شایسته نفیسی دختر بزرگ شده در یک خانواده متعصب سعی داره راهش رو از اونا جدا کنه چون خودش رو از اونها و اون عقاید نمیدونه برای همین دست به انجام کارهایی میزنه اما...

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۳۳ دقیقه

مطالعه آنلاین گشت ارشاد
نویسنده : fereshteh69

طراحی و صفحه آرایی: رمان فوریو

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

شایسته نفیسی دختر بزرگ شده در یک خانواده متعصب سعی داره راهش رو از اونا جدا کنه چون خودش رو از اونها و اون عقاید نمیدونه برای همین دست به انجام کارهایی میزنه اما...

تمامی حقوق این کتاب نزد رمان فوریو محفوظ است

نزديک ميدون ونک بود اي بابا دوباره گشت گذاشته بودن که اعصابش بهم ريخت

دوباره شد شايسته نفيسي دختر کوچيک حاج اقا نفيسي معتمد محل و از تجار معروف بازار فرش فروش ها

پوزخند پليدانه اي زد و با خودش فکر کرد اگه الان حاج بابا تو اين لباس ميديدش حتما سکته هرو ميزد

يه مانتو تنگ و کوتاه ابي کاربني تنش بود با يه شال ابي

خودشو سريع به گوشه اي رسوند و چادرشو از توي کيفش در اورد و سرش کرد و شد همون شايسته ي نفيسي

نگاهش به همون نگاه خشن هميشگي افتاد که با اون لباس نظامي و اخم هميشگي کنار ماشين ون ايستاده بود

بدون توجه به اون چشمايي مشکي که انگار ميخواست از روي چهره تا ته ذهن ادمو بخونه گذشت و سوار بي ار تي شد و به طرف تجريش رفت

امروز با بهراد قرار داشت تازه دو هفته بود با هم دوست شده بودن پسر باحالي بود صد البته ميتونست پزشو به دوستاش بده

يه بي ام و کروک نوک مدادي زير پاش بود قيافشم هي بدک نبود

تجريش پياده شد چادرشو تا کرد و توي کيفش گذاشت رژلبشو تجديد کرد و به سمت هيوا رفت

بهراد روي صندلي نشسته بود و نگاهش ميکرد

براش دست تکون داد و به سمت ميزش رفت

شايسته: سلام خوبي ؟ ببخشيد دير نکردم که

بهراد دستشو به گرمي فشرد و گفت: نه عزيزم منم تازه رسيدم چي ميخوري بگم بيارن ؟

شايسته: اوووووم خوب من که خودت ميدوني گلم پيتزاي قارچ و گوشت

بهراد به سمت صندوق رفت تا سفارشاشون رو بگه

شايسته سرشو برگردوند و دنبال تانيا و سوگل دوستاي دانشکده ش گشت

ديروز يواشکي حرفاشونو شنيده بود و ميدونست امروز قراره دو تايي بيان هيوا

اونم از قصد با بهراد اينجا قرار گذاشته بود تا حسابي دماغ اين دو تا دختر پر فيس افاده رو بسوزونه

حالش از جفتشون بهم ميخورد هر هفته راجبع به دوست پسراي رنگارنگشون حرف ميزدن

ولي اون يه اصلي براي خودش داشت تا زماني که با يکي بود با همون ميموند تا باهاش بهم بزنه

ناخود اگاه ياد سودابه افتاد که هفته پيش چه بلايي سرش اومده بود

با دوست پسرش توي کافي شاپ نشسته بودن که سامان اون يکي دوستش وارد کافي شاپ ميشه و بقيه ماجرا

هنوزم از ياداوري موضوع خندش ميگرفت نميدونست اين چه کاريه اينا ميکنن اخه انقدر استرس به جون خودشون ميخرن

بهراد برگشت و رو به روش نشست در حال صحبت بود که سوگل و تانيا طبق عادت هميشگيشون که همون فوضولي بود به سمتشون اومدن

سوگل:به به سلام شايسته خانم معرفي نميکني ؟

شايسته نازي به صداش داد و گفت: سلام بچه ها شما هم اينجاييد که ايشون بهراد هستن دوست بنده

بهراد با دخترا خوش بشي کرد و دخترا به سمت ميزشون رفتن در حالي که نگاه حسرت بارشون به اون دو تا بود و غر غر زير لبي که ميگفتن: خوش شانس چه هلويي تور کرده

ناهارو با بهراد خورد بايد زود برميگشت خونه امروز خونشون دوره بود مامانش بيچارش ميکرد اگه دير ميرسيد

حالش از اين دوره ها بهم ميخورد بيشتر شبيه مجلس مد و لباس بود و بعد هر بار مراسم کلي خواستگار بود که براش پيدا ميشد

اسم خودشونو گذاشته بودن مسلمون ميشستن قران دور ميکردن و بعد پايان مراسم بحث غيبتا داغ ميشد

با چهره ي درهم سوار اتوب*و*س شد که برگرده

با اين همه پولو پله حاجي يه ماشين فکستني براش نميخريد زير پاي فرهاد و فرزين بهترين و مدل روز ترين ماشينا بود اما اون به جرم دختر بودن و اينکه حاجي اعتقادي به رانندگي خانوم ها نداشت بايد هميشه پياده گز ميکرد

ديگه نزديک خونه بود هميشه حرصش درميومد خونشون توي يکي از محل هاي قديمي تهران بود

يه خونه ي قديمي با يه باغ بزرگ

ولي شايسته اصلا اون جا رو دوست نداشت به نظرش بي کلاس ميومد نميتونست درک کنه صفا و صميميتش کجا بود که دائما مادرش از اون دم ميزد

کسي چه ميدونست شايد مرد سالاري حاج بابا رو منظورش بود يا شايدم قلدار بازي هاي بي وقفه ي فرهاد و فرزين

خنده ي کوتاهي کرد و با خودش زمزمه کرد شايدم شکوفه ي چاپلوس

شکوفه خواهر بزرگش بود و صد البته دختر خوب و خانم و سر به زير خانواده نفيسي

سه سال پيش ازدواج کرده بود و شوهرشم لنگه ي خودش

پوزخندي زد و ياد اقاي شاکري دامادشون افتاد يکي مثل باباش از همون خشک مقدسا

هر وقت که شايسته رو ميديد سرشو پايين مينداخت و غليظ تر ذکر ميگفت

شايسته هم هميشه با خودش زمزمه ميکرد : خوب مردک نميتوني جلوي ه*و*س و نفستو بگيري نيا اينجا

