گیر شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – همین؟ چرا مثه آقا جواب میدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آقا امام خمینی دیگه، اون لحظه که اومد تهران....اصلا ولش کن.میشه یه بار هم منو واسه ی این مراسم جن گیریت ببری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون شاید بعدش مجبور بشم خودتو جن گیری کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سورن برای خرید بیرون اومده بودیم.باید یه سری لوازم ِ کار می خریدم.گویا سورن هم می خواست برای خودش لباس بخره.من چیز زیادی نمی خواستم بگیرم برای همین تصمیم گرفتیم اول بریم سراغ خریدهای من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه گشتن بلاخره تونستیم یه فروشگاه بدلیجات پیدا کنیم.فروشگاه بزرگی بود و یه فروشنده ی خانم داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چی می خوای بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند تا انگشتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خیلی خوبه، منم کمکت می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فروشنده خواستیم انگشترهای مردونه ش رو بهمون نشون بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من داشتم به انگشترها نگاه می کردم که سورن به فروشنده گفت : ببخشید میشه گوشواره هاتون ببینیم؟ ترجیحا از این کوچولو نگینی ها باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خوای گوشواره بخری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره، خیلی وقته تو فکرشم.الان فرصت خوبی ِ...تو هم هستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه من نبودم چه فرقی می کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – الان می تونم برای تو هم بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت درد نکنه، من گوشم سوراخ نیست...در ضمن گوشواره هم دوست ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – گوش های منم سوراخ نیستن.ولی بلدم سوراخشون کنم.ببین، گوشت رو انقدر محکم می گیری تا بی حس بشه، بعد یه سوزن رو فرو می کنی تو گوشت...البته بگم، باید سوزن ِ ضد عفونی باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در هر صورت من نمی خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – باشه، هر جور میلته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برام مهم نبود انگشترها چه شکلی اند.همه رو توی دستم امتحان می کردم و هر کدوم که اندازه بودن رو کنار می ذاشتم.حدود ِ بیست سی تا جدا کردم، طوری که فروشنده یه جوری نگاه می کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – همه ی اینا رو می خوای بخری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، لازم دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اینا دقیقا برای چه کاری اند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون اینا فلزی اند، اگه یه مدت توی دستم باشن یه قسمتی از روحمو جذب می کنن...انگشتر چوبی ِ خودم این کارایی رو نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – کاربردش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی جن گیری لازمشون دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فروشنده – مطمئنید همه شونو می خواین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، فکر می کنم دیگه کافی باشه...همینا رو می برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فروشنده واقعا داشت بد نگاه می کرد...سورن هم اصرار داشت که برای من گوشواره بگیره! داشت روانی م می کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – بهراد یه سوال، روح به گوشواره هم می چسبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش خندم گرفت و گفتم : من گوشواره نمی خوام، انقدر گیر نده.زودتر هم هر چی می خوای بگیر تا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – باشه، هر جور راحتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ِ یکی دو ساعت گشتن توی پاساژها کارمون تموم شد و راهی ِ خونه شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چه احساسی داری از اینکه نسترن داره ازدواج می کنه؟...فقط نگی هیچی که با لگد پرتت می کنم بیرون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقا بابت ِ این یه مورد خیلی خوشحالم.این اواخر، مخصوصا عید خیلی بهم پیله می کرد.یه بار هم نزدیک بود سرمو به باد بده*...واست تعریف کردم.(* اونایی که نمی دونن برن هیچ کسان 1 رو بخونن)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره گفتی، مثه اینکه مسعود هم گوششو پیچونده بود...راستی مسعود چطوره؟ چند روز ِ پیداش نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جیم زده...عمه مژگان می خواست عقد ِ نسترن و علیرضا رو بندازه خونه ی مسعود.اونم رفت مأموریت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – یعنی واسه عقد نمیاد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه عقد میاد...ولی دقیقه نود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدیم خونه هوا کاملا تاریک شده بود.با اصرار من سورن دیگه خونه ی خودش نرفت و پیشم موند.هر دو توی پذیرایی نشسته بودیم.سورن بعد ِ چند لحظه سکوت گفت : گفتی شام چی داریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگفتم، هنوز بهش فکر نکردم...ولی نگران نباش، گشنت نمی ذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – مشروب نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ، تو ترکم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – تو ترکی یا پول نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در واقع هر دوش...اینا رو ولش کن.چند تا جمله ی مفهومی فلسفی به من بگو که توی جن گیری هام ازشون استفاده کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – می خوای جلوی مشتری هات فیلسوف جلوه کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره...یه همچین چیزی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اتفاقا یه دونه بلدم...شاعر میگه؛ دزدی ِ بوسه عجب دزدی ِ پر منفعتی ست که اگر باز ستانند دو چندان گردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینو گفت و زد زیر خنده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی بی تربیتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – من فقط نقل قول کردم عزیزم، شاعر یکی دیگه ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین لحظه موبایلم زنگ خورد.از روی میز برش داشتم و دیدم مهرابِ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم مهراب جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – سلام پسر خوب، چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون ، خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – یه خبر خوب برات دارم، حدس بزن چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خواستم مثلا حدس بزنم و جواب بدم خودش گفت : نمی خواد حدس بزنی، خودم میگم.امروز یه مریض داشتم که فهمیدم مشکلش جن زدگی ِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب به سلامتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – منم آدرس و شماره ی تو بهش دادم.احتمالا فردا میاد سراغت.خوشحال شدی، نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِی...اما یه ذره استرس دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – مهم نیست، درست میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا مشکلش چی هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – اینی که اومده بود پیش ِ من بابای طرف بود،خودشو ندیدم.ولی مثه اینکه حالش زیاد خوب نیست.از حرفاش فهمیدم مشکلش افسردگی و این چیزا نیست...به هر حال این کِیس دست ِ تو رو می بوسه.ببینم چی کار می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، سعی خودمو می کنم سوتی ندم.ممنون که خبرم کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب – خواهش می کنم.سلام برسون، فعلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل ِ اینکه باهاش خدافظی کنم گوشی رو قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم این مهراب چجور روانشناسی ِ که اصلا به حرف آدم گوش نمیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چی شد؟ واست سوژه گیر اورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، از شانس بد همین روز اولی همه ی ملت جن زده شدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اشکال نداره.دیر یا زود باید باهاش رو به رو میشدی.فقط مواظب باش خیط مون نکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم جناب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خب دیگه، حالا هم پاشو برو غذا رو ردیف کن...خیلی گشنمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه الان میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم توی آشپزخونه اما انقدر این تماس ِ مهراب فکرمو مشغول کرده بود که کاملا هنگ کرده بودم .اصلا نمی دونستم باید چی درست کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون لحظه خواسته ی قلبی م این بود که طرفم دختر نباشه! وگرنه به هیچ وجه نمی تونم تمرکز کنم.البته اگه سورن بود حتما از این موضوع استقبال می کرد اما خب، من میونه ی خوبی با این جور شرایط ندارم.از اون گذشته می ترسیدم برم و وضعیت رو براشون بدتر کنم!...مجید می گفت گاهی اوقات دخالت جن گیر وضعیت رو بدتر از چیزی که هست می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم از این فکر و خیال ها بیرون بیام...یه بسته ماکارانی از داخل کابیت بیرون اوردم و سرگرم درست کردن ِ غذا شدم.همین حین بود که صدای زنگ ِ درو شنیدم.می خواستم از آشپزخونه بیرون برم تا در ِ حیاط رو باز کنم که دیدم سورن قبل از من دست به کار شده.بی اهمیت به اینکه کی پشت ِ در ِ ، برگشتم تا به غذا برسم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی گاز وایساده بودم و ماکارانی هایی که توی آب ریخته بودم رو هَم می زدم.فکرم خیلی مشغول بود و اصلا متوجه ِ اطرافم نبودم که یهو یه نفر دستش رو با خشونت دور ِ گردنم حلقه کرد و به سمت ِ خودش کشید...البته سریع متوجه شدم که مسعود ِ...چون جدیدا خیلی خشن ابراز احساسات می کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – چرا نیومدی استقبال ِ عموت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی کردم تو باشی.ول کن مسعود، گردنم درد گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود دستشو برداشت و گفت : من که محکم نگرفته بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره... به نظر ِ خودت ِ اینجوری ِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – بیا، اینو واسه تو گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و دیدم یه بطری ِ مشروب گذاشته روی میز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا که من می خوام ترک کنم از در و دیوار مشروب ِ مفت می باره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – مگه می خوای ترک کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه اجازه بدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – خب زودتر می گفتی که منم تو خرج نیفتم.حالا اشکال نداره...بیار من و سورن ترتیبشو می دیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که زنگ ِ موبایل سورن به صدا دراومد.صداش من و مسعود رو هم بیدار کرد اما سورن فورا قطعش کرد.موبایل سورن در فاصله ی چند دقیقه، سه چهار بار زنگ خورد.آخرش مسعود عصبانی شد و گفت : یه بار دیگه صدای موبایلتو بشنوم کتک می خوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن آروم گفت : ببخشید... اشتباه شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خیال راحت می خواستم به خوابم ادامه بدم که سورن اومد بالای سرم و گفت : بهراد پاشو، زودباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – باید بریم سر ِ کار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از امروز؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره دیگه، یارو منتظرمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرچه دوست نداشتم اما مجبور بودم.فرصتی بود که به هیچ وجه نمی خواستم از دستش بدم.به زور از جام بلند شدم و با سورن رفتیم توی اتاق تا مزاحم خواب مسعود نشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشستم و سعی کردم بیدار بمونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برات صبحونه درست کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه نمی خواد.الان استرس ِ نرسیدن دارم، از گلوم پایین نمیره.بهراد فقط سعی کن لباست رسمی باشه.ترجیحا هم کت بپوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم می دونم، پخمه که نیستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – پس زود حاضر شو، مدارکتم بیار.باید یه سر هم بریم خونه ی من تا لباسامو عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج دقیقه ای آماده شدم و راه افتادیم.طولی نکشید که به خونه ی سورن رسیدیم و اونم کاراشو انجام داد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت چند باید اونجا باشیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – هشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه، بیست دقیقه وقت داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – راستی دیشب ، حوالی ساعت سه از اتاق ِ زیرشیروونی صدای راه رفتن میومد! متوجه شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، خیلی خسته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اما من شنیدم، یه ذره هم ترسیدم.ولی شما دو تا عین خرس خوابیده بودین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خرس خودتی.منم قبلا چند بار از بالا صدا شنیدم...از مجید پرسیدم گفت اشکال نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – یعنی چی اشکال نداره؟!! نمی تونی کاری کنی دیگه صدا نیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مجید می گفت خودش هم بعضی وقتا توی خونه ش با همچین صداهایی مواجه میشه.می گفت کار ِ جن های خاکی ِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – جن خاکی؟! یعنی یه چیزی تو مایه های کرم ِ خاکی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...نه به اون شکل! یادته چند وقت پیش بهم گفتی که توی شمال یه جن هایی وجود دارن که قدشون تقریبا دو وجب ِ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره یادمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونا جن های خاکی اند.اساسا توی خاک زندگی می کنن اما هر از گاهی هم بیرونن...این صداها مربوط به زمان هایی میشه که بیرون ِ خاکن.در کل آزاری به آدم نمی رسونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن با لحن تمسخر آمیزی گفت : واقعا خیالمو راحت کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو می ترسی، نه؟ یادمه چند ماه پیش توی جریانِ اتفاقاتی که برای من میفتاد، همیشه سپر مدافع بودی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – من نگران خودتم...دوست ندارم خونه ت بشه بزرگراه شیاطین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش.دیگه اجازه نمیدم اون اتفاقا تکرار بشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – باشه...قبول.ولی از من میشنوی یه فکری واسه این سر و صداها بکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره به دفتر آقای معظمی رسیدیم ، اونم نامردی نکرد و فی الفور دو تا پرونده ی حقوقی داد دستمون.از شانس ِ بد، من مجبور شدم برم دادگستری.توی دادگستری هم سگ صاحاب خودشو نمی شناخت و به قدری شلوغ بود و کارا بی نظم پیش می رفت که تا ظهر علاف شدم.نزدیک ِ ساعت یک و نیم بود که برگشتم دفتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدم سورن توی اتاقی که بهمون داده بودن داشت یه پرونده رو می خوند.با ضربه ای که به در زدم متوجه حضورم شد و چشم از پرونده برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چی شد؟ پنجر شدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی نشستم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدرم در اومد ! کاش هیچ وقت حقوق نمی خوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – عیب نداره، عادت می کنی.در عوض حقوق ثابت می گیری، هی هم توی جاده دنده عوض نمی کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور کن اونو ترجیح میدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چرت نگو، یعنی تو دوست داری شوفر باشی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی خیال...تو تمام مدت اینجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه، اما زود برگشتم و چند تلفن کردم.این پرونده ای که دست ِ من ِ خیلی جالبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟ مگه چه جوری ِ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : پرونده ش کیفری ِ...وقتی خوندمش کلی خندیدم.قضیه اینه که یارو با رفیقش توی یه خونه ی روستایی زندگی می کردن، بعد یه روز این پشت ِ دیوار قایم میشه که یهو بپره جلوی رفیقش تا بترسونش و یه حالی ببره...( سورن به این قسمت ِ تعریفش که رسید شروع کرد به خندیدن، منم با اینکه اصلا نمی دونستم قضیه چیه می خندیدم )... خلاصه این رفیقش هم که نمی دونسته موضوع از چه قراره، تا مرز زهره ترک میره و از ترس شروع می کنه به دویدن.انقدر می دوه که میفته توی دره و جان به جان آفرین تسلیم می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما همچنان داشتیم به مرگ ِ طرف می خندیدم که آقای معظمی چند تا تق ِ به در زد ، من و سورن هم لال شدیم و ایستادیم.اون لحظه هر چی سعی می کردم نمی تونستم نیشمو ببندم.اونم با تأسف به حالمون نُچ نُچی کرد، سری تکون داد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته ما پُر رو تر از این حرفا بودیم که با این چیزا خجالت بکشیم.دوباره نشستیم و من گفتم: حالا واسه یارو چه حکمی بریدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – حکمش که شبه ِ عمد ِ.ما قرار ِ براش تخفیف بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب شد این پرونده رو من ندادن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره، طرفو می فرستادی بالای دار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی گشنم بود اما پولی نداشتم و روم نمیشد پیشنهاد ناهار بدم...از این هم خجالت می کشیدم که سورن پول ِ غذا رو حساب کنه.مجالی هم نبود برگردم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین که داشتم دنبال یه راه چاره می گشتم سورن دست به کار شد و برای جفت مون سفارش غذا داد.زیاد برام خوشایند نبود ولی خب کاری هم از دستم برنمی اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع ِ غذا موبایلم شروع کرد به زنگ زدن.به شماره نگاه کردم، آشنا نبود.می خواستم جواب ندم ولی یادِ تماس دیروز مهراب و کسی که قرار بود بهم زنگ بزنه افتادم و جواب دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته نباشید،آقای ماکان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خودمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نجفی ام.شماره تونو از دکتر رمضان گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ، امرتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – ایشون در مورد من باهاتون صحبت نکردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط گفتن یه مشکلی دارین که من می تونم کمکتون کنم، اما خیلی تلگرافی گفتن... وارد جزئیات نشدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – میشه یه جا همدیگه رو ببینیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بر این شد که ساعت پنج ِ بعد از ظهر بیاد خونه ی من.با اینکه کمی استرس داشتم اما فرصت خوبی بود که توی این بحران مالی یه پولی به جیب بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارمون تا ساعت چهار طول کشید.بعد از کار سورن منو تا خونه رسوند و رفت.وقتی وارد خونه شدم دیدم کفش های مسعود روی تراسن.تعجب کردم که هنوز نرفته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد پذیرایی شدم و دیدم اونجاست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ، فکر نمی کردم اینجا باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – سلام.خسته بودم واسه همین تا ظهر خوابیدم.دیگه منتظر شدم تا تو رو ببینم بعد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود - آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتم رو دراوردم و انداختم روی مبل.داشتم می رفتم توی آشپزخونه که گفتم : ناهار خوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – آره...فکر می کردم تو هم میای ، برای تو هم درست کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف مسعود از رفتن به آشپزخونه منصرف شدم و برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت درد نکنه، شب دخلشو میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود از جاش بلند شد و گفت : من دیگه باید برم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بمون یه چایی با هم بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – نه ، ممنون.خونه کار دارم.فعلا خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظرم مسعود مشکوک میزد! شایدم اشتباه می کنم...در هر صورت مثل همیشه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر قرار ساعت پنج دیگه لباس هامو عوض نکردم...یعنی حوصله شو نداشتم.فقط توی پذیرایی نشستم و منتظر موندم.توی اون مدت همه ی نکاتی که مهراب بهم یاد داده بود رو مرور کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز ساعت پنج نشده بود که صدای زنگو شنیدم و رفتم تا درو باز کنم.بعد از سلام و علیک ازش دعوت کردم که بیاد داخل.یه مرد ِ پنجاه و دو سه ساله بود.تقریبا هم سن و سال ِ بابای خودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی میل دارین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – نه ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تعارف که نمی کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – نه ...میشه بشینید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله حتما، بفرمائید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از چهره ش معلوم بود که اصلا اعصاب نداره.چشماش کاملا قرمز بودن و خیلی کم پیش میومد که به من نگاه کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – پشت تلفن گفتم که آدرس شما رو از دکتر رمضان گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ایشون یکی از دوستان ِ خوب من هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی عصبانی گفت : من فکر می کردم ایشون می تونه به ما کمک کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دکتر رمضان تشخیص دادن که باید بیاین پیش من، شک نکنید که تشخیص شون درست بوده.مشکل تونو بگین لطفا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – پسرم مشکل داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که فهمیدم طرف پسره کلی اعتماد به نفسم بالا رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسرتون چند سالشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – بیست سال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب...توضیح بدین، دقیقا مشکلش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – چند وقت پیش پسرم همیشه از این شاکی بود که موقع خواب روش بختک میفته، اوایل ماهی یکی دو بار همچین اتفاقی میفتاد تا اینکه کم کم شد هفته ای سه چهار شب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکل ِ تنفسی نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – نه ، دکتر بردیمش...از این نظر مشکلی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی بیدار ِ چی؟ اتفاقی براش نمیفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کرد – نمی دونم...من زیاد خونه نیستم.اطلاع دقیقی ندارم.حالا به نظر شما مشکلش چیه؟ شما می تونید براش کاری کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، مسلما میشه کمکش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت برقرار شد و من به فکر یه راه چاره بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – اگه ممکنه شما یه دعا یا وردی چیزی بنویسین، پولش هم هر چقدر شد من تقدیم می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمی تونم همینجوری یه چیزی به شما بدم چون ممکنه وضع پسرتون بدتر بشه.مشکل ِ پسر ِ شما با چند مورد مطابقت می کنه.برای اینکه مطمئن بشم باید پسرتونو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – فکر نمی کنم بیاد اینجا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا ؟ نمی تونید راضیش کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – والا چی بگم...الان دو هفته ای میشه که نه با کسی حرف می زنه ، نه به حرف کسی گوش میده.فقط یه گوشه ساکت میشینه، حتی غذا هم نمی خوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی دو هفته س غذا نخورده؟! من تعجب می کنم چطور شما بعد ِ این همه مدت تازه به فکر چاره افتادین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نداد، فقط با شرمندگی سرشو پایین انداخته بود...واقعا هم خجالت آور بود! دقیقا منو یاد ِ بابای خودم می انداخت...توی خونه ی ما هم اینجوری بود که تا کسی رو به قبله نمیشد از دکتر خبری نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چاره ای نیست...من میام می بینمش.البته اگه مانعی نداره.در اون صورت به احتمال زیاد می تونم کاری براش بکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – الان وقت دارین بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره...الان کاری ندارم.فقط چند لحظه اجازه بدین وسایلمو بردارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم توی اتاق و هر چیزی که فکر می کردم لازمه رو توی کیفم گذاشتم.دوباره اومدم توی پذیرایی و کتمو برداشتم و راه افتادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی سوار ماشین شده بودیم سکوت کرده بود و یه کلمه هم حرف نمی زد.انقدر هم عصبی به نظر می رسید که منم ترجیح دادم حرفی نزنم و حتی سیگار هم نکشم.داشتم به این فکر می کردم که ازشون چقدر پول بگیرم.به خودم قول داده بودم که اگه وضع مالی ِ طرف خوب نباشه، زیاد برای پول بهشون فشار نیارم...البته با توجه به ماشین نجفی، بهش نمیومد وضع مالی ِ بدی داشته باشه.ولی باید خونه شون رو هم می دیدم تا مطمئن بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه ماشینو جلوی یه خونه نگه داشت و هر دو پیاده شدیم.آقای نجفی زنگ زد و وارد خونه شدیم.خونه ی بزرگی بود اما اصلا شیک نبود.به نظر می رسید زیاد بهش اهمیت نمیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز توی حیاط بودیم که پرسیدم : خیلی وقته اینجا زندگی می کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – بله، تقریبا هفده هجده سالی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همسر آقای نجفی جلوی در ورودی منتظرمون ایستاده بود.سعی می کرد لبخند بزنه اما مشخص بود که حال خوبی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد خونه شدم سنگینی ِ فضا کاملا روم تاثیر گذاشت.احساس می کردم هیچ انرژی مثبتی اونجا وجود نداره.خونه شون اصلا نور گیر نبود و با اینکه چراغ ها رو روشن کرده بودن اما باز هم مشکل ِ روشنایی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – پسرم توی اتاقشه...اونطرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میشه یه لحظه بشینید، من چند تا سوال دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه نشستیم و من با دقت به اطراف نگاه کردم.سقف ِ خونه مشکلی نداشت و از این بابت خیالم راحت شد.آشپزخونه اُپن بود و بهش دید داشتم...فقط مونده بود اتاق ها که باید در موردشون می پرسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اسم پسرتون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – فرزان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرزند دیگه ای ندارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – چرا ، دو تا دختر هم دارم...یکی شون ازدواج کرده و یکی شون هم مدرسه میره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این جمله ی آقای نجفی تموم شد از توی آشپزخونه صدایی شبیه به کشیده شدن ِ صندلی روی زمین اومد و آقا و خانم نجفی با نگرانی به اون سمت نگاه کردن.منم جا خوردم اما نه به اندازه ی اونا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا اهمیت ندین...من تا قبل از اینکه بیام اینجا به چند تا موضوع که می تونه به پسرتون مربوط باشه فکر کردم اما بعد از اینکه خونه تونو دیدم، به نظرم احتمال این هم وجود داره که مشکل از خونه تون باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – یعنی باید این خونه رو عوض کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه لزوما...من باید اول پسرتونو ببینم تا دقیق نظر بدم.فقط یه سوال، غیر از پسرتون بقیه توی خونه مشکل خاصی ندارن؟ چیزی که شبیه به مشکل ِ پسرتون باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – نه ، فقط گاهی اوقات از همین صداهایی که شنیدین ، از اتاق ها می شنویم.البته بیشتر شب ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی این اولین باری بود که توی روز از این صداها می شنوید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – بله، فکر می کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب...مهم نیست.میشه پسرتونو ببینم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – بله حتما، بفرمائید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت ِ راهرویی که چند تا در توش بود.آقای نجفی به یکی از درها اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناراحت نمیشه اگه برم داخل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – نه، بفرمائید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتظار داشتم بره و به پسرش اطلاع بده که می خوام وارد اتاقش بشم، تا حداقل معذب نباشه.اما وقتی دیدم عین ِ خیالش هم نیست منم کوتاه اومدم.چند تا ضربه به در زدم و وارد اتاق شدم.چراغ خاموش بود اما اتاق یه پنجره ی خیلی بزرگ با پرده های توری داشت و چون هوا هنوز گرگ و میش بود با اون نور کم هم می تونستم ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم که پسره کنار پنجره نشسته و به دیوار تکیه داده.سلام کردم اما توجهی نکرد...انگار اصلا نشنید.جلو رفتم و با فاصله ی کمی کنارش نشستم.چند ثانیه سکوت برقرار شد.پرده رو کمی کنار زده بود و به بیرون نگاه می کرد.یه لحظه هم چشم از حیاط برنمی داشت.با دقت سمتی که بهش خیره شده بود نگاه کردم اما کسی اونجا نبود...یا لااقل من نمی دیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه بعد سکوت رو شکستم و گفتم :" می خوای با هم حرف بزنیم؟!"...اما جوابی نداد و دوباره گفتم : من می تونم بهت کمک کنم...کافیه بهم بگی چه مشکلی داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم جوابی نداد...انگار فقط جسمش توی اتاق بود و اصلا صدای منو نمی شنید.همین لحظه صدای باز شدن ِ درو شنیدم.فکر کردم شاید آقای نجفی باشه که اومده داخل.سرمو به سمت در چرخوندم و در کمال تعجب دیدم در بسته ست! احساس می کردم یه نفر توی اتاق هست که داره به ما نگاه می کنه.در وهله ی اول سعی کردم نترسم چون می دونستم بعضی از شیاطین از ترس تغذیه می کنن و در عین حال نمی دونستم با چی طرفم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای نشستنم رو تغییر دادم و این بار روی به روی فرزان نشستم.باز هم نگاهش به بیرون بود.به چهره ش نگاه کردم...یکی از خوشگل ترین پسرهایی بود که توی عمرم دیده بودم.صورتش از همه نظر بی نقص بود.ناراحت به نظر می رسید اما به هیچ وجه حرفی نمیزد.احساس کردم حرف زدن باهاش فایده ای نداره و به عنوان آخرین جمله گفتم : نمی خوای با من حرف بزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دیدم خیال نداره جوابمو بده دیگه ادامه ندادم و بلند شدم تا از اتاق بیرون بیام.دستمو سمت دستگیره ی در دراز کردم تا بازش کنم اما قبل از تماس دست ِ من، در خود به خود باز شد.کمی مکث کردم ، یه نفس عمیق کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.آقا و خانم نجفی پشت ِ در اتاق با نگرانی منتظر بودن.ازشون خواستم بریم توی پذیرایی و اونجا حرف بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ کسی نیست که پسرتون باهاش حرف بزنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – نه، عرض کردم خدمتتون...دو هفته ای هست که نه با کسی حرف می زنه ، نه غذا می خوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متاسفانه چون حرفی نمیزنه من نمی تونم دلیل مشکلشو بفهمم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم نجفی – یعنی نمی تونین کاری کنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا...می تونم،اما یه کم وقت لازم دارم...حداقل تا فردا شب.اگه حرف می زد همین الان یه کاری براش می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – حدس شما چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من به دو مورد مشکوکم...اما بهتره الان چیزی نگم.شما تا فردا شب اقدامی نکنید، من باهاتون تماس می گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد در کیفمو باز کردم و پاکت کاغذی سداب رو از توش بیرون اوردم.پاکت رو سمت ِ خانم نجفی گرفتم و گفتم : توی این پاکت حدود ِ یه پیمانه سداب هست.اینو توی آب جوش، مثل چایی دَم کنید و بهش بدین بخوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم نجفی – آخه هیچی نمی خوره! چجوری بهش بدیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به زور بریزین تو دهنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفم هر دوشون جا خوردن...به نظر خودم زیاد هم تعجب آور نبود!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نجفی – یعنی چجوری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم، هر جور که خودتون صلاح می دونید...می تونید دستاشو محکم بگیرید و یکی دیگه هم اینو به زور بریزه توی دهنش.به هر حال باید به خوردش بدین...فقط حواستون باشه بیشتر از یه فنجون بهش ندید چون فشارشو می ندازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای نجفی منو تا دَم ِ در همراهی کرد و منم دوباره براش همه چیزو در مورد سداب توضیح دادم.خیلی اصرار کرد که منو تا خونه برسونه اما من ِ احمق قبول نکردم! نمی دونم چرا اون لحظه شکسته نفسی م گل کرده بود! رسیدم سر ِ خیابون و یادم افتاد که دو زار پول ته ِ جیبم نیست.کلی به خودم لعنت فرستادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست کردم توی جیب های شلوارم دیدم خبری نیست.به جیب های کُتم دست کشیدم و متوجه یه چیز کاغذی شدم.دستمو توی جیب کتم بردم و دیدم دو تا ده هزارتومنی توی جیبمه.اولش کلی تعجب کردم اما فورا فهمیدم کار ِ مسعود ِ.احتمالا اون لحظه که کتمو انداختم روی مبل اینو گذاشته توی جیبم...خیلی بامرامه... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد کوچه شدم هوا کاملا تاریک شده بود.هنوز به خونه ی خودم نرسیده بودم که دیدم در ِ ویلای همسایه بازه...هیچ وقت درشو باز ندیده بودم چون خیلی وقت بود صاحبش اینجا زندگی نمی کرد*.(* همون ویلایی که کلیدش دست اسدی بود – هیچ کسان 1) چند لحظه مکث کردم و به داخلش نگاهی انداختم.ویلای خیلی بزرگ و شیکی بود و بیشتر چراغ هاش هم روشن گذاشته بودن.حدس زدم که صاحبش برگشته.دوباره به راهم ادامه دادمو و رسیدم جلوی در. کلیدو از کیفم بیرون اوردم و وارد خونه شدم.کلید ِچراغ تراس بغل در بود.چراغو روشن کردم و هنوز دو سه قدم از در ورودی دور نشده بودم که یه نفر چند ضربه به در زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم سمت در و بازش کردم.دیدم یه دختر ِ پونزده شونزده ساله پشت ِ در ِ و فورا بهم سلام کرد.انقدر هم سریع کلمه ی "سلام" رو ادا کرد که یه لحظه نفهمیدم چی گفت...منم که گیـــج!بعد چند ثانیه تازه دو زاریم جا افتاد و جوابشو دادم.در حالی که سعی می کرد داخل حیاط رو نگاه کنه گفت : ببخشید، من دختر همسایه بغلی تونم...تازه اومدیم.گربه م از دیوار پرید توی حیاط شما...میشه بیام بگیرمش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم.فقط از جلوی در کنار رفتم و با دست به داخل اشاره کردم.اونم سریع اومد تو و شروع به گشتن حیاط کرد.توی کوچه جلوی در وایسادم تا کارش تموم بشه و بیاد بیرون.همین لحظه یه خانمی از اون ویلا بیرون اومد و با صدای بلند گفت : "یگانه".وقتی جوابی نیومد هِی پشت سر هم صدا می کرد...توی هر ثانیه پنج بار می گفت یگانه! قشنگ داشت می رفت روی اعصابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند گفتم : خانوم! دخترتون اینجاست...داره دنبال گربه ش می گرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا رو شکر دیگه از جیغ و داد دست کشید و ازم تشکر کرد.البته خودمم از خودم تشکر کردم که همه رو از شر اون صدای مهیب نجات دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ده دقیقه دم در منتظر موندم، دیگه داشتم از پا میفتادم بس که خسته بودم.از ساعت هفت صبح بیدار بودم و یه عالمه دغدغه ی فکری و کاری داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه این دخترخانم منو کلی معطلِ خودش کرد تا اینکه بلاخره با یه گربه ی زردِ بی ریخت توی بغلش برگشت.دوست داشتم بزنم گربه ِ رو لت و پار کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یگانه – ببخشید آقا، مرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم درو ببندم که گفت : ببخشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره درو باز کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یگانه – شما تنها زندگی می کنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ، با اجازه تون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یگانه – آخه از خونه تون صدای حرف زدن میومد! انگار دو نفر داشتن با هم جر و بحث می کرد... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعضی وقتا دوستام میان اینجا...کلید خونه رو دارن.خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه درو ببندم باز هم توی حیاط رو نگاه کرد.عجب فضولی بود! ولی در کل یه کم نگرانم کرد...باید توی همه ی اتاق ها دعا بذارم تا چنین اتفاقایی پیش نیاد.با اینکه خودم جن گیر شدم اما باز هم نمی تونم جلوی ترسمو بگیرم.چون مجید می گفت خیلی کم پیش میاد که جن ها خودشونو به آدم ها نشون بدن...مگر اینکه دلیل مهمی داشته باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم توی اتاق و لباس هامو عوض کردم.آبی به دست و صورتم زدم و رفتم سر وقت غذایی که مسعود برام گذاشته بود.تمام مدت فکرم درگیر مشکل اون پسره، فرزان بود.فقط بیست درصد احتمال می دادم که مشکل از خونه شون باشه چون اگه اینجوری بود، حتما بقیه ی اعضای خانواده هم آسیب می دیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از غذا کمی استراحت کردم...ساعت نزدیک ِ ده ِ شب بود که تصمیم گرفتم از بین دعاهایی که مهراب بهم داده بود، چند تا رو برای مداوای فرزان جدا کنم تا بعدا تصمیم بگیرم که کدوم می تونه مشکلشو حل کنه.دفترچه ی یادداشتم رو ورق زدم و روی سه چهار تا دعا علامت گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همش توی ذهنم ماجرا رو مرور می کردم اما به راه حل نمی رسیدم...کلافه شده بودم.تمام جزئیاتو روی کاغذ نوشتم و چندین بار مرورش کردم ولی بی فایده بود...هیچی به ذهنم نمی رسید.تنها راه حلش این بود که خود ِ فرزان بهم بگه چه اتفاقی براش میفته که اونم متأسفانه زبونش بند اومده بود! معلوم نبود چه بلایی سرش اورده بودن که مات و مبهوت شده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه ذهنم آروم بگیره و از اون آشفتگی بیرون بیاد رفتم توی آشپزخونه و وضو گرفتم.برگشتم توی اتاق و قرآن رو از داخل کمد بیرون اوردم.مهراب همچین مشکلاتی رو پیش بینی کرده بود و برای همین یه سری دعا برای این جور مواقع بهم داده بود که منم لای قرآن گذاشته بودمشون.قرآن رو برداشتم و رفتم توی پذیرایی کنار دیوار نشستم.قبل از اینکه قرآن رو باز کنم گفتم : خدایا منو به خاطر تمام غلط هایی که کردم ببخش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسم الله گفتم و قرآن رو باز کردم.باید قبل از خوندن ِ اون دعای مخصوص سوره های حمد و فلق و ناس رو می خوندم.این سوره ها رو به امید اینکه خدا یه در ِ خیری به روم باز کنه و بتونم راه حل این موضوع رو پیدا کنم خوندم.بعد شروع کردم به خوندن ِ اون دعا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دعا حدودا سه چهار برگ بود...هنوز اوایل خودنش بودم که متوجه صدای ضعیفی در اطرافم شدم.مثل صدای حرف زدن بود...توجهی نکردم و همچنان به خوندن ادامه دادم.دعا رو به صورت زمزمه می خوندم و حواسم به دور و ورم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو از گوشه ی چشم متوجه یه حرکت توی اتاق شدم.سرمو بالا اوردم و دیدم سه نفر که انگار پارچه ی سفید ِ نازکی روی خودشون انداخته بودن، دارن به آرومی از سقف پایین میان...خوشبختانه قد و قامتشون به اندازه ی عروسک بود و خیلی کوچیک به نظر می رسیدن.آروم آروم پایین اومدن و اون سمت اتاق رو به روی من قرار گرفتن.انگار داشتن با همدیگه پچ پچ می کردن...من بقدری ترسیده بودم که خشکم زده بود و نمی تونستم کوچکترین حرکتی کنم...فقط عرق سرد بود که از سر و صورتم پایین می ریخت.متوجه حرفاشون نمی شدم تا اینکه یکی شون با صدای ضعیف و زیری به اون یکی گفت : این پسر داره چی کار می کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی دیگه از اون افراد در جوابش گفت : می خواد با این دعاها جنیان رو هلاک کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد اون کسی که سوال پرسیده بود گفت : به خدا قسم اگه به این کار ادامه بده فقط خودش رو به کشتن میده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای بعد اون سه نفر دیگه توی اتاق نبودن.از دعا خوندن دست کشیدم و با بدبختی خودمو به آشپزخونه رسوندم.انقدر با عجله رفتم که نفهمیدم چجوری اون راه رو طی کردم.یه لیوان برداشتم و گرفتم زیر شیر آب...می خواستم آب بخورم بلکم حالم بهتر بشه اما لیوان آب جوری تو دستم می لرزید که هِی از این ور اون ورش آب می ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم آروم باشم...روی زمین نشستم و کمی آب خوردم.نمی دونستم حرفاشونو جدی بگیرم یا نه! اما به نظر میومد یه تهدید جدی باشه.می ترسیدم برگردم توی اتاق ها و با موجود عجیب غریبی رو به رو بشم.اما چاره ای نبود...باید حتما می رفتم.می خواستم به مجید یا مهراب زنگ بزنم و قضیه رو براشون بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آشپزخونه بیرون اومدم و پریدم توی اتاق خواب که نزدیک ترین اتاق بهم بود.موبایلمو از جیب کتم بیرون اوردم و شماره ی مجید رو گرفتم.همین که جواب داد فورا رفتم سر اصل مطلب و جریانو براش تعریف کردم... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظرت چیه ؟ اینو باید جدی بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – فکر نمی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – خودت که می دونی، ما هم بارها گفتیم.جن ها خیلی دروغگو اند...اصلا نمیشه به حرفاشون اعتماد کرد.به نظر من تو هم اعتنا نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو خدا یه جوری منو مطمئن کن!...احساس می کنم دارم جا می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – یه ذره به اعصابت مسلط باش...ببین، اگه ازت نمی ترسیدن حتما بهت حمله می کردن، کتکت می زدن یا چه می دونم!...خودت که تجربه شو داری.بهت اطمینان میدم ازت ترسیدن.اینجوری خواستن منصرفت کنن ولی تو نباید جا بزنی.الان هم سعی کن نترسی چون فقط وضعیت خودتو بدتر می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، فهمیدم...سعی می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – یادت نره، جا نزن. برای هر کسی اولش از این چیزا پیش میاد.تازه تو خوش شانس بودی...مهراب همیشه درگیری فیزیکی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون که باهام حرف زدی...حس می کنم بهتر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید – خواهش می کنم.مواظب خودت باش.فعلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوالی یک ِ ظهر بود.دست از کار کشیده بودیم و داشتیم استراحت می کردیم.سورن یه ظرف غذا با خودش اورده بود.خلاصه همه چیز به کام من شد و دیگه لازم نبود از بیرون چیزی بگیرم...اما مشکل این بود که ابله بشقاب با خودش نیورده بود و هر دو داشتیم توی قابلمه غذا می خوردیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – دیشب همش خواب های دری وری می دیدم...باور کن روحم صد جا رفت! ولی فقط دو سه تاشو یادم مونده.برام تعبیرش کن، زودباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو دارم غذا می خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – بهراد موبایلتو دربیار وگرنه یه تف می ندازم وسطش که دیگه نتونی بخوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حقا که خیلی خری...حالا بنال ببینم چی خوابی دیدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایلمو برداشتم و کتاب تعبیر خواب رو باز کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید