دوست داشتی؟
رمان کوچ اثر مهسا زهیری

رمان کوچ

  • زبان فارسی
  • 72.7K 👁
  • 85 ❤️
  • 53 💬

خلاصه رمان عاشقانه کوچ

داستان در مورد یه پسر معمولی هست که تصور میکنه حقش از زندگی بیشتر از چیزیه که نصیبش شده در سایه زندگی کرده و یه قدم از بقیه عقب تره… این داستان راهی رو مطرح میکنه که راوی برای جبران نداشته هاش سراغش میره و البته که شیوه ی زندگی انسان و اشتباهات گذشته اش هیچوقت ناپدید نمیشن و ممکنه جایی که نباید گریبانگیر بشن.

قسمتی از متن رمان کوچ

بي خيالي بهترين راه بود تا جلوي ضايع شدن خودم رو بگيرم. آقاجون دوباره گفت: تو کلاً هيچي رو قبول نداري!!
مامان و فاطمه هم زمان آقاجون رو صدا کردند که ديگه ادامه نده. هميشه اوني که جلوي آقاجون دلش رو به دريا مي زد و خطش رو نمي خوند، من بودم. حتي چند باري هم توي اين ده سال خويش و قومي و بيست سال همسايگي جلوي همين خانواده ترور شده بودم. لبخند من بزرگ تر شد و گفتم: اگه منظورتون اينه که من همزمان چند تا دوست دختر داشتم...
رامبد دستش رو جلوي صورتش گرفت و فاطمه ضربه اي به پايه ي صندليم زد. آقا فرامرز هم بر و بر به ما نگاه مي کرد. جمله ام رو تموم کردم: به نظر من بهتره به يه نفر دروغ بگي و با همه باشي، تا با يه نفر باشي و به همه دروغ بگي.
خب، من که مثل علي برّه نبودم که جلوي آقاجون سرم رو بلند نکنم. خودش هم مي دونست که من حرف نمي خورم. يه عمر از هر کاري که من مي کردم متنفر بود، نصف اون کارها رو هم من به خاطر در آوردن حرصش مي کردم. يکي از دسته گل هام شهرتم توي محل به دختر بازي بود. پسر حاج آقا زند... دوباره صداي دختره سکوت جمع رو شکست: دروغ حالت دوم واسه چيه؟
جدي؟!! وسط چنگ و دندون نشون دادن من و آقاجون نرخ تعيين مي کرد؟! جواب دادم: مجبوري به همه بگي با اون يه نفر خوشبختي.
رامبد به داد صورت عصباني و سرخ شده ي آقاجون رسيد و بلند گفت: پگاه الان اون برنامه اي که تو دوست داري پخش ميشه... بدو بيا.
مامان هنوز غمگين نگاهم مي کرد. سرم رو چرخوندم. سميرا بعد از دو ثانيه مکث روش رو به سمت علي برگردوند. فاطمه تلوزيون رو روشن کرد و من هم نفسم رو بيرون فرستادم. ظاهراً تموم شده بود اما مي دونستم پس لرزه هاش ادامه داره.
بيست دقيقه بعد فاطمه از داخل آشپزخونه صدام زد. بحث اقتصادي آموزشگاه رو با رامبد نصفه ول کردم و رفتم. حتماً مي خواست نصيحتم کنه. جلوي کابينت ها مشغول ماست ريختن بود و اون دختره هم داشت بهش کمک مي کرد. گفتم: چي شده؟
فاطمه: ديس هاي مامان رو از بالاي کابينت بده.
من: اون پشت چارپايه بود که!
فاطمه: من مي ترسم روش برم.
خواهرشوهرش گفت: من نمي ترسم.
درسته که هيکل درشتي داشتم و قدم بلند بود ولي ديگه قرار نبود جاي چارپايه ازم استفاده کنند! به سمت کابينت ها رفتم و در حاليکه ديس ها رو يکي يکي برمي داشتم گفتم: چرا امروز يه جوري شدي؟!
رو به دختره گفت: رکسانا ظرف ها رو از عادل مي گيري؟
دختره به طرف من اومد اما من ديس ها رو روي کابينت گذاشتم و به فاطمه گفتم: ديگه چيزي نمي خواي؟
- حالا چه عجله اي داري؟
خنديدم و با تعجب نگاهش کردم. مي خواست جلوي غريبه ها نصيحت هاي تو مغازه رو تکرار کنه؟! کاسه ها رو ول کرد و رو به خواهر رامبد گفت: مي خوام به يکي که دوستش داره معرفيش کنم، اين آقا داداش هي طفره ميره.
با تاسف سر تکون دادم و به طرف در آشپزخونه رفتم که ادامه داد: الان هم داره در ميره... مي بيني...
با خنده راه رفته رو برگشتم. انقدر با دخترهاي رنگ و وارنگ گشته بودم که روم بشه هر حرفي رو جلوي هر کي بزنم. اين دختره که عددي نبود. گفتم: من مي خوام خودم انتخاب کنم، هر وقت آمادگي داشتم. دختري که خودش بياد دنبالم که به درد من نمي خوره!!
و رو به دختره که مشغول دستمال کشيدن روي ظرف ها بود و با دقت گوش مي داد گفتم: اشتباه مي کنم خانوم؟!
جوابي نداد. اصلاً سرش رو بلند نکرد. فاطمه دوباره گفت: چرا زود قضاوت مي کني؟ تو که هنوز باهاش آشنا...
- بسه فاطمه... اين خواهر ما کمر بسته که ترشيده هاي فاميل رو بفرسته خونه ي بخت!
لحنم شوخ بود ولي هيچ کدوم نخنديدند. در عوض دختره دستمال رو کنار ديس ها انداخت و با گفتن «ببخشيد!»، سريع از آشپزخونه بيرون رفت. به فاطمه زل زدم که حرفي نمي زد. عاقبت گفتم: اين همون دختره بود. نه؟
- ...
- عمداً امروز کليد کردي شب اينجا باشم؟
- ...
- ببين خواهر من... اين دختره بيست ساله تو اين محله، اگر من مي خواستمش که تا الان ترتيبش رو داده بودم!
- عادل!!!
- ديگه واسه من از اين لقمه ها نگير.
خواستم به طرف در برم که مچم رو گرفت و گفت: معلومه که رکسانا دختري نيست که چشم امثال تو رو بگيره!
مچم رو ول کرد. اين نگاهش رو اصلاً دوست نداشتم. گفتم: ببين فاطمه...
به سمت کابينت ها چرخيد و گفت: برو بيرون، کار دارم.
آخرين چيزي که بعد از اين اعصاب خردي لازم داشتم اين بود که آقاجون رو توي مسير ببينم که نگه ام داره و بپرسه: تو اين سه ماه سرت کدوم آخوري بند بود؟
- مرسي. من هم دلم براتون تنگ شده بود!!
- رفته بودي دنبال يللي تللي؟ نميگي مادر مريضم چشمش به دره؟
- سفر قندهار که نبودم... مغازه همين ب*غ*له، همه تون هم روزي 10 بار من رو چک مي کرديد!!
لب هاش لرزيد که حرفي بزنه اما ساکت موند. بعد گفت: جون به جونت کنند بي مسئوليتي.
از حرف هاي بي ربطش پوزخند زدم و به سمت طبقه ي دوم رفتم. با اين اتفاق ها ديگه نه مي خواستم کنارشون شام بخورم، نه مي تونستم.
زن بعد از کلي اين پا و اون پا کردن و استخاره، يکي از کيف هاي صنايع دستي رو بلند کرد و گفت: اين رو مي برم.
کيف رو از دستش گرفتم و گفتم: تو کدوم کاغذ بپيچم؟
به کاغذهاي سمت چپم نگاه کرد و گفت: اون سرمه ايه.
کاغذ رو بيرون کشيدم و کيف رو پيچيدم. کمتر از 15 ثانيه. ديگه داشتم رکورد سرعت مي زدم. زن با لبخند گل و گشادي پول رو داد. گفتم: قابلي نداره.
- خواهش مي کنم.
بقيه ي پول رو برگردوندم. وقتي بيرون رفت فرشاد با نيش باز نگاهم مي کرد. گفتم: چيه؟
- دقت کردي وقتي نيستي فروش کمتره؟!
خنديدم و گفتم: حاجيت جذابه ديگه... حرفي هست؟
خنديد و گفت: خب... بقيه اش چي؟
- جذابيت که بقيه نداره!!
- بنال!
- آهان... مي گفتم... هيچي ديگه گيج و خل شدم، نمي دونم چه گهي بخورم.
- چهار ماهه ميگم تکليف خودت رو روشن کن. چرا تو گوشت نميره؟
- هر کاري مي تونستم کردم. الان پاي خانواده ام وسطه.
- يه چيزي بپرسم پاچه نميگيري؟
- بستگي داره.
- مطمئني از وقتي علي حرف سميرا رو...
- سميرا خانوم!
- همون... حرفش رو وسط کشيد، يهو ازش خوشت نيومد؟!
- چي مي خواي بفهموني؟ پاشم بيام اون ور؟... پاشم؟
خنديد و گفت: مطمئني واسه تلافي سر آقاجانت دنبال اون دختر نيستي؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کوچ
  • صبا

    0

    یعنی چی بقیش کو

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام رمان خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    عادل هر غلطی که دلش می خواست می کرد تهشم خیلی حق به جانب بود. حیف رکسان. ..

    ۳ ماه پیش
  • سلطان غم

    0

    رمان خوبی نبود الکی کشش دادند

    ۶ ماه پیش
  • Abcd

    0

    خیلی خوب بود ای کاش نصفه نمیزاشتین رمانرو

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    0

    خیلی رمان خوبی بود تکراری نبود فقط حیف که به رکسانا خیانت شد ولی همه آثار خانم زهیری خصوصا ماهی دو اقیانوس و عقاب بی پر و ناتمام دنیا و...بخونید خانم زهیری قلم قوی دارن

    ۱ سال پیش
  • Zzz

    1

    رمان فصل بادبادک ها و سایه به سایه از خانوم زهیری هم خیلی قشنگه

    ۱ سال پیش
  • پانی

    1

    قشنگ و آموزنده.....آخرش هم نشون میداد باخت و یا برنده شدن مهم نیست مهم تو زندگی برنده بشی نخ بهزی

    ۱ سال پیش
  • Mn

    2

    خیلی خوب بود ومخصوصا بیان بی عاقبتی بعضی از کارها،ممنونم از نویسنده ی عزیز.

    ۲ سال پیش
  • Az

    0

    سلام کامل این رمان رو میتونید توی رمان گرام بخونید من خودم خیلی کنجکاو بودم که حتما تا اخررمان رو بخونم

    ۲ سال پیش
  • مریم

    1

    سلام ممنونم لذت بردم بعدازمدتت هایه رمان زیباوعالی خوندم خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • شیدا

    0

    بقیش کو پس چرا فقط ۱۶ قسمته؟ نصف نیمس چرا😐😐

    ۲ سال پیش
  • هانا

    2

    واقعا رمان عالی بود من بشدت لذت بردم از خوندنش.متن عالی و مشکلات روز جامعه. ممنون از خانم ظهیری.

    ۲ سال پیش
  • سحر ۳۵

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
  • عسل

    1

    خوب بود دوست داستم شخصیت عادل رو

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!