تو همين فکر بود که يه چيز جالب ديگه به ذهنش رسيد شايدم با خودش فکر ميکنه من معشوقه ي شيطانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرف خودش بي محابا خنديد و به نگاه چپ چپ خانوم ها و اقايوني که توي اتوب*و*س نشسته بودن هم توجهي نکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توي کيفش دو تا ادامس توي دهنش انداخت و به طرز فجيحي شروع به جويدن کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هندزفريشو توي گوشش گذاشت و يکي از اون اهنگ هاي به قول گفتني مبتذلشو گذاشت و شروع به گوش دادن کرد اها ساسي مانکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماشو بسته بود و با ريتم تند اهنگ سرش هم ناخود اگاه تکون ميخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميدونست ايستگاه بعدي پارک سر کوچشونه جايي که اون قرار بود تغير چهره بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتوب*و*س پايين اومد و به سمت دستشويي پارک رفت ديگه خودشم حالش از اين مسخره بازي هميشگيش بهم ميخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف سونيا مدام تو گوشش زنگ ميخورد : دختر تو ديونه اي از اون زندان خودتو خلاص کن دو تايي ميريم امريکا زندگي ميکنيم تو اين کشور بودن يعني اسير بودن زندوني بودن قايم موشک بازي............

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميدونست شايدم حق با سوني بود ولي نه تا اين حدم پر دل و جرات نشده بود که به فرار فکر کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوزم يه کوچولو به اعتبار حاجي فکر ميکرد بلاخره هرچي که بود باباش بود و نميخواست جلوي دوست و اشنا سکه ي يه پولش کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتوشو در اورد و همون مانتوي مشکي گله گشاد سادشو تنش کرد اخه تو خانواده نميپسنديدن دختر لباس رنگي بپوشه و جلب توجه کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتو ابي کاربنيشو توي کيفش همون جايي که جاساز درست کرده بود گذاشت و شالشو در اورد و مقنعشو پوشيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ارايششم همه رو پاک کرد توي ايينه نگاهي به خودش انداخت حالا شده بود شايسته 2

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادرشو سرش کرد و به سمت خونه راه افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کليد انداخت و وارد خونه شد کلافه سرشو تکون داد حال و اعصاب اين همه ادم رو نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه راست به سمت اتاقش رفت که صداي مامانش سر جاش نگهش داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبوبه خانم:به به شايسته خانم چه عجب تشريف فرما شدي بدو دست بجنبون دختر من دست تنها با اين همه مهمون چي کار کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:به من چه مادر من من يکي حال و حوصله ي اين خاله خان باجي بازي هاي شما رو ندارم شکوفه خانم که هستن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبوبه خانم اخمي کرد و گفت: برو بچه انقدر زبون درازي نکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد اروم تر گفت:خانم زماني هم اومده اون لباس ابي فيروزه ايتو بپوشي ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته ايش بلندي کرد و توي اتاقش رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيشتر شبيه سالن مد بود تا مجلس ختم قران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش براي مظلوميت قران سوخت انگار براي بعضي ها فقط واسه دو چيز افريده شده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1-وقتي يکي ميمرد صداشو قرانو تا ته زياد زياد ميکردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

