دوست داشتی؟
رمان تندیسگر عشق اثر monika

رمان تندیسگر عشق

  • به قلم monika
  • ⏱️۱ ساعت و ۵۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 93.2K 👁
  • 239 ❤️
  • 181 💬

خلاصه رمان تندیسگر عشق

داستان درمورد پسری به اسم سعید که جز بچه های انقلابی هستش و عاشق دختر یکی از تیمسار های ارتش میشه و ...

قسمتی از متن رمان تندیسگر عشق

لبخندی به دل نگرانی های مادر میزند و میگوید
-چیزی نیست مامان..اوضاع رو که میبینید
مادر لبخندی میزند و میگوید :
-نگران نباش پسرکم ...جاالحق وضحق الباطل ...حق می آید وباطل نابود میشود...پیام قرانه مادر
نگاهش را به لیوان های کمر باریک میدوزد ...روی دیدن مادر را ندارد
چطور توانسته به مادرش نگوید.
*سال93*
بانشستن هواپیما در فرودگاه اصفهان احساس خوبی به او دست میدهد ...به سمت تحویل بار میرود وساکش را تحویل میگیرد وبعد از گرفتن تاکسی به سمت خانه ی زیبایش راه می افتد.
کلید را در قفل در میچرخاند و وارد خانه میشود.
نشاط با دیدنش جیغ میکشد وبه سمتش می آید ومیگوید
-سلام چه زود اومدی؟
صدای ماهان از داخل اتاق می آید که میگوید
-کیه نشاط؟
نشاط هم با صدای بلند میگوید :
مهرساست عزیزم
به اخم مهرسا نگاهی میکند و میگوید
-به خدا تازه اومده از وقتی فهمید تو رفتی ومن تنهام گفت که بریم خونه پیش مامانش اینا ولی من دلم نمیخواست واسه همین گفتم نمیام اونم گفت که حالا که تو نمیای من میام
-فکر آبروی منو نکردی؟من میدونم شما زن وشوهرین همسایه ها هم میدونن؟نمیگن تو خونه 2تا دختر یه پسر چیکار میکنه؟
ترکش هایی که مهرسا به سمت نشاط نشانه رفته بود زیاد بود و اینها هیچکدام به ماهان بد بخت ربطی نداشت چرا که آن قبل تر هم نیز آمده بود...درواقع مهرسا دلش از کسان دیگری پر بود
از کسانی مثل
پدر و مادر پر مهرش !!!
بدون توجه به نشاط که عذر خواهی میکرد وارد اتاقش شد ودر را محکم کوبید...چراغ اتاق را روشن نکرد وهمانطور با لباس خود را بر روی تخت انداخت وبه اتفاقات گذشته فکر کرد
اینکه برای پدر ومادرش مزاحمی بیش نیست ...به یاد جر وبحثش با نشاط می افتد،زیاده روی کرده بود...این را خوب میدانست.
پنجشنبه است .هوا از همان خروس خوان سحر مه آلود و سرد است.
نشاط به دانشگاه رفته وطی نامه ای که بر یخچال چسبانده اعلام کرده که شب به خانه نمی آید وبه خانه مادرشوهرش میرود
واین یعنی قهر.
حاضر میشود وبا سرعت به سمت دانشگاه میراند.جلو درب دانشگاه مثل همیشه به حجابش گیر میدهند ولی او بی اعتنا به نگهبانی وارد پارکینگ وسپس حیاط دانشکده میشود.از دور ساسان ورضا را میبند به سمت آن دو میرود ،آنها هم وقتی مهرسا را میبینند به سمت او می آیند و سلام میکنند.
رضا که قیافه پریشان مهرسا را میبیند برادرانه میپرسد
-مهرسای من چشه ؟
مهرسا سرش را بالا می آورد و میگوید
-رضا الان حوصله جواب دادن ندارم بعد دانشگاه با ماهان ونشاط بیاین کافی شاپ همیشگی واز پیش آن دو دور میشود.
وارد سالن دانشکده که میشود با مردی که دفعه اول او را در پایگاه بسیج دانشکده دیده است رو به رو میشود
اوایل آن را امل خطاب میکرد اما اکنون بعد از گذشت 3ماه دیگر حتی نمیتواند نگاهش کند
نمیداند چه چیزیست که وقتی به او مینگرد کوبش قلبش صد برابر میشود و گونه هایش رنگ میگیرند
امروز هم مثل همه روز ها بی اعتنا به او از کنارش میگذرد...به تازگی فهمیده است که بخاطر کسالت استاد آناتومی این درس را به او سپرده اند به عنوان استاد یار!!!
او بی صبرانه منتظر ترم جدید است تا با او کلاس بردارد.
با صدای ذهره یکی از بچه های پزشکی به سمت او برمیگردد وسلام میکند وذهره خطاب به او میگوید
-چرا اومدی دانشکده ؟مگه فرجه هاتون نیست ؟
با خود می اندیشد واقعا برای چه آمده است ؟؟؟او هیچ کلاسی ندارد وهمه کلاس هایش به اتمام رسیده اما رضا وساسان وبقیه که یک درس را افتاده اند امروز کلاس داشتند که البته آنها هم آخرین جلسه شان بود.
-همینطوری
از سالن خارج میشود وبه سمت مسیر نا معلومی راه میرود سرش را که بلند میکند خود را جلوی نماز خانه میبند..باز هم کوبش قلبش شروع میشود چرا که اوراهم درحالی که آب از دست وصورتش میچکد میبیند .
رویش را به طرف دیگری برمیگرداند تا اومتوجه خیرگی نگاهش نشود.
وقتی برمیگردد اثری از او نیست آهی از ته دل میکشد و راه آمده را برمیگردد.
با خود می اندیشد که چند دفعه نماز خوانده است ؟؟یادش نمی آید شاید به تعداد انگشتان دست هم نشود اما اورا هر روز میبیند که بعد صدای اذان به نماز خانه میرود ونماز میخواند.
*سال57*
روزها از پی هم میگذرند و دل عاشق سعید هر روز بی قرار تر برای دیدن یار...
امروز هم مانند این چند هفته گذشته با یارش قرار دارد..با یاری که به احترام او روسری سر میکند.قضیه را با مادرش در میان نگذاشته است اما قصد دارد طی همین چند روز بگوید تا به خواستگاریش برود انطور که معلوم است الهه ام راضی است زیرا وقتی حرفش را به میان میاورد چیزی نمیگوید.
دیگر از کاباره رفتن و نوشیدنی غیر مجاز خوردنش خبری نیست.واینها همهه دل عاشق سعید را بیقرار تر میکند.
20دی است واو سخت مشغول پخش کردن اعلامیه های امام است امروز هم به بهانه کاری توانسته چند ساعتی را از بچه ها دور بماند.با صدای الهه به سمت او بازمیگردد هنوز هم شرم وحیای خاص خودش را دارد
-سلام خوبی ؟
بالاخره بعد کلی تمرین کردن اورا از سوم شخص جمع به دوم شخص مفرد تبدیل کرده است
-مرسی تو خوبی ؟
سرش را به علامت مثبت تکان میدهد ..ناگهان دستش گرم میشود انقدر گرم که احساس سوزش میکند انگار که درون کوره آتش است نگاهی به دستش میکند و دستان ظریف الهه را میبیند که بر روی دست اوست .سریع دستش را بیرون میکشد که الهه با ناراحتی به او میگوید
-چرا اینطور میکنی؟
سعید خیلی جدی به او میگوید
-هنوز نامحرمیم الهه جان
الهه خنده ای میکند ومیگوید
-ایناهمش مسخره بازیه..مگه چهارتا کلمه عربی چیکار میخواد بکنه ؟
سعید باز هم مبهوت این بی اعتنایی او به دین میشود.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان تندیسگر عشق

  • اااا

    0

    مزخرف بوود

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    یه رمان بود از این اربابی یا ادواج اجباریا دختره پدرش معتاد بود بعد میره تو یه خونه پسره اون رو به عنوان برده میگیره و حالا برای کار های *** و غیر اون دختره براش مهم نبوده دیگ.تا کم کم هم دختره عاشق پسره میشه هم پسره عاشق دختره.اسمشو کسی میدونه؟

    ۴ ماه پیش
  • .....

    0

    اگه اسم رمان رو پیدا کردین به منم بگین لطفا

    ۷ روز پیش
  • ....

    1

    خوب شروع شد و خیلی عالی ادامه پیدا کرد اما به نظر من باید بیشتر روی زندگی سعید کار میکرد آخرش جوری بود که انگار نویسنده فقط میخواست داستان رو ببنده 😑

    ۱ ماه پیش
  • فائزه

    0

    خنک بود اصلا خوشم نیومد

    ۲ ماه پیش
  • مری

    0

    خوب بود.داستانش واقعی بود و تاثیر گذار. اما قلمش گیرا نبود.

    ۲ ماه پیش
  • فائزه

    1

    واقعا رمان خوب و آموزنده ای بود

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    2

    واقعا رمان خیلی خوبی بود سخن هایی که از زبون راوی بود خیلی به دل مینشت حتی من بعضی جاهاش اشک ریختم

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام واقعا عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • jojo

    0

    وای واقعا فوق العاده بود

    ۴ ماه پیش
  • ساحل

    2

    واقعا رمان جالبی بود پایان قشنگی داشت احسنت به نویسنده ی داستان ، ولی شروع میکردی خوندن دل کندن ازش سخت بود هی دوست داشتی بخونی تا بدونی چی میشه عااااالی بود.

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    فقط یه قسمت از رمان رو یادمه که پسره تولدش رو یه جشن بزرگ گرفته بوده و دختره برای هدیه یه ساعت براش میگیره یه جاش هم یکی از کلفتای اون خونه با دختره دعوا میشه و اگ اشتباه نکنم میزنه تو گوش دختره

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    2

    عالیییییییی بوددددد

    ۴ ماه پیش
  • گیسو

    1

    راستش بیانش آدمو جذب نمیکنه . بهتر بود محاوره ای باشه😐😑

    ۴ ماه پیش
  • آزیتا

    1

    حس میکنم داستانش قشنگه ولی بیانش خیلی مزخرفه

    ۴ ماه پیش
  • Meli

    1

    به شهدا احترام قائلم اینکه مثلا میخواد نشون بده که رضا و ماهان و مهرسا یهو انقدر تحت تاثیر قرار گرفتن که سبک زندگی که یه عمر داشتن و یهو تغییر دادن غیرواقعی بود و بعضی حرفای کلیشه ایشون رومخ بود مثلا همین چند جمله اخر رمان .دختره اعتقاداتش و عوض نیمکرد ینی محمد صدرا عمرا یادش نمیفتاد بیاد بگیرتش

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!