دوست داشتی؟
slider

رمان ماه زخمی

  • زبان فارسی
  • 277.7K 👁
  • 942 ❤️
  • 852 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ماه زخمی

مهوا وکیلی که وکالت یه خانم روستایی که شوهرش رو به قتل رسونده قبول می‌کنه و پا به روستایی می ذاره که برخلاف تمام جنگیدن ها و مقاومت های مهوا زندگیشو عوض می‌کنه تنها چیزی که باعث امید مهوا توی کل مشکلاته، پندار خان روستاس...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

کلافه به حکم توی دستم نگاه کردم و برای بار صدم تکرار کردم:
-اعدام!
تا شاید بتونم این حکم ناعادلانه رو هضم کنم. من نتونستم؛ شکست خوردم، اما آخه اون فقط ۱۷سالشه!
تندتند راه می‌رفتم و دنبال یه راه حل بودم، اما هیچ. من کل این شش ماه، تمام تلاشم‌و کرده بودم براش، اما نشد. آخرین راه، رضایته.
شیوا خیلی به من اصرار کرده بود هرگز پام‌و تو اون روستا نذارم، اما من نمی‌تونستم بیخیالش بشم. همه تو اون خراب شده می‌دونستن شیوا برای دفاع از خود، شوهرش‌و کشته، اما بازم می‌گفتن نه! فقط اعدام. یک سال فرصت داشتم تا هجده سالگی شیوا رضایت بگیرم. باید برم اون روستا.
کیفم‌و از روی میز برداشتم. از دفتر زدم بیرون.
حوصله‌ی رانندگی نداشتم. سر همین یه تاکسی دربست گرفتم و نشستم. سرم‌و به پشت صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر.
چطوری باید به عزیز بگم می‌خوام برم اون روستا؟ اصلا چطوری برم به روستایی که هنوزم سنگسار می‌کنن زنا رو و مرد سالاریه؟ چطوری برای این دختر هفده ساله رضایت بگیرم؟
پیاده شدم و رفتم خونه. در حیاط رو که باز کردم با صحنه‌ی روبه‌روم لبخند عمیقی رو صورتم نشست. مامان مثل هر روز با عشق داشت با گلاش حرف می‌زد. درسته حیاط خونمون کوچیکه، اما سرتاسرش با گلای رنگی‌رنگی پر شده بود و همین حس زندگی می‌داد به آدم.
مامان برگشت طرفم و با لبخند گفت:
-خوش اومدی پلنگ مامان.
-عزیز صد دفعه نگفتم به من نگو پلنگ؟ آخه من کجام شبیه پلنگه؟
عزیز پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-همون موقعی که لباتو انقدری کردی و دماغتو باریک شبیه پلنگ شدی.
دو سه دفعه اومدم بگم:
-چون نمی‌خواستم شبیه اون دخترت باشم.
اما بازم سکوت کردم. دلم نیومد دلش بشکنه.
-عزیز میای بشینی رو تخت؟ یک لحظه کارت دارم.
خودم به سمت تخت کوچیکی که گوشه‌ی حیاط بود رفتم و روش نشستم.
نشستن عزیز و کنارم حس کردم. سرم‌و بالا آوردم. به چین و چروک‌های کنار چشمای مشکی ریزش نگاه کردم.
می‌دونستم چقدر از این که بخوام برم اذیت می‌شه، اما من راهی نداشتم.
-حرفت‌و بزن مادر، چیه که باعث شده چشمای خوشگلت این طوری با غم به من نگاه کنه؟
بلند شدم تا اشکی که از چشمام میاد رو نبینه:
-حکمش اومد.
مکثی کردم و بعد ادامه دادم:
-اعدام!
عزیز «هینی» کشید و محکم کوبید تو صورت خودش. برگشتم سمتش:
-چی‌کار می‌کنی عزیز؟
بلند شد و با گریه گفت:
-شیوای مظلوم من! وای مهوا هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟
-چرا! می‌خوام برم روستا رضایت بگیرم.
عزیزم با خشم بهم نگاه کرد و داد زد:
-دیگه چی مهوا خانم؟ می‌خوای بری بکشنت؟ کم تهدیدت کردن وقتی این پرونده رو قبول کردی؟
نمی‌ذارم مهوا.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان ماه زخمی
  • فخری

    در پارت 1370

    روژان جون عالی بود خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞

    ۴ روز پیش
  • م

    در پارت 1371

    عجب نامردیه،یبار شیوارو نجات داده بعدم بجاش سنگسار بشه 😮🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • راز

    در پارت 1372

    خیلی هم عالی پس برا چی انگار با مهوا اوایل ک با پندار اومد داخل خونه خودش و مادرش باهاش مخالفت می کرد

    ۴ روز پیش
  • م

    در پارت 1362

    چه وکیلیه نمیره از اون آسایشگاه بپرسه چرا برادشو دادن یکی دیگه،این که پیداش کرده بود و اونا هم خبر داشتن خواهر داره 🤔🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    اتفاقاً قانون بهزیستی این‌طور نیست که صرفاً به خاطر وجود خواهر یا برادر، کودک حتماً به اون‌ها سپرده بشه. ملاک اصلی، صلاحیت، توانایی نگهداری و تأیید بهزیستیه. اگر فرد یا خانواده‌ای شرایط بهتری داشته باشن، ممکنه سرپرستی به اون‌ها واگذار بشه؛ حتی اگر اقوام درجه‌یک هم وجود داشته باشن. ضمن اینکه این بخش

    ۱ هفته پیش
  • م

    در پارت 1361

    نمی دونستم،یعنی حتی اجازه نمی گیرن یا خبر بدن، فکر می کردم اولویت با خانواده باشه،تازه مهوا که مشکلی نداره خودش شاغله و می تونه ازش نگهداری کنه 😮

    ۷ روز پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    مهوا فقط پیداش کرد هنوز هیچ اقدامی برای گرفتنش نکرده بود که اولویت باهاش باشه

    ۷ روز پیش
  • مارال

    در پارت 1350

    تااینجا یه کله خوندم عالی بود ممنون

    ۱ هفته پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    عزیزم❤️

    ۱ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1361

    سپاس روژان جون خسته نباشی عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ هفته پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • م

    در پارت 1351

    اینو از کجا پیدا کرده،اصلا چرا بهش دادنش،وکالتشو تو چه کاری می خواد قبول کنه 😠🤔🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • .....

    در پارت 1353

    کاش عکش کارکتری رو همین جا در رمان میزاشتین آخه استوری همه عکسا نشون نمیده من نگاه کردم

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1352

    عالی بود.خواستش چیه ؟باتشکر.عکس شخصیت هارابزارید.ممنون😁🙏👏

    ۲ هفته پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    استوری شد تو برنامه عزیزم❤️

    ۲ هفته پیش
  • راز

    در پارت 1352

    زود پارت بزار بانو ما منتظریم لطفا جای حساس هم ک تموم شد یعنی خواسته ایران چیه؟حس میکنم مهوا هم ی خان زاده هست

    ۲ هفته پیش
  • افسون

    در پارت 1352

    خسته نباشی گلم😙حس میکنم خبرهای جدیدی تو راهه که فاصله ی ایهام و خانم وکیل و پر میکنه و پندار و بردیا رو عصبانی تر گذشته ی مهوا بیشتر رو میشه وآینده ای نه چندان مطمئن الهی اینطوری دوری از پندار نشه ها روژان جون🤕🥺

    ۲ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1352

    سپاس فراوان روژان جون عالی بود خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۲ هفته پیش
  • o_o

    در پارت 1181

    من هنوز نفهمیدم قضیه دیاکو چی هست؟🧐

    ۲ هفته پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    جلد دوم رمان (از خاکستر تا بهشت)راجب دل‌آسا و دیاکو هست

    ۲ هفته پیش
  • بهار

    در پارت 1341

    مرسی نویسنده جان😍♥️♥️ توروخداا زود زود پارت بذار

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    در پارت 1342

    نویسنده جون امیدوارم زود به زود پارت بفرستی چون رمانت عالیه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