2-تو همين مجلسايي که مامانش اينا دم به ساعت ميگرفتن همه ميومدن البته بيشترياشون فقط به لباساشون و جواهراتشون ميرسيدن و اينکه هر دفعه يکي رو بورس بود حالا اين وسطا يه قراني رو هم به زبان عربي با لحن هاي عجيب و غريب ميخوندن بدون اينکه اصلا بفهمن معني اين ايه چيه يا اصلا خداوند توي اين ايه ازشون چي ميخواد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سري تکون داد و زير لب گفت:همش تظاهر همش ريا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسشو پوشيد و با ناراحتي وارد اون جمع کذايي شد پذيرايي ميکرد در حالي که پوزخند روي لباش بود و به حالت خانم ها نگاه ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سوري خانم رفيق فاب مامانش که در حال صحبت با خانم محبي بود نگاه کرد خندش گرفته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دائما دستشو تکون ميداد و سعي ميکرد النگوي پهن جديدي که خريده بود رو نشوننش بده بلاخره هم موفق شد چون خانم محبي دائما ازش تعريف و تمجيد کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه ي اتاق نشسته بود و همراه بقيه قران رو ميخوند سعي ميکرد حداقل خودش از اون افرادي نباشه که فقط بلدن حرف بزنن پس سعي کرد تا اخر به معني ايات دقيقا توجه کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره مراسم تموم شد و حالا نوبت پذيرايي بود تو نخ همه رفته بود انگار نه انگار که همين الان توي قران خوندن که کسي که غيبت ميکنه انگار گوشت برادر مرده اش رو ميخوره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه طاقت نيورد و به سمت اتاقش رفت و بي خيال همه ي دنيا شروع به اس ام اس بازي با بهراد کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي فکر خودش غرق بود هنوزم نميتونست بفهمه چرا اون دختر اينجوريه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند باري ديده بودش که بلافاصله بعد ديدن ماشين گشت سريع تغير چهره ميده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودشم نميدونست تو نگاه اون چي ديده که انقدر فکرشو درگير کرده بود فقط ميدونست عادت کرده يکشنبه ها به جاي کمالي گشت واي ميستاد وگرنه خودش به اين کار علاقه اي نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعصابش دوباره بهم ريخت ياد رها ولش نميکرد دوباره دستاش مشت شد و روي ميز فرود اومد و گفت: لعنتي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سامان وارد اتاق شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سامان: چيه امير چته باز دوباره امپر چسپوندي چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين: هيچي کاري داشتي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سامان : اره يه بازرسي داريم سرکرد دستور داده بريم اماده اي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شقيقه هاشو با دستتش فشار داد و گفت: بريم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسايلاشونو از روي ميز برداشتند و به سمت بيرون راه افتادن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبوبه خانم: شايسته شايسته کجايي تو از پا در اومدم دختر به خدا کلفت کم تر من کار ميکنه پاشو بيا واسه حاج بابات يه شربت درست کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با رخوت از جاش بلند شد ولي فکر فردا از سرش بيرون نميرفت قرار بود با بچه ها و دوستاشون برن دربند البته لازمه ي اين کار پيچوندن دو تا از کلاساي صبحش بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اشپزخونه شد و بي حوصله شربت بهار نارنجي درست کرد و توي سيني گذاشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاي بلندش رو از روي صورتش کنار زد و وارد پذيرايي شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج بابا مثل هميشه روي مبل نشسته بود و با تسبيح شاه مقصوديش ذکر ميگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميدونست چرا هيچ وقت اخم گره ابروهاي حاجي باز نميشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخوداگاه ياد عمو رضا افتاد و دوباره دلش گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفته پيش توي مهموني هميشگي اخر هفته شون که همه ميومدن عمو تازه رسيده بود کنار دخترش نشست و به گرمي دستاشو گرفت و صورتشو ب*و*سيد و دستاشو دور گردنش انداخت و گفت: دختر گل بابا چطوره؟ دانشگاه خوب پيش ميره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه: ممنون بابايي اره خوبه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو که نگاه پر حسرت شايسته رو ديد لبخند پر مهري زد و گفت: شايسته خانم گل ما چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با بغض فرو خورده که حالا ديگه به خشم و شعله ي انتقام تبديل شده بود و با لبخند کذايي روي لبش جواب داد :مرسي عمو خوبيم ميگذرونيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو فکر خودش غرق بود که فرزين يه پس گردني بهش زد و با تشر گفت: چته؟ کجايي تو؟دو ساعته مثل مجسمه وايستادي اين وسط خوب گرم شد شربت حاجي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته اخم غليظي کرد و گفت: داشتم دنبال فوضول خونه ميگشتم که خدا رو شکر پيدا شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق معمول گيس و گيس کشي با فرزين داشتن و شايسته با قهر به سمت اتاقش رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي وسايل ممنوعش گشت و مانتوي مشکي فوق تنگش که اندام زيباشو سخاوتمندانه به نمايش ميگذاشت رو انتخاب کرد روسري ساتن مشکي که دورش نوار دوزي طلايي داشت رو هم برداشت و توي کيفش جاساز کرد و خوابيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح دوباره همون بساط هميشگي رو داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد پارک ميشد و بعد تغير چهره برميگشت با بي ار تي خودشو به تجريش رسوند و سوار ماشين بهراد شد و اونم با سرعت حرکت کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: چه خوشتيپ کردي امروز؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته : مرسي نظر لطفتونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: خوب خانم خوشگله از اين لباي ناز صورتي که اين جوري داره دلبري ميکنه چي به ما ميرسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته اخمي کرد و گفت: اين که از ديدنشون ل*ذ*ت ببري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد خنده ي بلندي کرد و ته دلش به اين همه حاظر جوابي احسنت گفت تو اين چند ماه اين اولين دختري بود که هيچ رقمه پا نميداد و فقط همه ي حرفشون در حد همين رفت و امد ها بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته تا امروز به هيچ پسري اجازه نداده بود بخواد پاشو از گليمش دراز تر بکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره به دربند رسيدند دو تايي به سمت رستوران مورد نظر رسيدند و نشستن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي خنده و شاديشون تمام فضا رو پر کرده بود که نگاه شايسته به همون چشماي خشمگين هميشگي افتاد که با عصبانيت بهش نگاه ميکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده از روي لباش محو شد و ناخوداگاه روسريشو جلو تر کشيد ولي به خاطر سر بودن دائمي روسريش بازم عقب ميرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته مات و مبهوت اون نگاه بود و امير حسين با خشمي اشکار به اون اشناي هميشگي نگاه ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي دلش احساس ميکرد سال هاي زياديه که اين دخترو ميشناسه ولي نميتونست رابطه ي منطقي بين اون و ذهنش پيدا کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخود اگاه بلند شد و به سمت اونا رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودشم نميدونست داره چي کار ميکنه چون امروز کلا مرخصي تشويقي بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوي تختشون ايستاد و با اخم به تک تک شون خيره شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد خنده اش رو خورد و رو به امير حسين با لحن حق به جانبي گفت:فرمايش؟ نگاه داره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با ترس نگاه ميکرد و روسريشو تا اخرين حد ممکن جلو کشيد و اروم کنار گوش بهراد گفت: چيزي نگو گشته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد با تعجب نگاهش کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين : خانم ها و اقايون با هم چه نسبتي دارن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته رسما قبض روح شده بود اگه پاي خانوادش به اين قضيه باز ميشد بي چاره ميشد پوست تنشو ميکندن هم حاجي هم فرهاد و فرزين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد چشماشو تنگ کرد و گفت: اولا شما؟ دوما ربطي در هر صورت به شما نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير خونسردانه کارت شناساييشو در اورد و نشون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا رنگ از رخ همه به وضوح پريده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: جناب سروان نشستن و چايي خوردن جرمه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پوزخندي زد و گفت: اصولا تو اين کشور همه چي جرمه شما بگو ما الان داريم چه کار خلاف شرعي ميکنيم خداي نکرده من تو جمع خانم رو ب*و*سيدم يا نه کار بي ادبي ديگه اي کردم شما بگيد والا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد بي توجه به حضور امير حسين پک خونسردانه پک محکم تري به قليونش زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير با خشم کنترل شده رو به بهراد گفت: امروز بي خيالت ميشم ولي اينو بدون زبون دراز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالي که انگشت اشاره شو به علامت تهديد جلوش تکون ميداد گفت:اگه يه بار ديگه ببينمت يا گيرم بيفتي بلايي سرت ميارم که تا عمر داري يادت نره کوچولو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه منتظر نموند که بهراد سر کل کل رو با هاش باز کنه و پيش سامان برگشت و جايي نشست که م*س*تقيما به شايسته احاطه داشته باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سامان: چته امير چي کار داري به مردم يه امروز هم دست بر نميداري ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب امير همچنان سکوت بود و فکر ميکرد که شايسته رو کجا ديده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره چايي خوردنشون تموم شد و شايسته همراه بقيه از جاشون بلند شدن که برن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته روسريشو روي سرش مرتب کرد و با بقيه راه افتاد ولي خودشم نميدونست چرا توي لحظه ي اخر برگشت و نگاهي به امير حسين انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت دستشويي رفتن و روسريشو با مقنعه عوض کرد تا با بچه ها برگردن دانشگاه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: مرتيکه ي نخود اش انگار اين مملکت فقط واسه امثال ايناست الکي به همه چي گير ميدن اصلا يکي نيست بهش بگه به تو نسبت ما با هم چيه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: واي داشتم قبض روح ميشدم بهراد چقدر کل کل کردي با طرف ؟ اگه ميبردتمون اگاهي بي چاره بوديم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: منو دست کم گرفتي خانوم خانوما اگه قرار بود وا بدم که تا حالا ده دفعه گرفته بودنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته نيش خندي زد و گفت: اره ميدونم نميخواد سوابق درخشانتو به رخ بکشي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: اي اي خانم حسود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوي در دانشگاه نگه داشت و شايسته با غرور از بي ام و بهراد پياده شد و زير نگاه حسرت بار دخترا وارد دانشکده شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت 5 خسته و کوفته وارد خونه شد و با شنيدن صداي خندون شکوفه توي ته دلش غر غر کرد و به سمت جمع رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به حاجي و اقاي شاکري افتاد که طبق معمول راجبع به بازار حرف ميزدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همه سلام کرد و به سمت اتاقش رفت لباساشو عوض کرد حوصله ي داد و بيداد مامانشو نداشت و به سمت اشپزخونه رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: به به شايسته خانم چه عجب ما شما رو زيارت کرديم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: وا شکوفه جون شما که يه سره اين جا تلپي ديگه هر روز ما رو ميبيني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: مامان خانم اين دخترتو ادب کن بعدشم اين چه ريختيه واسه خودت ساختي ؟ چند بار گفتم ابروهاتو انقدر نازک نکن صورتت از بس ارايش داشت جلوي منصور ابروم رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: اولا خوب نگاه کن فقط يه پنکيک دارم خيلي بهتر از بعضي هام که زير چادر چشماشون انقدر مداد و ريمل و خط چشم داره از سه متري فلاشر ميزنه دوما به شوهر جونت ياد بده به نامحرم نگاه نکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: ا ا ا مامان ببينش بگو ببنده دهنشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: بس کن دختره ي خيره سر ساکت شو بچه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته زير لب غر غري کرد و بيرون رفت و با خودش فکر ميکرد انگار شکوفه خانم يادش رقته انقدر زير چادر ارايش داره که ادم حالش بد ميشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمان اذان مغرب بود گوشه ي خونه نشست و به رقابت با حال بين منصور خان و حاجي نگاه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور خان: حاجي بفرماييد جلو ما از حضورتون بهره ببريم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي: اين چه حرفيه ما لايق نيستيم بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با خودش فکر کرد الان منصور خان بايد بگه : اي بابا حاجي بند کفشتيم گره بزن خفه شيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره کنار هم ايستادن تا نماز بخونن حالا دور دوم مسابقات شروع شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کي عربيش غليط تره کي بيشتر سجده و قنوتشو طول ميده و مهم تر اينکه کي بيشتر ولظاليين رو ميکشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه حوصله ي اين مسخره بازيهاشون رو نداشت و با خودش فکر ميکرد: الان حاجي و منصور خان اصلا معني نماز رو ميفهمن کاش به جاي عربي يه کوچولو به فارسيش هم توجه ميکردن و با خودش زمزمه کرد پس حضور قلب چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روي تختش دراز کشيده بود و به اتفاق هاي امروز فکر ميکرد و به اون پسرنميدونست چرا اينقدر ازش ميترسيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي حياط دانشکده نشسته بود و با سميه و خاطره چايي ميخوردن که بهراد زنگ زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:سلام چطوري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:سلام عروسک تو چطوري؟ کجايي انقدر صداي خنده مياد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: تو حياط دانشکده با بچه ها چطور مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:راستش امشب يه مهموني قراره بزرگ بشه خونه شايان دوستم منم دلم ميخواد تو همراهم باشي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:چه ساعتي هست حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: 6 عصر به بعد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: فکر نکنم بتونم بيام ولي اگه شد خبر ميدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد: باشه عزيزم ولي سعي کن حتما بتوني بياي خداحافظ گلم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: باشه خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي فکر فرو رفت خيلي دلش ميخواست بره ولي مگه ميشد؟چه جوري ميخواست مهموني امشب رو بپيچونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد خودش به خودش پس گردني زد اخه اي کيو ميزارن تو 6 شب به بعد خونه نباشي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امشب قرار بود براي حاجي مهمون بياد و از فاميل هاي منصور خان بودن انگار قرار بود تو يه پروژه کاري باهم شريک بشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي هم واسه ريختن رفاقت بيشتر طرفو شام با خانواده دعوت کرده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت حدود 3 بود که رسيد خونه نميدونست چه خبره باز که شکوفه و مامانش در حال پچ پچ بودن وارد اشپزخونه که شد جفتشون ساکت شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلي گوشت قربوني بسته بندي شده رو ميز بود و شايد نزديک 4 مدل غذا روي گاز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: سلام مگه اينا امشب چند نفرن؟ اين همه گوشت واسه چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: سلام مادر 4 نفرن زود باش لباساتو عوض کن بيا منو و شکوفه دست تنهاييم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: نگفتي اين همه گوشت واسه چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: هيچي مادر جان فرهاد امروز تونسته يه معامله ي درست و حسابي رو جوش بده باباتم واسه اينکه چشم نخوره واسش يه گوسفند زده زمين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته پوزخندي زد و سري تکون داد و بيرون رفت حالش از اين همه تبعيض بهم ميخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد و فرزين بعد دوسال درجا زدن پشت کنکور اخر جفتشون قيد درسو زدنو وارد محيط کار شدن و با حاجي رفتن بازار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ياد خودش افتاد تو يکي از بهترين دانشگاهاي تهران قبول شد حاجي يه تشويق خشک و خالي که نکرد هيچي تازه اجازه هم نميداد بره دانشگاه و اعتقاد داشت دختر که بالاخره ميخواد بچه داري و شوهر داري بکنه درس به چه دردش ميخوره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو رضا بالاخره راضيش کرده بود که بزاره شايسته بره دانشگاه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا اقا فرهاد زحمت کشيده بود يه معامله جوش داده بود چه باحال گوسفند زده بودن زمين بالاخره پسر بود ديگه پسر پسر قند عسل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه بوليز شلوار تنش کرد و موهاي بلندش رو با يه گيره بست و وارد اشپزخونه شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و شکوفه در حال سبزي پاک کردن بودن البته به همراه چاشني هميشگي يا همون غيبت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: ديدي ديروز تو مراسم خانم شهيدي خواهر شوهرشو چه فيس و افاده اي ميومد اه اه اه حالم بد شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: اره والا زنيکه ي از خود راضي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سري تکون داد و گفت: لطفا غيبت بسه کنيد بگيد من چي کار کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: ظرفارو جمع کن زبون دراز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: شکوفه اين گوشت واسه زهرا خانم اين براي خانم عظيمي اين براي مادر شوهرت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست ادامه بده که شايسته حرفشو قطع کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته مامان جون تمام اينايي که گفتي وضعشون از ما توپ تره گوشت قربوني به چه دردشون ميخوره ؟؟؟ گوشت قربوني را بايد به کسي بدي که نيازمنده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: اين فوضولي ها به تو نيومده بچه کارتو بکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته زير لب زمزمه کرد: فقط ريا و تظاهر . سري تکون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت حدود 6بود که به بهراد زنگ زد و خبر داد که نميتونه بياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه زير سارافوني مشکي بايه سارافون قلاب دوزي شده ي مشکي پوشيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روسري ساتن مشکيشم لبناني بست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ خونه هم زده شد صداي احوال پرسي ها بلند شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اشپزخونه شد و چايي ريخت و وارد جمه شد ولي سرجاش ميخکوب شد اصلا نميتونست تکون بخوره ...................

