دوست داشتی؟
رمان در آغوش مهربانی اثر arameeshgh20

رمان در آغوش مهربانی

  • به قلم arameeshgh20
  • ⏱️۱۶ ساعت و ۳۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 222.7K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 785 💬

خلاصه رمان عاشقانه در آغوش مهربانی

داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه… این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه… داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه...

قسمتی از متن رمان در آغوش مهربانی

- مادر رزا چی کار کرد؟
زهرا:
- چی می تونه بگه شوهرش بچه اش رو جلوی چشماش فروخت نتونست کاری کنه بعد تو می گی اون چی کار می کنه! فقط اشک می ریزه.
سری به نشونه ی تاسف تکون می دم و می گم:
- خواهر و برادرهاش هیچ کاری براش نکردن؟
زهرا:
- برادرهاش که کپی قاسم هستن، خواهرهاش هم که همه به جز سوسن ازدواج کردن، بعدش هم تو این روستا زن روی حرف مَردش حرف نمی زنه، دخترا نمی تونند کاری کنند.
خدایا خواهرم بین چه قومی گیر افتاده! اینا اصلا از انسانیت بویی نبردند.
زهرا:
- همین جاست.
نگاهی به خونه می ندازم و می گم:
- مرسی زهرا، واقعا ازت ممنونم کمک بزرگی بهم کردی. اگه روزی به کمکم احتیاج داشتی حتما روی من حساب کن.
و یکی از کارت های شرکت رو بهش می دم و می گم این پشت شماره ی من نوشته شده.
زهرا:
- ولی خانم...
با لبخند می گم:
- هیس، اتفاق که خبر نمی کنه، امروز تو به من کمک کردی، شایدم یه روز من بهت کمک کردم.
زهرا:
- من که کاری نکردم.
- همین که منو به این جا رسوندی و اطلاعات مفیدی بهم دادی ازت ممنونم. حداقلش اینه که من الان خونواده ی خواهرم رو می شناسم و می دونم چه جوری باهاشون برخورد کنم.
مهربون نگاهم می کنه.
- برو گلم، خدا به همرات باشه، دیگه مزاحمت نمی شم.
بعد جلوی کاظم زانو می زنم و می گم:
- مواظب مامانی باش آقا کاظم.
کاظم:
- چشم.
- آفرین پسر خوب.
بلند می شم و می گم:
- خدا حافظت باشه گلم.
زهرا:
- خداحافظ.
دستی به نشونه ی خداحافظی تکون می دم و بعد برمی گردم و به خونه ی پدری رزا نگاه می کنم.
فصل دوم
خونسردیم رو حفظ می کنم و می رم سمت در، زنگی نمی بینم که بخوام زنگ بزنم، چند ضربه ی محکم به در می زنم. کسی جواب نمی ده، دوباره چند ضربه به در می زنم، بازم کسی جواب نمی ده. یکی از همسایه ها از خونه اش میاد بیرون و یه جوری نگاهم می کنه می گه:
- دختر، در نزن کسی خونه نیست.
تفاوت فاحشی که بین لباس های من و مردم روستا هست باعث جلب توجه می شه. یه شلوار جین چسبان، با مانتوی کوتاه، موهای جلومم هم کج ریختم رو صورتم، عینک آفتابی هم روی موهامه، آرایش چندانی ندارم فقط یه خرده رژ زدم. از آرایش زیاد متنفرم، کلا از آرایش متنفرم. از وقتی اومدم کاملا معلومه که این جایی نیستم. حتی اگه از لباسم هم معلوم نبود از نحوه صحبت کردنم معلوم می شد. چون مردم این جا با یه لهجه قشنگی حرف می زنند، ولی من لهجه ندارم.
- ببخشید خانم می تونم بپرسم کجا رفتن؟
یه جوری نگاهم می کنه و می گه:
- من شما رو به خاطر نمیارم.
- چند روزی هست که خواهرم به این روستا اومده، اومدم دنبالش.
یهو رنگ نگاهش عوض می شه و می گه:
- تو خواهر رزایی؟
وقتی می بینم خواهرم رو می شناسه دلم پر از شعف می شه:
- خانم تو رو خدا بگین خواهرم کجاست من خیلی نگرانم، من روژانم؛ خواهر رزا.
با مهربونی می گه:
- پس بالاخره اومدی! به زحمت تونستم باهات تماس بگیرم.
از هیجان دستام می لرزه چند قدم فاصله ی بینمون رو طی می کنم و محکم بغلش می کنم و می گم:
- پس شما بودین؟ اون خانم پشت تلفن شما بودین؟
اشک تو چشماش جمع می شه و می گه:
- آره، خودم بودم. رزا زندونی بود، از مادرش می خواد یه جوری باهات تماس بگیره، اما مادرش هم نمی تونست از خونه بیاد بیرون، پدره فهمیده بود. مادر رزا شماره ات رو به من می ده منم باهات تماس می گیرم. تو این چند روز خیلی به این دختر ظلم شد؟ کمکش کن.
با التماس می گم:
- بهم بگین خواهرم کجاست؟
خانم:
- آروم باش دختر جون، به زور بردنش خونه ی ارباب.
قلبم میاد تو دهنم! با صدای لرزون می گم:
- مگه قرار نبود آخر هفته عروسی بگیرن؟
خانم:
- تو از کجا می دونی؟
- یکی از اهالی روستا منو راهنمایی کرد تا این جا رو پیدا کنم توی راه برام ماجرا رو تعریف کرد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در آغوش مهربانی
  • زهرا

    0

    در کل خوب بود

    ۲ هفته پیش
  • زهره

    0

    من برا بار دوم این رمان رو خوندم دوست داشتم خسته نباشید

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    خوب بود اما نقص هایی داشت

    ۳ هفته پیش
  • رها

    0

    روژان خیلی حرف میزد ،خودشو خیلی عقل کل و عاقل نشون میداد، واقعا بعضی جاها خسته کننده بود باتشکر از نویسنده

    ۳ هفته پیش
  • عاشق رمان

    1

    میتونست جالب تر باشه شخصیت ها بد بودن روژان زیاد بی مزه بود رزا خیلی ضعیف بود ماکان اصن به ارباب نمیخورد😅 در کل من دوست نداشتم ولی برای یکبار خوندن خوب بود

    ۴ هفته پیش
  • ایناز

    4

    خلاصه رمان اینه که روژان شوخی بی مزه میکنه بعد همه قشنگ میکنن از خنده بعد یکی میگه تو ادم نمیشی بعد یکی دیگه میگه تاحالا دختری مثل تو ندیدم دیگه وقت نزارید الکی بخونید همین بود

    ۴ هفته پیش
  • عسل

    2

    واقعا عالی بودمرسی از نویسنده اش

    ۱ ماه پیش
  • الهه

    0

    روژان زیادی چرت وپرت میگفت..وبعضی دیالوگا اینقد تکرار میشد ک فکر میکردم صفحات واشتباه میخونم

    ۱ ماه پیش
  • فائزه

    1

    خسته نباشید به نویسنده عزیز، اینکه آدم بتونه چیزی که تو ذهنش هست رو پر و بال بده و بنویسه هنر بزرگی هست، با احترام داستان برای من جذاب نبود، روژان خیلی شوخی هاش بی مزه بود و احساس بامزگی میکرد و وقتی ماکان اون همه بلا سرش آورد چه جوری عاشقش شد و تازه دختر عاقل داستان بود؟ کلا به نظرم رمان ضعیفی بود

    ۱ ماه پیش
  • وجیهه

    1

    عالی بود عالی، پراز پند، پراز عشق و چقد همه چی با تمام سختیهاش جفت و جور شد، امیدوارم همه به عشقشون برسن

    ۱ ماه پیش
  • وجی

    0

    عالی عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • hasti

    1

    ,بهترین رمان نخونی پشیمون میشی عالی عالی مرسی خسته نباشید 😍😍

    ۲ ماه پیش
  • کیمیا

    1

    خیلی رمان طولانی و چرتی بود

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    1

    رمان بسیار زیبا و قشنگ بود مرسی از نویسنده که همچین رمانی زیبایی نوشته بود واقعا خسته نباشی 👏🌹

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    3

    بهترین رمان بود فقط لطفاً رمان رو ادامه بدین حیفه

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!