سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود … اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد … باید تقاص پس بدهیم … هم من هم تو … تقاص گناهی که نکردیم … تو به من استواری را یاد بده! من شکننده ام … من از جنس بلورم … من لطیفم … نگذار بشکنم … برای شکستنم زود است! دستم را بگیر … تنهایم نگذار … نگذار این تقاص بی رحمانه روحمان را به کشتن بدهد … نگذار … بگذار این زنجیره گسسته را من و تو پیوند بزنیم … بگذار این کینه ها را از بین ببریم … بیا با هم باشیم که تو از منی و من از تو … تو نیمه دیگر وجودمی … کسی هستی که قبل از دیدنت می شناختمت … حست می کردم … با من بمان … این تقاص حق من و تو نیست … هیچ وقت باور نمی کنم که بلور وجودت شکسته باشد … همان خورده شیشه ای که بقیه می گویند را تو نداری … نه نداری … منم ندارم … نمی خواهم باور کنم که تو وسیله ای شدی برای تقاص پس گرفتن … نگو که دارم خودم را گول می زنم!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۲۴ دقیقه

مطالعه آنلاین شام مهتاب(تقاص) قسمت دوم
نویسنده : هما پور اصفهانی

ژانر: عاشقانه / اجتماعی

راوی: اول شخص و از زبان دختر

****

دو هفته از رفتن به اصفهان می گذشت. دو هفته بود که زندگیم شده بود جهنم. دو هفته بود که باز توی برزخ بی خبری فرو رفته بودم. دو هفته بود که داشتم جون می کندم! دو هفته بود که هیچ خبری از داریوش نداشتم! حتی یه بار هم صدای داریوش رو نشنیدم. دقیقاً از وقتی که برگشتم داریوش دیگه جواب تلفنامو نداد. انقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت. ولی بیشتر از دلتنگی نگران بودم. به گوشیش که زنگ می زدم یا در دسترس نبود یا جواب نمی داد. بعضی اوقات هم خاموش بود! دلم حسابی شور می زد. ولی کاری از دستم بر نمی اومد. بالاخره بعد از دو هفته طاقت نیاوردم. بعد از مدرسه یه راست به خونه خاله رفتم تا از سپیده شماره آرمین رو بگیرم بلکه بتونم از طریق اون خبری هم از داریوش به دست بیارم. با دلی گریون جلوی در قهوه ای رنگ و بزرگ خونه خاله ایستادم و زنگ رو فشار دادم. چیزی طول نکشید که سپیده از پشت آیفون گفت:

- کیه؟

بغض نفس گیری که همدم گلوم شده بود رو فرو دادم و گفتم:

- منم سپیده باز کن.

سپیده آشکارا هول شد و گفت:

- اِ تویی رزا؟ چه عجب این طرفا!

با بی حوصلگی گفتم:

- اگه درو باز کنی می فهمی.

- هان؟

بی حوصله داد زدم:

- می گم درو باز کن سپیده چت شده؟

بی حرف در رو باز کرد و گفت:

- ببخشید. بیا تو!

در رو باز کردم و وارد شدم. حیاط بزرگ و گل کاری شدشون پیش چشمم نمایان شد. کف حیاط کامل سنگ سفید و مرمر کار شده بود به طوری که همون طور که راه می رفتی خودتو توی اونا می دیدی. استخر کوچیکی هم رو به روی ساختمون دو طبقشون قرار داشت. ساختمان با سنگ گرانیت سفید و مشکی طراحی شده بود و روی هم رفته خونه قشنگی داشتن. در چوبی ساختمون باز شد و سپیده در حالی که دمپایی به پا می کرد از در خارج شد. به سرعت قدمام اضافه کردم و به طرفش رفتم. با خنده تصنعی گفت:

- به به ستاره سهیل! احوالتون چطوره؟ شما کجا این جا کجا؟ می گفتین جلوی پاتون گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم.

گفتم:

- نیازی نیست به خودت زحمت بدی. کارت داشتم که اومدم.

- می دونستم که تو بی خود سراغ از ما نمی گیری.

در همین حین خاله هم بیرون اومد و گفت:

- سلام رزا. تویی خاله؟

خاله رو گرم بغل کردم و گفتم:

- بله خاله جون. خودمم! چیه فرق کردم؟

- نه خاله جان چه فرقی؟ تو همیشه همین طوری خوشگل و با نشاطی. فقط انتظار نداشتم این وقت روز بیایی این جا.

نمی دونم خاله چه نشاطی توی صورت مثل میت من دید!

گفتم:

- عذر می خوام خاله. مزاحم شدم. راستش با سپیده یه کار مهم داشتم.

- این حرفو نزن خاله جان! چه مزاحمتی؟ خیلی هم خوشحال شدم. بیا بریم تو هوا سرد شده ممکنه سرما بخوری.

به اتفاق هم وارد خونه لوکس و مدرن دوبلکس اونا شدیم.

خاله اشاره کرد و گفت:

- بشین تا برات غذا گرم کنم عزیزم.

- ممنون خاله من سیرم تو مدرسه یه چیزی خوردم. زحمت نکشین.

- تعارف که نمی کنی؟

- نه خاله جون. مگه من با شما تعارف دارم؟

- هر طور میلته. مامانت خوبه عزیزم؟ بابات و رضا چطورن؟

- همه خوبن سلام می رسونن.

- سلامت باشن.

سپیده که بی حوصلگی منو حس کرده بود، گفت:

- پاشو بریم اتاق من.

از خدا خواسته از جا بلند شدم و بعد از عذر خواهی سر سری از خاله به اتاق سپیده رفتیم. اتاقش تقریباً نصف، شایدم کمتر از نصف اتاق من بود. روی تختخواب یه نفرش ولو شدم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. کنارم نشست و گفت:

- خب نمی خوای علت قدم رنجه کردنت رو بگی؟

بی مقدمه گفتم:

- سپیده تو از داریوش خبر نداری؟

با تعجب گفت:

- وا نامزد توئه تقریباً! من باید ازش خبر داشته باشم؟

با اخم گفتم:

- تو رو خدا سپیده شوخی نکن! من حوصله ندارم. داریوش دوست صمیمی آرمینه. حتماً اون ازش خبر داره مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو یه چند لحظه این جا بشین من برم دو تا استکان چایی بیارم بخوریم تا برات بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که بتونم جلوشو بگیرم از اتاق رفت بیرون. داشتم به خودم می پیچیدم! بی خبری بدترین درد دنیاست که من هی داشتم دچارش می شدم! این بار دوست داشتم برم اصفهان کله داریوش رو بکنم! فقط داشتم آرزو می کردم که سپیده خبری از داریوش داشته باشه وگرنه مطمئناً دیوونه می شدم. توی این موقعیت به دست اومده گوشی اتاق سپیده رو برداشتم برای بار هزارم شماره داریوش رو گرفتم. ولی بعد از یازده بوق ناامیدتر از قبل گوشی رو گذاشتم. سپیده با سینی چایی وارد شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لیلی جوان به سلامت باد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل این که یه بار بهت گفتم حوصله شوخی ندارم. پس بیا بشین جلوم و قشنگ بگو خبر مرگت از داریوش خبری داری یا نه؟ من چایی می خوام این وسط باهاش عزامو بگیرم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشست کنارم و با اخمای در هم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه بار که گفتم ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری مثل اسب دروغ می گی. مگه می شه آرمین به تو حرفی از داریوش نزده باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه اسب دروغ می گه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی نگاه غضب آلودم رو دید لبخندش رو جمع کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستشو بخوای توی این مدت من زیاد از آرمین هم خبر نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه طاقت نیاوردم. بغضی که داشت خفم می کرد یهو ترکید. زدم زیر گریه و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپیده تو رو خدا، تو رو به جون آرمین بگو. تو رو خدا هر اتفاقی که افتاده باشه تحمل می کنم. چون هیچی بدتر از بی خبری نیست. پس بگو و خلاصم کن! آقا اصلا بگین مرده! فقط من بفهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغلم کرد و در حالی که اونم کم مونده بود گریش بگیره، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو خدا گریه نکن رزا! من چیزی نمی دونم، باور کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس اگه چیزی نمی دونی چرا انقدر ناراحتی؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر این که طاقت دیدن اشکای تو رو ندارم. طاقت دیدن ناراحتیتو ندارم دیوونه ی روانی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازش جدا شدم و با تردید گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپیده دروغ می گی، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتشو گرفت بین دستاش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه من دروغ نمی گم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم خیلی بد بود ولی با اون جا موندن هم چیزی نصیبم نمی شد. پس تصمیم گرفتم برم و توی خلوت اتاق خودم بمیرم. دماغمو بالا کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می شه یه لیوان آب به من بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده در حالی که هنوز با ناراحتی و نگرانی نگام می کرد، از جا بلند شد و برای آوردن آب از اتاق بیرون رفت. دستمالی از کیفم بیرون آوردم و اشکامو پاک کردم. دیگه نمی دونستم باید رو به آسمون به خدا چی بگم و چی ازش بخوام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدایا فقط یه خبر. حتی اگه بدترین خبر باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو روی پاهام گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. سپیده با لیوانی آب وارد اتاق شد. با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه چیزی از چشات باقی نمونده! خوب انقدر این اشکا رو نریز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حرف لیوان آبو گرفتم و تا ته سر کشیدم بلکه اعصاب خرابم یه کمی آروم بشه. سپیده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این کارا چیه که تو با خودت می کنی؟ داریوش جایی رو نداره که بره! شاید سرما خورده و مجبور شده توی خونه بمونه. حالا هم نمی تونه جوابتو بده. شاید هم با پدرش به یه مسافرت کاری رفته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امکان نداره! داریوش در هر شرایطی به من خبر می ده و منو بی خبر نمی ذاره. می ترسم سپیده می ترسم اونو ازم گرفته باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی خود می ترسی. همیشه یک در صد احتمال بده که طرف توی بد موقعیتی گیر کرده باشه. بعدش هم اگه قراره داریوش رو ازت گرفته باشن همون بهتر که گرفته باشنش! الان بگیرن خیلی بهتره تا چند سال دیگه و وقتی اسمش رفت تو شناسنامت! بد می گم؟ اصلاً یه کم اروپایی فکر کن، اون نشد یکی دیگه. این که دیگه غصه نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه می تونستم اروپایی فکر کنم که الان این جا نبودم. اروپا بودم و یه دختر اروپایی! ولی سپیده من یه دختر ایرانیم! احساساتم عواطفم و عشقم همه شرقیه! به این راحتی فراموش نمی شه. یه لحظه خودتو بذار جای من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو دستش رو گرفت بالا و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب قبول. فقط گریه نکن، خب؟ من هر طور که شده یه خبر از آرمین می گیرم. قول می دم. خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم که به قولت عمل کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمل می کنم. قول دادم دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب فقط اگه می شه شماره آرمین رو هم بده. چون می خوام اگه تو نتونستی خودم یه خبری ازش بگیرم. اگه لازم شد پا می شم می رم اصفهان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت درد نکنه دیگه. یعنی منو قبول نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا قبولت دارم ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اومد چیز دیگه ای بگه تلفن اتاقش زنگ زد. رنگ سپیده آشکارا پرید. پاورچین پاورچین به طرف تلفن رفت و گوشی رو برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام خوبم ممنون. شما خوبید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشاره پرسیدم کیه؟ ولی جواب نداد. پشتشو به من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه حدس زدم که شاید آرمین باشه ولی سپیده می خواد من نفهمم. نمی دونم چرا حس زنونم انقدر به سپیده شک کرده بود! آروم آروم به طرف تلفن رفتم و زدم روی آیفون. صدای آرمین اومد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو فعلاً لازم نیست که چیزی بهش بگی، خب؟ من یه کاری می کنم. خودم با داریوش صحبت می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده به طرفم چرخید و با ترس نگام کرد. گوشی از دستش کف اتاق افتاد. صدای آرمین اومد که می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو سپیده؟ چی شد چرا جواب نمی دی؟ الو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو برداشتم و با صدای لرزونی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی رو نباید به من بگه آرمین؟ چرا شماها به من نمی گید که چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه از اون طرف هیچ صدایی نیومد تا این که آرمین با صدایی آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام رزا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین رزا اتفاق خاصی نیفتاده ولی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی چی؟ حرف می زنی یا نه؟ دق مرگم کردین به خدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب آخه ما نمی تونیم بگیم. بذار با خود داریوش حرف بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت فریاد زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کدوم داریوش؟ الان که تو گوشی رو بذاری می دونی من چه به روزم میاد؟ یا می گی آرمین یا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا آروم باش! راستش داریوش می خواد خودش با تو حرف بزنه. البته نگران نباش چیز خاصی نیست. شب قراره حدودای ساعت هشت بهت تلفن کنه. منتظرش باش. توی این دو هفته هم یه کم کسالت داشته. خودت می دونی که داریوش چقدر دوستت داره! پس راجع بهش فکرای بی خود نکن و منتظرش بمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار همه نگرانیام پر زد! آدم عاشق به همین راحتی خر می شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست می گی آرمین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره بابا دروغم چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی تو بهترین خبرو بهم دادی. بهش بگو زود زنگ بزنه چون من دیگه تحمل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از چند لحظه مکث گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه حتماً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلاً خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به سلامت. فقط لطف کن گوشیو بده به سپیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو دست سپیده دادم و تند تند مقنعمو سرم کردم. می خواستم هر چی سریع تر به خونه برم. وقتی سپیده گوشی رو قطع کرد گونشو محکم بوسیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دیگه می رم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر ذوق زده بودم که یادم رفت سپیده رو به خاطر دروغ گفتنش توبیخ کنم. سپیده با صدایی گرفته و بی حال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا می ری؟ بودی حالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ترجیح می دم برم خونه و منتظرش باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه عزیزم هر طور راحتی. ولی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کن با هم بریم. منم میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبیعی بود، سپیده زیاد می اومد خونه ما. پس گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب پس زود باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده لباسشو عوض کرد و با هم از خونه اونا بیرون رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که رسیدیم خونمون اصلا نفهمیدم چه جوری لباس عوض کردم. گوشی اتاقم رو گذاشتم روی زمین و نشستم کنارش. سپیده با دیدن وضعیت من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیوونه تازه ساعت پنجه! داریوش ساعت هشت زنگ می زنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که حتی چشم از تلفن بگیرم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست ترجیح می دم همین جا بشینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بشین منم می رم بخوابم. فقط تا زنگ زد اگه هنوز خواب بودم بیدارم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو تو هوا تکون دادم. انگار می خواستم یه پشه مزاحم رو بپرونم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده با این حرف توی تخت من پرید و پتو رو روی سرش کشید. به ساعت نگاه کردم عقربه ها به کندی پیش می رفتن و اعصابم رو به هم می ریختن. تازه ساعت پنج و سی دقیقه شده بود. نمی دونستم تا ساعت هشت چطور باید صبر کنم؟ واقعاً عاشقی بد دردی بود! نگاهی به تابلوی داریوش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای ناقلای دیوونه! دیدی منو هم به درد خودت مبتلا کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو روی پاهام گذاشتم و به اشکام اجازه باریدن دادم. خودم نمی دونستم برای چی دارم گریه می کنم؟ شاید به خاطر این که داریوش مریض شده بوده و من نفهمیده بودم! دلم برای صدای مردونه و قشنگش لک زده بود. اون که طاقت یه لحظه ناراحتی منو نداشت حالا کجا بود که ببینه از دوریش گریون شدم. یکی از دوستام توی دفتر خاطراتم نوشته بود، «هیچ وقت گریه نکن! چون هیچ کس لیاقت اشکای تو رو نداره و کسی هم که لیاقتشو داره طاقت دیدنشو نداره.» یکی دیگه از دوستامم نوشته بود، «اون کسی که واقعاً عاشقه و طاقت اشکاتو نداره پا به پای تو اشک می ریزه. پس اگه طاقت دیدن مرواریداشو نداری گریه نکن.» داریوش عزیزم! همیشه عشقشو به من ثابت کرده بود. همیشه وقتی گریه می کردم کلافه می شد و با درد می گفت، «تو رو خدا گریه نکن. طاقت ندارم ببینم از چیزی ناراحتی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یادم اومد به اون روزی که به خاطر اشکای من با آرمین گلاویز شد. با به یاد آوردن این خاطرات نه تنها دردی از من دوا نشد بلکه نمک روی زخمم پاشیده شد. کنار میز تلفن دراز کشیدم. چیزی طول نکشید که چشمام گرم شد و خوابم برد. نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای بلند تلفن از خواب پریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و نیم بود. با عجله گوشی رو برداشتم. زود بود برای این که داریوش زنگ بزنه ولی من استرس داشتم. همین که گفتم الو صدای دخترونه ای خط کشید روی نیاز قلبم. از بچه های مدرسه بود که می خواست یه سوال درسی بپرسه. بی حوصله سوال رو براش توضیح دادم. اونم که متوجه بی حوصلگی من شد، خودش زود بعد از گرفتن جواب تشکر کرد و گوشی رو گذاشت. دوباره سر جام دراز کشیدم. تا دیوونگی فاصله ای نداشتم. دو هفته بی خبری و حالا تشنه و خمار شنیدن صدای داریوش، این یه ساعت و نیم باقی مونده بد جور داشت کش می اومد و اعصابم رو خرد می کرد. چشمامو بستم و سعی کردم به خاطراتم با داریوش فکر کنم تا زمان سریع تر بگذره. یاد یکی از روزایی افتادم که با داریوش از غیبت خاله کیمیا سوء استفاده کرده و دو تایی لب آب نشسته بودیم. هر از گاهی موجی می اومد و پاهامونو نوازش می کرد. برعکس روزای دیگه داریوش خیلی ساکت شده بود و فقط نگام می کرد. آخر سر عصبانی شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریوش تو چته؟ چرا انقدر نگام می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب هر چی نگات می کنم سیر نمی شم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر جام وول خوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه چیزی بگو. حوصلم سر رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ترجیح می دم سکوت کنم تا تو حرف بزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای خنده بچگونه ای تو فاصله نزدیک حواس جفتمونو معطوف خودش کرد. دختر بچه خیلی خوشگلی با موهای بور و چشمای عسلی مشغول آب بازی با باباش بود. داریوش چنان محو این صحنه شده بود که منو هم از یاد برده بود. دختر کوچولو لباس بنفش کوتاهی پوشیده بود و حسابی از پدرش دلبری می کرد. همین طور که می دوید فاصلش با ما کمتر و کمتر می شد. نزدیک داریوش که رسید پاش به تکه سنگی گیر کرد و محکم زمین خورد. داریوش و باباش هر دو برای بلند کردنش خیز گرفتن ولی داریوش زودتر بهش رسید و بغلش کرد. چنان عاشقانه بچه رو بوسید و نوازش کرد که حسودیم شد. ولی نمی تونستم منکر صحنه زیبای جلوی روم بشم. چقدر پدر بودن به داریوش می اومد. از فکر این که یه روزی داریوش بچه خودمونو بغل کنه و این طور عاشقونه ببوسه هم خجالت کشیدم و هم دلم ضعف رفت. داریوش که تازه متوجه من شده بود یه بار دیگه بچه رو بوسید و اونو به باباش تحویل داد و کنار من اومد. قبل از این که بتونه حرفی بزنه بدون فکر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا شدن خیلی بهت میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد تازه متوجه حرف نسنجیدم شدم و از شرم سرخ شدم. داریوش از دیدن شرمم خندش گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخی! کوچولوی من خجالت کشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این که به روم آورد بیشتر خجالت کشیدم و معترض گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ داریوش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لذت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و چیزی نگفتم. سرشو آورد پایین طوری که بتونه چشمامو ببینه و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاه کن منو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچار نگاش کردم. با جدیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ وقت راضی نمی شم برای رسیدن به خواسته خودخواهانه خودم تو رو توی رنج بندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی این که هیچ وقت نمی خوام به خاطر بچه دار شدن تو رو اذیت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی داریوش؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داریوش با کلافگی دست توی موهاش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور حالیت کنم؟ بابا من تحمل ندارم ببینم تو درد می کشی. زایمان هم درد داره. حالا متوجه شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بحث جدی شده بود، پس شرم رو کنار گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخرش که چی؟ من خودم می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داریوش برای فیصله دادن به بحث از در شوخی وارد شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فوقش من یه زن دیگه می گیرم وقتی بچه دار شد اون بچه رو با هم بزرگ می کنیم. چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این که داریوش شوخی کرد ولی به من برخورد. با دلخوری نگاش کردم و وقتی نگاشو دیدم از جا بلند شدم و با قهر به طرف ویلا دویدم. داریوش هم سریع از جا پرید و دنبالم دوید. قبل از این که به ویلا برسم، جلوم پیچید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داشتم شوخی می کردم عزیزم! تو جدی گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارش رد شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو اون طرف داریوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داریوش بدون توجه به فرارم دوباره راهمو سد کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ببخشید دیگه عزیزم. اصلاً من غلط کردم. مگه من می تونم جز تو به زن دیگه ای دست بزنم فدای تو بشم من؟ ولی باور کن طاقت زجر کشیدن تو رو ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غیظ گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چی کار داری؟ این منم که باید تحمل کنم که می کنم. باز که داری حرف خودت رو می زنی. اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی باور کن دیگه باهات حرف نمی زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و با لذت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی من دور تو بگردم که قهر کردنت هم درست عین بچه کوچولوهاس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روز بحثمون به جایی نرسید و من نفهمیدم آخر داریوش حرفم رو قبول کرد یا نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. این بار سپیده هم بیدار شد. ساعت هشت و ربع بود. حتم داشتم که خود داریوشه. انقدر هیجان زده شده بودم که حد نداشت. دستم می لرزید و قلبم رو توی دهنم خیلی خوب حس می کردم. سپیده از روی تخت پایین اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریوشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو بردم سمت گوشی. نمی دونم چرا می ترسیدم جواب بدم. فقط یه صدایی از حنجرم خارج شد شبیه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم فکر می کنم خودش باشه. می رم بیرون ولی همین دور و برا هستم. زود خبرم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با استرس گوشی رو برداشتم و همین طور که دستم رو روی دهنی می ذاشتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده از اتاق رفت بیرون. تماس رو وصل کرده بودم اما اون طرف خط جز صدای نفس هیچ صدایی به گوش نمی خورد. منم که کلا زبونم قفل شده بود. اولین کاری که کردم رفتم سمت در و برای اطمینان قفلش کردم. دوست نداشتم وسط حرف زدنم کسی مزاحم بشه. داریوش قصد حرف زدن نداشت، پس خودم با هزار زور نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفس عمیقی هم از اون سمت خط شنیدم و بعد از چند ثانیه مکث:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا خودتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض چنگ انداخت به گلوم. صدای داریوشم بود. داریوش من حالش خوب بود و این برام از هر چیزی با ارزش تر بود! گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عزیز دلم. معلومه که خودمم! خوبی؟ تو که منو کشتی. من الان دو هفته س که دارم دیوونه می شم. باز کجا غیبت زد داریوش؟ چطور دلت می یاد با من این جوری کنی؟ آخه این چه کاریه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه صدایی نیومد و بعد صدای داریوش تو گوشی پیچید. اونم نه با لحن همیشگی. خشن بود و بی حوصله:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه داری حوصله منو سر می بری. اَه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حیرت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که شنیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تته پته افتادم. یه لحظه شک کردم که خود داریوش باشه، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه داریوش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انقدر داریوش داریوش نکن. چته انقدر به من زنگ می زنی؟ خب اگه می خواستم که خودم بهت جواب می دادم. همه جا رو تلفن کِش کردی که چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمایی گشاد شده گوشی رو جا به جا کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریوش تو چت شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هیچیم نیست. سالم سالمم! این تویی که داری روانیم می کنی. بابا حالا من یه چیزی گفتم. توی زیگیل سفت چسبیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم به سختی بالا می اومد. چرا قلبم طاقت سردی داریوش رو نداشت؟! چرا باور نمی کرد که خود داریوش داره با من این طوری حرف می زنه؟! هی کسی از درونم داد می کشید دروغه! این داریوش نیست! دروغه! به زور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی داریوش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا چقدر خنگی! هیچی بابا. تو جدی جدی فکر کردی که من می خوام باهات ازدواج کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زد زیر خنده و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کور خوندی خانوم کوچولو! من فقط برای چند روز شمال و کیش تو رو می خواستم که خوش باشم. دستت درد نکنه معشوقه خوبی بودی. زیاد هم جفتک نپروندی. در ضمن بذار به اطلاعت برسونم که تا چند هفته دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خوام با دختر عموم ازدواج کنم. دختری که از نجابت تکه! نه مثل تو که انقدر راحت ولت می کردم همه چیزت رو به من واگذار می کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفاش درست عین تیشه ای بود که به ریشم کوبیده بشه. چونه لرزونم نمی ذاشت درست حرف بزنم. دهنم که شور شد از خودم بدم اومد! چرا داشتم گریه می کردم؟! چـــــــرا؟ گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی داریوش تو ... تو عاشق من بودی. من به خاطر تو داشتم غرق می شدم. داریوش تو ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز خندید، بریده، مقطع:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هه هه چقدر ساده ای تو دختر! برای خودت می گم. خوب نیست انقدر ساده باشی. مگه عقلمو از دست دادم که عاشق بشم؟ عاشق کی؟ عاشق یه دختر؟! اونم چه دختری؟! دختر زنی که بابامو به خاک سیاه نشوند؟ توام عین مامانتی! درست همون بلایی که مامانت سر بابام آورد رو من سر تو آرودم خانوم کوچولو! اون وقت بیام عاشقت بشم؟! عمراً! می دونی چیه رزا؟ من توی مدت دوستی با تو به این موضوع پی بردم که بازیگر خیلی خوبی هستم. تا حالا انقدر قشنگ نقش یه عاشقو بازی نکرده بودم. اونا همه صحنه سازی بود که خوشبختانه یا متاسفانه همگی باور کردید! خیلی خوشحالم که توی این مدت یه نفر دیگه به لیست عشاقم اضافه شد. تو هم یکی مثل اونا. با این تفاوت که تو یه خرده سر سخت تر بودی و من برای به دست آوردنت مجبور شدم یه سیلی هم نوش جون کنم ولی خب فدای سرم ارزششو داشت. تو دختر خوشگل و تو دل برویی بودی. به من که خیلی حال داد. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حیف که نشد این جریان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اون جا بی آبروت کنم. اون جوری بیشتر برام لذت داشت! اما حیف! مریم داشت از دستم می رفت! برای این که مریمو از دست ندم مجبور شدم نقشمو زودتر از موعد عملی کنم. چندان بدم نشد! مهم این بود که تو عاشق من بشی و با مخ کوبیده بشی به زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیا داشت دور سرم می چرخید! همه این کارا بازی بود؟! همش بازی بود؟! باورم نمی شد! نمی تونستم باور کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبمو چنگ زدم. با عجز و به زور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریوش این کارو با من نکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش خشن شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو بابا انقدر این حرفا رو از اینو و اون شنیدم که دیگه برام تکراری شده. برو خوش باش! الکی هم غرورتو نشکن. دست از سر من بردار. برو دنبال زندگیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریوش تو به خاطر من خیلی کارا کردی. حتی ... حتی اشک ریختی. باورم نمی شه که تمومشون از روی دروغ و ریا باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور کن. چون من بازیگر خوبی هستم. اصولاً دخترا دوست دارن یه پسر به خاطرشون اشک بریزه. ادای گریه رو در آوردن کار خیلی سختی هم نیست. برای کوبیدن تو بدتر از اینو هم می تونستم انجام بدم ولی زود افتادی تو دام خانوم کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی نامردی. من می میرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت شد. بعد از چند ثانیه که به نظر من قرنی گذشت صداشو که دیگه برام طنین خوشی نداشت و شبیه ناقوس مرگ بود رو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتره نمیری و مثل من زندگیتو بکنی. در ضمن دیگه نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم. چون دیگه حوصلتو ندارم. تو هم برام تکراری شدی! کارم باهات تموم شده! کاری نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین طور که گوشی داشت از دستم سر می خورد نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو! برو بمیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی از دستم روی زمین افتاد. صدای سپیده رو از بیرون می شنیدم که صدام می کرد. نفسم بالا نمی اومد. مدام محتویات معدم رو تا توی گلوم حس می کردم و وقتی می خواستم همشو بالا بیارم دوباره برمی گشتن سر جاشون. جریان خونم انگاری برعکس شده بود. دستمو روی سینم گذاشتم و چند بار سعی کردم نفس بکشم اما فایده ای نداشت! هوایی برای تنفس نداشتم! باورم نمی شد به اون راحتی رو دست خورده باشم! اسیر یه توطئه شده باشم! باورم نمی شد! به طرف پنجره رفتم و بازش کردم بلکه هوای تازه حالم رو بهتر کنه ولی فایده نداشت. هوا به من نمی رسید. انگار دور بود! خیلی دورتر از پنجره! خم شدم که خودمو به هوا برسونم، دست لرزونمو دراز کردم جلوتر از بدنم. می خواستم با دستم هوا برسونم به ریه هام! ولی نمی رسیدم. بدنم رو کامل بیرون کشیدم و بعد از حس رهایی، دیگه چیزی نفهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه جا تار بود. چیزی رو درست نمی دیدم. پاهام زق زق می کرد. دست راستم خیلی درد می کرد. طوری تیر می کشید که دوست داشتم از اعماق وجودم جیغ بزنم! اما حتی انرژی برای جیغ زدنم نداشتم! سرم که دیگه در حال انفجار بود. تو اتاقی تنها خوابیده بودم. دیوارا سفید بودن. روی تخت بلندی دراز کشیده بودم. نکنه مرده بودم؟ نه زنده بودم! اگه مرده بودم، الان فرشته عذاب به ملاقاتم می اومد. منو توی قبر می ذاشتن نه توی یه اتاق سفید. شایدم تو بهشت بودم! دلم می خواست بخوابم. چیزی یادم نمی اومد. چرا این جا بودم؟ توی این اتاق سفید بد بو چه غلطی می کردم؟ نکنه این جا اتاق انتظار بهشته؟ نه بابا کسی که می ره بهشت که درد نداره! یعنی می شه که در اتاق باز بشه و عین توی فیلما یه نور شدید بیاد تو و بعد که چشمم به نور عادت می کنه ببینم که منظره خیلی قشنگی اون ور دره س؟ بعد برم وسط بهشت؟ چه افکاری داشتم! مرده بودم اما تو فکر فیلم هم بودم! این دیگه چه نوع مردنی بود؟ چشمام دوباره داشت سنگین می شد. گذاشتم پلکام بسته بشه تا بلکه توی خواب بفهمم قضیه از چه قراره. انگار خیلی خسته بودم، چون دردم لحظه به لحظه کمتر شد و خیلی زود خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره که چشم باز کردم، چیزی روی بینیم قرار داشت. سرمو که رو به طاق قرار بود به سمت راست بر گردوندم. مامان رو با چشمای گریون دیدم که دستمو تو دستش گرفته و در حال زمزمه کردن حرفایه که من قادر به شنیدنش نبودم. بعد از اون خاله شیلا و سپیده و زن عمو گلرخ و زن عمو ناهید و صدف، دختر دایی و ایلناز و شیدا زن مهران و زن دایی پروانه ایستاده بودن. چشمای همه از زور گریه سرخ و متورم بود. سپیده که وضعش از مامان هم بدتر بود. انقدر صورتش و چشماش پف کرده بود که حاضرم قسم بخورم تا همین لحظه در حال گریه بوده. با بی حالی سرمو برگردوندم به سمت چپ. اولین کسایی که به چشمم اومدن، بابا و رضا و سام و ایلیا بودن که چشمای اونا هم سرخ سرخ بود. بعد از اونا هم مهران و دایی شهرام و دو تا عموها بودن. خیلی تشنم بود. به زور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا که از همه به من نزدیک تر بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی دورت بگردم خواهر گلم! نمی شه آب بخوری. غدقنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با التماس و صدایی گرفته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو خدا تشنمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای گریه مامان و سپیده بلند شد. درست مثل این که براشون روضه می خوندم. مامان با عجز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا مامان الهی فدات بشم! الهی پیش مرگت بشم! تو برای چی رفتی روی پنجره؟ مامان تو که قصد خودکشی نداشتی؟ بگو به همه مامان! مگه تو چی کم داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجره! هوا! نفس! سقوطم! وای خدا! وای خدایا! تازه یادم افتاد برای چه اومدم بیمارستان. صدای داریوش هنوز داشت توی گوشم زنگ می زد. «توی مدت دوستی با تو به این موضوع پی بردم که بازیگر خیلی خوبی هستم. تا حالا انقدر قشنگ نقش یه عاشقو بازی نکرده بودم. اونا همه صحنه سازی بود که خوشبختانه یا متاسفانه همگی باور کردید. خیلی خوشحالم که توی این مدت یه نفر دیگه به لیست عشاقم اضافه شد. تو هم یکی مثل اونا با این تفاوت که تو یه خرده سر سخت تر بودی و من برای به دست آوردنت مجبور شدم یه سیلی هم نوش جان کنم ولی خب فدای سرم ارزششو داشت. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حیف که نشد این جریان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اون جا بی آبروت کنم. اون جوری بیشتر برام لذت داشت! اما حیف! مریم داشت از دستم می رفت! برای این که مریمو از دست ندم مجبور شدم نقشمو زودتر از موعد عملی کنم. چندان بدم نشد! مهم این بود که تو عاشق من بشی و با مخ کوبیده بشی به زمین. دست از سر من بردار. در ضمن دیگه نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم چون دیگه حوصلتو ندارم. تو هم برام تکراری شدی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم. باورم نمی شد که انقدر ساده داریوش منو هم مثل یه تیکه آشغال از قلبش بیرون انداخته باشه. هنوز باورم نمی شد! کاش مرده بودم. زندگی دیگه معنایی نداشت. بدون داریوش؟ انقدر منتظر بودم که زنگ بزنه و تاریخ خواستگاری رو معلوم کنه، ولی حالا چی شد؟ من باید این جا باشم، روی تخت بیمارستان و اون کجا؟ حتماً دنبال کارای ازدواجش. آخ خدا کاش مرده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار با صدای رضا به خودم اومدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا حرف نمی زنی رزا؟ بگو دیگه. بگو! چرا این کارو کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این قدر گیج و منگ بودم که نمی دونستم باید چی بگم؟ آخ کاش همشون می رفتن گورشونو گم می کردن! می خواستم تنها باشم. می خواستم به حال بدبختی خودم خون گریه کنم! من بازیچه شدم! خدایا من له شدم! لهم کرد. داریوش بی شرف لهم کرد. خدایا طاقت ندارم. بابا که وضعیت منو دید به مامان و رضا تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان چه وقت این حرفاس؟ نمی بینین حال این بچه خوب نیست. بعداً هم می شه در این روابط صحبت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفای بابا تلنگری بود به احساسات من. اشک از چشمام ریخت بیرون. مامان دستمو فشرد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی قربونت برم مامان! چرا گریه می کنی؟! چته؟ خب حرف بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه دکتر اومد توی اتاق و با دیدن جمعیت و وضعیت من غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبره! چرا انقدر دور مریض رو شلوغ کردین؟! بفرمایید بیرون لطفاً! این وضعیت اصلا براش مناسب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه انگار منتظر این حرف بودن که رفتن بیرون. فقط مامان و بابا و سپیده موندن. دکتر با اخم ظریفی دفترچه پایین تختم رو برداشت و مشغول ورق زدن شد. همزمان به سمت دستگاه های بالای سرم اومد و مشغول چک کردم وضعیتم شد. بابا دستمو فشار می داد و با نگرانی به اشکایی که دونه دونه روی صورتم سر می خوردن و قصد بند اومدن هم نداشتن نگاه می کرد. دکتر بعد از چک کردن وضعیتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه. همه چیز درست و به جاس! ولی بهتره امشب هم تحت نظر باشه. اگه تا فردا هم همه چی خوب بود می تونین ببرینش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا و مامان با خوشحالی سرشونو تکون دادن. دکتر چرخید به سمت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب خانوم خانما اول بگو بدونم دلیل این اشکا چیه؟! نگو به خاطر شکست عشقی دست به خودکشی زدی که اون وقت خودم می کشمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمای بابا و مامان در هم شد. صدای دکتر تو ذهنم اکو شد! شکست عشقی! شکست عشقی! رزا! رزای مغرور و سرزنده فامیل! دختری که به زمین زیر پاشم فخر می فروخت! شکست عشقی. پسر رقیب بابا. داریوش! له شدم! له! غرق خودمو و ضعیت اَسف بارم بودم که صدای خودمو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودکشی؟! نه دکتر خودکشی در کار نبود! سرم گیج می رفت. یه کم هم مشکل تنفسی داشتم. سرمو از پنجره بردم بیرون که نفس بکشم ولی بعد نفهمیدم چی شد! فقط می دونم ترسیدم. خیلی ترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این من بودم؟! رزا! رزای بدبخت مفلوک! ببین کارت به کجا کشیده که برای جمع کردن ذره های شخصیت وجود بی شخصیتت مجبوری دروغ به هم ببافی. باید از درون بشکنی، نابود بشی، بی وجود بشی! اما از بیرون بخندی. بیچاره! تازه کارت در اومده! تا کی می خوای فیلم بازی کنی؟! تا کی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای هق هق سپیده بلند شد و با گریه از اتاق خارج شد. مطمئناً فهمیده بود که دروغ می