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مات و مبهوت به اون نگاه خشن و مشکي هميشگي نگاه ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اب دهنشو به سختي قورت داد و با دستاي لرزون چايي رو تعارف کرد نگاه غريبه هنوز بهش جستجو گر بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم کنار شکوفه نشست ولي لرزش دستاش دست خودش نبود اگه حرفي راجبع به اون روز ميزد بايد فاتحه ي خودمشو ميخوند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو تا پايين ترين حد ممکن پايين انداخته بود تا چشمش بهش نيفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي:خوب اقاي صدارايي اين اقا پسرتون چند ساله ؟ چي کاره هستش؟ حالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدرايي:دست ب*و*سه حاج اقا 25سالشه پليس اداره ي اگاهيه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي:ماشالله چقدر هم برازندس خدا براتون نگهش داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدرايي: نظر لطفتونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته عذر خواهي کرد و از جمع جدا شد و به اتاق خودش پناه برد گر گرفته بود يعني اون يادش مونده بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته قيافه ي شايسته بيرون و داخل خونه زمين تا اسمون فرق ميکرد اصلا بيرون از اين خانواده اون يه ادم ديگه اي بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اميرحسين شديدا توي فکر فرو رفته بود احساس ميکرد اين دخترو يه جا ديده ولي نميدونست کجا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صحبت باباش و حاجي گل انداخته بود و اون هنوز توي فکر بود يه دفعه يادش اومد ارهههههه خودش بود همون دختر مرموز هميشگي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورش نميشد اون تو همچين خانواده اي بزرگ شده باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته توي اتاقش نشسته بود که شکوفه درو به شدت باز کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: چيه باز کپيدي توي اتاقت بيا بيرون ديگه مامان داره حرص ميزنه حاج بابا هم سراغتو ميگيره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته دندوناشو بهم ساييد و گفت:من اخه با اينا چه صنمي دارم تو هم دست از سرم بردار بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه لبخندي زد و گفت:ايشالا اگه خدا بخواد صنمم پيدا ميکنيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بي درنگ درو بست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته به حرف خواهرش فکر ميکرد به اجبار از اتاق بيرون رفت و کنار دختر خانواده ي صدرايي نشست و در اشنايي رو باز کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من شايسته هستم 21سالمه شما چطور ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر ناز و دوست داشتني به نظر ميرسيد لبخند مليحي زد و گفت:منم زينب هستم خيلي خوشحالم از اشناييتون انگار همسن هستيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صحبتشون حسابي گل انداخته بود به نظرش زينب دختر خيلي خوبي بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان براي صرف غذا صداشون کرد و سفره انداخته شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته مات و مبهوت به سفره نگاه ميکرد و به غذاهاي رنگارنگي که توش خودنمايي ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در اخر حاجي که بالاي سفره مثل پادشاها نشسته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي اين همه ريخت و پاش متاسف شد و به مامان و باباش فکر ميکرد و به اين که اينا که اينقدر قران ميخونن و ادعا دارن ايا تا حالا اين ايه ي قران رو که بخوريد و بياشاميد ولي اسراف نکنيد رو نخونده بودن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ياد اون روزي افتاد که توي ماشين بهراد پشت چراغ قرمز وايستاده بودن و اون دختر معصوم با صورت رنگ پريده التماس ميکرد تا ازش ادامس بخرن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شايسته تمام ادامس هايش رو خريده بود و بيسکويت ساقه طلايي رو به دخنرک داده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش از حجم اين غذا ها کم ميشد و جاش به اونايي کمک ميشد که توي فقر و گرسنگي دست و پا ميزدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکوفه: شايسته چته ؟مثل اين خل ها زل زدي به سفره بيا بچين ديگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شانس بدش موقع نشستن سر سفره درست رو به روي اون پسر که حالا ميدونست اسمش امير حسينه افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زينب کنارش نشست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستي داداشت چي کارست زينب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زينب:امير حسينمون پليس اگاهيه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ميدونم بابات گفت تو کدوم بخششه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زينب خنده اي کرد و گفت: پليس امنيت بعضي وقتا توي ميدون ونک گشت دارن نديديش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته توي دلش گفت :چرا ديدمش خوبم ديدمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه عزيزم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش وسط سفره بي محبا توي نگاه امير گره خورد حالا امير با اخم اشکاري نگاهش ميکرد شايسته جا خورد فهميد که شناختتش ولي چاره اي نبود نبايد وا ميداد کي باورش ميشد شايسته نفيسي با اين خانواده همون دختري باشه که اون روز توي دربند ديده ؟به راحتي اب خوردن منکر ميشد؟اصلا مگه مدرکي داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد شام حاجي و اقاي صدرايي کلي راجبع به کار صحبت کردن و قرار شد اخر هفته ي اينده شام خونه ي اونا دعوت باشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت رفتن زينب و شايسته خيلي با هم اخت شده بودن و شماره ي هم رو گرفتن تا ديداري با هم داشته باشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته روي تختش دراز کشيده بود و با خودش فکر ميکرد بايد از اين به بعد محتاطانه تر رفتار بکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد خبر داده بود مهموني براي اينکه لو نره فردا ساعت 11ظهر تا 5 عصر برگزار ميشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته تمام وسايلاي مورد نظرشو برداشت و توي کيفش جا ساز کرد و جلوي دانشکده با بهراد قرار گذاشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاطره: شايسته جدي جدي ميخواي بري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره چه اشکالي داره مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سميه:ديوونه يه وقتي تله نباشه پسره بدبختت کنه بيچاره ميشي ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا شما ها هم نفوس بد نزنيد ميرم زود برميگردم اصلا ميدوني ميخوام تجربه کنم يکي از اين مهموني ها رو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبايلش تک خورد ميدونست بهراد دم در منتظرشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خو بچه ها اگر بار گران بوديم رفتيم کاري نداريد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سميه:خيلي مراقب باش شايسته ابروي ادم از هر چيزي مهم تره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با دستت باي باي کرد و به سمت بي ام و بهراد راه افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:سلام خانومي حاظري بريم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام اره ميگم چه جور جايي اونجا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:نترس بهراد جاي بدي نميبردت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره به مکان مورد نظر رسيدن يه خونه ي ويلايي خيلي شيک تو محله ي فرمانيه بهراد زنگو زد و در باز شد و دو تايي وارد خونه شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته مات و مبهوت به خونه نگه ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي اهنگ کر کننده بود و دود تمام خونه رو پر کرده بود نگاهش به دخترا افتاد ديگه اينا زيادي راحت بودن فقط لباس اوليه شيک تنشون بود اينجا از جنگل هم بدتر بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسري بهشون نزديک شد و گفت:به به اقا بهراد خوش اومديد بريد تو اتاق 2 با خانومت لباساتونو عوض کنيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جفتشون به سمت اتاق رفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته نگاهي به بهراد انداخت و گفت:نکنه قراره تو هم بياي تو ؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد قهقه اي زد و گفت:نه بابا شما برو من نگهباني ميدم کسي نياد تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته وارد اتاق شد از لباسايي که قرار بود بپوشه خندش گرفته بود يه کت و دامن و ساپورت پوشيد و شال لباسشو رها روي سرش انداخت هنوز هم براش سخت بود که بخواد جلوي اين همه ادم سر ل*خ*ت باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درو باز کرد بهراد با ديدن تيپش خنده اش شدت گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:اين چه وضعيه مگه اومدي عروسي مجلس خانوما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:من همينم اگه دلت نميخواد لباس عوض کنم برگردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد دستشو به گرمي گرفت و گفت :قهر نکن خانومي بيا بريم عزيزم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو تايي به سمت پذيرايي رفتن شايسته محو ديدن وسط مجلس بود و به دختر و پسرايي که ديگه توي هم گره خورده بودن بعضي ها حتي گوشه ي پذيرايي هم در حال لب گرفتن بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه الان اصلا دلش نميخواست اونجا باشه حالش داشت بهم ميخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد ازش عذر خواهي کرد و رفت طبقه ي بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله ي شايسته سر رفته بود اعصاب اين مسخره بازي ها رو نداشت به سمت طبقه ي بالا رفت تا بهراد رو پيدا کنه کلافه دنبالش گشت ولي پيداش نميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي هوا در اتاق رو باز کرد از صحنه اي که ميديد در جا کپ کرد و صداي جيغ و داد همه و اژير پليس نشون دهنده ي لو رفتن مراسم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي چشم شايسته هنوز به اتاق بود که کسي دستشو محکم کشيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين با چشماي به خون نشسته به شايسته نگاه ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امبرحسين:اينجا چي کار ميکني تو سرکار خانم نفيسي؟حاجي و داداشاتون خبر دارن دخترشون اينجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته تازه از توي بهت در اومده بود و نگاهش رنگ التماس گرفت و گفت:من غلط کردم تو رو خدا اگه بفهمن ميکشنم يه کاري بکنيد تو رو خدا اقاي صدرايي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين دستي به سرش کشيد و گفت:اين جا جاي تو نيست برو سريع لباس عوض کن همين يه بار کوتاه اومدم ولي مطمئن باش سري بعد بخششي توي کار نيست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته: چشم فقط شما که به کسي چيزي نميگيد تو رو خدا من اصلا نميدونستم اينجا چه جور جاييه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض شايسته و اشکي که توي چشماش جمع شده بود و دستاش که به وضوح ميلرزيد همه نشون دهنده ي پاک بودنش بود که ميخواست زير سايه ي اين کاراش بپوشونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميدونست چرا اين چشماي اشک الود ته دلشو لرزوند سرشو اروم تکون داد و گفت:برو لباستو عوض کن بيا تا ببرمت برسونمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه شايسته دوباره رنگ التماس گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اميرحسين لبخندي زد و گفت: مرده و قولش گفتم که به کسي چيزي نميگم دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته به سمت اتاقي که لباساشو در اورد و مانتو شو پوشيد اشک دائما از چشماش ميريخت خودشم نميدونست چشه با دستاي لرزون چادرشو از کيفش در اورد با اين که هيچ وقت دوست نداشت استفاده ي ابزاري از چادرش بکنه ولي به خاطر حفظ حرمت امير حسين اين کارو کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با امير سوار ماشينش شد و با تعجب خيره به ماشين امير نگاه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اميرحسين:ميشه ارايشتم يه ذره کم کني من فکر ميکنم با چادر زياد اين چهره مناسب نيست صد البته هرچي که خودت صلاح ميدوني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با شرمندگي سرشو پايين انداخت و رژلب و ارايششو کم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه تا خونه حرفي نزدن شايسته به چيزي که ديده بود فکر ميکرد اصلا باورش نميشد يه روز فرزين رو تو اون حالت ببينه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي در اتاق رو باز کرده بود فرزين رو با يه دختري ديده بود ناخوداگاه پوزخند تمسخر اميزي زد و گفت : دست مريزاد حاجي با اين بچه تربيت کردنت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير سر کوچه نگه داشت و به شايسته گفت:شرمنده صلاح نيست ببرمتون تا در خونه ميترسم خداي نکرده کسي ببينه براي شما بد بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:ممنون اقاي صدرايي لطف کرديد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين:اميدوارم ديگه همديگرو تو همچين جايي نبينيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته سري تکون داد و زير لب خداحافظي کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير بوقي زد و با سرعت دور شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته به امير فکر ميکرد به نظرش شخصيت جالبي داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از همه باحال تر براش ماشينش بود يه پرايد ساده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورش نميشد که با اون همه پول و پله ي باباش اين ماشينش باشه ياد فرزين و فرهاد افتاد هر کدومشون فقط کلي پول ماشيناشون بود حالا قر و فر و پول لباساشون بماند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد خونه شد که حاجي رو ديد که اروم و زير لب با مادرش حرف ميزد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:حاجي تو خيلي کوتاه مياي نبايد بزاري اين اتفاقا پيش بياد خودت ميدوني که اگه يکي بفهمه ابرومون رفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي با غرور گفت:ديگه مرده خانم خير سرش تازه پسرم عاقله دختره صيغش بوده حالا هم ايشالا به زودي زنش ميديم خيالت جمع

