دوست داشتی؟
رمان وداع با تنهایی اثر پریسادارابی(طلوع)

رمان وداع با تنهایی

  • زبان فارسی
  • 66.5K 👁
  • 70 ❤️
  • 71 💬

خلاصه رمان عاشقانه وداع با تنهایی

دختری پر از درد روزگار، محکوم به زندگی شده که او را در منجلاب قرار داده! زندگی با پدری بی رحم و بی عاطفه او را بیشتر در فقر فرو برده و او در پس رهایی است رهایی از چنگال دیوی که او را محاصره کرده. در پی این اتفاقات به جشن تولدی دعوت می شود و این شروع ماجراست و آشنایی با افرادی که حتی فکرش را هم نمی کرده، راهی برای نجات هست؟!

قسمتی از متن رمان وداع با تنهایی

کلید رو به در انداختم و در رو بازکردم، دیدم بابام عین شمر داره با خشم نگاهم میکنه!
حمله کرد بهم و انقدر کتکم زد که جون نداشتم بلند شم، بین کتک هاش اشک می ریختم، دلم برای خودم به شدت می سوخت نه به ذوق و شوقم برای خریدن پیرهن نه به زدن های الانش!
میون کتک هاش میگفت:
-دختره ی عوضی کجا رفتی ها؟!
بدون این که واسه من صبحونه درست کنی ،کدوم گوری رفتی؟!
این رو ببین تمام فکر و ذهنش اون شکم لعنتیش بود، این صبحونه بهونه است من که می دونم از کشیدن اون زهرماری این طوری سگ شده!
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شده بود و هق هق میکردم.
پدرایی بودن که خودشون واسه دختراشون لباس می خریدن ،ولی من لباسی هم که واسم نمیگیره همیشه هم کتکم میزنم، نداشتن پناه توی زندگیت بد ترین دردِ روزگارِ این که بین یه مشت حیوون باشی و با بی رحمی تمام فکر رندگیت باشن!
خدایا من رو از دست این دیو شاخ دار نجات بده که دیگه امونم رو بریده، خدایا نسیب گرگ بیابون هم نکن که گریه اش می گیره.
با دردی که توی بدنم پیچیده بود بلند شدم و نایلون های لباسم رو برداشتم و سمت اتاقم رفتم و لباس های جدیدم رو یک گوشه پرت کردم و نشستم روی تخت، خدایا چرا انقدر باید کتکم بزنه و من هیچی نگم!
چشم هام بارونی بود و دلم پر از درد، سرم رو روی بالش گذاشتم و از ته دل زجه زدم برای این بی رحمی که تمام وجودم رو احاطه کرده.
انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.!
پلک هام رو باز کردم و کش و قوسی به کمرم دادم و بلند شدم و نگاهی به ساعتم انداختم سه بود سریع مانتوی لیمویی رنگم رو پوشیدم.
ساق مشکیم هم پوشیدم و شلوارم هم که تازه خریده بودمش رو روش کشیدم. یک روسری سفید هم با یک کفش مشکی پاشنه بلند که قبلا تو یکی از حراجی ها خردیمم پوشیدم و یه رژ صورتی و مداد چشم داشتم اون هم توی کیفم گذاشتم البته زیاد اهل آرایش نبودم.
کادومم برداشتم و از خونه زدم بیرون.
****
وارد فروشگاه شدم و سلامی کردم و از کنارش رد بشم که آقای صالحی سرش رو بالا آورد که سلام کنه میخ شد روم و با یه لبخند کج گفت:
-به به سلام.
اخمی بهش کردم و روی صندلی نشستم.
وقتی نگاهش کردم دیدم با همون حالت قبلی داره نگاهم میکنه.
والا تقصیرهم نداشت، همیشه با لباس های کهنه رنگ تیره قهوه ای یا سورمه ای میومدم، بعد الان!
خودم خنده ام میگیره، با اخمی که کردم به خودش اومد ،ولی اون لبخند کجش رو داشت، که گفت:
-خانم نیک نژاد ،چی شده خوشتیپ کردین؟
منم گفتم:
-ببخشید حتما توضیح بدم؟!
از لحن حرفم حسابی جا خورد:
-نه اگه مایلید.
یه تای ابروم رو بالا دادم:
-خب مایل نیستم.
حسابی بدش اومد همیشه دخترا رو خام خودش می کرد ولی نتونست روی من اثر کنه!
اون روز هم مثل بقیه روزا گذشت، ساعت هشت بود، از آیینه نگاهی به خودم کردم،کیفم رو براشتم برم که با حرفی که زد ایستادم:
-خانم نیک نژاد جایی میرید میرسونمتون البته اگه کسی نخواد بیاد دنبالتون..بعدشم به نیش خند زد.
با این حرفش بر گشتم سمتش و گفتم:
-آب بکش اون دهن کثیفتو دیوونه دختر باز!..بعدم سریع از فروشگاه بیرون رفتم!
سوار تاکسی شدم و آدرسو بهش دادم، دیگه باید قید این کارهم بزنم برم یه جای دیگه.
جلوی یه ویلای بزرگ تو بالا شهر نگه داشت.
اوهو ویلا رو ببین، محو ویلا بودم که مرده گفت:
-خانوم همین جاست، پول تاکسی رو حساب کردم و رفتم سمت ویلا.
زنگ در رو فشار دادم که در باصدای تیکی باز شد و رفتم داخل، وایی چه باغ خوشگل و سرسبز و پر گلی!توی محوطه جلوتر میز چیزه بودن،که یهو در ویلا باز شدو هستی دویید سمتم، دقیق نگاهش کردم یک پیرهن دکلته ی قرمز که پایینش بلند بودو روی زمین کشیده میشد پوشیده بود و یه آرایش نازهم از صورتش انجام داده بود و واقعا خوشگل شده بود!
قسمتی از موهاش هم بالا بسته بود و نصفی از اون روی شونه هاش پخش بود.
بهم رسید:
-وای سلام یسنا جونم خوش اومدی.
-سلام عزیزم ،مرسی ،تولدت مبارک.
بعد بغلش کردم و همراهیم کرد به داخل ویلا، از بین مردم زدیم و رفتیم تو اتاق تا آماده شم بعد کسی هستی رو صدا زد رفتم و مانتوم رو درآوردم وآماده جلوی آیینه ایستادم رژ و مدادم رو زدم و منتظر هستی شدم که واردشد.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-یسنا چقدر خوشگل شدی ؟
راستی چرا اینقدر کم آرایش کردی؟
-زیاد اهل آرایش نیستم.
پارت۵
به سمتم اومد:
-چی چیو اهل آرایش نیستی بیا بشین اینجا.
به اجبار روی صندلی نشوندم که رو به روش آیینه بزرگی داشت و گفت پشتت رو به آیینه کن که نبینی چقدر تغییر می کنی بعدم مشغول آرایش کردنم شد.
زبونش رو در میاورد و به طور خنده داری بهم خیره می شد، انگا داره کوه می کنه!
بلند خندیدم:
-وااای خدا نکشت هستی.
لبخندی زد:
-چرا؟
-گفتم خیلی باحال ادا درمیاری!
خودش هم خندید:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان وداع با تنهایی
  • هستی

    6

    وقتی هیراد و یسنا رابطه نداشتند چجوری یسنا حامله شد؟!

    ۵ سال پیش
  • Samane

    4

    بهش به طور مستقیم اشاره نشده قبل از عروسی رابطه داشتن

    ۵ سال پیش
  • کبی

    0

    نمیشه که باید ماروهم خبردار می کردن که اینطور معما نشه واسمون

    ۲ سال پیش
  • مونا

    0

    خب اونوشب عقدشون دیگه ک گفت پرتم کرد روتخت😂نمیخاستی ک همه چیزو بگه

    ۴ ماه پیش
  • اوا

    0

    با گرده افشانی. مثل سریالای تلوزیون

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    افتضاح بود

    ۴ ماه پیش
  • حلما

    0

    رمانش جذاب نبود شخصیت دختر کاش آروم تر بود و وقتی رابطه ای نبود خبر حاملگی چرت بودوباید روز عقد وقتی همه میرن و اینا تنها میشن خراب به قلم می آوردن وچه مسخره که خانواده هیراد وسط مراسم عین غریبه ها میان کلا تخیلات زیاد داشت ان شاالله که رمان های قویتری از نویسنده بخونیم

    ۵ ماه پیش
  • Armanm

    0

    یه رمانه میشه گفت تخیلی تو دنیا بدبختی ما چنین چیزی نیست هرچی به ذهن نویسنده رسیده این جا پیاده کرده.

    ۶ ماه پیش
  • نازگل

    0

    قشنگ بود زندگی همینه برای خیلی از آدما پیش میاد تا فردای خوب بسازن

    ۸ ماه پیش
  • صدف۲۰ ساله

    1

    مزخرف ترین رمان بود که خواندم از شخصیت هیچ کدامشان خوشم نیومد ارزش یک قیقه گذاشتن نداره👎😏😏

    ۱ سال پیش
  • عباسی

    0

    تشکر خوب بود ،زندگی همینه برای خیلی از آدما پیش میاد،باید به فردا امیدوار بود

    ۱ سال پیش
  • نازی

    1

    اصلا قشنگ نبود

    ۱ سال پیش
  • نفس

    3

    یه سوال اینا که عقد بودن رابطه ای نداشتن شب عروسیشونم اسید ریختن رو صورتش چجوری حامله شد جای سواله .پایان خوبی نداشت .

    ۵ سال پیش
  • کبی

    1

    دقیقا منمم موندم که چطور شد

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    شخصیت دختره یسنا چقد بی ادب و گستاخ و قلدر بود پرو هم تشریف داشت

    ۲ سال پیش
  • آمتیسا

    0

    رمانش عالی بود

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خیلی مزخرف بود به فکر نویسنده هرچی رسیده نوشته آدم ربایی گم شدن فراموشی عاشق شدن

    ۲ سال پیش
  • مرمر

    0

    بسیار مزخرف

    ۳ سال پیش
  • عسل

    0

    چررررررت

    ۳ سال پیش
  • آنا

    0

    خیلی مسخره بود:/

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!