دوست داشتی؟
رمان در آغوش مهربانی اثر arameeshgh20

رمان در آغوش مهربانی

  • به قلم arameeshgh20
  • ⏱️۱۶ ساعت و ۳۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 225K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 794 💬

خلاصه رمان در آغوش مهربانی

داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه… این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه… داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه...

قسمتی از متن رمان در آغوش مهربانی

- مادر رزا چی کار کرد؟
زهرا:
- چی می تونه بگه شوهرش بچه اش رو جلوی چشماش فروخت نتونست کاری کنه بعد تو می گی اون چی کار می کنه! فقط اشک می ریزه.
سری به نشونه ی تاسف تکون می دم و می گم:
- خواهر و برادرهاش هیچ کاری براش نکردن؟
زهرا:
- برادرهاش که کپی قاسم هستن، خواهرهاش هم که همه به جز سوسن ازدواج کردن، بعدش هم تو این روستا زن روی حرف مَردش حرف نمی زنه، دخترا نمی تونند کاری کنند.
خدایا خواهرم بین چه قومی گیر افتاده! اینا اصلا از انسانیت بویی نبردند.
زهرا:
- همین جاست.
نگاهی به خونه می ندازم و می گم:
- مرسی زهرا، واقعا ازت ممنونم کمک بزرگی بهم کردی. اگه روزی به کمکم احتیاج داشتی حتما روی من حساب کن.
و یکی از کارت های شرکت رو بهش می دم و می گم این پشت شماره ی من نوشته شده.
زهرا:
- ولی خانم...
با لبخند می گم:
- هیس، اتفاق که خبر نمی کنه، امروز تو به من کمک کردی، شایدم یه روز من بهت کمک کردم.
زهرا:
- من که کاری نکردم.
- همین که منو به این جا رسوندی و اطلاعات مفیدی بهم دادی ازت ممنونم. حداقلش اینه که من الان خونواده ی خواهرم رو می شناسم و می دونم چه جوری باهاشون برخورد کنم.
مهربون نگاهم می کنه.
- برو گلم، خدا به همرات باشه، دیگه مزاحمت نمی شم.
بعد جلوی کاظم زانو می زنم و می گم:
- مواظب مامانی باش آقا کاظم.
کاظم:
- چشم.
- آفرین پسر خوب.
بلند می شم و می گم:
- خدا حافظت باشه گلم.
زهرا:
- خداحافظ.
دستی به نشونه ی خداحافظی تکون می دم و بعد برمی گردم و به خونه ی پدری رزا نگاه می کنم.
فصل دوم
خونسردیم رو حفظ می کنم و می رم سمت در، زنگی نمی بینم که بخوام زنگ بزنم، چند ضربه ی محکم به در می زنم. کسی جواب نمی ده، دوباره چند ضربه به در می زنم، بازم کسی جواب نمی ده. یکی از همسایه ها از خونه اش میاد بیرون و یه جوری نگاهم می کنه می گه:
- دختر، در نزن کسی خونه نیست.
تفاوت فاحشی که بین لباس های من و مردم روستا هست باعث جلب توجه می شه. یه شلوار جین چسبان، با مانتوی کوتاه، موهای جلومم هم کج ریختم رو صورتم، عینک آفتابی هم روی موهامه، آرایش چندانی ندارم فقط یه خرده رژ زدم. از آرایش زیاد متنفرم، کلا از آرایش متنفرم. از وقتی اومدم کاملا معلومه که این جایی نیستم. حتی اگه از لباسم هم معلوم نبود از نحوه صحبت کردنم معلوم می شد. چون مردم این جا با یه لهجه قشنگی حرف می زنند، ولی من لهجه ندارم.
- ببخشید خانم می تونم بپرسم کجا رفتن؟
یه جوری نگاهم می کنه و می گه:
- من شما رو به خاطر نمیارم.
- چند روزی هست که خواهرم به این روستا اومده، اومدم دنبالش.
یهو رنگ نگاهش عوض می شه و می گه:
- تو خواهر رزایی؟
وقتی می بینم خواهرم رو می شناسه دلم پر از شعف می شه:
- خانم تو رو خدا بگین خواهرم کجاست من خیلی نگرانم، من روژانم؛ خواهر رزا.
با مهربونی می گه:
- پس بالاخره اومدی! به زحمت تونستم باهات تماس بگیرم.
از هیجان دستام می لرزه چند قدم فاصله ی بینمون رو طی می کنم و محکم بغلش می کنم و می گم:
- پس شما بودین؟ اون خانم پشت تلفن شما بودین؟
اشک تو چشماش جمع می شه و می گه:
- آره، خودم بودم. رزا زندونی بود، از مادرش می خواد یه جوری باهات تماس بگیره، اما مادرش هم نمی تونست از خونه بیاد بیرون، پدره فهمیده بود. مادر رزا شماره ات رو به من می ده منم باهات تماس می گیرم. تو این چند روز خیلی به این دختر ظلم شد؟ کمکش کن.
با التماس می گم:
- بهم بگین خواهرم کجاست؟
خانم:
- آروم باش دختر جون، به زور بردنش خونه ی ارباب.
قلبم میاد تو دهنم! با صدای لرزون می گم:
- مگه قرار نبود آخر هفته عروسی بگیرن؟
خانم:
- تو از کجا می دونی؟
- یکی از اهالی روستا منو راهنمایی کرد تا این جا رو پیدا کنم توی راه برام ماجرا رو تعریف کرد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان در آغوش مهربانی

