خلاصه رمان هم نفس
یه روز بارونے ، وقتے مریم از جلسه ڪنڪور برمیگرده به طور اتفاقے با پسر قصمون (کوروش) برخورد میڪنه! از قضا این آقاے خودشیفته (همون کوروش) پسر دوست باباشه! طے یه سرے اتفاقات جالب و خنده دارے ڪه مے افته ، عاشــــــق میشن! ولـــــــے سرنوشت ، زندگے رو جور دیگه اے براشون رقم میزنه و باید براے رسیدن به این عشق سختے هاے زیادے رو پشت سر بذارن!!... پایانے خوش
