دوست داشتی؟
رمان سلطان اثر میم صحرا

رمان سلطان

  • زبان فارسی
  • 131.7K 👁
  • 728 ❤️
  • 663 💬

خلاصه رمان عاشقانه سلطان

نفس که به همراه پدرش در عمارت بزرگ پاشا خدمت کار بود،بامرگ پدرش همه چیز تو زندگیش تغییر می کنه،پاشا ازش می خواد که زن دوم پسرش مهران بشه،واون چاره ای نداره جزقبول این شرط ولی همسراول مهران نفس رو متقاعد می کنه که ازعمارت فرارکنه... نفس شبانه به کمک زن مهران از امارت فرا می کنه و به روستای رقیب می ره اماازشانس بد یاشایدم خوبش،به دست افراد سلطان می اوفته... دراین میان راز هایی مگویی وجود داره که نفس ازاون ها بی خبره... سلطان که قدرت و شهامتش چشم خیلی هارو ترسونده ونفس که همیشه به این مرد به چشم دشمن نگاه کرده وحالا بهش پناه میاره ازدست گرگ های آشنایی که می خوان تن و بدنش رو بدرن،فقط به جرم اینکه بی کس و بی پناه... وافراد پاشا که سرسختانه به دنبال این بچه راعیتن که برش گردونن به عمارت... این وسط اسرار ناگفته ای وجود داره که نفس ازاون ها بی خبره... وناگاه درگیر بازی وحشتناکی میشه که رهایی ازش به این آسونی ها نیست...