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:چي بگم والا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلامي کرد و به سمت اتاقش رفت که صداي حاجي مجبورش کرد وايسته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي:چرا انقدر چادرت عقب رفته ؟؟؟ چرا انقدر ارايش داره صورتت بچه؟اين شال چيه سرته؟ چه رنگ جلفي داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گم شو تو اتاقت تا شب بگم اين داداشاي بي غبرتت به حسابت برسن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که کاري نکردم ارايشمم که زياد نيست حداقل از بقيه دختراي هم سنم که کم تره ؟تازه مگه من دل ندارم اخه تا کي بايد رنگ تيره بپوشم همش اخه خانم جون الان لباساش از من روشن تره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي چشماشو تنگ کرد و به سمتم اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجي: به به چشمم روشن از کي تا حالا انقدر زبون دراز شدي گم شو تو اتاقت تا ناکارت نکردم دختره ي ............ يه ذره از فاطمه ياد بگير مگه اوم دختر نيست ؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استغفاري زير لب کرد و به سمت پذيرايي رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش چشم غره اي براش رفت و زير لب چيزي گفت که شايسته نشنيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق خوابش رفت و درو محکم بهم کوبيد اخه تا کي تبعيض انگار يادشون رفته بود پسرشون چه غلطي کرده تازه خوششونم اومده پسره طرفو صيغه کرده با اينکه هميشه فاطمه رو دوست داشت ولي اين مقايسه کردناي گاه و بيگاه مامانش شکوفه و حاجي شعله ي حسادت رو تو دلش روشن ميکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم اشکاش ريخت و زير لب زمزمه کرد: لعنت به اين همه تظاهر و ريا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين توي اتاق راه ميرفت و به دختر و پسرايي نگاه ميکرد که حالا همشون با استيطال بهش نگاه ميکردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه لحظه از کارش شرمنده شد که شايسته رو فراري داده چون اونم بايد اينجا ميبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو بين افراد حاظر توي اونجا نگاهش به بهراد افتاد که برعکس اون روز اروم يه گوشه نشسته بود و حرفي نميزد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين از سرباز خواست که بهراد رو پيشش بياره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميدونست چرا حس بدي نسبت به اين پسر داشت يه چيزي ته دلش بهش ميگفت داري حسودي ميکني بهش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس درونيشو سرکوب کرد و رو به بهراد گفت:به به اقاي قلدر بهت گفته بودم ديگه اين ورا نبينمت نگفته بودم ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:جناب سروان ما غلط کرديم شما به بزرگواري خودت ببخش اون روز خواستيم جلو دوست دخترمون قيف بيايم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امير حسين:با همتون هستم زنگ بزنيد خونه هاتون بزرگتراتون بيان دنبالتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي توجه به التماس همه اتاق رو ترک کرد سرش در حال ترکيدن بود ديگه عادت کرده بود به اين صحنه ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته روي تختش دراز کشيده بود که در اتاقش به شدت باز شد و فرهاد با چهره ي پر از خشم وارد شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته سر جاش نشست و با وحشت به فرهاد خيره شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد: چيه شنيدم دم در اوردي زبونت دراز شده اره؟ادمت ميکنم ما هنوز اونقدرا هم بي غيرت نشديم که هر غطي خواستي بکني رو حرف حاجي حرف ميزني ؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با خونسردي بي نظيري از جاش بلند شد و نزديک فرهاد ايستاد و گفت:چيه انگاري يادت رفته منم ازت اتو دارم دلت نميخواد بگم هفته پيش تو پارک چي ديدم که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز پيش از کنار پارکي رد ميشد که مچ فرهاد رو با دوست دخترش توي ماشين گرفته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از چهره ي فرهاد هميشه ناراحت بود يه صورت کاملا بسيجي صد البته که زير پوست اين بسيج چه کارهايي که انجام نميداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخشي از گشت ارشاد محل رو افراد خود محله به بسيج منطقه سپرده بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دوستاش شنيده بود که پسرارو ول ميکنن ولي دخترارو..................