گم. سپیده تنها کسی بود توی این جمع که خبر از درون پر تلاطم من داشت! اون به حال من ترحم می کرد و من همیشه از ترحم متنفر بودم. خوش به حال سپیده! به عشقش می رسید. مامان با وجود مخالفت بابا و مامانش با عشقش ازدواج کرد. خاله با عشق ازدواج کرد. خاله کیمیا هم با عشقش ازدواج کرد! این وسط سرنوشت من شبیه سرنوشت خسرو بود! حالا احساس اونو به راحتی درک می کردم. اونم عشقشو باخت و میدون رو برای تاخت و تاز بابای من که رقیبش بود باز گذاشت. من هم باید میدون رو برای رقیب باز می ذاشتم. هر چند که رقیبی نبود. من توی زندگی داریوش عددی نبودم که بخوام خودمو رقیب دختر عموش بدونم! چرا توی اون حالت هیستریک مرگو انتخاب کرده بودم؟! چرا؟! من باید زنده می موندم و به دیگرونی که خبر از دل زارم داشتن، می فهموندم که من هنوزم همون رزای مغرور گذشتم! چیزی تغییر نکرده بود، جز این که تیکه ای از قلبم گم شده بود. می خواستم فریاد بزنم مامان من بزرگ شدم. به خدا دیگه بزرگ شدم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت تیکه تیکه شدن قلبم. آخ که بزرگ شدن چه تاوان سختی برای من داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان رو به دکتر که با بهت به رفتن سپیده خیره مونده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر خالشه دکتر از خواهر به هم نزدیک ترن. طاقت دیدن این وضعیت رزا رو نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد بعدش هم با خونسردی چیزی توی دفترچش یادداشت کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونستم که دختری با خصوصیات تو خودکشی نمی کنه، ولی می خواستم مطمئن بشم. در هر صورت از یه مرگ حتمی نجات پیدا کردی چون می خواستم خودم راحتت کنم. با اجازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست از اتاق خارج بشه که بابا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای دکتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر به سمت بابا برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر همین طور که از در خارج می شد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خواهش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا هم دنبالش راه افتاد. مامان نگاهی به من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیز دلم چند دقیقه استراحت کن منم الان میام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این حرف سراسیمه دنبال بابا و دکتر دوید. وقتی مامان از اتاق خارج شد، فشار ریزش اشکام روی گونه هام بیشتر شد. مطمئنا همه دلیل این اشکا رو شوک بعد از حادثه می دونستن. اما خودم چی؟! ای خدا من قرار بود بعد از این چطور زندگی کنم و روزامو به شب برسونم؟! چطور باید هم رزا می موندم و خوددار و هم برای عشق از دست رفتم عزاداری می کردم؟! فقط یه چیز می دونستم، اونم این که نباید اجازه می دادم دیگرون شکست خوردن منو بفهمن. کسی که عشق براش بی معنی بود، حالا این طوری از درد جفای معشوقش روی تخت بیمارستان افتاده! همین طور که اشک می ریختم مشتای گره شدم رو هم روی تشک می کوبیدم. کاش می مردم! رزای احمق! چه راحت گذاشتی بازیچت کنن. تقاص عشق خسرو رو تو پس دادی. خیلی هم بد پس دادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی فکرای عذاب آورم غوطه می خوردم که سپیده اومد تو. وقتی دید کسی توی اتاق نیست یه راست اومد به طرفم. صورتمو با خشونت گرفت بین دستاش و با صدایی که سعی می کرد خیلی بالا نره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزای احمق! چرا این کارو کردی؟! هان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز فشار روانیم زیاد شد. باز زد به سرم. مثل دیوونه ها زدم زیر خنده و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند بار باید بگم؟ اومدم هوا بخورم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فشار دستاش روی صورتم زیاد شد. پرید وسط حرفم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری دروغ می گی! تو منو هم احمق تصور کردی؟ داریوش بهت چی گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم دستشو پس بزنم. صورتمو به چپ و راست تکون دادم تا دست از سرم برداره. اما بی فایده بود. با چشمای سرخ و اشکی و خشم آلود خیره شده بود توی چشمام و جواب می خواست. مشتی توی مچ دستش کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهت می گم چی گفت؟! چی گفت بهت رزا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم می گم ولم کن! هیچی نگفت، هیچ چیز به خصوصی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی خواستم بفهمه. نمی خواستم بدونه داریوش خردم کرده! بذار دلیل جدایی من و داریوش براش توی ابهام باقی بمونه. نمی خواستم از بازیچه شدنم خبردار بشه. دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و داد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرف می زنی یا خفت کنم؟ ازت پرسیدم چی بهت گفت که خودتو انداختی پایین؟ اون حق نداشته ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار من حرفشو قطع کردم و سعی کردم هر طور شده آرومش کنم و بحث رو تموم کنم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بس کن سپیده! هر چی که بود تموم شد. من خودمو پرت نکردم پایین. هر چی که به دکتر گفتم حقیقت داشت. داریوش فقط چشم منو به روی حقیقت باز کرد. اون راست می گه، من خیلی سادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونش لرزید. صورتمو ول کرد و صورت خودشو با دست پوشوند. صداش با گریه می لرزید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای خدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره خدا! بشنو! بشنو صداشو! اگه صدای منو نمی شنوی صدای اینو بشنو که از بدبختی من به ضجه افتاده. باز داشتم نفس کم می آوردم. ماسکی رو که دکتر از روی صورتم کنار زده بود رو چنگ زدم ولی قبل از این که بذارمش روی صورتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چته؟ چرا خدا رو صدا می کنی؟ من باید ناراحت باشم که نیستم. همین بهتر که اول کاری چشمام باز شد و از اون سادگی و خیالات خام بچگونه بیرون اومدم. من نمی تونستم با یه پسر بوالهوس زندگی سعادت باری داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش حرفام حقیقت داشت. کاش به خاطر از دست دادن داریوش راضی و خشنود بودم. سریع ماسک رو گذاشتم روی بینیم که خفه نشم. سپیده با بغض نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی رزا تو اونو خیلی دوست داشتی اون ... اون ... یه روز بر می گرده. قول می دم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از زیر ماسک به زور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه برگرده ... چه بر نگرده ... دیگه به من ارتباطی نداره! ... دار ... یوش .... برای من .... مرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده تو سکوت با ترجم بهم خیره شد. متنفر بودم از این نگاش. چشمامو بستم که نبینم و تو دلم گفتم، چقدر سخته آدم حرفایی رو بزنه که توی قلب و دلش جایی نداره و همه دروغه! من، منی که عاشق داریوش بودم. منی که از دو هفته ندیدنش این طور شیدا و بی قرار می شدم، چطور می تونم به راحتی فراموشش کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره اتاق شلوغ شد و همه دورم رو گرفتن به گمون خودشون می خواستن از ذهن من اون خاطره بدو پاک کنند. ولی زهی خیال باطل! این تازه اول درد و غصه و رنج من بود. من داریوش رو از دست داده بودم! داریوش رو به گذشته مامان و بابام باخته بودم. داریوش رو به دختری به نام مریم باخته بودم! کسی که به قول داریوش نجیب ترین بود! و من لابد نانجیب ترین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردای اون روز از بیمارستان مرخص و به علت شکستگی هر دو پا و دست راستم یک ماه از مدرسه محروم و خونه نشین شدم. تو این مدت همه دوستام به ملاقاتم می اومدن و درسایی رو که جزوه برداری کرده بودن، برام می آوردن. تابلوی داریوش به انبار منتقل شد. چون هر بار با دیدنش حالم حسابی بد می شد و ساعتا گریه می کردم و ضجه می زدم. مامان فهمیده بود، خیلی سعی می کرد خودشو بهم نزدیک کنه اما هر بار با سردی من مجبور می شد بی خیال بشه و از پیشم بره. هیچ وقت رک بهم نگفت از دردم خبر داره. منم سعی می کردم به روی خودم نیارم! یاد داریوش آتیشم می زد، قلبم پر بود، پر از نفرت و پر از عشق و من میون این همه احساسات متضاد در حال روانی شدن بودم! چه راحت از دستش داده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون سال، سال سرنوشت ساز من بود. سال کنکورم، ولی اصلاً حوصله درس رو نداشتم. منی که همیشه عاشق درس خوندن و گرفتن معدلای بالا بودم تا بعدش بتونم از بابا جایزه های قلمبه سلمبه درخواست کنم از درس بیزار شده بودم. فقط دلم می خواست یه گوشه بشینم و به خاطراتم با داریوش فکر کنم و اونو حداقل تو عالم خیال داشته باشم. داریوش با من کاری کرده بود