قسمتی از متن رمان سلطان

حقیقتا یک آشغال پست بود،یه موجود نفرت انگیز.
تویک لحظه مچ دستم رو گرفت وهولم داد سمت تخت،باسرعت روی تخت افتادم .
سرم رو به سمتش چرخوندم،همون طورکه به سمتم می اومد بالحن خاصی گفت:
_هربلایی به سرت بیارم تقصیر خودته...
کنارم گوشه ی تخت نشست،وبه بازوم چنگ زدو ادامه داد:
_میشه تحملت کرد،بیشتر ازاونی که تصور می کردم،تودل برو هستی نفس...
بازوم روتکون می دادم تاازبین انگشتای قوی ومردونه اش آزاد کنم،تقلاهای من بود که اون رو جری ترمی کرد،تاجایی که باکف اون یکی دستش محکم زد تخت سینه ام وباهمون حرکت ولو شدم روتخت...
ازترس جیغ خفیفی کشیدم وتو همون حالتی که به پشت افتاده بودم خودم رو عقب کشیدم،مچ دستم رو گرفت و نگهم داشت.
بانگاهی شرورانه سراپامو ازنظر گذروند،لبخند مسخره ای که رولباش بود پررنگ شدو دستشو جلو آورد تا دکمه ی مانتوم رو باز کنه که مچ دستش رو باهمون ته مونده ی زوری که برام مونده بود گرفتم ونگه داشتم...
یک لحظه خیره شد تو چشم هام...
لب های لرزونم رو بازکردم وهرچی التماس بود تو صدام ریختم...
_خواهش می کنم این کاررو نکن،تورو خدا رحم کن...
دستم رو پس زد،خواست ادامه بده که جیغ زدم:
_توروخداآقارحم کنید،مردونگی کنید،نامردی نکنید درحقم.
خشکش زد،بدون اینکه نگاهش رو از چشم هام بگیره بالحنی تمسخر آمیز گفت:
_تو فرداشب باید تن به این کاربدی ،پس چه فرقی می کنه،تودیگه مال منی،باید دردم رو آروم کنی...
باترس سرم روتکون دادم وخودم رو عقب کشیدم.
ازهرموقعی بیشترخودم رو بی پناه می دیدم.
خدایا،کمکم کن...من نمی تونم.
دکمه ی بالای مانتوم رو باز کرد،همراه گریه جیغ کشیدم وبه تقلا افتادم.
عصبانی شد،مچ جفت دست هام رو گرفت،و کنارم نگه داشت.
فریاد زد:
_بس کن دختره ی نفهم،نذاراون روی سگم بالا بیادوگرنه هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی؟
بی توجه بهش سرمو تکون می دادم و التماسش می کردم که رهام کنه،هیچی جز رهای ازچنگ این گرگ گرسنه برام مهم نبود.
دست هام رو برد بالا وبایک دست نگهشون داشت وبااون یکی دستش دهنم رو گرفت،که جیغ نزنم.
چشم هام سیاهی رفت،سکوت اتاق روگریه های خفه ی من می شکست،نابودیم رو خیلی نزدیک می دیدم،لعنت به هرچی فقر و نداریه،لعنت برهرچی بی کسیه و تنهایی...
خدایا من رو بکش،بکشو راحتم کن،دارم بزرگ ترین عذاب زندگیم رو تحمل می کنم،راضی نیستم،ازهیچ چیزاین رابطه ی اجباری و کثیف،راضی نیستم،تمومش عذابه،شکنجه است،مرگه...
خدایا صدام رو بشنو....
صدایی که اومد باعث شد چند لحظه هیچ حرکتی نکنه،هق هقم رو تو گلوم خفه کردم،بیرون ازاتاق یکی محکم به در می کوبید،وپشت سرهم اسمم رو صدا می زد.
به مهران نگاه کردم ، اون صداها بدجوررو اعصابش بود،فاصله گرفت، وبدون کوچک ترین نگاهی به سمت دررفت،کلید رو چرخوند و در رو باخشم باز کرد.
_ها چیه ،چرااینجوری درمی زنی،
_آقا ش...شمایید.
_بله منم فرمایش...
_آقا ریحانه خانوم ،دنبالتون می گشتن.
-اونوقت توازکجامی دونستی من اینجام.
آقا من نمی دونستم اینجایید ،من اومدم تا با نفس بریم تو آشپز خونه...
میون اون همه ناله واشک توانم روازدست داده بودم،مچ دستام تیر می کشید،گلوم ازبس جیغ کشیده بودم می سوخت،سرم سنگین شده بود و گیج می رفت.
امااون لحظه تنها چیزی که رولبم اومد،شکرخدایی بودکه به موقع من رو ازدست مهران نجاتم داد.
بالاخره باهرجونکندنی بود تونستم تو جام بنشینم.
نگاهم به مهران بود که بااون قدبلند وهیکل چهارشونه اش جلوی دیدم رو گرفته بودولی ازصداش شناختمش،سکینه بود،دختربیست وهشت ساله ای که ترشیده حساب می شدو خدمت کار مخصوص الهه دختر پاشابود.
مهران نیم رخش رو به من کرد وباصدای جدی ودورگه شده اش گفت:
_فردارو یادت نره،امشب خوب بخواب،تافرداسرحال باشی.
ازاتاق خارج شد ودررو پشت سرش بست.
بارفتن مهران،بغضم ترکید ،پاهام رو توشکمم جمع کردم و یه گوشه ازتخت به حال خودم زار زدم،توحال خودم بودم که دراتاق باز شد،باوحشت ازاینکه دوباره مهران باشه سرم رو ازروی زانو هام برداشتم ونگاه خیس ووحشت زده ام رو به دردوختم،اما بر خلاف تصورم،طیبه بود.
لبخند کمرنگی زدم و نفسم روباخیال آسوده بیرون دادم.
حینی که به سمتم می اومد لبخند دندون نمایی زد.
_ب بگو ببینم چه خبرا؟
کنارم گوشه ی تخت نشست ،دستش روروی زانوم گذاشت،چشمکی زد.
_توکه توخودتی دختر،بگو پاشابهت چی گفتش.
دوباره بغض کردم...
_بدبخت شدم طیبه،بدبخت.
چشم های درشتش رو باناراحتی بهم دوخت.
_چی شده نفس،مگه پاشا چی گفته بهت،که انقدربهم ریختی؟
آب دهنم رو به زحمت فرودادم و باصدای لرزون،گفتم:
_پاشاازم خواست ،یعنی دستورداد ،که زن مهران بشم.
بغضم شکست باصدای بلند هق هق کردم،طیبه جلوتر اومد سرم رو بین بازو هاش گرفت،بامهربونی ذاتی که داشت،سرم رو نوازش کردوسعی درآروم کردنم داشت.
_آروم باش نفس،این که خیلی خوبه،میشی زن خان دیوونه.
ای کاش به همین سادگی هایی بود که طیبه می گفت،امااین بیچاره که ازنقشه ی شوم،این پاشای گرگ صفت خبرنداشت.
ای کاش می تونستم براش بگم قراره امشب فرار کنم،ولی تواین چندوقته فهمیده بودم که حتی به چشم های خودمم نمی تونم اعتماد کنم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سلطان
  • سلام

