دوست داشتی؟
رمان حریری به رنگ آبان اثر سید آوید محتشم

رمان حریری به رنگ آبان

  • زبان فارسی
  • 67.6K 👁
  • 70 ❤️
  • 45 💬

خلاصه رمان حریری به رنگ آبان

حکایتی از دو عاشق،دو دلداده . جدال با مردی خودخواه،خودشیفته،خودبین،خود رای… حکایتی متفاوت از یک عشق،عشقی که از دید من شاید سفید باشد و از دید تو سیاه…اصلا بیا آن را خاکستری ببینیم… خاکستری روشن…متمایل به سفید… یا نه!تصمیم با توست،علی و ساغر را،هر رنگی خواستی بکش…آنهارا در حریری به رنگ آبان،هرطور دوست داشتی رنگ آمیزی کن

قسمتی از متن رمان حریری به رنگ آبان

-زنده مي مونه؟
همون جمله اي رو به زبون آورد که ازش وحشت داشت. چي مي گفت؟ اينکه دکتر اميدوارش نکرده؟ با بغضي که گلوش رو چنگ مي کشيد ناليد:
-دعا کنيد!
صدا گريه يک لحظه هم قطع نمي شد. سرگرد رفيعي با کلافگي گفت:
-خانومش خوبه؟
صداي هق هق زن بلندتر شد:
-خوبه؟ داره مي ميره. از ديشب صدبار از حال رفته. از همه جا بي خبر بوديم، حتي نمي دونستيم با کي بايد تماس بگيريم!
قلب مرد هر لحظه بيشتر فشرده مي شد. با اين حال سعي کرد خونسرديش رو حفظ کنه.
-ساعت هشت مي رسه بيمارستان. بيايد اونجا، يه امانتي دارم براتون!
زن آه بلند بالايي کشيد و قطع کرد.
در حالي که فکر مي کرد چه طوري براي ساغر عاشق بگه علي ... اشک تندتر روي گونش سر خورد. ساغر حامله بود و استرس براش خطر آفرين!
زير لب ناليد:
-خدا از سرت نگذره فرامرز.
بعد با چشمايي اشک آلود کنار بستر ساغر نشست، دستش رو روي موهاي رنگ شدش کشيد و گفت:
-ساغرم؟ بيدار نميشي؟
چشماي تب دار ساغر باز شد. با ترس زل زد به چشماي اشک آلود ماهرخ.
-علي زنگ زد؟
ماهرخ لبش رو گاز گرفت:
-نه، سرگرد رفيعي نامي تماس گرفت، علي خوبه دخترم!
چشماي ساغر براي لحظه اي برق زدن و بعد با شک نگاهش رو به ماهرخ دوخت.
-چرا خودش زنگ نزده؟
ماهرخ آهي کشيد و گفت:
-خودش. چيزه ... يکم ناخوشه.
نتونست حرفش رو ادامه بده چون ساغر دستش رو گذاشت رو گوش هاش و با تمام وجود جيغ کشيد:
-نـــه!
-دکتر صفايي به آي سي يو. دکتر صفايي به آي سي يو!
نگاه سرگرد روي دکتر و کادر همراهش که با عجله به سمت آي سي يو مي دويدن خشک شد. آهي از سر ناعلاجي کشيد و توي دلش گفت:
«علي قوي تر از اون چيزيه که مي دونم. طاقت مياره.»
دوباره خيره شد به تخت دوستي که براش مثل برادر بود. هرچند زياد صميمي نبودن ولي قبولش داشت، رو سرش قسم مي خورد. علي يه مرد واقعي بود.
دکتر از بخش بيرون اومد و رو به روي سرگرد ايستاد و با خونسردي گفت:
-هيچ چيز مشخص نيست. نمي تونيم چيزي بگيم. خونريزي قطع شده. بايد صبر کنيم ببينيم هوشياري چقدر ميشه، من حدس مي زنم به سرش هم ضربه خورده باشه!
اينو گفت و گذشت. هنوز ساعت هشت نشده بود. زودتر رسيده بودند. هنوز ساغر رو نديده بود. کسي که دل و دين علي رو دزديده بود، کسي که علي به خاطرش ريسک مي کرد، با جونش. آهي کشيد. چطور دختري بود؟
از صداي جيغ و گريه ي برگشت. دو زن که نسبتا هم سن بودند به سمتش مي اومدن و زار مي زدن. هردو زيبا، هردو خوش پوش! کدوم ساغر بود؟
زني که سرتا پا مشکي پوشيده بود دو طرف همراهش رو گرفته بود و بدتر از اون گريه مي کرد و ازش مي خواست آروم باشه، گريه نکنه. داد نزنه، ولي صداي علي، علي زدن قطع نمي شد. به سمتشون دويد. ايستاد و زل زد به چهره ي رنگ پريده و استخواني زني که حدس ميزد ساغر باشه. موهاي رنگ کردش با صورت بي رنگ و حالش هيچ تناسبي نداشت. با غصه گفت:
-ساغر خانوم؟
نگاه اشک آلودش رو به صورت مرد انداخت. حس کرد خيلي آشناست. ديده بودتش؟
براي چند لحظه سکوت کرد. در سکوت هق هق کرد و خيره شد به مرد.
-سرگرد رفيعي هستم دوست ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که کشيده اي مهمون صورتش شد. با بهت به زني که کشيده رو زده بود نگاه کرد. اين همون ساغر مظلوم علي بود؟
صداي ناله اش بلند شد:
-عوضي کثافت، به خاطر تو به اين روز افتاد، اينم راه بود کشيديش توش؟ چرا نذاشتي با همونا همکاري کنه؟ فوقش مي افتاد زندان. توي عوضي کشيديش به چهار راه مرگ. تو عليم رو به اين روز انداختي. کثافت، ازت نمي گذرم به خدا نمي بخشمت. اگه ... اگه فقط يه تار مو از سرش کم شه.
به زانو افتاد. زن مشکي پوش ب*غ*لش کرد. بي توجه به سرگرد که ماتش برده بود گفت:
-ساغر آروم باش. دخترم آروم. به فکر بچت باش.
نگاه خيس ساغر بالا خزيد. رو صورت برافروخته ي سرگرد، انگار نه انگار بيمارستان بود.
-به جون خودش، به جون بچش بلايي سرش بياد روز خوش نمي بيني سرگرد!
سرگرد رفيعي براي اولين بار ترسيد. از سماجت نگاه يک زن، از بغض صداي يک عاشق، از ضجه هايي که هر لحظه ضعيف تر مي شدن، از چموشي کلام ساغر! زن بهترين دوستش.
دفتر رو جلوي ساغر گذاشت و بي درنگ به سمت در خروجي رفت! مقصر بود؟ نبود؟ علي هم مثل بقيه ي اعضاي باند! سرش رو به سمت آسمون گرفت و ناليد:
-خدايا خودت کمکش کن!
و نفهميد ساغر از هوش رفت. حتي نتونست خودش رو به پشت شيشه ي آي سي يو برسونه. نتونست صورت عشقش رو ببينه!
نفسش رو پر صدا فوت کرد و گفت:
-چرا به اين راه رفتي علي؟ چرا؟
و فکر کرد اينا همش حاصل عشق بود؟ حاصل دوست داشتن؟
توقعي نبود مرد يخي اي که هيچ وقت عاشق نشده بود بتونه درک کنه علي و ساغر قصه رو. زوج عاشقي که سر راهشون پر بود از موانع!
آهي کشيد و به طرف رانندش رفت. زير لب زمزمه کرد:
-يعني چي ميشه؟
صداي هق هق ساغر يک لحظه هم قطع نمي شد. پرستار با مهربوني دستي روي موهاي ل*خ*ت و طلاييش کشيد و گفت:
-خانوم خوشگله، اينجوري بخواي گريه کني که از پا در مياي. به فکر خودت نيستي به فکر بچت باش.
هق هقش اوج گرفت. به کل بچه رو فراموش کرده بود، فراموش کرده بود يه جنين سه هفته اي رو توي شکم داره. دستش رو روي شکمش گذاشت و ناليد:
-دلم واسش مي سوزه!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان حریری به رنگ آبان