  • ساناز

    0

    خیلی عالی بود من این رمان رو بیش از ده بار خوندم، جلد دومش نیومده هنوز؟

    ۲ روز پیش
  • ماه بانو

    0

    خیلی خیلی رمان خوبی بود مخصوصا شیطنت های روژان 🤭 واقعاً عالی و بی نقص بود ممنونم از نویسنده رمان

    ۴ روز پیش
  • آرام

    0

    رمان خیلی خوبی بود من خیلی دوسش داشتم، یکمی هم تنز بود بعضی قسمت های😂ممنونم از نویسنده خلاق 👌

    ۴ روز پیش
  • .....

    0

    یه رمان بود از این اربابی یا ادواج اجباریا دختره پدرش معتاد بود بعد میره تو یه خونه پسره اون رو به عنوان برده میگیره و حالا برای کار های ** و غیر اون دختره براش مهم نبوده دیگ.تا کم کم هم دختره عاشق پسره میشه هم پسره عاشق دختره.اسمشو کسی میدونه؟

    ۲ هفته پیش
  • R&$

    4

    به نظر من ک رمان قشنگی بود کسایی هم ک میگن رمان قشنگی نبوده باید ببینین چه سبکی دوست دارید بعد برید بخونید هر ادمی روحش با یه رمان سازگار میشه دیگه هرکسی به هرحال نظر خودشو داره این رمان عالی بود طوری ک از ده بار بیشتر خوندمش

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    خیلی چرت نخونین

    ۴ هفته پیش
  • RAz

    2

    واقعا رمان قشنگی بود خیلی خندیدم واقعا دست نویسنده درد نکنه بااین رمان قشنگش از این رمانای قشنگ بازم بنویس برامون لطفا

    ۱ ماه پیش
  • تیانا

    2

    ممنون از نویسنده خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • زینب

    1

    وای،خدا چقد خندیدم از دست روژان باهمه ی سختی ها وناراحتی ها و فراز ونشیب ها عالیه عالی بود سپاس از نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    در کل خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    1

    من برا بار دوم این رمان رو خوندم دوست داشتم خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خوب بود اما نقص هایی داشت

    ۲ ماه پیش
  • رها

    1

    روژان خیلی حرف میزد ،خودشو خیلی عقل کل و عاقل نشون میداد، واقعا بعضی جاها خسته کننده بود باتشکر از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • عاشق رمان

    1

    میتونست جالب تر باشه شخصیت ها بد بودن روژان زیاد بی مزه بود رزا خیلی ضعیف بود ماکان اصن به ارباب نمیخورد😅 در کل من دوست نداشتم ولی برای یکبار خوندن خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • ایناز

    5

    خلاصه رمان اینه که روژان شوخی بی مزه میکنه بعد همه قشنگ میکنن از خنده بعد یکی میگه تو ادم نمیشی بعد یکی دیگه میگه تاحالا دختری مثل تو ندیدم دیگه وقت نزارید الکی بخونید همین بود

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!