دوست داشتی؟
رمان در آغوش مهربانی اثر arameeshgh20

رمان در آغوش مهربانی

  • به قلم arameeshgh20
  • ⏱️۱۶ ساعت و ۳۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 228.4K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 812 💬

خلاصه رمان :

داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه… این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه… داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه...

قسمتی از متن رمان در آغوش مهربانی

- مادر رزا چی کار کرد؟
زهرا:
- چی می تونه بگه شوهرش بچه اش رو جلوی چشماش فروخت نتونست کاری کنه بعد تو می گی اون چی کار می کنه! فقط اشک می ریزه.
سری به نشونه ی تاسف تکون می دم و می گم:
- خواهر و برادرهاش هیچ کاری براش نکردن؟
زهرا:
- برادرهاش که کپی قاسم هستن، خواهرهاش هم که همه به جز سوسن ازدواج کردن، بعدش هم تو این روستا زن روی حرف مَردش حرف نمی زنه، دخترا نمی تونند کاری کنند.
خدایا خواهرم بین چه قومی گیر افتاده! اینا اصلا از انسانیت بویی نبردند.
زهرا:
- همین جاست.
نگاهی به خونه می ندازم و می گم:
- مرسی زهرا، واقعا ازت ممنونم کمک بزرگی بهم کردی. اگه روزی به کمکم احتیاج داشتی حتما روی من حساب کن.
و یکی از کارت های شرکت رو بهش می دم و می گم این پشت شماره ی من نوشته شده.
زهرا:
- ولی خانم...
با لبخند می گم:
- هیس، اتفاق که خبر نمی کنه، امروز تو به من کمک کردی، شایدم یه روز من بهت کمک کردم.
زهرا:
- من که کاری نکردم.
- همین که منو به این جا رسوندی و اطلاعات مفیدی بهم دادی ازت ممنونم. حداقلش اینه که من الان خونواده ی خواهرم رو می شناسم و می دونم چه جوری باهاشون برخورد کنم.
مهربون نگاهم می کنه.
- برو گلم، خدا به همرات باشه، دیگه مزاحمت نمی شم.
بعد جلوی کاظم زانو می زنم و می گم:
- مواظب مامانی باش آقا کاظم.
کاظم:
- چشم.
- آفرین پسر خوب.
بلند می شم و می گم:
- خدا حافظت باشه گلم.
زهرا:
- خداحافظ.
دستی به نشونه ی خداحافظی تکون می دم و بعد برمی گردم و به خونه ی پدری رزا نگاه می کنم.
فصل دوم
خونسردیم رو حفظ می کنم و می رم سمت در، زنگی نمی بینم که بخوام زنگ بزنم، چند ضربه ی محکم به در می زنم. کسی جواب نمی ده، دوباره چند ضربه به در می زنم، بازم کسی جواب نمی ده. یکی از همسایه ها از خونه اش میاد بیرون و یه جوری نگاهم می کنه می گه:
- دختر، در نزن کسی خونه نیست.
تفاوت فاحشی که بین لباس های من و مردم روستا هست باعث جلب توجه می شه. یه شلوار جین چسبان، با مانتوی کوتاه، موهای جلومم هم کج ریختم رو صورتم، عینک آفتابی هم روی موهامه، آرایش چندانی ندارم فقط یه خرده رژ زدم. از آرایش زیاد متنفرم، کلا از آرایش متنفرم. از وقتی اومدم کاملا معلومه که این جایی نیستم. حتی اگه از لباسم هم معلوم نبود از نحوه صحبت کردنم معلوم می شد. چون مردم این جا با یه لهجه قشنگی حرف می زنند، ولی من لهجه ندارم.
- ببخشید خانم می تونم بپرسم کجا رفتن؟
یه جوری نگاهم می کنه و می گه:
- من شما رو به خاطر نمیارم.
- چند روزی هست که خواهرم به این روستا اومده، اومدم دنبالش.
یهو رنگ نگاهش عوض می شه و می گه:
- تو خواهر رزایی؟
وقتی می بینم خواهرم رو می شناسه دلم پر از شعف می شه:
- خانم تو رو خدا بگین خواهرم کجاست من خیلی نگرانم، من روژانم؛ خواهر رزا.
با مهربونی می گه:
- پس بالاخره اومدی! به زحمت تونستم باهات تماس بگیرم.
از هیجان دستام می لرزه چند قدم فاصله ی بینمون رو طی می کنم و محکم بغلش می کنم و می گم:
- پس شما بودین؟ اون خانم پشت تلفن شما بودین؟
اشک تو چشماش جمع می شه و می گه:
- آره، خودم بودم. رزا زندونی بود، از مادرش می خواد یه جوری باهات تماس بگیره، اما مادرش هم نمی تونست از خونه بیاد بیرون، پدره فهمیده بود. مادر رزا شماره ات رو به من می ده منم باهات تماس می گیرم. تو این چند روز خیلی به این دختر ظلم شد؟ کمکش کن.
با التماس می گم:
- بهم بگین خواهرم کجاست؟
خانم:
- آروم باش دختر جون، به زور بردنش خونه ی ارباب.
قلبم میاد تو دهنم! با صدای لرزون می گم:
- مگه قرار نبود آخر هفته عروسی بگیرن؟
خانم:
- تو از کجا می دونی؟
- یکی از اهالی روستا منو راهنمایی کرد تا این جا رو پیدا کنم توی راه برام ماجرا رو تعریف کرد.


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,398 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان در آغوش مهربانی

  • فاطمه

    0

    داستان رمان خیلی جالب بود تنوع داشت .شخصیت هاهم خوب بودن درکل سناریو خوبی داشت اما چیزی که منو اذیت میکرد بحث های ادامه دار روژان بود کلافه میکرد ادمو

    ۳۳ دقیقه پیش
  • عسل

    0

    از شخصیت روژان خوشم نیومد زیادی پررو بود و مباحث هم خیلی کش داده شده بود سر ی بحث روژان ی ساعت حرف میزد

    ۴ روز پیش
  • ...

    0

    با احترام کامل به نویسنده روژان شخصیت کاملا غیر واقعی بود دیالوگ هاش زیاد و بی جا بود که یک انسان عادی در طول مکالمه ش ممکنه یک درصد این ها رو بگه جک هاش واقعا بی مزه بود فوق العاده بی ادب بود و واقعا شخصیتش اذیت کنندس اما بقیه کارکتر ها فوق العاده بودن قلم نویسنده فوق العاده بود و راجب روژان افراط!

    ۲ هفته پیش
  • النا

    0

    درکل رمان خوبی بود ولی خیلی جزییات داشت بعضی جاهایش خواننده خسته میشه هر بحثی رو یه عالمه نوشتین.خسته نباشید مرسی

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    عاشقش ضدم خیلی خاص بود میشه جلد دوم بسازی

    ۱ ماه پیش
  • نرجس

    0

    بهترین رمان عاشقانه 🥲🫠

    ۱ ماه پیش
  • ،،،

    2

    بنظرم شخصیت روژان از پررویی گذشته بود و دیگه به گستاخی رسیده بود، اینکه از حقت دفاع کنی و نزاری بهت زور بگن خیلی خوبه ولی این شخصیت واقعا گستاخ بود! هیچوقت یک دختر اصیل و با درایت اینطوری رفتار نمیکنه، من نمیگم شوخی کردن بده یا دفاع از حق خودمون یا دیگران بده،ولی آدم باید همجا یه حدومرزی رورعایت کنه

    ۲ ماه پیش
  • هلوین

    0

    من واقعا عاشقش شدم اصلا همش خط او دو یا سه بار می خوندم که زود تموم نشه واقعا دستت طلا فقط از اخر داستان خیلی بدم امد دوس داشتم ماکان و روژان ازدواج کن و بچه دار شن ولی بازم اول های داستان خیلی خوشم امد 😁پس اخر داستان بیخیال رمانی خیلی خوبی بود ممنونم از نویسندش

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    0

    خیلی رمان زیبایی بودد😭😭

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    0

    رمانه خیلی جدیدی نیست واسه هم احتمال جلد دوم وجود نداره خوشگلم🥲🎀

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    0

    سلام خیلی ممنونم از رمان قشنگی که نوشتید ✨🙃 میشه خواهش کنم جلد دومش هم بنویسید🙏🏻🥹

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    1

    میشه جلد دومش هم درست کنید 🥺 لطفا🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🥺

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    0

    من عاشق این رمان شدم شخصیت روژان خیلی برام جذاب بود اینکه اصلا باخت نمیداد و زبون داشت چه زبونی ای کاش ای کاش یه سریال از همین رمان درست کنن رمان خیلی خیلی جالبی بود من که خیلی وقته که تمومش کردم ولی دوباره دارم میرم که بخونم😁 واقعا پیشنهاد میکنم که بخونید خیلی جذاب بود🙃✨

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    1

    طبیعیه که من از اول داستان رو کیارش کراش زدم🤓❤️ 🩹😭

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    1

    طبیعیه که من از اول داستان رو کیارش زدم🤓😐❤️ 🩹❤️ 🩹❤️ 🩹❤️ 🩹😭😭

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️