که هر لحظه از تصور مرد دیگه ای کنار خودم حالت تهوع بهم دست می داد. حس می کردم دیگه هیچ پسری روی کره زمین پیدا نمی شه که بتونه به اندازه داریوش همه چی تموم باشه! بالاخره این خیالات کار دستم داد و یه روز که تو خونه تنها بودم و مامان با خاله برای خرید بیرون رفته بودن و رضا هم دانشگاه بود، از سکوت و خلوتی اتاقم استفاده کردم. گوشی رو برداشتم و قبل از این که پشیمون بشم شماره داریوش رو گرفتم. اصلاً دست خودم نبود. بی اراده به سمتش کشیده می شدم. چون هنوز هم باور این که دیگه اونو ندارم برام مشکل بود. بعد از چند تا بوق صدای ظریف و ملوس دختری روانم رو از هم پاشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب ندادم. چی می تونستم بگم؟! فقط داشتم تند تند توی ذهنم شماره ای که گرفته بودم رو با شماره داریوش تطبیق می دادم که مطمئن بشم اشتباه نگرفتم. دختره دوباره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا حرف نمی زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مردی جا افتاده از اون طرف اومد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مریم جان کیه عمو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس این بود! این مریم بود! دختر رویاهای داریوش. حتماً با هم ازدواج کرده بودند که گوشیش رو اون جواب می داد! دوست داشتم قطع کنم و برم یه گوشه گور خودمو با دستای خودم بکنم و بعدم خودمو چال کنم اما نمی تونستم بدون حرف گوشی رو قطع کنم. از این رو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ وقت نمی بخشمت مریم خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم بغضی که داشت خفم می کرد رو خیلی راحت شکستم و ارتباط رو قطع کردم. زد به سرم. با فریاد گوشی رو روی زمین کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آشغال عوضی! حالم ازت به هم می خوره! چرا منو بازیچه کردی؟ تو باید تقاص پس بدی. اگه تا امروز هنوز از تب عشقت می سوختم، حالا می گم تا بدونی، دیگه ازت متنفرم! دیگه واقعاً ازت متنفرم! تو روح منو پژمرده کردی. داریوش. داریوش نمی بخشمت! تو باید عذاب بکشی! تو باید جواب این همه ظلمو نسبت به من بدی! نامرد بی شرف رذل! چطور تونستی با احساسات من بازی کنی؟ مگه من چی کارت کرده بودم داریوش؟ من که به قول تو کوچولو بودم. چرا کاری کردی که دیگه از عشق و دوست داشتن بیزار بشم؟ ای خدا من با این درد چی کار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشسته بودم روی زمین و زار می زدم. مشت توی سرم می کوبیدم و داد می کشیدم. ملاجم داشت متلاشی می شد که دستام خسته و بی حال افتادن کنارم و خودم بی حال تر ولو شدم پایین تختم. همه انرژیم از بدنم رفته بود. همین طور که آروم هنوز هق می زدم، خودمو روی پارکتای یخ کرده مچاله کردم! برای یه عاشق چه دردی سخت تر از این بود که عشقش رو در کنار دیگری ببینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ماه طول کشید تا کم کم تونستم با شرایط جدیدم خو بگیرم و با یاد و خاطراتش نوحه سرایی نکنم و طبیعی تر برخورد بکنم. اما رزای قبلی مرده بود و به جاش یه رزایی اومده بود که مثل رباط فقط روزگارش رو سر می کرد. همین و بس! عشق داریوش رو کامل از دلم بیرون کرده بودم و به جاش تخم نفرت کاشته بودم و با یاد آوری حرفاش و برخورد آخرش مدام اون تخم رو آبیاری می کردم تا ازش یه درخت تنومند بسازم و بتونم یه روزی ریشه داریوش رو هم باهاش بخشکونم. دیگر حتی با شنیدن اسمش هم حالم بد می شد. دیگه اصلاً احساس دلتنگی براش نمی کردم. امتحانای ترم اولمون شروع شده بود و من بازم سعی می کردم مثل قبل با جدیت فقط درس بخونم و افت شدیدم رو هر طور شده جبران کنم و خودمو به بقیه بچه ها برسونم. قبول داشتم که شکست خیلی سختی خوردم. شکستی که منو داغون کرده بود. انقدر محکم زمینم زده بود که به سختی تونستم دوباره بلند بشم. اما بالاخره که چی؟! این زندگی لعنتی جریان داشت و من باید باهاش سازگار می شدم وگرنه نابودم می کرد. دلخوشی اون روزام شده بود درس خوندن و وقت گذروندن توی کلاس پیانو دقیقا از وقتی که از شمال برگشتیم کلاس پیانو ثبت نام کرده بودم اونم به اصرار داریوش. چون اعتقاد داشت استعدادش رو دارم و این تنها چیزی بود که بعد از داریوش نتونستم بی خیالش بشم. خیلی دوست داشتم دیگه کلاس نرم و از خیرش بگذرم فقط و فقط چون داریوش دوسش داشت! اما علاقه خودم بالاخره مجبورم کرد تو این یه مورد کوتاه بیام. مامان و بابا از تغییراتم تعجب می کردن اما چندان هم ناراضی نبودن. دختر سرخوش و الکی خوش و لوسشون یه شبه بزرگ شده بود و دیگه خبری از اون رفتارای جفنگش نبود! یه بار هم که مامان خواست جدی در مورد داریوش باهام حرف بزنه فقط گفتم چیزی بین من و داریوش نبوده و دلیل جمع کردن تابلوی داریوش هم فقط و فقط این بود که حس خوبی بهم نمی داد. تا وقتی نمی شناختمش برام عزیز بود اما وقتی فهمیدم چه جونوریه از زل زدن بهش اذیت می شم. مامان می خواست قبول نکنه اما جدیت من بالاخره قانعش کرد. اون روزا علاوه بر مشکلات روحی و روانی که داشتم یه مشکل دیگه هم گریبانگیرم شده بود و اون نفرت از همه مردا و پسرای دور و برم بود. غریبه ها رو که اصلا داخل آدم هم حساب نمی کردم اما این وسط رضای بیچاره بد جور مورد اصابت ترکشای من قرار می گرفت. حالم از همه مردا به هم می خورد. رضای بیچاره اوایل خیلی سعی می کرد دوباره خودشو به من نزدیک کند ولی وقتی دید هر بار با تندی جوابشو می دم بالاخره یه روز عصبانی شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا تو معلوم هست چته؟ چند وقته عین سگ پاچه می گیری! البته دور از جون سگ، تو از سگ هم بدتر شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حساس و زود رنج داد کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره آره من سگم! حالم از همتون به هم می خوره. حالم از هر چی جنس مذکره به هم می خوره برو گمشو از اتاق من بیرون. دست کثیفتو هم به من نزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا که انگار بالاخره یه چیزی دستگیرش شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من راستشو بگو رزا. تو این جوری نبودی. کدوم نامردی این بلا رو به روزت آورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو بستم و جیغ کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به تو ربطی نداره گمشو بیرون گمشو بیرون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا با خونسردی روی تختم نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا نگی کدوم الاغی باعث شده تو انقدر بدبین بشی نمی رم بیرون. رزا چرا نمی فهمی؟ من برادرتم! دوستت دارم! نگرانتم! دلم می خواد تو رو مثل گذشته ببینم. شاد و خندون. کجاس اون رزایی که از در و دیوار بالا می رفت و اشک منو در می آورد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مُرد! اون رزا مرد. به تو ربطی نداره. سیریش از اتاق من برو بیرون وگرنه جیغ می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیست که الان نمی زنی؟! در هر صورت هر کاری که می خوای بکنی بکن، من نمی رم تا بگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدش هم از جا بلند شد و به جای خالی تابلوی داریوش نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه ای حرف نزد، ولی آخر طاقت نیاورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید حدس می زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره با پرخاشگری هولش دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی رو باید حدس می زدی؟ هان؟ چیزی رو که من خودم هم نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ملایمت وسط جفتک پرونی های من دستمو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریوش! آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم اسم اون لعنتی! جیغ زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو! اسم اونو نیار. حالم ازش به هم می خوره از تو هم همین طور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود مخالفت من بغلم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فدای تو خواهر خوبم! بیا برام بگو و خودتو انقدر عذاب نده. داریوش با روح حساس خواهر من چی کار کرده؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر آروم و با ملایمت حرف می زد که باعث شد بغضم بترکه و بزنم زیر گریه. رضا در حالی که بغلم کرده بود، آروم آروم تکونم می داد. دو تایی روی زانو روی زمین نشسته بودیم. همین طور که زار می زدم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضا اون منو نابود کرد. اون منو کشت. رضا بهم گفت منو نمی خواد. گفت فقط می خواسته چند روز باهام خوش باشه ولی رضا اون منو دوست داشت. عاشقم بود! اون به خاطر من حاضر بود هر کاری بکنه! رضا چطوری اون عشقش این طوری از بین رفت؟ بهم می گه همشو بازی کرده. اصلاً همه مردا دروغگو هستن. ما زنا رو ساده گیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میارن و تا می تونن ازمون سوء استفاده می کنن، بعد هم عین آشغال پرتمون می کنن یه گوشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه رضا مثل شیر زخمی شد و با فریاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه اون عوضی با تو چی کار کرده؟ رزا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه امون حرف زدن بهم نمی داد. غیرت هم امون صبر کردن به رضا نمی داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا با توام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً قادر به حرف زدن نبودم و هق هق می کردم. رضا به ضجه افتاده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا! رزا جونم تو رو ارواح خاک بابا جون بگو. دِ حرف بزن تو داری منو سکته می دی. بگو که خاک بر سر نشدیم. رزا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گریه به زور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عشق من و اون پاک بود رضا! به پاکی گلا ولی اون منو زیر پاش له کرد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا آروم شد. نفس عمیقی کشید و دوباره بغلم کرد. چند لحظه توی سکوت فقط کمرمو نوازش کرد و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گریه نکن عزیزم! گریه نکن خواهر گلم. اون قدر تو رو ندونسته. اون احمق بوده که از تو گذشته. تو یه جواهری. هزاران نفر حاضرن جونشونو بدن تا تو فقط بهشون نگاه کنی! رزا فراموشش کن. همه جا از این مردای عوضی پیدا می شه. وقتی مامان برام گفت، وقتی تعریف کرد که پسر خاله کیمیا دقیقا کپی خسروئه ترسیدم. برات ترسیدم رز. تو عاشق تابلوت بودی و از این که عاشق خود واقعی نقاشی بشی ترسیدم. اون پسر خسرو بود! کسی که مامان ما بهش نارو زده بود. رزای عزیزم، مقصر منم که زودتر تو رو از این جریان دور نکردم. من احمق سرم گرم مهستی شده بود و تو رو از یاد برده بودم. ولی رزا اگه تو بخوای می رم پدرش رو در میارم. اگه این آرومت می کنه به خدا این کارو می کنم. رزا اصلاً هر چی تو بگی! تو بگو چی کار کنم که گریه نکنی؟ من طاقت گریه های تو رو ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش یاد حرف داریوش افتادم و گریم شدت گرفت. اون روز کلی با رضا درد و دل کردم ولی این چیزی از نفرتی که نسبت به مردا پیدا کرده بودم کم نمی کرد. اون روز، روز آخری بود که با رضا انقدر راحت درد و دل کردم. اگه از رازداریش مطمئن نبودم هرگز حرفای دلمو بیرون نمی ریختم. از اون روز به بعد، رضا خیلی هوای منو داشت و نمی ذاشت زیاد با خودم خلوت کنم. پشت سر هم مهمونی می گرفت و دختر پسرای فامیل رو دعوت می کرد. یه لحظه نمی ذاشت توی خودم باشم. انقدر با سام سر به سرم می ذاشتن که دادم رو در می آوردن. همه فامیل فکر می کردن آروم شدن من فقط به خاطر اون حادثه است و من چقدر خوشحال بودم که کسی خبر از راز من نداره. البته به جز رضا و سپیده و بعدها مهستی. تو تموم مهمونی هایی که رضا می گرفت مهستی هم حضور داشت. دختر خیلی خوبی بود و حسابی منو جذب خودش می کرد. بعد از گذشت یه مدت وقتی خیلی پیله رضا شده بود و دلیل غم توی چشمای منو پرسیده بود رضا جریان رو سربسته براش تعریف کرده بود. البته قبلش به خودم گفت و وقتی گفتم برام مهم نیست مهستی هم بدونه، جریان رو به مهستی گفت. برای همین مهستی هم به اکیپ رضا و سام و سپیده پیوسته بود و انقدر سر به سرم می ذاشتن که دوست داشتم سر به بیابون بذارم. اوایل از دستشون کلافه می شدم و پرخاشگری می کردم، ولی کم کم عادت کردم. مهستی تقریباً هر روز به خونه ما می اومد و کلی با هم حرف می زدیم. از هر دری به جز داریوش! تو این اومد و رفتا داریوش کم کم کمرنگ شد و من یه درجه یه درجه به سمت رزای قبل متمایل شدم. عید هم اومد و رفت و بعد از دید و بازدیدای عید من به کل افسردگی و ناراحتیامو از دلم بیرون ریختم و به قول معروف دلمو خونه تکونی کردم. پیش میاد شبایی که با یاد آوری یه خاطره از داریوش تا صبح اشک بریزم اما دیگه مثل قبل زندگیم مختل نشده بود و روزا زندگی آروم خودمو داشتم. یه روز بعد از تعطیلات عید داشتم از مدرسه بر می گشتم که ماشین عمو فرشاد جلوی پام زد روی ترمز. با دقت که نگاه کردم دیدم ایلیاس. شیشه رو کشید پایین و با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرما خانوم در خدمت باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی وقت بود که ایلیا رو ندیده بودم و خیلی وقت هم بود که حرفای اون شبش تو مهمونی رضا رو از یاد برده بودم. برای همین هم ابرویی بالا انداختم و با لبخندی کج شبیه زهرخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو در خدمت زنت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونو که ندارم، هر وقت گرفتم چشم رو چشمم! حالا شیرین زبون افتخار بده و بیا بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تملق شنیدن بیزار بودم. کاش می شد هر طور شده دکش کنم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دم آقا، برو پی کارت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه داشتن نگامون می کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایلیا که متوجه این موضوع شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بالا دیگه رزا آبروم رفت! همه دارن نگامون می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاهی به همکلاسیام که با خنده های پر طعنه بهم خیره شده بودن با حرص و لج در ماشین رو باز کردم سوار شدم. چاره ای نبود! تاکسی مفتی بود دیگه. ایلیا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حال عمو فرهاد چطوره؟ زن عمو جون و رضا چطورن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی یکی بپرس تا جوابتو بدم. چه خبرته همه رو با هم می پرسی؟ می ترسی خسته شی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب خانم گل. ناراحت نشو. عمو چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم خانوم گل و زهرمار! اما به زبون گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه ولی سلام نمی رسونه. چون خبر نداشت که تو امروز میای دنبال من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قهقهش توی ماشین پیچید. با دست چپ فرمون رو گرفت و با دست راستش آروم دماغم رو فشار داد که باعث شد یه کم تو خودم جمع بشم. بی توجه به حال من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیوونه! حالا سوال دوم. زن عمو جونم چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام یه کم در هم رفته بود. از تماس فیزیکی با مردا بیزار بودم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونم خوبه. رضا هم خوبه دیگه زحمت نکش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ رزا نمی دونی چقدر دلم برای این چرت و پرت گفتنات تنگ شده بود. خیلی وقت بود که تو هم بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رومو برگردوندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستتون درد نکنه. حالا دیگه من چرت و پرت می گم پسر عمو جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عمد پسر عمو رو با غیظ گفتم. اصلا به روی نامبارکش نیاورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا ببخشید. حرفای شما خیلی هم شیرینه و به دل می شینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه داشت حرصمو در می آورد. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب منظور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند مرموزی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظور خاصی نداشتم. همین طوری گفتم که بدونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب دونستم. حالا بگو ببینم امروز این طرفا چی کار می کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دم خونه یکی از دوستام کار داشتم، گفتم سر راهم تو رو هم سوار کنم یه خرده بخندم از دستت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ؟ وقت گریت هم می رسه. حالا که اشکتو در آوردم می فهمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نچ نچی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نباید این کارو با من بکنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم پوزخند زدم. ابرومو انداختم بالا و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلاً چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرضو حالا. ببین یه کاری می کنی که یادم بره از من هشت سال بزرگ تری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو با من راحت باش هر چی هم که دلت می خواد دری وری بگو. مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز زهرخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل خیابونمون پیچید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه فرق اساسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید