دوست داشتی؟
رمان من پسرم اثر ن انتظار

رمان من پسرم

  • زبان فارسی
  • 78.4K 👁
  • 136 ❤️
  • 137 💬

خلاصه رمان :

نفس؛ دختری که فکر می‌کنه پسره و اشتباهی توی جسم یه دختر گیر افتاده. هر کاری می‌کنه تا پسر باشه؛ لباس‌هاش، حرف‌زدنش رفیقاش... همه و همه رو پسرونه می‌کنه. وارد باند خلافکاری می‌شه و اونجا با آدم‌هایی باید کار کنه که فکر می کنن پسره! اینجاست که با پسری آشنا می‌شه که میشه تمام کسش.

قسمتی از متن رمان من پسرم

با شنیدن صدای خداحافظی مادربزرگ، از روی زمین بلند می‌شم و بعد از پرت کردن گوشیم روی تخت، از اتاقم خارج می‌شم. با چند قدم خودم رو به
سالن می‌رسونم و تکیه به اپن منتظر مامان می‌مونم.
بعد از بسته شدن در حیاط، زیاد طول نمی‌کشه تا وارد خونه بشه. با گرفتن نگاهش ازم به سمت آشپزخونه می‌ره. می‌دونم به‌ خاطر کارهام از دستم
ناراحته و حالا هم که معلومه مادربزرگ کلی پرش کرده. دنبالش می‌رم و با اخم‌های درهم رفته می‌گم:
- مادر جون چی می‌گفت؟ چرا صاحب‌خونه جوابمون کرده؟ وقتی اجاره‌ش رو به موقع می‌گیره، دیگه چه مرگشه؟
استکان‌های کثیف رو به دست می‌گیره و مشغول شستنشون می‌شه. صدای دلخورش جواب می‌ده:
- همه چیز که اجاره نیست بچه جون!
کنارش به سینک تکیه می‌دم:
- پس چی؟
استکان توی دستش کمی فشرده می‌شه که از چشمم دور نمی‌مونه و حالا علاوه بر دلخوری اخمی توی صورتش نمایان می‌شه:
- همسایه‌ها اعتراض کردن.
ابروهام رو با تعجب می‌دم بالا:
- به چی؟ از ما ساکت‌تر پیدا می‌شه تو این محل؟! به چیمون اعتراض کردن؟
حرکت دستش روی استکان متوقف می‌شه؛ با نگاه جدیش توی چشم‌هام خیره می‌مونه:
- به همون چیزی که مادر‌‌جون گفت، به کارهات، رفتارت، به آبروریزی‌هات... همه می‌ترسن که دختر‌هاشون از تو الگو بگیرن.
من نمی‌فهمم مگه من دارم چی‌کار می‌کنم که از نظر این مردم آبروریزی محسوب می‌شه؟!
از فضولی‌ها و دخالت‌هاشون عصبی می‌شم. زندگی من به خودم مربوطه و به کسی هم اجازه‌ی دخالت و تعیین تکلیف نمی‌دم. صدام رو می‌ندازم روی
سرم :
- بیخود کردن به خودشون اجازه‌ی دخالت تو کار ما رو دادن، اگه جرأت دارن به خودم بگن تا حالیشون کنم.(...) ها.
با شنیدن فحشی که می‌دم مامان استکان دستش رو توی سینک پرت می‌کنه و صدای عصبیش گوشم رو پر می‌کنه:
- نفس! جلو چشمم نباش، برو تو اتاقت؛ سریع.
بلافاصله بعد از گفتن حرفش، ازم رو می‌گیره و با تکیه دادن دست‌هاش به لبه سینک، سرش رو پایین می‌ندازه.
می‌دونم که الان خیلی عصبیه و وقت حرف‌زدن نیست، نفسم رو عصبی بیرون می‌فرستم و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم می‌رم. هنوز وارد اتاقم نشدم
که صدای درد دارش رو می‌شنوم:
- خدایا من از دست این دختر چیکار کنم؟ این دختره یا بلای جون؟!
***
هنوز گوشیم لرزیدن رو شروع نکرده که از خواب بیدار می‌شم و با دیدن اسم 《 کتونی 》روی گوشیم اول صبحی فحشی نثار ارواح هفت جد و آبادش
می‌کنم و تماس رو وصل می‌کنم:
- ها؟ چته؟
با حرص می‌گه:
- ها چیه بزغاله؟ چرا نیومدی سر کلاس، هفته بعد میان ترمه، می‌خوای چیکار کنی؟
دستی به صورتم می‌کشم وبرخلاف میلم توی جام می‌نشینم:
- بیام سر کلاسش چی‌کار؟ مگه نمی‌خواد دوباره سرش رو بندازه پایین ودرس بده؟ مرتیکه‌ شعور نداره وقتی باهاش حرف می‌زنی، سرش رو بلند کنه
ببینه کیه داره باهاش حرف می‌زنه! من نمی‌دونم توی مسیرش به در و دیوار نمی‌خوره‌؟
صدای کتی بین حرف زدنم، حرفم رو نصفه می‌ذاره:
- خیلی خب! نخواستیم بیای سر کلاس خجسته‌ی بدبخت، پاشو بیا یه ساعت دیگه سالن داریم.
دستی بین موهام می‌کشم و از جام بلند می‌شم:
- ای بمیری که همیشه بد موقع زنگ می‌زنی خواب‌های آدم رو به هم می‌ریزی.
صدای غرغر کردنش با حرص قاطی می‌شه:
- یه بار نشد زنگ بزنم، مثل آدم پاشی بیای، الانم دیرم شده، فعلاً.
بدون این‌ که منتظر جوابم بمونه تماس رو قطع می‌کنه. کج‌خندی می‌زنم به حالش و با پرت‌ کردن گوشیم روی تخت بلند می‌شم.
بعد از شستن دست و صورتم و خوردن صبحانه، مقابل کمد دیواری قرار می‌گیرم و در سفید رنگ چوبیش رو باز می‌کنم. هر چی تو کمد چشم می‌گردونم
چیزی برای پوشیدن پیدا نمی‌کنم. لعنت به این دختر بودن! حالا چی باید بپوشم؟
با عصبانیت به مانتوی سورمه‌ای و مقنعه‌ی مشکی کنارش چنگ می‌زنم و روی تخت پرتشون می‌کنم. بالا سر لباس‌ها می‌ایستم؛ گوشه‌ی لبم رو به دندون
می‌گیرم و با چشم‌های ریز‌‌شده نگاهشون می کنم. هر چی بیشتر نگاه می کنم، هیچ تصمیمی برای پوشیدنشون ندارم. دست‌هام رو به کمرم می‌زنم و با
پایی که باهاش روی زمین ضرب گرفتم، به لباس‌ها خیره می‌شم. در آخر پوفی می‌کشم و دوباره برمی‌گردم سمت کمدم و لباس های پسرونه‌م و باندِ
کشیم رو برمی‌دارم.
بعد از پوشیدن لباس‌هام، روبه‌روی آینه موهام رو با ژل حالت می‌دم و با چپوندن مانتو و مقنعه توی کیفم به سمت در خروجی حرکت می‌کنم.
استارت می‌زنم و می‌خوام از حیاط خارج بشم که لحظه‌ی آخر مامان از پشت سر صدام می‌زنه. می‌ایستم و با گذاشتن پام روی زمین موتور رو نگه
می‌دارم:
- بله مامان، چیزی شده؟
خودش رو بهم می‌رسون:
- عصر زود برگرد باید وسایل رو بسته‌بندی کنیم.
عینکم رو از چشم‌هام بر‌می‌دارم و به طرفش بر‌می‌گردم:
- حالا جدی می‌خوای خونه رو عوض کنی؟
با ابروهای درهم گره‌خورده دست‌هاش رو توی جیب مانتوش جا می‌ده:
- مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم برام گذاشتی؟ چی‌کار می‌تونم بکنم؟
کیفش رو روی شونه‌ش جابه‌جا می‌کنه و زودتر از من از خونه خارج می‌شه.
بعد از پارک‌ کردن موتورم، وارد پارک نزدیک دانشگاه می‌شم و پشت ساختمان سرویس بهداشتی جایی که دید نداشته باشه، سریع مانتوم رو تنم می‌کنم


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 136 رای
5 ★
65%
4 ★
32%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان من پسرم

  • H.M

    0

    واقعا رمان قشنگی بود وسطاش کمی حوصله سر بر میشد ولی اخرش قشنگ تموم شد واقعا دست مریزاد به نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • .......

    0

    خیلی خوب بود ولی آخرش بد تموم شد بائو پسر می شد وبا کتی ازدواج میکرد اینجوری بهتر بود

    ۴ ماه پیش
  • P

    3

    خیلی عالی بود خیلی وقت بود که دنبال رمان جالب می گشتم که پیدا کردم فقط یه چیز نویسنده این رمان ،رمان دیگه ننوشته

    ۴ سال پیش
  • ن.انتظار

    1

    من نویسنده رمانم. میتونید از کانال *** بقیه داستان رو دنبال کنید. البته با ا جازه ادمین سایت تگ رو میذارم برای کسایی که می خوان بقیه آثار رو بخونن. https:// ***

    ۱ سال پیش
  • ن.انتظار

    0

    چرا. کافه رمان انتظار رو توی *** یا گوگل سرچ کنید.

    ۵ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    رمان خیلی قشنگی بود فقط یه سری جاها یهو سکانس عوض میشد یه جورایی زود می رفتیم کانال بعدی 😄 اخر داستان رو هم دوست داشتم یکم خاص تر تموم بشه در کل نویسنده عزیز عالی بودی خداااقوت بهت 🤍

    ۵ ماه پیش
  • Aiden

    0

    عالیی..وقتی فهمیدم راجب جیرفت نوشتی بیشتر علاقه مند شدم چون خودم جیرفتی ام😍

    ۶ ماه پیش
  • Ghazal

    1

    رمانت خیلی متفاوت و قشنگ بود. واقعا دوستش داشتم. تنها مشکلی که داشت این بود که من چون از اول تا اخر اون و به شکل یک پسر تصور می کردم،در انتهای با دختر شدن و بعدم عاشق ماهان شدنش کنار نیومدم.

    ۶ ماه پیش
  • نسرین

    3

    عالی بود من ایرانی نیستم ولی عاشق رمان ها،افسانه ها،داستان وهنرنگارش ایرانم~♥~ دست مریزاد به این هنر تو ی نویسنده(´∀`)♡

    ۹ ماه پیش
  • سحر

    3

    دوستم فاطمه، فقط تومدرسه لباس دخترونه می پوشید،بیرون از مدرسه پسرونه می گشت.اسمشو گذاشت ابوالفضل.متولد ۶۶ .ولی از ۲۰ سالگی خودش چادر انتخاب کرد. تا به امروز هم محجبه و چادری هستش. در انتخاب حجاب هیچ اجباری نداشت.

    ۹ ماه پیش
  • حوری

    2

    نویسنده این رمان خیلی داستانش رو کش داده درمورد هر موضوعی خیلی توصیح داده آدمو خسته میکنه تمام جزئیاتش بیان کرده

    ۱۱ ماه پیش
  • فرشته

    2

    رمان واقعا عالی بود اما به نظرم اگه توی یه ژانر ادامه پیدا می کرد بهتر میشد مثلا تمرکز روی ژانر روان شناسی یا پلیسی به تنهایی بود خیلی بهتر بود اینجوری انگار از چند تا ژانر با هم مخلوط شده و هیچکدوم به نتیجه قابل قبولی نرسیده اما در نهایت ارزش خوندن داشت

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    3

    رمان خوبی بودی ولی به نظر من اگه نفس تغییر جنسیت میداد و همون کیا میموند عاشق یه دختر میشد خیلی بهتر میشد چون بالاخره آدم در طول رمان با هیکل زمخت تصور می کنه ولی وقتی میاد عاشق یه پسر میشه آدم یه جوری میشه اگه تغییر جنسیت میداد بهتر بود ولی بازهم رمان خوبی بود دست نویسنده اش درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    0

    دست نویسندش درد نکنه رمان خوبی بود ولی یه جاهایی اشتباه هم داشت

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    1

    رمان خوب بود اما احساس میکنم برای هیجان دادن زیاد مسئله های اصلی توضیح نمیدادی مثلا اصلا جایی از سرگرد حرف نزدی ولی یهو پیداش شد یک دوم هم اینکه خیلی درمورذ هیکل حرف میزدی و وقتی کیا میگفت هیکلم درشت و پسرونس اصلا نمیتونم با اخرش که چادری شد تصور کنم اگه بعضی از ایراد هارو نداشت جز بهترین رمان

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    به نظرم رمان عالی بود. فقد از یک جایی به بعد رمان خیلی خسته کننده شد.

    ۲ سال پیش
  • واقعا رمان خوبی بود

    2

    و این که رفتار نفس درست شبیه رفتار های خودم هست و فرقش اینه که بخاطر اجبار خانوادم من نمیتونم خودم رو به شکل پسر در بیارم و همیشه تو فکرم خودم رو جای پسر میزارم و آخرین بار یادم نمیاد کی این فکرو کنار گذاشتم کامل نفسرو درک میکنم ولی من خودم از طرز فکر خودم راضیم و تمام تلاشمرو میکنم که روزی پسر باش

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️