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا عالمه هنوز خودش با چشم خودش نديده بود پس قضاوتش دور از عدالت ميشد اگه حرفي ميزد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد موهاي بلندشو دور دستاش پيچيد کنار گوشش گفت:ببين بچه هر زري ميخواي برو بزن من پسرم و اين چيزا برام طبيعيه ولي تو رو دار ميزنم اگه کوچکترين خطايي ازت سر بزنه مطمئن باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته خواست حرفي بزنه که دست سنگين فرهاد پشت دهنش فرود اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد:اينم زدم که بدوني زبون درازي کني بيش تر از اين ميخوري حالا هم گم شو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و موهاشو به شدت ول کرد و شايسته روي زمين تقريبا ولو شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد از اتاق بيرون رفت و درو محکم بهم کوبيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفرت خون گوشه ي لبشو پاک کرد و از ته دل توي درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديروز دانشگاه نرفته بود حتي جواب تلفن بهراد رو هم نداده بود حوصله ي هيچي و هيچ کسي رو نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جاش بلند شد تصميم گرفت بي خيال دنيا و غم و غصه هاش بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباساشو تنش کرد و به بهونه ي دانشگاه از خونه بيرون زد خودشو به پارک هميشگي رسوند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه مانتوي کوتاه و به شدت چسب قرمز تنش کرد و شال قرمز رو کاملا ازاد روي سرش انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ارايششو به مراتب غليظ تر از هر روز کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با خودش زمزمه کرد :بهتون نشون ميدم حاج اقا هم به خودت هم به پسرات من يه دختر ام و از زندگيم ل*ذ*ت ميبرم و خودمو از زندوني که برام ساختيد خلاص ميکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يا چهره ي کاملا عوض شده خودو به گوشه ي خيابون رسوند براش تجربه ي جالبي بود ماشين هاي رنگارنگ با طرح و مدل هاي زيبا جلو پاش ترمز ميزدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي امروز دنبال يه کيس خاص بو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه ازارا جلوي پاش ترمز زد نگاه شاته به مرد سن و سال داري افتاد که علي رقم يقه ي لباسش که تنگ بسته شده بود ولي شيطنت از چشماش ميباريد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد:به به خانوم صلاح نيست شما با اينجاحت و زيبايي اين جا بايستيد بفرماييد سوار بشيد من شما رو ميرسونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته پوزخندي ته دلش زد و گفت:تو به ر بابات خنديدي که به صلاح من حرف بزني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زيبايي زد و بدون توجه به همه چي در ينو باز کرد و نشست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد:خوب خانم زيبا کجا دوست داريد که ببرمتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:هر جا خودتون ميدونيد خوبه حتما امار داريد ديگ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد لپ شايسته رو توي دستش گرفت و فشار داد و با خنده ت:چيه پدر سوخته خوب امار داري ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:به قيافتون نمياد اهل اين کارا باشيد همچين حاج اقا تب لله ميزنيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد:مگه بده ؟ دوست نداري اين مدليشو واست فشن بزنم ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به حرف خودش هر هر خندي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته از ته دل به اين همه رذالت لعنت فرست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:حاج خانم خبر دارن شما تيک ميزني حاجي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد: نه نيازي نيست اون بدونه خانوم خانوما عقد موقت واه همين وقتا گذاشتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستش عدد 4 رو به ر*ق*ص در اورد و گفت :تا 4 تا مجازهشايسته خنده ي مصنوعي کرد و توي دلش گفت:حاليت ميکنم اشغال عوضي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرو توي يکي از بهترين رستوراناي تهران خوردن و شايسته تقريبا حاجي رو پياده کرد و بعد دو تايي به سمت اپارتمان شيکي رفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردوب گل دختر تا تو يه چايي درست کني من هم يه دوش بگيرم زود برميگردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايستباشه شما راحت باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد وارحموم شد و شايسته اب پرتقالي از توي يخچال در اورد و با خنده قرص خواب اور و مسهل که داشت رو توي ليوانش خالي کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد از حم بيرون اومد و رو به شايسته گفت:دختر چرا لباساتو عوض نکردي ؟ راحت باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته خنده دلبرانه اي کرد و گفت:شما بيا فعلا اين اب پرتقالو بخور حالت جا بياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد خيره به شسته نگاه ميکرد و ليوانو با يه نفس خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روي مبل نشستهود و سعي ميکرد که به شايسته نزديک بشه و به هر بهانه اي که شده لمسش کنه ولي اون هر بار زيرکانه ازش در مي رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره قرص خوجواب داد و مرد کم کم بيهوش شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته سريع از سر ش بلند شد و به سمت در رفت اول به زن حاجي که شمارش روي گوشيش بود زنگ زد و گفت که مراقب شوهرش بيشتر باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن بي چاره کپ کرده بو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودشو به ماشين مرد رسوند و با دسته کليدش خط بلند بالايي روي مان برق افتادش انداخت و به حالتي فکر کرد که مرد به هوش مياد و دائما بايد تو دستشويي بشينه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خنده قرمز شده بود نگاه خيره ي رهگذر ها براش اصلا مهم نبود فقطز ته دلش مطمئن بود که بهترين کارو کرده و بازم انجام ميداد بايد حال اين متظاهراي خيانت کار ميگرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندش ناگهان به اخم غليظي تبديل شد و زمزمه کرد :گند زديد به باور مرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشيشو از توي جيبش در اورد و به بهراد زنگ زد بد نبود يه گردشي هم با اون ميرفت واسه تفريح بد نبو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار بهراد نشسته بود و سخت توي فکر فرو رفته بود انگار تازه به خودش اومده بود و فهميده بود چه کار وحشتناکي کرده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همش تقصير رها بود دوست جديدش که دوست دختر فرزام دوست بهراد بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون براش تعريف کرده بود که عادت داشته با مرداي سن بالا اين کارو بکنه بعد هم با قاپيدن کيف پولشون ميزده به چاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته به جز شايسته کسي از وضع بد مالي رها خبر نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به بهراد کرد و گفت:اون روز يه هو کجا غيبت زد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد:خو معلومه رفتم خوش باشم که خرمگس هاي معرکه جلوشو گرفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با حيرت به اين همه وقيحي بهراد زل زد و گفت:تو خجالت نکشيدي منو بردي اون جا اونوقت با يکي ديگه.............

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد با لحن حق به جانبي گفت:پس توقع داشتي چي کار کنم؟؟؟خانوم خانوما که پا نميدن نميتونم خودمو از همه ي خوشي ها محروم کنم که بعدشم شما خودت يهو کجا غيبت زد ؟چه طوري تونستي در بري که تو رو نگرفتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با خونسردي ساختگي گفت:اومدم ديدم نيستي منم ناراحت شدم و رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد اوهومي گفت و به روبه روش خيره شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته:جلوي بي ار تي نگه دار بايد زود برم خونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهراد بدون هيچ حرفي شايسته رو پياده کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايسته با خودش فکر ميکرد ديگه تاريخ مصرف بهراد تموم شده بهتره رابطشو هرچه زودتر باهاش کات بکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته وبا فکري درگير به سمت دستشويي پارک رفت و لباسشو عوض کرد و به سمت خونه رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي پذيرايي همه جمع بودن طبق معمول شکوفه هم اونجا تلپ بود البته براي اولين بار منصور خان تشريف نداشت حاجي هم لباس به تن نشسته بود اها يادش اومد سه شنبه شبا توي هيئت منصور خان دعاي توسل برگزار ميشد و حاجي و پسراش پاي ثابت اونجا بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام کوتاهي کرد و بي حوصله وارد اتاقش شد کاش اجازه داشت اهنگ گوش بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهنگ لهو و لعب بود و توي خونه شنيدن هر نوع اهنگ چه غمگين چه شاد کلا حرام بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توي گوشيشم جرائت گوش دادن به اهنگ نداشت چون توي خونه اصولا کسي با در زدن رابطه ي خوبي نداشت و در هميشه يه دفعه اي باز ميشد و اگر ميديدن که اهنگ گوش ميده همين گوشي هم ازش دريغ ميشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي حوصله به سمت اشپزخونه رفت تا براي خودش چايي بريزه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید