رمان در آغوش مهربانی
- به قلم arameeshgh20
- ⏱️۱۶ ساعت و ۳۹ دقیقه
- 209.3K 👁
- 1.3K ❤️
- 712 💬
داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه… این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه… داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه...
زهرا:
- چی می تونه بگه شوهرش بچه اش رو جلوی چشماش فروخت نتونست کاری کنه بعد تو می گی اون چی کار می کنه! فقط اشک می ریزه.
سری به نشونه ی تاسف تکون می دم و می گم:
- خواهر و برادرهاش هیچ کاری براش نکردن؟
زهرا:
- برادرهاش که کپی قاسم هستن، خواهرهاش هم که همه به جز سوسن ازدواج کردن، بعدش هم تو این روستا زن روی حرف مَردش حرف نمی زنه، دخترا نمی تونند کاری کنند.
خدایا خواهرم بین چه قومی گیر افتاده! اینا اصلا از انسانیت بویی نبردند.
زهرا:
- همین جاست.
نگاهی به خونه می ندازم و می گم:
- مرسی زهرا، واقعا ازت ممنونم کمک بزرگی بهم کردی. اگه روزی به کمکم احتیاج داشتی حتما روی من حساب کن.
و یکی از کارت های شرکت رو بهش می دم و می گم این پشت شماره ی من نوشته شده.
زهرا:
- ولی خانم...
با لبخند می گم:
- هیس، اتفاق که خبر نمی کنه، امروز تو به من کمک کردی، شایدم یه روز من بهت کمک کردم.
زهرا:
- من که کاری نکردم.
- همین که منو به این جا رسوندی و اطلاعات مفیدی بهم دادی ازت ممنونم. حداقلش اینه که من الان خونواده ی خواهرم رو می شناسم و می دونم چه جوری باهاشون برخورد کنم.
مهربون نگاهم می کنه.
- برو گلم، خدا به همرات باشه، دیگه مزاحمت نمی شم.
بعد جلوی کاظم زانو می زنم و می گم:
- مواظب مامانی باش آقا کاظم.
کاظم:
- چشم.
- آفرین پسر خوب.
بلند می شم و می گم:
- خدا حافظت باشه گلم.
زهرا:
- خداحافظ.
دستی به نشونه ی خداحافظی تکون می دم و بعد برمی گردم و به خونه ی پدری رزا نگاه می کنم.
فصل دوم
خونسردیم رو حفظ می کنم و می رم سمت در، زنگی نمی بینم که بخوام زنگ بزنم، چند ضربه ی محکم به در می زنم. کسی جواب نمی ده، دوباره چند ضربه به در می زنم، بازم کسی جواب نمی ده. یکی از همسایه ها از خونه اش میاد بیرون و یه جوری نگاهم می کنه می گه:
- دختر، در نزن کسی خونه نیست.
تفاوت فاحشی که بین لباس های من و مردم روستا هست باعث جلب توجه می شه. یه شلوار جین چسبان، با مانتوی کوتاه، موهای جلومم هم کج ریختم رو صورتم، عینک آفتابی هم روی موهامه، آرایش چندانی ندارم فقط یه خرده رژ زدم. از آرایش زیاد متنفرم، کلا از آرایش متنفرم. از وقتی اومدم کاملا معلومه که این جایی نیستم. حتی اگه از لباسم هم معلوم نبود از نحوه صحبت کردنم معلوم می شد. چون مردم این جا با یه لهجه قشنگی حرف می زنند، ولی من لهجه ندارم.
- ببخشید خانم می تونم بپرسم کجا رفتن؟
یه جوری نگاهم می کنه و می گه:
- من شما رو به خاطر نمیارم.
- چند روزی هست که خواهرم به این روستا اومده، اومدم دنبالش.
یهو رنگ نگاهش عوض می شه و می گه:
- تو خواهر رزایی؟
وقتی می بینم خواهرم رو می شناسه دلم پر از شعف می شه:
- خانم تو رو خدا بگین خواهرم کجاست من خیلی نگرانم، من روژانم؛ خواهر رزا.
با مهربونی می گه:
- پس بالاخره اومدی! به زحمت تونستم باهات تماس بگیرم.
از هیجان دستام می لرزه چند قدم فاصله ی بینمون رو طی می کنم و محکم بغلش می کنم و می گم:
- پس شما بودین؟ اون خانم پشت تلفن شما بودین؟
اشک تو چشماش جمع می شه و می گه:
- آره، خودم بودم. رزا زندونی بود، از مادرش می خواد یه جوری باهات تماس بگیره، اما مادرش هم نمی تونست از خونه بیاد بیرون، پدره فهمیده بود. مادر رزا شماره ات رو به من می ده منم باهات تماس می گیرم. تو این چند روز خیلی به این دختر ظلم شد؟ کمکش کن.
با التماس می گم:
- بهم بگین خواهرم کجاست؟
خانم:
- آروم باش دختر جون، به زور بردنش خونه ی ارباب.
قلبم میاد تو دهنم! با صدای لرزون می گم:
- مگه قرار نبود آخر هفته عروسی بگیرن؟
خانم:
- تو از کجا می دونی؟
- یکی از اهالی روستا منو راهنمایی کرد تا این جا رو پیدا کنم توی راه برام ماجرا رو تعریف کرد.
دویار
0واقعا رمان قشنگی بود مخصوصا شخصیت روژان ممنونم از نویسنده 🤩ای ول داری🤩🤩🤩🤩🤩
۲ روز پیشاز قلم نویسنده خوشم
0از قلم نویسنده خوشم اومد خدا قوت دوسش داشتم
۵ روز پیشزهرا
0به نظر من هم خیلی خوب بود ولی خیلی زود تموم شد و صحنه های عاشقانه ی کمی داشت ولی بازم دست نویسنده درد نکنه
۶ روز پیشسارا
0عالی بود خیلی قشنگ بود ممنون از نویسنده ولی کاش فصل دوم هم داشته باشه
۲ هفته پیشنفس
0راستش من این رومان رو چند وقت پیش خونده بودم اما اونقدر ازش خوشم اومده که این باره دوم که میخونم عالیه مرسی از نویسنده
۳ هفته پیشفروزی
2رمان خوبی بود فقط خیلی چرت و پرت های زیادی می گفتن تو مکالمه های دونفریشون
۳ هفته پیشساناز
1نه خوب بود نه بد جذابیت خاصی نداشت و یه مشکل خیلی بزرگی که داشت اشتباه در انتخاب اسم ها بود کل اسم ها با ک شروع شده بود کامیار ،کیوان،کیهان،کیارش،اون یکی هم یادم رف
۳ هفته پیشندا
2شخصیت روژان هم خیلی چرت و پرت و بی منطق کلکل شوخی میکرد هم خیلی بی ادب بود و اینکه کل رمان شده بود فقط حرفا و کلکل های این شخصیت و اینکه صحنهی عاشقانش خیلی کم بود
۳ هفته پیشخانم کبیری
0عالی بود چقدر زیبا بود
۴ هفته پیشmari
0این رمان به شدت تینیجر پسنده منم وقتی 15 سالم بود سه بار خوندمش و تبدیل شد به یکی از خاطره های قشنگم چون اولین رمانی بود که خوندم و درکل ارزش یه بار خوندن رو داره
۴ هفته پیشنادیا
1رمان قشنگی بود،اخرش قشنگ تمام شد ولی دختره یکم رو مخ بود 😂
۴ هفته پیشسایه
1بنظر من عالی و دلنشین بود و قلم نویسنده قوی بود با تصویر سازی عالی...ارزش اینو داشت که تا آخر بخونم...ممنون
۱ ماه پیشهستی
2قشنگ بود ازنظرمن
۱ ماه پیشود
3خیلی قشنگ بود
۱ ماه پیش
Zahra
0این رمان عالی بود خیلی ثشنگ بود