  • Zoha

    0

    من هر چی خوندم بفهمم قضیه این سرگرد چی بود نفهمیدم

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    0

    من دوست نداشتم اولش که با خراب کردن آدمای مذهبی بعد همش بوس و بغل از یه جایی به بعد از تکرار مکررات خسته شدم بعد چطور بابا اینقدر حساس بود ولی ر به ر اینا همو میدیدن میتونست رمان خیلی قشنگ تری بنویسه ولی چرت بود و واقعا از نظرات بقیه موندم

    ۳ ماه پیش
  • S.a

    0

    رمان تموم کردم،واقعا زیبا بود رمانش به دور از لوس بازی و چرت و پرت بود،به دور از ماسین اخرین مدل و چرت و پرتای کلیشه ای و تکراری.... واقعا زیبا بود از نویسنده بابت این رمان زیبا خ ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • S.a

    0

    من پارت ۶ هستم،رمانش بسیار قلم زیبایی داره حتما بخونید و حال و هواش از دل واقعیته،حس و حال واقعی داره

    ۴ ماه پیش
  • پناه

    0

    حالم از هرچی بوس و آغوشیه بهم خورد از بس هی تکرار شد،چندش،اه

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    1

    رمان خوبی بود ارزش خواندن داشت قلم نویسنده هم خوب بود

    ۵ ماه پیش
  • ...

    0

    داستان قشنگی داشت و قلم عالی نویسنده داستان رو قوی تر نشون میداد پیشنهاد میکنم این رمان رو بخونید

    ۷ ماه پیش
  • محبوبه

    0

    عالی بود قصه رو دوست داشتم

    ۷ ماه پیش
  • لیلی

    0

    با تشکر از شما نویسنده پر احساس، لذت بردم از عشق نرم و ملایم ولی عمیق این داستان، پاداش صبر در سختی های غیر باور بی نهایت لذت بخشه، در عشق هیچ چیز اشتباهی وجود نداره، تمامش کار قلبه و دردی که از دوری معشوق وجود داره، خدا فقط میخواد ببینه پای همه چی عشق میمونی یا ی هوسه؟عشق نصیب هر *** نمیشه چون مقدسه

    ۷ ماه پیش
  • نفس

    0

    نمی دونم بار چندمه که این رمان رو میخونم واقعا عالیه دست نویسنده درد نکنه

    ۸ ماه پیش
  • م

    0

    خیلی رمان خوبیه،قلمشم خوبه،داستان پردازیش خوبه،داستانش خوبه،همیشه رمانها از زبان دختر هست بیشتر واین اززبان پسر واینودوست داشتم،فقط این دوستی های بی حدومرز دختر پسرو منم صددرصدمخالفم اما اینا واقعیات هر جامعست نویسنده ازخودش درنیاورده،دیگه گناههای بعدشم میاد خودبخود و فرامرز بیشتر به گناه انداختشون

    ۱ سال پیش
  • حمیده

    1

    عالی بود نویسنده گرامی. پرتوان به نوشتن ادامه دهید. عزیزان توصیه می کنم حتما بخونید.

    ۱ سال پیش
  • پاییز

    1

    بسیار بسیار عالی خیلی دوست داشتنی بود تکراری نبود. یعنی وقتی که در مورد خاک سپاری مادرش میگفت من خیلی اشک ریختم همش یاد خاکسپاری پدرم افتادم😭💔 ممنون از نویسنده بابت رمان زیبا موفق و پایدار باشید🌹

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    از قربون صدقه زیاد دیگه وسطاش داشتم اذیت میشدم از نظر من زیاد جالب نبود و نتونستم درست باهاش ارتباط بگیرم❤️

    ۲ سال پیش
  • ر

    2

    با سلام نمیشه زحمات نویسنده رمان را در نظر نگرفت ازنظر نوشتاری و فن بیان رمان خوبی بود اما خب نواقصی هم داشت به نظرم شخصیت ساغر میتونست بهتر از این باشه و قوی تر باشه و مدام در حال گریه و قهر نباشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!