رمان سلطان
- به قلم میم صحرا
- ⏱️۱۲ ساعت و ۵۸ دقیقه
- 113.1K 👁
- 672 ❤️
- 521 💬
نفس که به همراه پدرش در عمارت بزرگ پاشا خدمت کار بود،بامرگ پدرش همه چیز تو زندگیش تغییر می کنه،پاشا ازش می خواد که زن دوم پسرش مهران بشه،واون چاره ای نداره جزقبول این شرط ولی همسراول مهران نفس رو متقاعد می کنه که ازعمارت فرارکنه... نفس شبانه به کمک زن مهران از امارت فرا می کنه و به روستای رقیب می ره اماازشانس بد یاشایدم خوبش،به دست افراد سلطان می اوفته... دراین میان راز هایی مگویی وجود داره که نفس ازاون ها بی خبره... سلطان که قدرت و شهامتش چشم خیلی هارو ترسونده ونفس که همیشه به این مرد به چشم دشمن نگاه کرده وحالا بهش پناه میاره ازدست گرگ های آشنایی که می خوان تن و بدنش رو بدرن،فقط به جرم اینکه بی کس و بی پناه... وافراد پاشا که سرسختانه به دنبال این بچه راعیتن که برش گردونن به عمارت... این وسط اسرار ناگفته ای وجود داره که نفس ازاون ها بی خبره... وناگاه درگیر بازی وحشتناکی میشه که رهایی ازش به این آسونی ها نیست...
تویک لحظه مچ دستم رو گرفت وهولم داد سمت تخت،باسرعت روی تخت افتادم .
سرم رو به سمتش چرخوندم،همون طورکه به سمتم می اومد بالحن خاصی گفت:
_هربلایی به سرت بیارم تقصیر خودته...
کنارم گوشه ی تخت نشست،وبه بازوم چنگ زدو ادامه داد:
_میشه تحملت کرد،بیشتر ازاونی که تصور می کردم،تودل برو هستی نفس...
بازوم روتکون می دادم تاازبین انگشتای قوی ومردونه اش آزاد کنم،تقلاهای من بود که اون رو جری ترمی کرد،تاجایی که باکف اون یکی دستش محکم زد تخت سینه ام وباهمون حرکت ولو شدم روتخت...
ازترس جیغ خفیفی کشیدم وتو همون حالتی که به پشت افتاده بودم خودم رو عقب کشیدم،مچ دستم رو گرفت و نگهم داشت.
بانگاهی شرورانه سراپامو ازنظر گذروند،لبخند مسخره ای که رولباش بود پررنگ شدو دستشو جلو آورد تا دکمه ی مانتوم رو باز کنه که مچ دستش رو باهمون ته مونده ی زوری که برام مونده بود گرفتم ونگه داشتم...
یک لحظه خیره شد تو چشم هام...
لب های لرزونم رو بازکردم وهرچی التماس بود تو صدام ریختم...
_خواهش می کنم این کاررو نکن،تورو خدا رحم کن...
دستم رو پس زد،خواست ادامه بده که جیغ زدم:
_توروخداآقارحم کنید،مردونگی کنید،نامردی نکنید درحقم.
خشکش زد،بدون اینکه نگاهش رو از چشم هام بگیره بالحنی تمسخر آمیز گفت:
_تو فرداشب باید تن به این کاربدی ،پس چه فرقی می کنه،تودیگه مال منی،باید دردم رو آروم کنی...
باترس سرم روتکون دادم وخودم رو عقب کشیدم.
ازهرموقعی بیشترخودم رو بی پناه می دیدم.
خدایا،کمکم کن...من نمی تونم.
دکمه ی بالای مانتوم رو باز کرد،همراه گریه جیغ کشیدم وبه تقلا افتادم.
عصبانی شد،مچ جفت دست هام رو گرفت،و کنارم نگه داشت.
فریاد زد:
_بس کن دختره ی نفهم،نذاراون روی سگم بالا بیادوگرنه هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی؟
بی توجه بهش سرمو تکون می دادم و التماسش می کردم که رهام کنه،هیچی جز رهای ازچنگ این گرگ گرسنه برام مهم نبود.
دست هام رو برد بالا وبایک دست نگهشون داشت وبااون یکی دستش دهنم رو گرفت،که جیغ نزنم.
چشم هام سیاهی رفت،سکوت اتاق روگریه های خفه ی من می شکست،نابودیم رو خیلی نزدیک می دیدم،لعنت به هرچی فقر و نداریه،لعنت برهرچی بی کسیه و تنهایی...
خدایا من رو بکش،بکشو راحتم کن،دارم بزرگ ترین عذاب زندگیم رو تحمل می کنم،راضی نیستم،ازهیچ چیزاین رابطه ی اجباری و کثیف،راضی نیستم،تمومش عذابه،شکنجه است،مرگه...
خدایا صدام رو بشنو....
صدایی که اومد باعث شد چند لحظه هیچ حرکتی نکنه،هق هقم رو تو گلوم خفه کردم،بیرون ازاتاق یکی محکم به در می کوبید،وپشت سرهم اسمم رو صدا می زد.
به مهران نگاه کردم ، اون صداها بدجوررو اعصابش بود،فاصله گرفت، وبدون کوچک ترین نگاهی به سمت دررفت،کلید رو چرخوند و در رو باخشم باز کرد.
_ها چیه ،چرااینجوری درمی زنی،
_آقا ش...شمایید.
_بله منم فرمایش...
_آقا ریحانه خانوم ،دنبالتون می گشتن.
-اونوقت توازکجامی دونستی من اینجام.
آقا من نمی دونستم اینجایید ،من اومدم تا با نفس بریم تو آشپز خونه...
میون اون همه ناله واشک توانم روازدست داده بودم،مچ دستام تیر می کشید،گلوم ازبس جیغ کشیده بودم می سوخت،سرم سنگین شده بود و گیج می رفت.
امااون لحظه تنها چیزی که رولبم اومد،شکرخدایی بودکه به موقع من رو ازدست مهران نجاتم داد.
بالاخره باهرجونکندنی بود تونستم تو جام بنشینم.
نگاهم به مهران بود که بااون قدبلند وهیکل چهارشونه اش جلوی دیدم رو گرفته بودولی ازصداش شناختمش،سکینه بود،دختربیست وهشت ساله ای که ترشیده حساب می شدو خدمت کار مخصوص الهه دختر پاشابود.
مهران نیم رخش رو به من کرد وباصدای جدی ودورگه شده اش گفت:
_فردارو یادت نره،امشب خوب بخواب،تافرداسرحال باشی.
ازاتاق خارج شد ودررو پشت سرش بست.
بارفتن مهران،بغضم ترکید ،پاهام رو توشکمم جمع کردم و یه گوشه ازتخت به حال خودم زار زدم،توحال خودم بودم که دراتاق باز شد،باوحشت ازاینکه دوباره مهران باشه سرم رو ازروی زانو هام برداشتم ونگاه خیس ووحشت زده ام رو به دردوختم،اما بر خلاف تصورم،طیبه بود.
لبخند کمرنگی زدم و نفسم روباخیال آسوده بیرون دادم.
حینی که به سمتم می اومد لبخند دندون نمایی زد.
_ب بگو ببینم چه خبرا؟
کنارم گوشه ی تخت نشست ،دستش روروی زانوم گذاشت،چشمکی زد.
_توکه توخودتی دختر،بگو پاشابهت چی گفتش.
دوباره بغض کردم...
_بدبخت شدم طیبه،بدبخت.
چشم های درشتش رو باناراحتی بهم دوخت.
_چی شده نفس،مگه پاشا چی گفته بهت،که انقدربهم ریختی؟
آب دهنم رو به زحمت فرودادم و باصدای لرزون،گفتم:
_پاشاازم خواست ،یعنی دستورداد ،که زن مهران بشم.
بغضم شکست باصدای بلند هق هق کردم،طیبه جلوتر اومد سرم رو بین بازو هاش گرفت،بامهربونی ذاتی که داشت،سرم رو نوازش کردوسعی درآروم کردنم داشت.
_آروم باش نفس،این که خیلی خوبه،میشی زن خان دیوونه.
ای کاش به همین سادگی هایی بود که طیبه می گفت،امااین بیچاره که ازنقشه ی شوم،این پاشای گرگ صفت خبرنداشت.
ای کاش می تونستم براش بگم قراره امشب فرار کنم،ولی تواین چندوقته فهمیده بودم که حتی به چشم های خودمم نمی تونم اعتماد کنم.
الهام
10رمانش قشنگ بود...با اینکه خیلی جاها ایراد داشت اما ارزش خوندن رو هم داشت شخصیت امیر سام زیادی مغرور بود اگه یکم از غرورش پیش خانوادش کم میکرد بهتر میشد نفسم که خب اصلا معلوم نشد سیاوش از کجا یهو برادرش در اومد👀😐 ولی خب با اینا همه رمان خیلی خوبی بود
۴ هفته پیشکوثر
00بهترین رمانی بود که تی این چند سال خوندم واقعا عالی بود
۲ ماه پیششادی
00خیلی کشدار شده بعضی مطالب هی تکرار میشه بعضی توضیحات اضافی حوصله سربر داره مثلاً درو با دست راستم باز کردم با یک قدم وارد شدم،،،،،ازروی تخت بلند شدم ابتدا پای راستم و زمین گذاشتم بعد پای چپم و ،،خلاصه به وسطا رسیدم خیلی کشش ندارم برای خواندن بقیه
۲ ماه پیشسیما
10رمان میتونست قشنگ باشه اگه دختره لوسبازی درنمیاورد تا دیروز خدمتکاربودو کسی و نمیشناخت حالا همچین دخترخاله شده ک ی سره اسم سیاوش و امیرسام تو دهنشه..مدام چشمش خیره میشه ب امیرسام ازاونطرف میگه تو دیوی غولی ب خودشم افتخارمیکنه زبون درازه بیخوده اه اه عققققققق بسه بابا چقدنچسبه دختره رمانو کوفت میکنه
۲ ماه پیشنیکی
00خیلی قشنگ بود فقط آخرش چیشد سامیار مرد؟ سونیا چی شد؟
۲ ماه پیش...
10داستان خوبی بود قلمت قویه ولی خیلی از قسمت ها من بعد خوندنش متوجه میشدم جای نفس***دیگه ای حرف میزنه کاش اول مینوشتی کی حرف میزنه و اینکه خیلی پرش داشت مثلا یه قسمت که میگفتی بعد یکدفعه سر از یکجای دیگه پیدا میشد جای تصحیح خیلی داره ولی درکل موضوع داستانت خوب بود
۲ ماه پیشمحی
30عالی بود اما نویسنده انگار شخصیت هارو فراموش میکرد مثلا اخرش کلا سیاو شانگار مرد بعد سونیا که اصلا نبود خیلی رمان نقص داشت اما زیبا بود ارزش خواندن رو داشت
۲ ماه پیشامنه
20سلام عاشقانه های سلطان ونفس عالی بود کاش از طاها وسونیا هم می نوشتی از برادر نفس نگفتی چی یه چی شد در کل داستان خیلی قشنگ بود اما جا واسه فصل دوم داره نویسنده جان بنویس که قلمت عالی بود از حاشیه ها یادت نره تکمیلش کن
۲ ماه پیشمرضیه
10رمان خیییلیییی خوبی بود شخصیت سلطان رو خیلی دوست داشتم اون قسمت هایی که نفس و امیرسام تنها بودن و باهم خیلی خوب بود
۳ ماه پیشزی زی
00رمان خوبی بود ولی غلط املایی زیاد داشت خیلی کشش داد دیگه خسته شده بودم ولی بد نبود اگه یه بار دیگه شروع کنه از اول بنویسه خیلی از جاهاش و درست میکنه .در کل بد نبود میتونست خیلی بهتر باشه
۳ ماه پیشآیدا
00خیلی قشنگ بود مرسی گلم
۴ ماه پیشگیتی
10خیلییییییی قشنگ بود عالیییییییی بود ایول خدا قوت من که کلییییییییی لذت بردم خیلی خوب و دوست داشتنی بود🥰🥰🥰👌🏼یکی از بهترین رمان هایی بود که خواندم....
۴ ماه پیشمریم
00خدای من .عالییییی بووووود خیلی دوسش داشتم موضوع جذابی بود برعلاوه سلطان شخصیت طاها رو خیلی دوست داشتم ای کاش عاشقانه های سونیا و طاها روهم می نوشتی نویسنده ی عزیز ممنون😘💗👍
۴ ماه پیشریحانا
30خیلی خوب بود اصن معرکه بود ولی سونیا چی شد آخر..کاش آخر سامیار نمیمرد کلی گریه کردم🥲❤❤
۴ ماه پیش
ستاره
00واقعا ارزش خوندن داشت خیلی خوب بود