    0

    خیلی ممنونم از نویسنده که یه عالمه وقت گذاشته دستت درد نکنه رمان خوبی بود خیلی دوست داشتم شخصیت های رمان و اما،سرنوشت سیاوش و نفس چیشد در آخر ؟ سرنوشت طاها و سونیا چی؟ سلطان که از بچه دار شدن دوباره به خاطر خاطرات بد میترسید ، چطور دوتا پسر داشت و میخواست یدونه هم دختر داشته باشه! گذشتِیِ نفس چیشد

    ۲ هفته پیش
  • مادام لنورماند

    0

    این رمان سرقت ادبیه و دیالوگ هاش کپی برداری از رمان تبهکار فرشته تات شهدوست هست

    ۴ هفته پیش
  • ملکه ی رمان ها

    1

    رمان جالبی نبود نمیگم بد بود ولی نمیگم هم خوب بود آخه این چه رمانیه که پسری ک مشکل روحی و روانی داره تو یه روز آشنای با یه دختر مث معشوقه ها باهم رفتار کن دنیای رمانا هم دیگه عجیب شده ولا به هر حال بقول نقی ب من چه ک شل بود یا صفت🤣

    ۱ ماه پیش
  • Elnaz

    0

    رمان خیلی خوبی بود ممنونم از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • خیلی مسخره بودحیف وق

    0

    خیلی مسخره وقره قاطی بودحیف وقت وچشم ک برااین رمان گذاشتم🫤

    ۲ ماه پیش
  • راحیل

    0

    اونای ک میگن رمان قشنگیه ، خوب بود ولی چرانمیگین ازقسمت هشت ب بعد پرت هارو جاب جاگزاشته حیف وقت نویسنده بیشتردقت کن

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    رمان خوبی بود لذت بردم اخرش خوب تمام نشد

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود❤💞 نفرین عامون بر خاندان پاشا که اینقدر نفس بیچاره رو اذیت کردن امیرسام بیچاره بخاطر اونا مشکل اعصاب پیدا کرد😢😭😭

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    0

    عالی بودممنون فقط بعضی جاهاش مبهم بود

    ۲ ماه پیش
  • Eli

    0

    رمان خوبی بودممنون ازنویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • نازی

    1

    خیلی رمان مزخرفی بود اصلامعلوم نبود چی به چیه مثلا چه روستایی بود هم مرکز خرید داشت هم کافیشاپ

    ۳ ماه پیش
  • مری

    0

    عالی بود محتوای خوبی داشت

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    0

    به معنای واقعی خیلی چرت بود من کامل نخوندمش آشغال بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام رمان خیلی خوبی بود مرسی از نویسنده میشه یه رمان خیلی غلیز تر معرفی کنید

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    0

    من فقط رابطه نفس وسیاوش رو نفهمیدم اون نجم این سرمد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!