دوست داشتی؟
رمان محله ممنوعه(جلد اول) اثر سحر نورباقری

رمان محله ممنوعه(جلد اول)

  • زبان فارسی
  • 82.8K 👁
  • 364 ❤️
  • 148 💬

خلاصه رمان ترسناک محله ممنوعه(جلد اول)

داستان درباره پسری به اسم حسامه.حسام یک روز به همراه دوستش پا به مهمانی میگذاره و با دختری آشنا میشه بدون اینکه متوجه بشه هویت اون دختر چیه.پس از اون مهمونی اتفاقاتی برای حسام میوفته که اون رو متوجه حقیقت هایی در مورد خودش میکنه اینکه شاید نصف وجودش انسان نیست و ....

قسمتی از متن رمان محله ممنوعه(جلد اول)

اين سوالش برام تعجب برانگيز نبود. بابا دست فرمون منو قبول نداشت وهميشه ميگفت اگه من پشت فرمون بشينم بايد فاتحه ي بقيه رو بخونيم.
سام:-يكم پام درد مي كنه.
بابا ديگه اعتراضي نكرد و همين بازم منو متعجب كرد. يا بابا يه چيزيش شده يا من دارم خواب مي بينم. از اين دو حالت كه خارج نيست. اما مامان مخ همه مونو خورد از بس در مورد پاي سام سوال پرسيد و ابراز نگراني كرد. ماشين رو روشن كردم و راه افتادم. عجيب ه*و*س سيگار كرده بودم اما با وجود بابا و مامان كلا فراموشش كردم.سكوت بدي تو ماشين بود و داشت عصبيم مي كرد. ضبط رو روشن كردم. چند لحظه بعد صداي موسيقي سنتي تو ماشين پخش شد. خواستم ردش كنم كه بابا نذاشت. با خودم گفتم همين یه دونه اس ديگه الان تموم ميشه. اما وقتي تموم شد يكي ديگه شروع شد. از كارم پشيمون شدم. سكوت بهتر از اين بود.بعد نيم ساعت رسيديم خونه عمواينا. هيچ ماشيني دم در نبود و اين نشون ميداد ما زود تر از بقيه رسيديم. زن عموي حال بهم زنم به استقبالمون اومد.اومد طرفم و به گرمي گفت:
-خوبي حسام جان؟ خوش اومدي.
پوزخندي زدم و بي توجه از جلوش رد شدم. امروز همه يه چيزيشون ميشه. اون از بابا اينم از زن عمو كه تا ديروز به زور جواب سلاممو بهم ميداد. حالا اومد ميگه خوش اومدي. كنار هادي پسر عموم ، نشستم.درسته كلا پسر مزخرفيه و باهاش حال نمي كنم اما فعلا بهترين جاي ممكن كنار هادي بود. ساكت يه جا نشسته بودم كه يهو زن عمو پرسيد:
-چه خبرا حسام جان؟
اي درد و حسام جان.
-سلامتي.
-كم پيدايي.
-سرم شلوغ بوده.
بابا پوزخند صداداري زد. حتما پيش خودش داره ميگه تو که بیکار و بیعار تو خونه ول می چرخی. کجا سرت شلوغه؟ اين زن عمو هم كه ول كن ماجرا نيست.
زن عمو:-الان چيكارا مي كني؟ كار داري؟
يه لحظه احساس كردم وسط مراسم خواستگاري ام.
-من هنوز درسم تموم نشده كه دنبال كار باشم.
عمو يه دفعه داد زد:
-زهرا جان چاي بيار.
زهرا خواهر فاطمه و هاديه. خدا ميدونه چقدر از اين دختر نفرت دارم. زهرا با يه سيني چاي و در حالي كه يه چادر سفيد گل گلي سرش بود وارد سالن شد. واقعا فك كنم تو يه مراسم خواستگاري ام. اما كي از كي؟ شايد سام. يه نگاه به سام انداختم. پس چرا به من چيزي نگفت؟ لب به چاي نزدم چون اصلا به مذاقم خوش نمياد. حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم هر چه زودتر اين بساط خواستگاري شونو جمع كنن. دلم برا سام ميسوخت كه قرار بود با زهرا ازدواج كنه و داماد عمواينا بشه. بيچاره. چند دقيقه بعد عمو رو به زهرا گفت:
-زهرا جان با حسام برد تو اتاق حرفاتونو بزنيد.
ها؟!! يعني اين مراسم خواستگاري من از زهراست؟ من بميرم هم همچين غلطي نمي كنم. حاضرم تو اون مخروبه زندگي كنم اما با زهرا ازدواج نكنم
يه نگاه خشمگين به بابا انداختم و به اجبار دنبال زهرا راه افتادم. تنفرم از زهرا به خاطر اينه كه پشت اون چادر هر غلطي دلش ميخواد ميكنه. زهرا در يه اتاق رو باز كرد و وارد شد. پشت سرش رفتم تو و ر رو باز گذاشتم. نشستم رو تخت و منتظر به زهرا كه رو صندلي رو به روي من نشسته بود چشم دوختم. سرشو پايين انداخت.
-خب.
سرشو با تعجب بالا گرفت و گفت:- خب؟
-به نظر شما ما چرا الان اينجاييم؟
-خب شما اومديد خواستگاري و...
-ببخشيد. ببخشيد. همين الان يه نكته اي رو بهتون بگم. من خواستگاري هيچ احدالناسي نيومدم.
-پس الان اينجا چيكار مي كنيد؟
-من هيچ اطلاعي از اين مراسم مسخره نداشتم. وگرنه صد سال سياه پامو اينجا نمي ذاشتم. اگه يه درصد هم فرض كنيم بخوام ازدواج كنم مطمئن باشيد اون شخص شما نيستيد.
زهرا با عصبانيت به من خيره شد. با خونسردي كه بيشتر حرصشو در ميورد گفتم:
-من همين الان از اينجا ميرم. شما هم لطف كنيد به پدر و مادرتون بگيد ما به تفاهم نرسيديم. وگرنه...
بقيه حرفمو خوردم و از اتاق بيرون زدم. واقعا بابا و عمو چه فكري كردن كه ميخوان من و زهرا با هم ازدواج كنيم؟ رفتم پيش بقيه و گفتم:
-من دارم ميرم. فعلا.
بدون توجه به نگاه هاي تهديد اميز بابا و اشاره هاي مامان از خونه خارج شدم. يه سيگار روشن كردم و پياده به سمت خونه سيا راه افتادم. تنها جايي كه مي تونم ارامش داشته باشم خونه سياست. مامان سيا تو شهرستان با دخترش و برادرش زندگي مي كنه . باباشم 5سال پيش در اثر سكته قلبي فوت مي كنه. خونه سيا تو منطقه ي متوسط تهرانه. بارها و بارها ازم خواسته باهاش هم خونه شم اما اگه من بخوام خونه مجردي بگيرم ترجيح ميدم تنها باشم. تازه دليل خوب رفتار كردن هاي بابا و زن عمو رو ميفهمم. اعصابم حصابي خورد بود و تند تند سيگار روشن ميكردم.خونه ي سيا كه رسيدم دستمو گذاشتم رو زنگ و بر نداشتم. در عرض دو ثانيه در باز شد.
سيا:- هوي. چته الاغ. چرا عين رواني ها زنگ ميزني؟
بدون حرف زدمش كنار و رفتم تو خونه. فريدم تو هال نشسته بود. يه نگاه به فريد كردم و بدون اينكه جواب سلامشو بدم خودمو رو يه مبل پرت كردم.
سيا:- چي شده حسام؟ چته؟ مگه قرار نبود بريد خونه عموت؟ اينجا چيكار مي كني؟ با بابات دعوات شده؟
همين جوري پشت سر هم سوال مي پرسيد و فرصت جواب دادن به من نمي داد.
-امون بده منم جواب بدم. بله رفتيم خونه عموم اما مثه اينكه مراسم خواستگاري برگزار كرده بودن.
فريد:- كي از كي؟
با حرص گفتم:- من از زهرا.
يه دفعه سيا زد زير خنده. همچين قهقهه ميزد كه دلم مي خواست با پشت دست بکوبم تو دهنش. با عصبانيت رو به سيا غريدم:
-مرض. ببند نيشتو. سيا به خدا جفت پا ميام تو حلقتا.
به زور خودشو جمع و جور كرد و گفت:
-فك كن اين دوتا با هم ازدواج كنن. هر روز تو خونه شون جنگ جهانيه.
خودشو نتونست كنترل كنه و دوباره زد زير خنده. فريدم از خنده قرمز شده بود اما از ترس من نمي خنديد. اخه من وقتي عصبي ام ديگه دوست و اشنا حاليم نميشه. همه رو يه جا له و لورده مي كنم. رو به فريد گفتم:
-به خودت فشار نيار. راحت بخند.
بعد از اين حرفم از خنده منفجر شد. با ديدن خنده اونا منم خندم گرفت. واقعا تصور ازدواج من و اون ايكبيري خنده داره. بعد از اينكه خوب خنده هامونو كرديم سيا گفت:
-كي با يه دست بازي موافقه؟
من براي اينكه حال و هوام عوض شه با اشتياق گفتم:
-ايول سيا. من پايه ام.
فريدم سري به نشونه موافقت تكون داد. سيا دست به كار شد وps3 شو وصل كرد. تا شب پاي ps3 نشسته بوديم و بازي مي كرديم. چشمام قرمز شده بود و ناجور مي سوخت. گوشيمو كه برداشتم شاخ در اوردم. 43ميس از مامان وبابا. 27 ميس از سام داشتم.پس فاتحه ام خونده اس. همون موقع صداي زنگ گوشيم بلند شد. بابا بود.بلند گفتم:
-بچه ها فاتحه مو بخونيد كه عزرائيل زنگ زده.
بعد جواب دادم. قبل از گفتن هر حرفي از طرف من صداي داد بابا تو گوشم پيچيد:
-كدوم گوري رفتي يه دفعه اي هاااااا؟
همچين داد ميزد كه مجبور شدم گوشي رو 2متر از گوشم فاصله بدم. با ارامش جواب دادم:
-انتظار داريد تو مراسمي كه روحمم ازش خبر نداشت بمونم؟ والا قديما هم دخترا رو به زور شوهر ميدادن نه پسرا رو.
-حسام كجايي دارم بهت ميگم؟
-خونه سياوش. الان كار دارم. بايد برم. فعلا.
سريع قطع كردم. براي اولين بار تو عمرم جواب بابا رو دادم. اونم فقط به خاطر اينكه پشت تلفن بود. رو در رو كه از اين جربزه ها ندارم. مي ترسيدم شب برم خونه. معلوم نبود بابا ساعت چند ميره ماموريت. صد در صد اگه بابا منو ببينه جنازه مم به دست ديگران نميرسه. تصميم گرفتم شب خونه سيا بمونم كه اونم از خدا خواسته قبول كرد. از عكس العمل بابا مي ترسيدم. نكنه پاشه بياد اينجا. اونوقت چه گِلي به سرم بگيرم؟ فريد از جاش بلند شد و گفت:
-من ديگه بايد برم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان محله ممنوعه(جلد اول)
  • زهرا

    0

    سلام تا حالا که بنظرم عالی بوده👀 دارم میرم فصل ۴

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    من این نظرو دادم👆 باید بگم متاسفم فصل ۳ به بعد خیلی چرتع نخونید

    ۲ ماه پیش
  • 540°

    0

    یه سری سوتی های ریز داشت، ولی ایده فوق العاده ای داشت. هنوزم عاشقشم

    ۳ ماه پیش
  • محمد

    1

    عالی بود کسایی که طرفدار ۶ سری هیچکسان هستن رمان محله ممنوعه هم قطعا براشون جذاب خواهد بود

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    جلد اولش خوب بود و قلم قوی داشت

    ۳ ماه پیش
  • پری

    2

    من سومین باره که این رمان رو می خونم و واقعا هر بار که می خونمش برام لذت بخشه . قلم نویسنده عالیه و داستان جدید و هیجان انگیزی هم داره اما کاش نویسنده یکم جزئیات هم بهش اضافه میکرد و به رمان پر و بال بیشتری میداد

    ۴ ماه پیش
  • نانا

    1

    بهترین رمان دنیا قبلاً خونده بودمش و خیلی وقته دنبالش میگشتم مرسی از نویسندش

    ۴ ماه پیش
  • مانی

    3

    من خودم عاشق این رمانم ولی ی رمان دیگ هست که خیلی خیلی عالیهههههه و اسمش رفاقت ممنوع سه جلد و نویسنده ریحانه عیسایی تو همین دنیای رمان هم میتونی بخونی

    ۴ ماه پیش
  • بی نام

    0

    عاشقانه هست؟

    ۵ ماه پیش
  • Mahta

    5

    تنها چیزی که توش نیست چیز عاشقانست

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    0

    خیلی جالب و زیبا بود،خسته نباشید نویسنده جان❤️🍀✍️ من میرم که فصل دوم رو شروع کنم🚶 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    4

    تاحالا بالای 3۰۰ تا رمان ترسناک خوندم ، اما این بهترین بهترینشون بود واقعاً بینظیره ، خیلی قشنگه واقعاً دستتون درد نکنه نویسنده ♥️♥️ هر دو فصلش قشنگه خییییییلی زیاد 😍🥰♥️

    ۴ ماه پیش
  • Moni

    5

    عالی عالی تا الان ده بار خوندمش بازم برام جذابه هر دو فصلش

    ۶ ماه پیش
  • نازی

    3

    عالیه منم دو بار خوندمش فوق العاده س

    ۶ ماه پیش
  • ابوالفضل

    0

    کسی از نویسنده خبر داره ؟

    ۶ ماه پیش
  • زری

    1

    خیلیییییی رمان قشنگی بود و البته ترسناک ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    واقعا عالی بود

    ۶ ماه پیش
  • hana

    6

    بهترین رمانیه که خوندم با اینکه دفعه سوم بود که خوندمش ولی هر دفعه برام تازگی داشت و جذاب و پر استرس بود

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!